اللهم عجل الولیک الفرج 

مکتب شیعه
مکتب شیعه |      صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل خورشید شیعه آیت الله سیستانی
جستجو کنید.
حمایت می کنیم
امکانات وب
محل قرار گرفتن کد های وب

یا سید الشهداء علیه السلام

[ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ] [ 10:25 ] [ بهزاد ]

ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة

[ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ] [ 10:22 ] [ بهزاد ]

[ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ] [ 10:18 ] [ بهزاد ]
گزارش تصویری:
مرجع عالیقدر بدون عبا و با پای برهنه در روز عاشورا به نشانه ی عزا


 
عظّم الله أجورنا وأجورکم بمصابنا بسیدنا الحسین علیه السلام وجعلنا من الطالبین بثاره مع ولیه الإمام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف من آل محمد علیهم السلام.

السلام علیک یا اباعبدالله وعلی الأرواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل والنهار ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم، السلام علی الحسین، وعلی علی بن الحسین، وعلی اولاد الحسین،وعلی اصحاب الحسین. 

 


[ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ] [ 0:23 ] [ بهزاد ]



 
در روز شنبه 27 ماه ذی الحجة الحرام 1431ق. مصادف با 13/9/1389 جمعی از مؤمنان و جوانان فعال در عرصه های مذهبی و فرهنگیِ عضو در حسینیه «درالحسین علیه السلام» شهر یزد، در شهر مقدس قم با مرجع عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی حاج سید صادق حسینی شیرازی مدظله العالی دیدار نمودند.

معظم له به مناسبت فرا رسیدن ماه اندوه خاندان رسالت علیهم السلام و دلبستگان به آن پاکان بیاناتی ارزشمند ایراد فرمودند.

در بیانات مرجع عالیقدر آمده است: در راه نشر محبت و اندیشه ی امام حسین علیه السلام بکوشید و بر اساس اندیشه و اهداف حضرتش کار کنید. در بیان مسئولیت های ما نسبت به قضیه ی امام حسین علیه السلام می توان به دو موضوع اشاره کرد:

1. معرفی امام حسین علیه السلام و فرهنگ آن حضرت است، آن سان که چون پرچمی برافراشته شود و تمام جهانیان آن را نظاره کنند؛

2. موضوع دوم مهمتر است، چندان که موضوع اول مقدمه ای برای آن است و آن دنبال کردن اهداف امام حسین علیه السلام است.

معظم له افزودند: همان گونه که شهادت امام حسین علیه السلام آزمونی الهی بود، ماه محرم نیز آزمون همه ساله ی الهی است. غافل نباشیم که هدف امام حسین علیه السلام از نهضت مقدسشان رهایی مردم از گمراهی های جهالت و شک و تردید بود، لذا بر همگان است که در حد توان خود در تحقق بخشیدن به این هدف بکوشند.

مرجع عالیقدر خطاب به میهمانان تأکید فرمودند: شما وظیفه دارید که در برگزاری گونه های مختلف، اما مشروع عزاداری حضرت سیدالشهدا علیه السلام فعالیت کنید و فقیهان، یعنی مراجع تقلید که کارشناسان حلال و حرام هستند حدّ و مرز امور جایز را مشخص می کنند و لذا نباید در چنین اموری به سخنان دیگران توجه کرد یا بدون دانش لازم چیزی گفت. بنابراین در تعظیم شعائر حسینی، بنای حسینیه، برگزاری مراسم سوگواری و دسته های عزاداری، اشاعه نماد اندوه و عزا و اشک بکوشید تا از سعادت دنیا و آخرت برخوردار شوید.

مرجع عالیقدر در پایان فرمودند: مجالس سوگواری، گریه و نوشته ها و پارچه نوشته ها و هرچه با قضیه ی سیدالشهدا علیه السلام ارتباط دارد، تماماً مقدمه ای برای تحقق اهداف نهضت مقدس آن حضرت است.

گفتنی است که حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج سید حسین حسینی شیرازی دامت برکاته (فرزند برومند مرجع عالیقدر) در جمع میهمانان با موضوع «نقش شعائر حسینی در احیای قضیه ی امام حسین علیه السلام و معرفی آن حضرت به مردم» سخنانی ایراد نمودند.

 

[ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ] [ 0:21 ] [ بهزاد ]
--->

أعظم الله أجورنا بمصابنا بالحسين عليه‌السلام و جعلنا و ايّاكم من الطالبين بثاره مع وليّه الامام المهدي من آل محمد عليهم السلام
قال الله تعالي: إنّ الّذين قالوا ربّنا الله ثمّ استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون

شكست‌ ناپذيران عرصه كربلا
تاريخ رجال بزرگ عالم بشريت، مردان خدا، انبيا، اوليا، از مواقف بسيار هولناك و وحشت‌زا و روزها و هنگامه‌هاي بسيار خطرناكي كه براي آنها پيشامد نموده، حكايت مي‌كند كه حفظ موضع، مقام، استقامت و انجام وظيفه در آن شرايط موحش، نه تنها كار انسان هاي عادي نيست؛ بلكه بسياري از تَهَمْتنان، شيردلان و صاحبان عزم و اراده‌ی آهنين نيز در اين مواقف به زانو درآمده و در موضع و مقامي كه بايد بر سر آن بايستند پايدار
نمي‌مانند. اين مواقف گاه تا حدي بلاخيز و مصيبت‌زاست كه در عرف اكثريت، استقامت بر آن محال و ترك آن مُجاز شمرده مي‌شود.
كساني كه در اين مواقف ايستادند و انجام وظيفه نموده، از شرف انسانيت و ايمان و عقيده خود به خدا دفاع كرده، خطرات را تحمل نموده و در امواج بليات و تلاطم اقيانوس‌هاي مصائب و فشارها غرق نشدند، از نوادر عالم خلقت مي‌باشند.
آنان شكست ناپذير، شكيبا و مقاوم بر جاي مي‌مانند و جز در مقابل خداي عظيم در برابر احدي سر تسليم فرود نمي‌آورند و هيچ گونه فشار، محروميت و مصيبتي روحيه آنها را دستخوش تلاطم نمي‌كند.
نه بيم از زوال مقامات بلند و ظواهر و مظاهر فريبنده جهان ـ كه بسياري فريفته و دلباخته آن هستند ـ آنها را به عوض كردن مسيرشان وادار مي‌سازد و نه ترس از شدايد، رنج‌ها و سختي‌ها، در صبر و مقاومتشان سستي ايجاد مي‌كند؛ كوه‌هاي سخت از هم مي‌پاشند اما اين رجال الهي متزلزل نمي‌شوند.


رجال لاتلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله و اقام الصلوه و ايتاء الزكوه يخافون يوماً تتقلّب فيه القلوب و الأبصار
من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم
من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلاً


مقصد تربيتي انبيا

يكي از مقاصد مهم بعثت انبيا و تربيت هاي وحياني، پرورش همين روحيه مقاومت در برابر اموري است كه تسلط آنها بر بشر موجب هلاكت، خسران، زيان معنوي و واقعي و سقوط او مي‌گردد. همه بايد مقاوم تربيت شوند و همه بايد بر غرايز و خواسته هاي حيواني و مشتهيات جسماني مسلط شوند تا در برابر نفس اماره، شهوت، حب جاه، حب مال، حب دنيا و جنود جهل مغلوب نشوند و در اين ميدان و رزمگاهي كه همواره برپاست غالب و پيروز باشند.

پيروزمندان عرصه بندگي
در اين ميان، چنان كه گفته شد انبيا، اوليا و ائمه هدي عليهم السلام از همگان گوي سبقت ربوده‌اند و پيروزمندانه مواقف خود را حفظ نموده و عوامل سلبي يا ايجابي در اراده و عزم آنها اثري نبخشيده است. موقف ابراهيم خليل، موساي‌كليم، عيساي مسيح ومواقف عظيم حضرت خاتم الانبيا صلي الله عليه و آله ومواقف اميرالمؤمنين عليه‌السلام و حضرت امام حسن مجتبي عليه‌السلام و ساير ائمه هدي عليهم السلام، همه سرمشق، آموزنده، فوق العاده و از مظاهر بزرگ اوج عظمت مقام انساني و برتري آنها بر فرشتگان و ملائكه است.

راه حسين عليه‌السلام صراط مستقيم
در اين ميدان ظهور، موقف حسين عليه‌السلام و استقامت و پايداري آن حضرت، بي‌مانند است؛ ‌آن موقف پر از مصيبات و عوامل بازدارنده‌اي كه همه ـ حتي بر حسب زيارت ناحيه مقدسه ـ ملائكه را شگفت‌زده كرده كه اگر اين بشر است، پس اين همه مردمي كه اسير هوا و هوس خود شده و بنده زر و مال و گرفتار ظلم، تجاوز، شرك و كفرند، كيستند؟!
با چنين حُسن و ملاحت اگر اينان بشرنـد
ز آب و خاك دگر و شهر و ديار دگرنـد
اين موقف، شرايطي بود كه براي هيچ يك از انبيا و اوليا ؛ نه آدم و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و نه شخص اول عالم امكان، حضرت خاتم الانبياء صلّي الله عليه و آله و نه براي حضرت ابو الاوليا، امير المؤمنين عليه‌السلام و نه براي ساير ائمه هدي عليهم السلام پيش نيامد و اين موقف، مختص به خود آن حضرت بود و اين ظهور و جلوه كرامت انسانيت تنها در اين موقف، تجلي نمود.
هر انساني كه بخواهد از اين موقف عظيم چيزي بگويد يا بنويسد اگر در اوج قدرت علمي و ادبي باشد، متحير مي‌شود كه از كجا شروع كند و كدام يك از ابعاد بي منتهاي اين موقف الهي را مطرح نمايد.
اگر كيهان شناسان، علماي هيأت، صاحبان معرفت و ارباب اطلاع از اين جهان پهناور كه تعداد كهكشان‌هايش را تا يكصد و بيست ميليارد هم شماره كرده‌اند و اگر ديگران و ديگران كه در رشته هاي شناخت اجزاي اين جهان هستي از انسان، حيوان، كوه، دريا، نور، ذره و اتم و... آگاه و با اطلاع‌اند، در برابر قدرتي كه اين مخلوقات كوچك و بزرگ را آفريده، تكبير و تهليل و سبحان الله ربّ السموات و الأرض مي‌گويند. ما قدرت بي‌انتهاي همان خالق كهكشان‌ها و جميع عالم آفرينش را در خلقت حسين، صاحب آن همه عظمت‌ها هم مي‌شناسيم و تسبيح، تهليل و تكبير مي‌گوييم و «فسبحان الذي خلق الحسين و اهل بيته و أولاده و اصحابه و انصاره» بر زبان جاري مي‌كنيم.
ما خط حسين عليه‌السلام را، صراط مستقيم خط نجات و رستگاري مي‌دانيم؛ خط جهاد، خط امر به معروف و نهي از منكر، خط مبارزه با كفر و بدعت، خط ايثار و فداكاري در راه حفظ اسلام، خط محكوم كردن رؤساي ضلالت و سران مروّج فسق، ملاهي و مناهي.

جايگاه عزاداري سيد الشهدا عليه‌السلام
ما به اين خط مشي‌ها و عزاداري‌ها و سوگواري‌ها براي حسين عليه‌السلام و به برنامه‌هاي سازنده و تعهد بخش عاشورا و مجالس روضه، به همه افتخار مي‌كنيم و اين مراسم را، البته در محدوده التزام به حفظ تمام ضوابط شرعي، همه ساله احيا مي‌كنيم و با اسلام و دين و مذهب تجديد عهد مي‌نماييم و همچنين عزاداري و گريه براي امام حسين عليه‌السلام و زيارت او را موجب مغفرت و آمرزش گناهان مي‌دانيم و براي اين برنامه‌ها، معاني عالي و تفسيرهاي بلند داريم.

عاشورا و مسئوليت‌ها
بايد با ياد و تذكر خاطره عاشورا و فداكاري‌هاي سيد الشهداء و اصحاب بزرگوارش در راه اسلام و دفاع از دين و مسئوليت‌هاي مهمي كه در برابر دين، قرآن و حضرت بقيت الله، امام عصر ارواح العالمين له الفدا داريم آشنا شويم و خود را براي پيروي از اهداف كربلا و مقاصد آن امام شهدا آماده سازيم. مي‌دانيم كه حسين عليه‌السلام با ناداني‌ها، گمراهي‌ها، ستم‌ها و با استضعاف و استعلا مبارزه مي‌كرد. او با مقصد يزيد و با هدف ابن زياد و افكار خبيث اموي و يزيدي مخالف بود.
شيعه و دوستدار امام حسين عليه‌السلام بايد اين خط حسيني را هميشه احيا نموده و سرمشق عمل خود قرار دهد. اين محرّم و صفرها و اين عزاداري‌هاست كه اسلام را نگاه مي‌دارد.

پيام سيد الشهدا عليه‌السلام به جوامع انساني
شعار

ليرغب المؤمن في لقاء الله محقاً اني لا أري الموت إلّا سعاده و لا الحياه مع الظالمين إلّا برماً


از بركت خون حسين تا ابد زنده است و ستمكاران و بي‌دينان و بدخواهان بندگان خدا را محكوم مي‌نمايد.
فرياد آن حضرت كه در آسمان و زمين پيچيد و همه را به حفظ شرف و مجد انسانيت خواند، اكنون هم بلند است و رساتر و كوبنده‌تر به گوش مي‌رسد كه فرمود:


ألا و ان الدعي ابن الدعي قد ركز بين اثنتين بين السله و الذلّه و هيهات منّا الذله أبي الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و انوف حميه و نفوس ابيه من أن تؤثر طاعه اللئام علي مصارع الكرام

الله اكبر! اين كلمات چقدر بلند و شور انگيز است! چقدر نفس انساني بايد شجاعت داشته باشد و تا چه حد بايد پايبند به عزت، كرامت نفس، صبر و استقامت، رشد عقلاني و درك ملكوتي باشد تا بتواند در آن موقف كه همه عزيزانش در معرض مهلكه قطعي هستند و شريف‌ترين و عفيف‌ترين بانوان او در خطر اسارت مي‌باشند، چنين اعلام وجود و اظهار شخصيت و توانايي نفس و قدرت روح نمايد.


سلام الله عليك يا اباعبدالله بأبي انت و أمّي يا ليتنا كنّا معك فنفوز فوزاً عظيماً

حيات دين، مرهون شهادت حسين عليه‌السلام
اي حسين! اسلام از تو زنده شد و قرآن از تو محفوظ ماند. تو ارزش و بهاي انسانيت را نشان دادي و كريمه «إنّي أعلم ما لا تعلمون» را تفسير كردي.
اي حسين! اسلام غير از تو ناصر و ياور و نجات بخشي نداشت؛ تو را صدا مي‌كرد و به تو شكايت مي‌نمود و اين تو بودي كه به ياري اسلام شتافتي و گمراهي‌ها را برطرف كردي.


لقد بذلت مهجتك في الله و استنقذت عباد الله من الجهاله و حيره الضلاله

در آن اوضاع و احوالي كه بني اميه بر كشورهاي اسلامي مسلط شده بود، تمام وسايل تبليغي را براي منحرف كردن مردم از توحيد و اسلام و از اهل‌بيت عليهم السلام و براي تجديد عهد جاهليت به كار گرفته بود. سكوت مرگبار و تسليم در برابر آن وضع ناهنجار و آن همه استكبار و تجاهر به معاصي و گناهان، كه نمونه آن، همان يزيد الخمور و يزيد الفهود و يزيد الفسق و الفجور بود، همه جا را فرا گرفته بود و تنها صداي حسين، كه صداي اسلام و صداي قرآن بود، عالم اسلام را بيدار كرد و صداي دلنواز شوق و اشتياق او به شهادت در راه خدا، احياگر اسلام شد.

هشدار حسين عليه السلام
گويي حسين نيز مانند جدش صلاي توحيد سر داده و مثل اين آيه را، كه تبليغات بني اميه آن را از ياد مردم برده بود، بر آنها تلاوت مي‌كرد:


قل إن كان آبائكم و ابنائكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجاره تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهاد في سبيله فتربّصوا حتّي يأتي الله بأمره و الله لا يهدي القوم الفاسقين

دوستي دنيا، دوستي پدران، فرزندان، برادران، همسران و خويشاوندان، اموال، تجارت و خانه و كاشانه، مردم را به سكوت و ترك امر به معروف و نهي از منكر و همكاري با سران كفر و جاهليت كشانده بود. اين امام عليه‌السلام بود كه معنا ومضمون اين آيه را دوباره به مردم تفهيم كرد و خود عملاً آن را با همت بلند و تصميم الهي خلل ناپذيرش به كار بست.
آن روز، امروز، فردا و فرداها و در هر زمان و مكاني اين خطر وجود دارد و هشدار قرآني اين است كه اگر آنچه را كه از كسان، وابستگان، مقام، ثروت و وسايل رفاهي داريد، از خدا، پيغمبر و جهاد در راه خدا بيشتر دوست مي‌داريد، منتظر عذاب باشيد.
مال و مقام و همه نعمت هاي دنيا بسيار عزيز هستند اما دين، اسلاميت، ولايت اهل بيت عليهم السلام و احكام خدا از همه عزيزتر مي‌باشند.

شعار حسين عليه السلام
راه حسين عليه‌السلام، راه قرآن، راه عمل به احكام و راه افتخار به اسلام، توحيد و ايمان به خداست، راه شرق و غرب و يمين و يسار نيست؛ راه افتخار به دوران هاي كفر و بت پرستي يا آتش پرستي و شرك يزدان و اهرمن و استكبار فرعون و نمرود و جمشيد نيست.
راه حسين، راه ترويج فساد و نوازندگي، معاصي و ملاهي و فخر به اين مسائل بيهوده نيست.
راه‌ حسين، راه تجمل‌پرستي، اسراف، علو،گردنكشي واستحقارمردم نيست.
شعار حسين و ابلاغش، ابلاغ قرآني و مساوات ميان زن و مرد در ارزش هاي حقيقي است؛


إن المسلمين و المسلمات و المؤمنين و المؤمنات و القانتين و القانتات و الصادقين و الصادقات و الصابرين والصابرات و الخاشعين و الخاشعات و المتصدقين و المتصدقات و الصائمين و الصائمات و الحافظين فروجهم و الحافظات و الذاكرين الله كثيراً والذاكرات أعدّ الله لهم مغفرة وأجراً عظيماً

در جامعه‌اي كه از حسين عليه‌السلام پيروي مي‌شود، اين امور ارزش و افتخار است و زنان با مردان در اين ارزش‌ها بايد هم‌طراز و بلكه رقابت داشته باشند و مختلط شدن آنها با بيگانگان در مجالس و محافل، در دانشگاه و مدارس، در محل كار و مديريت‌ها و مشاغلي كه در ارتباط مستمر با بيگانگان است، با شأن و پارسايي و تربيت اسلامي زن مسلمان سازگار نيست و غرب زدگي، حاكي از ضعف هويّت و شخصيت است.

فرصت تبليغ و وظيفه روحانيت
در اين ماه محرم و صفر، آقايان فضلا، علما، اساتيد و خطبا در سخنراني‌ها، مواعظ و منبرهايي كه دارند بايد توجه مردم را به اين مطالب حياتي جلب نمايند. يكي از بركات بزرگ حوزه مقدسه قم از آغاز تأسيس، همين بوده است كه طلاب در فرصت هاي تبليغي؛ مانند محرم، صفر و ماه مبارك رمضان براي تبليغ دين به شهرها، روستاها و قصبات بروند و با مردم و مؤمنين ارتباط نزديك برقرار نمايند و رشته ايمان و آگاهي همگان را به وظايف اسلامي و تعاليم ديني استحكام بخشند. در دوره طاغوت و اختناق رضاخاني اين حركت فداكارانه حوزه كه با تحمل مشكلات و دشواري هاي سخت، توأم بود، دين، ايمان و اسلاميت اين مردم خوب و عزيز را بيمه كرد. هر چه رژيم و نظام طاغوتي با زور و سرنيزه و تبليغات، مردم را از دين، اسلام و تعهد به احكام باز مي‌داشت ـ تا آنجا كه رسوم آتش پرستي را در مدارس پايه‌گذاري كرده، پايكوبي و ستايش آتش را ترويج نمود و تعليم ملاهي را اجباري كرد و صدها نيرنگ ديگر به كار برد ـ همه از بركت اين ماه محرم و اين منبر حسيني و اين محبت و علاقه جامعه به حسين عليه‌السلام،‌ نقش بر آب شد و عاقبت هم همين برنامه‌هاي تبليغي ريشه آن فساد را از بيخ و بن بركند و رژيمي را كه مي‌خواست به جاي مليت و تاريخ اسلامي تاريخ به اصطلاح خودش، تاريخ كوروش و آزادي صهيونيسم و مليت آن چناني را بر اين ملت مقاوم و مسلمان تحميل كند، سرنگون ساخت.

ارزش‌هاي حسيني و وظيفه ما
انتظار از همه طبقات، از مسئولين و مقامات نظام، متصديان امر آموزش و فرهنگ، رسانه‌هاي گروهي و همه اقشار مردم و طبقات عزيز اين است كه همه با هم در حفظ اين ارزش ها، كه رمز موجوديت، استقلال، عظمت، اعتلا و آبروي اين كشور است همكاري نمايند و نگذارند كه اشخاص مشكوك در اركان اتحاد اين مردم و تعهد آنها به خط قرآن و اسلام رخنه نمايند و با عناوين مختلف، راه نفوذ بيگانگان و به خصوص سلطه فرهنگي آنها را باز نمايند.
و همه در راه حسين عليه‌السلام، كه راه حيات و راه عزت و آزادگي حقيقي است همگام و همراه شده و هر چه بيشتر براي عظمت اسلام و مسلمين سعي و كوشش نماييم و اين مدرسه عمومي و همگاني حسيني را ـ كه كلاس‌هايش در همه جا و هر مكان برقرار است و عالم و جاهل، شهري و روستايي و زن و مرد را در برمي‌گيرد ـ بهتر و فراگيرتر و جامع‌تر از گذشته برگزار كنيم.
و السلام علي مولانا أبي عبدالله و علي الأرواح التي حلّت بفنائه و علي شيعته و محبّيه و من أبكي أو بكي أو تباكي في مصائبه و رحمة الله و بركاته

برگرفته از کتاب «با عاشورائیان» اثر حضرت آیت الله العظمی صافی

[ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ] [ 0:4 ] [ بهزاد ]
قصد نداشتم كه در ايام محرم ماه به خون تپيدن ارباب بي كفنم سيد الشهداء (ع) ماه شكست خوردن كشتي نجات مطلبي جز براي مولايم سيد الشهدا بنويسم ولي به خاطر بعضي از هجمه هايي كه به محضر مدافع حريم ولايت مروج شعائر حسيني آيت الله العظمي وحيد خراساني توسط بعضي از سياسيون منحرف مذهبيون لا مذهب شده است اين پست را محض خوشحالي قلب داغدار ولي عصر (عج) ميگذارم اميد است مورد توجه خواننده گان گرامي واقع گردد.

 

نکات تأمل بر انگیز در تشرّف آيت‌الله حاج شيخ اسماعيل نمازي شاهرودي
نظر امام عصر(عجل الله تعالی فرجه) درباره مقام آيت الله وحيد خراساني
اصغرآقا در نظر داشت که از صف ماشین‌ها جدا شده، پس از پیمودن مسافتی دوباره به کاروان ملحق شود و در جلوی کاروان قرار گیرد اما او نادانسته ماشین را منحرف کرد و از کاروان جدا شد. من به خاطر سفرهای متمادی می‌دانستم که بیابان‌های عربستان بی‌سروته و بی انتهاست. لذا او را خیلی نصیحت کرده و اصرار نمودم که از قافله جدا نشود و طبق ترتیب کاروان حرکت کند اما او گوش نکرد. حاجیان دیگر هم سکوت کردند و با من همراهی نکردند.

اشاره:

 آیت‌الله شیخ اسماعیل نمازی شاهرودی از سلسلة سعادتمندان و زمرة نیکبختانی است که در سفر بیت‌الله پس از حادثه‌ای هولناک به همراه جمعی از حاجیان و زائران خانة خدا، موفق به دیدار جمال دلربای حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ می‌شود.
حادثه از آن جا آغاز می‌شود که با اشتباه و غرور و حرف نشنوی یکی از رانندگان به نام «اصغرآقا» اتوبوس حامل حجّاج در برهوت و بیابان‌های عربستان راه را گم می‌کند و پس از پیمودن مسافتی طولانی راه به جایی نمی‌برند. در این هنگام آب آشامیدنی و بنزین نیز به پایان رسیده و سرانجام حاجیان ناامیدانه دل بر مرگ می‌نهند. به درخواست آیت‌الله نمازی، توسلی به آستان فریادرس بیچارگان، امام زمان(ع) جسته می‌شود و این توسل و توجّه کارساز می‌افتد و عنایت امام عصر(ع) از آنان دستگیری می‌نماید و حاجیان نیم‌روز با حضرت بقیّةالله(ع) همسفر می‌شوند..

 آیت‌الله نمازی، انگیزه خود از نقل این تشرّف را شادی دل مؤمنان مشتاق به دیدار امام عصر(ع) بیان داشته و می‌فرماید: «این تشرّف را برای تذّکر و عمل به آیة «وذکّر فانّ الذکری تنفع المؤمنین» نقل می‌کنم و امیدوارم که این تذکّر، موثر واقع شود و قلوب مؤمنان با استماع این حکایت، از محبّت به حضرت بقیةالله سرشار گردد. این حقیر ناقابل مورد مرحمت حضرت حق ـ جلّ و علا ـ واقع شدم و خداوند سعادت تشرّف به محضر حضرت مهدی(ع) را نصیبم کرد و حدود نصف روز در خدمت آن حضرت بودیم و پس از این که غایب شدند، دانستیم که ایشان، حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ بوده‌اند»1 لازم به یادآوری است که جناب نمازی شاهرودی تشرّفات دیگری هم به محضر امام زمان(ع) داشته‌اند که طالبان می‌توانند به کتاب مجالس حضرت مهدی مراجعه نمایند.
دامن این مقدمه را بر می‌چینیم و خوشتر آن است که سرّ دلبران را از زبان خود ایشان نه دیگران بشنویم. این شما و این سوغات سفر، و ارمغان راه.
دیـدار یار غائب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

در سال 1336 هجری از تهران به همراه جمعی از برادران ایمانی به مکّه معظّمه مشرّف شدیم. امیرالحاج و سرپرست ما «صدر الاشراف» بود. در آن زمان چیزی حدود 250 تومان تا 300 تومان می‌گرفتند و با ماشین‌هایی قرار‌داد می‌بستند که ما را به مکّه رسانده و از آن جا به عراق بازگردانند.
من برای چهاردهمین مرتبه بود که به بیت‌الله الحرام مشرّف می‌شدم و به عنوان روحانی کاروان خدمت می‌کردم. آن سال در راه بازگشت به عراق به خاطر مسائلی، عربستان قوانینی برای ماشین‌های حجّاج وضع کرده بود و آن این که ماشین‌های زائران خانة خدا باید در یک کاروان صدتایی و همراه هم حرکت کنند. هر کاروان یک سرپرست داشت و یک ماشین هم، لوازم یدکی و ملزومات دیگر را همراه کاروان حمل می‌کرد. ضمناً دو ماشین پلیس، یکی در جلو و دیگری در عقب کاروان وظیفة حفاظت از قافله را بر عهده داشت ماشین ما دو راننده به نام‌های محمود آقا و اصغرآقا داشت که هر دو بچّة تهران بودند.
هنگامی که کاروان به راه افتاد اصغرآقا رانندگی می‌کرد. از قضا ماشینِ ما در آخر صف، پشت سر همة ماشین‌ها قرار گرفت و این موضوع اصغرآقا را خیلی ناراحت کرد و شروع کرد به غُرو لُند کردن و این که در حرکت از تهران ماشین آخری بودیم، در برگشتن هم آخری شدیم و باید تا آخر مسیر خاک بخوریم. من باید از صفِ ماشین‌ها خارج می‌شوم و می‌روم در جلوی ماشین‌های دیگر قرار می‌گیرم.

گم شدن در بیابان

اصغرآقا در نظر داشت که از صف ماشین‌ها جدا شده، پس از پیمودن مسافتی دوباره به کاروان ملحق شود و در جلوی کاروان قرار گیرد اما او نادانسته ماشین را منحرف کرد و از کاروان جدا شد. من به خاطر سفرهای متمادی می‌دانستم که بیابان‌های عربستان بی‌سروته و بی انتهاست. لذا او را خیلی نصیحت کرده و اصرار نمودم که از قافله جدا نشود و طبق ترتیب کاروان حرکت کند اما او گوش نکرد. حاجیان دیگر هم سکوت کردند و با من همراهی نکردند.
اصغرآقا تصمیم خود را گرفت و گفت: به اندازة کافی آب و بنزین داریم و می‌توانیم از یک راه فرعی خود را به جلوی کاروان برسانیم. او از کاروان جدا شد و در بیابان به راه افتاد و پس از طیّ مسافتی طولانی راه را گم کرد و نتوانست خود را به کاروان برساند. کم‌کم شب هم فرا رسید. ما با داد و فریاد از او خواستیم که ماشین را متوقف کند تا نماز بخوانیم. وقتی از ماشین پیاده شدم؛ به آسمان نگاه کردم و دیدم که فاصلة ما با هفت برادران (هفت اورنگ) زیاد شده، فهمیدم که راه زیادی را به اشتباه آمده‌ایم به همین خاطر به راننده گفتم: «امشب را همین‌جا بیتوته می‌کنیم و فردا صبح از همان راهی که آمده‌ایم، باز می‌گردیم».
فردا صبح سوار شدیم تا از همان راه دیروزی برگردیم اما از آن جا که صحراهای حجاز دارای شن‌های نرم است و باد آن‌ها را پیوسته حرکت می‌دهد، نتوانستیم راهِ بازگشت را پیدا کنیم. هیچ اثری از راه دیشب بر سینة صحرا نبود از آن طرف، ماشین هم مرتّب در شن‌ها فرو می‌رفت، جهت‌های متعددّی را چند فرسخ، چند فرسخ پیمودیم و سرانجام ره به جایی نبردیم و دوباره شب فرا رسید.
فردا صبح روز سوم، آب و بنزین هم تمام شد.

ابرهای ناامیدی

همه وحشت‌زده و ناامید شده بودیم. من به عنوان روحانی کاروان و کسی که سفرهای زیادی به خانة خدا آمده بودم گفتم: «این اصغرآقا بود که ما را به اینجا کشانید و گناه بزرگی را انجام داد. اما چاره‌ای هم نیست، بیاید همگی به امام زمان(ع) متوسّل شویم. اگر آن بزرگوار ما را از این بیابان هلاکت نجات بخشید، زهی سعادت و خوشبختی، اما اگر به فریاد ما نرسد همگی در این بیابان مُرده، طعمة حیوانات خواهیم شد. بیایید قبل از آن که بی حال شده و دست و پایمان بی‌رمق بیفتد، هر کس برای خود گودالی حفر کند و در آن گودال برود که اگر مرگ به سراغ ما آمد، در آن گودال‌ها جان بدهیم و حداقل بدن ما طعمة حیوانات نشود و با گذشت زمان، باد وزیده و شن‌ها را روی ما بریزد و در زیر شن‌ها مدفون شویم.
همه مشغول شدند و هر یک برای خود قبری کند و در این حال به حاجیان گفتم: جلوی قبر خود بنشینند تا به چهارده معصوم(ع) توسّلی بجوییم و خودم شروع به خواندن دعای توسّل کردم. ابتدا به رسول خدا(ص)، بعد به حضرت زهرا(س) و سپس به سایر امامان(ع)، وقتی به امام عصر(ع) رسیدم، روضه‌ای خواندم و گریة زیادی کردیم. در این حال الهام شدم که همه با هم «آقا» را با این ذکر بخوانیم: « یا فارس الحجاز أدرکنا، یا اباصالح المهدی ادرکنا، یا صاحب‌الزمان ادرکنا» همه با حال ناامیدی و گریه و زاری این ذکر شریف را تکرار می‌کردیم و آقا را صدا می‌زدیم.
به حاجیان گفتم: « با خدا قرار بگذارید که اگر نجات یافتیم همة اموالی که به همراه داریم در راه خدا انفاق کنیم، با خدا عهد ببندیم که اگر نیازمندی به ما مراجعه کرد در حقّ او کوتاهی نکنیم و بقیة عمرمان را در برآوردن نیازهای مردم کوشا و ساعی باشیم».

اضطرار و انقطاع کامل

بعد از توسّل و توجّه، هر کسی مشغول راز و نیاز با خدای خود شده، من هم از جمع، جدا شدم و پشتِ تپة کوچکی رفتم و با خدای خود سخنانی گفتم که بماند. به امام زمان عرضه داشتم: «آقا جان اگر الان به فریاد ما نرسی، پس کی و کجا به فریادمان خواهی رسید». گریه و توسل عجیبی داشتم که قابل توصیف نیست. در مدّت عمرم چنین حالت شیرینی چه قبل و چه بعد از آن حادثه، دیگر در من پیدا نشد.

باران رحمت

در حال توسّل و تضرّع بودم که ناگهان آقایی در شکل و شمایل یک مرد عرب، به همراه هفت شتر که بارهایی بر آنان بود، در برابرم ظاهر شد. با آن‌که بیابان صاف و همواری در مقابل من بود و همه چیز از مسافت دور قابل رؤیت و دیدن بود، اما من آمدن او را ندیدم و متوجّه نشدم. خیال کردم از عرب‌های حجاز است و احیاناً شتربانی است که همراه شترهایش به مسافرت می‌رود و یا شاید رهگذری است که تصادفاً از این بیابان عبور می‌کرده است. با دیدن او به حدّی خوشحال شدم که از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم. با دیدن او خود را در جَریه که مرز میان عربستان و عراق بود می‌دیدم. با خود گفتم: این آقا حتماً راه رسیدن به «جریه» را می‌داند و ما را راهنمایی خواهد کرد.
در حال بشاشت و شادمانی بودم که دیدم آن آقا به طرف من آمد، من هم از جا برخاستم و با خوشحالی به طرف او رفتم و به او سلام کردم. در پاسخ فرمود: «علیکم السلام و رحمةالله و برکاته». به هم که رسیدیم روبوسی کرده، من صورت او را بوسیدم. شمایل او در اوج زیبایی و جذّابیّت بود، و چشم و ابرو و صورت بسیار زیبا و نورانی داشتند. پس از سلام و روبوسی به زبان عربی فرمودند: «ضیّعتم الطریق؛ راه را گم کرده‌اید؟»
گفتم: بله.
فرمودند: من آمده‌ام که راه را به شما نشان دهم.
عرض کردم: خیلی ممنون.
بعد فرمودند: از این راه مستقیم بروید و از میان آن دو کوه بگذرید، به دو کوه دیگر می‌رسید، از میان آن‌ها هم بگذرید، جادّه برای شما نمایان می‌شود بعد طرف چپ را بگیرید تا به جریه برسید.
آقا پس از نشان دادن راه فرمودند: « النذور الّذی نذرتم لیس بصحیح؛ نذرهایی که کرده‌اید، صحیح نیست».
عرض کردم: چرا، آقای من؟
فرمودند: «نذر شما مرجوح است، اگر همة دارایی خود را در راه خدا انفاق کنید چگونه به عراق می‌روید؟ در حالی که شما چهل روز در عراق می‌باشید و به زیارت امام حسین(ع) و امیرمؤمنان(ع) و سایر امامان(ع) مشرّف می‌شوید، اگر آن چه راه همراه دارید، در راه خدا انفاق کنید، در مسیر، بدون خرجی می‌مانید و مجبور به تکدّی و گدایی می‌شوید و تکدّی هم حرام است. آن‌چه را از مال و دارایی به همراه دارید، الان قیمت کرده و بنویسید و وقتی به وطن خودتان رسیدید به اندازة آن در راه خدا انفاق کنید، اکنون عمل به نذرتان مرجوح است.»
سپس فرمود: «رفقایت را صدا کن و فوراً سوار شوید، الان که به راه بیفتید اوّل مغرب در جریه هستید.»
دوستان ما هنوز در حال گریه و انابه و توسّل و تضرّع بودند و ما را نمی‌دیدند، اما ما آنان را می‌دیدیم. وقتی آن‌ها را صدا کردم، با دیدن ما یک‌باره از جا برخاستیم و با خوشحالی به طرف ما آمدند. یکی یکی سلام کرده، دست آقا را بوسیدند. آن‌گاه حضرت فرمودند: «سوار شوید و از همین راه بروید».
به دوستان گفتم: «آقا راه را به من نشان دادند، سوار شوید تا برویم».
یکی از حاجیان به نام «حاج محمّد شاه حسینی» به من گفت: «حاج آقا! اگر راه بیفتیم ممکن است ماشین دوباره در شن‌ها فرو رود یا این که مجدّداً راه را گم کنیم. بیایید پول‌های نذر شده را همین الان به این مرد عرب به مقداری که می‌خواهد بدهیم، تا زحمت کشیده تا رسیدن به مقصد ما را همراهی کند».
آقا وقتی سخن حاجی مذکور را شنیدند، فرمودند: «[شیخ اسماعیل] جلوی من به همة آن‌ها بگو که نذر آن‌ها صحیح نیست». من هم به حاج محمّد و سایر حجّاج گفتم: «آقا می‌فرمایند نذر شما مرجوح است و صحیح نمی‌باشد، اگر همة دارایی و اموال‌تان را الان در راه خدا بدهید با کدام پول می‌خواهید به عراق بروید و از آن‌جا به ایران برگردید؟ در عراق مجبور به تکدّی و گدایی می‌شوید و گدایی هم حرام است».
آن آقا همچنین فرمودند: «من می‌دانم پولی که همراه دارید برای شما در سفر کافی است وگرنه خودم به شما پول می‌دادم».
ما دیدیدم نمی‌توانیم آقا را با پرداخت پول با خود همراه کنیم، یک‌باره به قلبم الهام شد که آقا اهل حجاز هستند و اهل حجاز در سوگند به قرآن و احترام به آن خیلی عقیده‌مند می‌باشند به همین خاطر قرآن کوچکی که در جیب بغلم بود بیرون آورده و ایشان را به قرآن سوگند دادم.
آقا فرمودند: «چرا به قرآن قسم می‌خوری؟ به قرآن قسم نخور! باشد حالا که مرا به قرآن قسم دادی می‌آیم».
سپس فرمودند: «علی اصغر مقصّر است (که باعث گم شدن شما شد)، اکنون محمود رانندگی کند من هم وسط (صندلی کنار راننده) می‌نشینم و شما (شیخ اسماعیل) هم کنار من بنشین به رفقا هم بگو زودتر سوار شوند.»
به محمودآقا گفتم: تورانندگی کن. آقا شترهایشان را همان جا خوابانیدند و خودشان کنار راننده نشستند و من هم کنار ایشان نشستم.

حرکت

حاج محمود پشت فرمان نشست آقا به من فرمودند: «بگو ماشین را روشن کند». در این حال هیچ یک از مسافران و راننده‌‌ها به نداشتن بنزین و آب توجّهی نداشتند. حاج محمود استارت زد، ماشین روشن شد و به راه افتاد. در این لحظه دیدم آقا، انگشت سبابه‌اشان را حرکت دادند امّا من از رمز و راز آن آگاه نبودم.
ماشین بدون این‌که در شن‌ها فرو رود، به سرعت راه خود را می‌پیمود. وقتی از میان آن دو کوه گذشتیم همان‌طور که آقا فرموده بودند دو کوه دیگر ظاهر شد. آقا فرمودند: «بگو از میان این دو کوه حرکت کند». من به حاج محمود آقا گفتم: از وسط دو کوه حرکت کن.
آقا با این که اصلاً فارسی سخن نگفتند و تنها با من به عربی صحبت می‌کردند اما نام من و سایر زوّار و حجّاج و راننده‌ها را می‌دانستند و همه را به اسم، نام می‌بردند و سخنان فارسی ما را متوجّه شده، پاسخ می‌گفتند.
وقتی به وسط دو کوه رسیدیم، حضرت به آسمان نگاهی کرده، فرمودند: «الآن اوّل ظهر است. به راننده بگو بایستد. همه پایین بیایید و نماز خود را بخوانید. من هم نماز خود را بخوانم، بعد از نماز رفقا بعد از نماز سوار شده و ناهار را هم در ماشین بخورند تا اول مغرب ان‌شاءالله به جریه برسیم».
من سخنان آقا را به حاج محمود گفتم، ایشان هم ماشین را نگه داشت. وقتی دوستان پیاده شدند آقا فرمودند: «آب که ندارید؟» عرض کردم: خیر، آبی نداریم. حضرت در این هنگام درختچة خاری را که به ضخامت یک عصا بود به من نشان دادند و فرمودند: «آن درخت را که می‌بینی، کنار آن چاهی است. بروید، آب بنوشید، وضو بگیرید و نماز بخوانید، مشک‌ها را هم پُر کرده، ماشین‌تان را هم آب کنید. من همین‌جا نماز می‌خوانم، من وضو دارم.»
وقتی به آن درختچه رسیدیم، چاهی دیدیم که آبی زلال و گوارا داشت و حدود یک وجب یا کمی بیشتر از سطح زمین پایین‌تر بود. به راحتی دستمان به آب می‌رسید و می‌توانستیم از آن آب نوشیده و وضو بگیریم.
خلاصه بعد از انجام کارها و خواندن نماز، آقا هم که نمازشان به پایان رسیده بود، تشریف آوردند و فرمودند: «همه ناهارشان را داخل ماشین بخورند» بعد از این که ماشین به راه افتاد، من مقداری آجیل و خوراکی برداشته، به حضرت تعارف کردم اما ایشان چیزی برنداشتند و فرمودند: «نمی‌خواهم». مقداری نان که خودم در «شاهرود» از گندم خوب و تمیز درست کرده بودم، به ایشان تعارف کردم که حضرت مقداری برداشتند اما ندیدم که بخورند.
آن‌گاه حضرت از بعضی از شهرهای ایران مانند همدان، کرمانشاه، مشهد تعریف کردند و از بعضی از علما مانند «ملاّ علی همدانی» تمجید نمودند. و دربارة حضرت «آیت‌الله وحید خراسانی» ـ حفظه الله ـ که در آن زمان به شیخ حسین خراسانی معروف بودند، توجهی نموده، فرمودند: «برکات و عنایات ما به ایشان می‌رسد». آن‌گاه مقداری هم به من امیدواری داده، فرمودند: «شما ان‌شاءالله وضعتان خوب است و خوب خواهد شد». و درباره ناراحتی‌هایی که داشتم، دلداری دادند، بحمدالله، آن گرفتاری‌ها برطرف شد.
در طیّ مسیر دربارة بعضی از علما، صحبت‌هایی به میان آمد ـ آقا از بعضی از مراجع مثل «آیت‌الله سیّد ابوالحسن اصفهانی» و دیگر آقایان تعریف و تمجید کردند.

ایران از برکات اهل بیت برخوردار است
حضرت در پاسخ بعضی از مسائلی که خدمتشان عرض می‌کردم، می‌فرمودند: «همة این‌ها از برکات ما اهل بیت است». در این حین عرضه داشتم: «در جاده‌های ایران، چند فرسخ به چند فرسخ، قهوه‌خانه، آب، روشنایی و میوه است. اما این‌جا هیچ چیز نیست».
حضرت فرمودند: «در همه جای ایران، نعمت وافر و فراوان است و همة آن‌ها از برکات ما اهل بیت است» و من غافل از همه جا و همه چیز، اصلاً متوجّه مقصود آن حضرت نبودم. ماشین همچنان راه خود را با قدرت می‌پیمود تا این‌که اول مغرب ـ همان ‌طور که آقا فرموده بودند ـ به جریه در مرز میان عراق و عربستان رسیدیم.
در این هنگام آقا فرمودند: «من دیگر می‌روم. از این جا به بعد راه را به تنهایی نروید. امشب را در جریه بمانید، فردا یک قافلة صدتایی از مکّه می‌آید، شما با آن قافله همراه شوید.»
عرض کردم: چشم! امشب همین جا می‌مانیم. شما هم نزد ما بمانید و میهمان ما باشید.
حضرت فرمودند: «شیخ اسماعیل! من کار زیادی دارم، تو مرا به قرآن قسم دادی، من هم اجابت کردم. من باید بروم و شما را به خدا می‌سپارم و دوباره تکرار می‌کنم. آن نذری که کردید، صحیح نیست. شما مراقب باشید که این‌ها دارایی‌شان را به کسی نبخشند همان‌طور که قبلاً گفتم اموالتان را حساب کنید و بنویسید، بعد در وطن خودتان به اندازة آن انفاق کنید».
ما حدود سه ساعت به ظهر مانده همراه آقا سوار ماشین شدیم و تا مغرب خدمت ایشان بودیم. امام عصر(ع) پیوسته مشغول ذکر بودند اما من متوجه نبودم که چه ذکری را می‌گویند. شالی به کمرشان بسته بودند و به هیئت اعراب حجاز شمشیری بزرگ در طرف راست و شمشیر کوچکی در طرف چپ خود آویخته بودند و چیزی مانند یشناق (نوعی سرپوش) که عرب‌ها بر سرشان می‌اندازند، به سر مبارک انداخته بودند اما پیشانی نورانی و ابروهای کمند و چشمان جذّاب‌شان کاملاً دیده می‌شود و خیلی خوش‌اخلاق بودند. در این هنگام من برای انجام کاری از ایشان اجازه خواستم. ایشان چند قدمی همراهی کردند و همین طور که مشغول صحبت بودم دیگر آقا را ندیدم، تازه فهمیدم که چه بر سرمان آمده است.
رفقا را صدا زدم؛ حاج عبدالله! حاج محمد! کور باطن‌ها! از صبح تا حالا حدمت آقا بودیم اما او را نشناختیم با گفتن این سخن و فهمیدن موضوع همه شروع به گریه کردند. صدای گریة حجّاج بلند شد. بر اثر گریه زیاد و سر و صدا، چند تا از شُرطه‌ها و پلیس‌ها با عجله در خیمه‌ای که برپا کرده‌ بودیم آمدند و گفتند: «کی مرده؟» آنان خیال می‌کردند کسی از گروه ما مُرده است و ما برای او گریه و زاری می‌کنیم.
من گفتم: «کسی نمرده، ما راه را گم کرده بودیم، حالا که راه را پیدا کرده‌ایم، گریه می‌کنیم». یکی از آنان گفت: «خدا را شکر کنید که راه را پیدا کردید، این که گریه ندارد». در این حال که ما با شُرطه‌ها مشغول صحبت بودیم، صدای اذان بلند شد و مغرب شده بود. به راننده‌ها گفتم: «اسم شما را از کجا می‌دانست؟ اصغرآقا اسم تو را از کجا می‌دانست که فرمود: «اصغر آقا مقصّر است» اصغرآقا بنا کرد به سر زدن و گریه کردن و گفت: راست گفتید. تقصیر من بود، من سبب گم شدن شما شدم. گفتم: الحمدلله، عاقبتش بخیر شد، تو ما را گم کردی، اما الحمدلله به نعمت ملاقات مولایمان رسیدیم.2

نکته‌های ناب
 

ادامه مطلب
[ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 23:56 ] [ بهزاد ]
گاندی: من برای مردم هند چیزی تازه نیاوردم، فقط نتیجه‌ای را که از مطالب و تحقیقاتم درباره تاریخ زندگی قهرمان کربلا به دست آورده‌ بودیم، ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین‌بن علی پیمود.


شخصیت، سیره و نهضت امام حسین(ع) همواره از سوى اندیشمندان مورد اشاره قرار گرفته و در همین رابطه، هزاران مقاله و صدها کتاب از طرف صاحبان اندیشه و تفکر از همه ملل به رشته تحریر درآمده است.

"مهاتما گاندی": اگر بخواهیم هند را نجات دهیم واجب است راه حسین‌بن علی را بپیماییم
"من برای مردم هند چیزی تازه نیاوردم، فقط نتیجه‌ای را که از مطالب و تحقیقاتم درباره تاریخ زندگی قهرمان کربلا به دست آورده‌ بودیم، ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین‌بن علی پیمود."

مورخ اروپایی: بیایید ما هم شیوه حسین(ع) را سرمشق خود قرار دهیم
موریس دوکبری: اگر تاریخ‌نویسان ما حقیقت روز عاشورا را درک می‌کردند، این عزاداری را غیرعادی نمی‌پنداشتند. پیروان حسین (ع) به واسطه عزاداری به امام می‌دانند که زبونی و پستی و زیردستی و استعمار و استثمار را نباید قبول کنند زیرا شعار امام و پیشوای آنان تن ندادن به ظلم و ستم بود. حسین در راه شرف و ناموس و مردم و بزرگی مقام و مرتبه اسلام از جان و مال و فرزند گذشت و زیر بار استعمار و ماجراجویی‌های یزید نرفت. پس بیایید ما هم شیوه او را سرمشق خود قرار داده و از ظلم یزیدیان، بیگانگان خلاصی یافته و مرگ با عزت را بر زندگی با ذلت ترجیح دهیم و این است خلاصه تعالیم اسلام ملتی که از گهواره تا گور تعلیماتش چنین است پیداست دارای چه مقام و مرتبتی خواهد بود. چنین ملتی دارای هر گونه شرف و افتخار هست چون همه سرباز حقیقت و عزت و شرافت‌اند.

مورخ امریکایی: روی ریگ‌های تفتیده عربستان روح حسین(ع) فناناپذیر بر پاست
واشنگتن‌ ایرونیک: برای امام حسین(ع) ممکن بود که زندگانی خود را با تسلیم شدن به اراده یزید نجات بخشد لیکن مسوولیت پیشوا و نهضت‌بخش اسلام اجازه نمی‌داد که او یزید را به عنوان خلیفه بشناسد. او به زودی خود را برای قبول هر ناراحتی و فشار به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنی‌امیه آماده ساخت. در زیر آفتاب سوزان خشک و در روی ریگ‌های تفتیده عربستان روح حسین(ع) فناناپذیر برپاست.


چارلز دیکنز: امام حسین(ع) به خاطر اسلام، فداکارى کرد

نویسنده انگلیسى: اگر منظور امام حسین(ع) جنگ در راه خواسته‌هاى دنیایى خود بود، من نمى‌فهمم چرا خواهران و کودکانش را همراه خود برد؟ پس عقل چنین حکم مى‌کند که او به خاطر اسلام، فداکارى کرد.

نویسنده کتاب جهان مذهبی: عاشورا مخالفت با بنی‌امیه را تشدید کرد
رابرت ویر: امام حسین(ع) و کلیه اعضای خانواده و تنی از یارانش در محلی به نام کربلا در عراق قتل‌عام شدند؛ جامعه اسلامی با شوک مواجه شد و مخالفت با بنی‌امیه تشدید شد.

جرجی زیدان: وقتی چشمان یزید بر سر بریده افتاد سر تا پا بلرزید
نویسنده مسیحی در مورد امام حسین (ع) کتاب فاجعه کربلا را تألیف کرده است. وی در این کتاب با مراجعه به کتب معتبر و موثق، مختصری از تاریخ صدر اسلام و حوادث عاشورا تا ورود اسیران کربلا به شام آورده است که در اینجا به حضور اسیران در برابر منظره سر بریده حسین (ع) همه را متأثر و محزون ساخت. وقتی چشمان یزید بر سر بریده افتاد سر تا پا بلرزید و دانست چه عمل بزرگ و فجیعی را مرتکب شده است.

نیکلسون: خون حسین (ع) به گردن بنی امیه است
نیکلسون: بنی امیه طغیانگر بودند و قوانین اسلامی را نادیده انگاشتند. مسلمین را خوار کردند و صاحبان اصلی حکومت را کشتند. بنابراین تاریخ از روی انصاف حکم می‌کند که خون حسین (ع) به گردن بنی امیه است. حادثه کربلا مایه پشیمانی و تأسف امویان شد زیرا این واقعه شیعیان را متحد کرد و برای انتقام حسین (ع) هم صدا شدند و صدای آنها در همه جا و مخصوصاً نزد ایرانیان انعکاس یافت.

براون: آیا قلبی پیدا می‏شود که وقتی درباره کربلا سخن می‌شنود، آغشته با حزن و الم نگردد؟
ادوارد گرانویل براون؛ خاورشناس و ایران‌شناس مشهور بریتانیایی: آیا قلبی پیدا می‏شود که وقتی درباره کربلا سخن می‌شنود، آغشته با حزن و الم نگردد؟ حتی غیر مسلمانان نیز نمی‌توانند پاکی روحی را که در این جنگ اسلامی در تحت لوای آن انجام گرفت، انکار کنند.
[ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 23:43 ] [ بهزاد ]

آخرين اخبار از حادثه تروريستي در چابهار

در اثر اين حادثه تروريستي، تاکنون 30 تن به شهادت رسيده و 55 تن ديگر زخمي شده و به بيمارستان منتقل شده اند. بنا بر اعلام شاهدان عيني يکي از اين دو بمب در کنار مسجد امام حسين (ع) و ديگري در جمع عزاداران حسيني منفجر شده است.
به گزارش شیعه آنلاین به نقل از سایت های خبری، صبح روز عاشورا دو بمب در چابهار منفجر و متاسفانه موجب کشته و زخمي شدن تعدادي از هم وطنانمان شد. بنا بر اعلام شاهدان عيني يکي از اين دو بمب در کنار مسجد امام حسين (ع) و ديگري در جمع عزاداران حسيني منفجر شده است.

اين دو بمب صبح امروز در مسجد امام حسين (ع) چابهار و در دسته عزاداري سوگواران أباعبدالله الحسين(ع) منفجر شده است.

بنابر اين گزارش در اثر اين حادثه تروريستي، تاکنون 30 تن به شهادت رسيده و 55 تن ديگر زخمي شده و به بيمارستان منتقل شده اند.

گفتني است بنا بر اعلام شاهدان عيني يکي از اين دو بمب در کنار مسجد امام حسين (ع) و ديگري در جمع عزاداران حسيني منفجر شده است.

اسامي برخي شهداي حادثه تروريستي چابهار
مدير کل پزشکي قانوني سيستان و بلوچستان گفت: اسامي 21 نفر از شهداي حادثه تروريستي چابهار اعلام شد. فريبرز آيتي فيروزآبادي اسامي شهداي عمليات تروريستي صبح امروز تا کنون در چابهار را به شهر ذيل اعلام کرد:

1- نسترن خسروي فرزند جواد
2- عزيز اسفندتاج فرزند عبدالرحمن
3- گلمحمد فرهمند فرزند باباخان
4- رجبعلي بردبار فرزند حسين
5- عليرضا خواه‌
6- مسلم تاب‌خيز
7- منصور مؤذن
8- محمد وطن‌خواه
9- غلامرضا قاسمي
10- غلامرضا ميرزايي
11- اکبر کوهکن
12- عبدالله آرش
13- مسعود منصوري
14- محسن کيخواه‌ فرزند برات
15- رضا حسين‌پور صنعتي
16- محمد رضايي
17- مصطفي کوهکن
18- سکينه سندگل به همراه فرزندش سنا پردل
19- احمد چهارديواري
20- عرفان کتري
21- ربابه رستمي
پيشنهاد اينجانب اين است كه مسئولين نظامي و امنيتي به جاي اينكه حدود ۲۰۰۰هزار نيرو انتظامي و امنيتي به طرف اصفهان و خاص خميني شهر براي مقابله با عزاداري سيد الشهدا (ع) و جريان قمه زني گسيل دهند و موجب نگراني و اضطراب عزاداران حسيني شوند به فكر تامين امنيت نقاط مرزي جهت عزاداري مردم آن منطقه باشند و كمي اگر ممكن است وهابيان و پيروان سقيفه را كنترل كنند
[ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 14:56 ] [ بهزاد ]
امشبي را شه دين در حرمش مهمان است مكن اي صبح طلوع

                                            عصر فردا بدنش زير سم اسبان است مكن اي صبح طلوع

امروز مصادف با تاسوعاي حسيني جمع زيادي از عزاداران آقا سيد الشهدا براي عرض ارادت و آمادگي خود براي جانفشاني در راه سيد الشهدا در محله فروشان خميني شهر مشق قمه كردند و قمه زدند

داد فتوا عاشقان را سر شكستن جايز است              چوب محمل شاهد اين ابتكار زينب است

اين شور حسيني است كه ما را به سر افتاد

صد حيف كه سرمايه ما در خطر افتاد

با خون سر خويش نوشتيم حسين جان

عشق است اگر در ره توخون ز سر افتاد

در مكتب ما وهن عزاي تو حرام است

هر كس كه چنين كرد ز مذهب به در افتاد

 ديروز قمه منع و امروز علامت

احكام خدا دست يه مشت بي خبر افتاد

گويا نشنيدند كه فرمود پيامبر

با آل علي هر كه در افتاد ور افتاد

[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ] [ 21:4 ] [ بهزاد ]

 

سهيل سر زده گفتي مگر ز سمت يمن
رخ چو ماه تمام و قدي چو سرو چمن
نمود در بر خود پيرهن به شكل كفن

ز برج خيمه برآمد چو قاسم بن حسن
ز خيمگاه به ميدان كين روان گرديد
گرفت تيغ عدو سوز را به كف چون هلال

قاسم بن الحسين عليه السلام به عزم جهاد قدم به سوي معركه نهاد، چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامي بر كف دست نهاده آهنگ ميدان كرده، بي‌تواني پيش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر كشيد و هر دو تن چندان بگريستند كه در روايت وارد شده حَتّي غٌشِي عَلَيْهِما، پس قاسم گريست و دست و پاي عم خود را چندان بوسيد تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم عليه السلام به ميدان آمد در حالي كه اشكش به صورت جاري بود و مي‌فرمود:

سِبْطِ النَّبِيّ الْمُصْطَفي الْمُؤْتَمِن
بَيْنَ اُناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المَزنِ

اِنْ تَنْكرُوٌني فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ
هذا حُسَيْنٌ كَالْاَسيرالْمُرْتَهَن

پس كارزار سختي نمود و به آن صغر سن و خردسالي سي و پنج تن را به درك فرستاد. حميد بن مسلم گفته كه من در ميان لشكر عمر سعد بودم پسري ديدم كه به ميدان آمده گويا صورتش پاره ماه است و پيراهن و ازاري در برداشت و نعليني در پا داشت كه بند يكي از آنها گيسخته شده بود و من فراموش نمي‌كنم كه بند نعلين چپش بود، عمرو بن سعد ازدي گفت: به خدا سوگند كه من بر اين پسر حمله مي‌كنم و او را به قتل مي‌رسانم، گفتم سبحان الله اين چه اراده است كه نموده‌اي؟ اين جماعت كه دور او را احاطه كرده‌اند از براي كفايت امر او بس است ديگر ترا چه لازم است كه خود را در خون او شريك كني؟ گفت به خدا قسم كه از اين انديشه برنگردم، پس اسب برانگيخت و رو برنگردانيد تا آنگاه كه شمشيري بر فرق آن مظلوم زد و سر او شكافت پس قاسم به صورت بر روي زمين افتاد و فرياد برداشت كه يا عماه چون صداي قاسم به گوش حضرت امام حسين عليه السلام رسيد تعجيل كرد مانند عقابي كه از بلندي به زير آمد صفها را شكافت و مانند شير غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو (لعين) قاتل جناب قاسم رسيد، پس تيغي حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پيش داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صيحه عظيمي زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام عليه السلام بربايند همينكه هجوم آوردند بدن او پامال سم ستوران گشت و كشته شد. پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست ديدند امام عليه السلام بالاي سر قاسم است و آن جوان در حال جان كندنست و پاي به زمين مي‌سايد و عزم پرواز به اعلي عليين دارد و حضرت مي‌فرمايد سوگند با خداي كه دشوار است بر عم تو كه او را بخواني و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند ترا سودي نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتي كه ترا كشتند. هذا يَوْم وَاللهِ كَثُرَواتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.

 

آنگاه قاسم را از خاك برداشت و در بر كشيد و سينه او را به سينه خود چسبانيد و به سوي سراپرده روان گشت در حالي كه پاهاي قاسم در زمين كشيده مي‌شد. پس او را برد در نزد پسرش علي بن الحسين عليه السلام در ميان كشتگان اهلبيت خود جاي داد، آنگاه گفت بارالها تو آگاهي كه اين جماعت مار ا دعوت كردند كه ياري ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما يار شدند، اي داور دادخواه اين جماعت را نابود ساز و ايشان را هلاك كن و پراكنده گردان و يكتن از ايشان را باقي مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ايشان مگردان.

آنگاه فرمود اي عموزادگان من صبر نمائيد اي اهلبيت من شكيبائي كنيد و بدانيد بعد از اين روزخواري و خذلان هرگز نخواهيد ديد.

بعضي از ارباب مقاتل گفته‌اند كه بعد از شهادت جناب قاسم عليه السلام بيرون شد به سوي ميدان عبدالله بن الحسن عليه السلام و رجز خواند:

ضْرغامُ اجامٍ وَ لَيْثٌ قَسْوَرَه
اَكيلُكُمْ بِالسًّيْفِ كَيْلَ السَّنْدَرَهِ

اِنْ تُنْكِرُوني فَانَا ابْنُ حَيْدَرَه
عَلَي الاَعادي مِثْلَ ريحٍ صَرْصَرَهٍ

و حمله كرد و چهارده تن را به خاك هلاك افكند، پس هاني بن ثبيت خضرمي بر وي تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سياه گشت. و ابوالفرج گفته كه حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام فرموده كه حرمله بن كاهل اسدي او را به قتل رسانيد.

مؤلف گويد: كه مقتل عبدالله را در ضمن مقتل جناب امام حسين عليه السلام ايراد خواهيم كرد انشاء‌الله تعالي.

و ابوبكر بن الحسن (ع) كه مادرش ام ولد بوده و با جناب قاسم عليه السلام برادر پدر مادري بود، عبدالله بن عقبه غنوي او را به قتل رسانيد. و از حضرت باقر عليه السلام مرويست كه عقيه غنوي او را شهيد كرد،‌ و سليمان بن قته اشاره به او نمود در اين شعر:

وَ في اَسَدٍ اُخْري تُعَدُّو تُذْكَرُ

وَ عِنْدَ غَنِيّ قَطْرَه مِنْ دِمائِنا

برگرفته از کتاب منتهی الامال ، اثر حاج شیخ عبّاس قمی

 

[ یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 ] [ 10:40 ] [ بهزاد ]

پرچـــم سلطنت عشـــق، برافـــراشـــــت حسيـــن               عـــشق حق را به سر از، عالم ذر، داشت حسين

كـــس نكـــردى، چـو حسين، در ره حق جانبازى               جـــاى جان، عشق خـــداونـد، به برداشت، حسين

يـــك دم از يـــاد خـــــــــداونـــد، نبـــودى غـــافل               ناله‏ها بود كه شب تا به سحـــر، داشـــت، حـسين

جز خدا هيچ نبودش، به نظر در همــــه عــــــمر               همه گاه و همه جا، حق به نظر، داشــت، حسيــن

هستيش، عشق خدا بود و دگـر هيــــــچ نبــــــود               آنچه را در همه عمر، بـــــه سر داشـــت، حـسين

عشق حق بود و حقيقت، به جـــز آن هيــچ نبود               آنچه اندر دل و سر، شور و شـــرر داشـت حسين

جايگاهى كه در آن، وصل به معــشــــــوق شـــد               كربـــــلا را همـــه آن، مدّ نظـــر داشـــت، حسيـن

جز شهادت دگر اين وصـل نبــــــودش، مفهـــوم               روز مـــولودش از اين امر، خبـــر داشت، حسيـن

كربلا اكرم و اقدس بــــود از، كعــبــــــه يقـــيــن               كه در آن، مأمن و مأوا و مقــــر داشـــت، حسيـن

هم بود مدفن هفـــــتاد و دو تـــن، زبـــده خـــلق               كه زانصار و زاخـــوان و پـــسر داشــــت، حـسين

آرى اندر افق كـــــرب و بلا كــــــرد، غــــــروب               آنچه همراه خود از، شمـــس و قمر داشت، حسين

شد شهيد ره حـــق، با هــمه يـــاران عـــزيــــــز               آشكـــارا بنـــمود، آنچـــه هـــنـــر داشـــت، حـسين

"فالى" اين چامه به اميد سروده اســت كه شايد               بود او همچو غلامى كه بـــه در، داشـــت، حـسين

چــــون كــــه سبــــــط مصطفـــــى، در كــــــربلا               شـــــد بــــــه غــــــــدر اهــــل كوفــــــه، مبــــتلا

ســــى هــــــــــــــزار، از نانجــــيــــبان پلــــيــــد               كــــــــه هــــــــمــــه بــــودنــــد، اتــــباع يــــزيــد

در زمــــيــــن كــــربــــلا، گــــــــــــرد آمــــدنــــد               رو بــــه روى خــــرگــــهــــــــش، اُردو زدنــــــد

ابــــن ســــعــــــــد نــــانجــــيــــب و دد شعـــــار               بــــوديــــش، فــــرمانــــدهى بــــر سى هـــــــــزار

آن پــــليـــد رجــــــــس و نــــحــــس رو سيــــاه               كــــرد در فــــرمــــاندهــــى، ديــــنــــش تــــبـــــاه

داد فرمــــان، عــــصر تاســــوعــــا، زكــــيـــــن               حــــمــــلــــه‏ور گــــردنــــد، بــــر ســــالار ديـــــن

پــــس ســپــــاه كــــفــــر، جــــنبـــيدى زجــــاى               حملـــــــه‏ور گـــــــشتنـــــــد با صــــد هوى و هاى

چــــون صــــداى هــــاى و هـــــو، زينب، شنيد               ســـــــر زخـــــــيمـــــــه كـــــــرد بـــــيرون و بـديد

رفــــت ســــوى خــــيمــــــه ســــبــــط رســــول               ديـــــــد نـــــــور چـــــــــــــشم زهـــــراى بـــــــتول

گــــفـــــت: اى جــــان بــــرادر، كــــن نــــظــــر               حـــــــمـــــــلـــــــه ايـــــــن قوم كافــــر، را نگــــــر

گــــفت: خــــواهــــر گــــو كــــه عــــباس غيور               يابد اكــنون، او بـــــــه نـــــــزد مـــــن، حــــــضور

پــــس بــــفرمــــودى بــــه عــــبــــاس رشيــــد               رو بـــبـــــيـــــن ايـــــــن قــــــوم جـــــبّار پـــــــلـيد

ايــــن هيــــاهــــو چــــيست و أيـن يورش چرا؟               چيست اين غـــوغا و ايــــــن شـــــورش چـــــــرا؟

رفــــت عــــباس رشــــيـــــــد و گــــفــــتشــــان               چــــيســـــــت اين غوغــا و دعـــــوا، اى خســـــان

پاسخــــش گــــفــــتــــند آن قــــوم عــــنــــيــــد               مـــــقصد مـــــــا هســـــــت، بيعـــــت با يـــــــزيــــد

بــــازگــــشــــت عــــبــــاس نــــزد آن امـــــــام               پـــــــاسخ آنـــــــان، نـــــــمـــــودى او، بـــــــيـــــان

گــــفــــت: يــــك امــــشــــب از ايــــن قـوم دغا               مهلـــــــتى شـــــــايـــــــد بـــــگيـــــــرى، بـــــهر ما

تــــا بــــه درگــــــــــاه خـــــــــداى بــــىنيـــــاز               ما بـــــه صـــــــبح آريـــــــم امـــــــشب، با نمـــــــاز

بــــاز عــــبــــــــاس عــــلــــمــــدار غــــيـــــور               رفـــــــت و مهلـــــــت خـــــــواست، زآن قــوم كفور

نــــه زعــــعجــــز و نــــه زتــــرس و نــه نـياز               بـــلكـــه از بـــــــهـــــــر دعـــــــا و هـــــــم نمــــــاز

پــــس گــــرفتند مــــهلت آن، عــــبّاد حـــــــــق               در شـــــــب عـــــــاشـــــــور و بـــــــردنـــــدى سبق

از هــــمه عــــبّاد آن، عــــهـــــــد و زمــــــــان               بلكــــــه از عبّـــــاد أيـــــــن هفـــــت آســــــمـــــــان

بودشـان آن شــــب، هــــمــــه راز و نــــيــــاز               بــــا خــــــــــــــداونــــد قــــديــــــــــــر بـــىنــــيــــاز

"فــــالــــيا" مــــىبــــاش، از اهــــل نــــمــــاز               تــــا شــــــــوى محــــشور تــــو، بــــا اهــــــــــل راز

در شـــــب مهلــــت، كــــه عــاشورا بُدى               ســـرزميــــن كـــربــــلا، غــــوغــــا بـدى

سبــــط پــــيـغــــمبــــر، امام انس و جان               رفــــت بــــر منبــــر، ميــــان همــــــرهان

گفت اى آنان، كــــه بــــا مــــا آمــــديــــد               شــــايــــــدى از بهــــر دنيــــا، آمــــديــــد

اينك آن مردم كه ما را، خــــواستــــنـــــد               خود بــــراى قــــتــــل مــــا، برخــــاستــند

كس نديد از كـــــوفيان، هــــرگــــز وفــــا               نيست آنـــــان را، بجــــز غــــدر و جــــفا

مردمى پــــست و لئيــــم‏انــــد و پــــليــــد               كيششان باشــــد، هــــمان كــــيش يــــزيد

مقصد و مقصودشان، قـتل مــــن اســــت               اين همان مقصود آن، اهريمــــــن اســــت

الغرض اكنون، شبانگاه اســــت و تـــــار               هــــركسى خــــواهد، رود در هــــر ديـــار

جــــــــــــانب ما نيســــت، او را مانــــعى               او نــــــــدارد بــــهــــر رفتــــن، رادعــــى

اين جماعـــــــت قتل من خواهــــند و بس               نيســــت آنــــان را دگــــر كـارى، به كس

پــــس بــــه راه خود رويد، اى هـمرهان               مــــن بمانــــم، با ســــپاه كــــوفــــيــــــان

از سكــــينه، بــــنــــت آن، والا گــــــــهر               كــــرده اســــت راوى، روايــــت اين خـبر

فــــوج فــــوج، از آن گــــروه هـــمرهان               يــــك بــــه يــــك رفتــــند ز آنجا آن زمان

چــــون بــــرفــــتــــند، آن لئــــيمان رذيل               گفت آن سرور، بــــه يــــاران جــــليـــــل

اى رفــــيقــــان مــــن و يـــــــاران مــــن               وى مــــحـــــــبّــــان و هــــواداران مــــن

مــــن نــــمىخواهــــم، شمــا كشته شويد               اذنــــتـــان دادم، كــــه از اينجــــا رويــــد

اهــــل بــــيتم را، دمــــى بــــاشيد يـــــار               تا روند، بيـــرون همــــه، از ايــــن ديــــار

چون كــــه مـــطلوب ســـپاه ظــلم و كين               نيست غــــير از مــــن، بــــه اقـطار زمين

كشتن مــــن بـــاشـد آنهــــــا را، مــــرام               تا بگــــردد ابــــن ميــــسون، شــــادكــــام

پس شــــما زين سرزمين خارج شــــويد               بــــــــا فــــراغ بــــال و آســــايش رويــــد

ياورانش جـــملگى، با يــــــك صـــــــــدا               عــــرض بنـــــمودند، اى مـــــولاى مــــــا

ما چــــگونه، بــــىتو از اينجــــا رويـم؟               كــــى تــــــو را، تـــــنها گــــذاريم و رويم

پاســــخ مــــــــردم چــــگوييم اى امـير؟               گر كه اولادت شــــــــود، اينــــجا اســــــير

گــــر زمـــــا پرســــــــند، كو سالارتان؟               كـــــــو امـــام و ســـــــرور والايتـــــــــان؟

مــــــــا همه جــــــسميم و جان ما تويى               ما تـــنيــــــــم، اما روان مــــــــا تـــــــويى

جـــــسم بىجان، جامد و بىجنبش است               گر روان نبود، چراغى خامـــوش اســـــت

جسم بىجان، كى تـــــواند كـــرد زيست               گر نباشد جـان، جــمادى بــــيش نــــــيست

تــــــو حيات و تــــــو روان و جـــان ما               دردمــــندانيــــم و تــــــو، درمـــــان مــــــا

اى شهـــــا مـــــــا را مـران، از آستــان               تــــــا نگردد ننگ مـــــــا، در داستــــــــان

ما كـــه با تـــو، انـــدرين دشـــت آمـديم               پـــا بـــه دنيا و خـــوشيهايـــش، زديــــــم

چـــون بُدندى، جملـــه با صـــدق و صفا               رادمـــــــــردانـــى كــــــريــــم و بـــاوفـــا

پـــرده از چـــشمانشان، آن شـــه گـشود               تـــا عـــيان ديـــدند، جـــنات الخــــــلــــود

جايـــگاه خـــويش در بـــاغ بهـــشــــــت               بالعـــيـــان ديـــدنـــد، در مـــينو بـــهـشت

پـــس شـــه انــدر خيمه شــد، تا با نماز               او كـــند، شـــب زنـــــده دارى و نيــــــاز

كـــوفـــيـــان، سـرمست، از شرب خمور               دائمـــاً بـــودند، در فـــســـق و فـــجـور

ابـــن ســـعـــد نانجـــيـــــب بـــد گـــهـــر               مست از مـــنشور رى، آن خـــيره ســــر

او بُدى با كـــوفيان، اهـــل جـــحــــــيـــم               چون بُدند زاتـــبـــاع شيـــطان رجـــيـــم

لشـــكـرش را شَـــه، صــــف آرايى نمود               مهـــربــــــانى كـــرد و آقـــايى نـــمــود

كــــــرد تعـــيـــين عـــــلمــــدار سپـــــــاه               شـــــد مهيّا، از بــــــــراى رزمـــگــــاه

گفـــت آنــــــكـــه، اى مـــددكـــاران مـــن               اى هـــواداران و غـــمخـــواران مــــن

اى شـــما ســــــــــــر، از روز الــــــست               چـــون شمانامـــد به عـالم، حق پرست

اى شـــما جـــانــــــبـــاز، انـــدر راه حق               مىربـــايـــيد از هـــمه، گـــوى سـبـــق

نامـــده انـــدر جهـــان، مـــانــــندتــــــان               زيـــن سبـــب مــــردان حق، خوانندتان

شـــور عشق حق، به جان داريـد و بـس               چـــون شمــــا در عشق، نايد هيچ كس

پس خـــروشان، گشتــه آن شيران عشق               جملگـــى آمـــاده، در ميــدان عـــشـــق

گـــفــــــــت آنــــــان را شـــه والاتـــبـــار               جاى خود، گيـــريد اى شـــيران قـــرار

در بـــر اين قـــوم بس، پر عـــار و ننگ               هين نبايـــد كـــردمان، آغــــــاز جـنگ

در دفـــاع از حـــق، به شمــشير و سنان               سخـــت مىتــــــازيم، بـــر اين ناكسان

ما همه شـــير و پـــلنگ و ضـــيغـــمـــان               در مصــــــاف أيــــن سگان و روبهان

دارم از حـــــــيدر، شجــــاعــــــت يـادگار               هــــــست در دستم، هم اكنون ذوالفقار

بازويـــم، چـــون بــــازوان حيدر است            زاده مرجانه مرحب كوفه همچون خيبر است

گـــر كـــه اذنـــم بـــود، از يـــزدان پــــاك               مىفكـــندم، لشكـــرش، بـــر روى خاك

ليـــك اذنم نيســـت، از درگـــــــاه حــــــق               راضيـــم بـــر جـــرعه صهبـــاى حـــق

شـــد ســـوار ذوالجناحـــش، شـــاه ديــن               كـــرد عـــزم وعــــظ آن، قـــوم لعـــين

صـــفـــحــــه ميـــدان، زنــــــور روى او               شــــــد مـــنـــوّر، از رخ دلـــجـــوى او

پـــس نمـــودى رو، بـــه آن قـــوم جهول               دشـــمنـــان عـــتـــرت و آل رســــــول

كـــوفـــيانِ غـــدر كـــيـــش و دَد ســـيـــر               پـــيـــروانِ ابـــن هـــنـــد بـــد گـــهــــر

كـــرد آغـــاز سخـــن ابـــن الــــــرســـول               زاده طـــه و فــــــرزنـــــــــــد بـــتـــول

كين منـــم! سبـــط رســـول انــس و جان               كـــز ســـر انگشتــش، مكيدم شهد جان

ايـــن زره باشـــد از او، در بـــر مــــــرا               باشـــد ايـــن عــــمامه اش، برسر، مرا

اســـب او باشـــد، ســـوارى مـــركبــــــم               مصطـــفى مـــاه و مـــن او را كـــوكـبم

جــــنگ با من، جنگ با آن، سرور است               دشمـــن مـــن، دشمـــن پــــيغمبر است

دشمــــن او، دشمـــــن ديــــــن خـــداست               هـــم زاســـلام و مسلمـــانى جـــداسـت

كـــــرد شـــه، اتمــــــام حجــــت را، تمام               خود شناسانـــيد، بـــر هـر خاص و عام

در جـــواب شـــاه انـــس و جــان، حسين               سبط پـــيغـــمبر، عـــلى را نـــور عـــين

جملـــگى گفـــتـــند، بـــا صـد شور و شر               تـــو حـــسينى، زاده خـــيــر الـــبشــــــر

ليـــك اكنـــون، زاده هـــنـــد حـــقـــيــــــر               بـــر مسلمانـــان نـــموده خـــود امــيـــر

بايـــدت بيعـــت كـــنى، در أيـــــن زمــــــان               تـــا كـــه باشـــى از گـــزندش، درامـــان

گـــفت: ســـالار شـــهيـــدان بـــىدرنـــگ               نـــيست بالاتـــر زســـرخى، هيـــچ رنگ

بيعـــت بـــا نـــاكسان، خـــود ذلّت اســـت               جـــان نـــثار حـــق نمـــودن، عزّت است

ذلـــت بيـــعت، زمـــــــا دور اســـت، دور               آفـــرينشـــگاه مـــا، نـــور اســـت، نــور

مـــن كجـــا و بيعـــت بــــا ايـــن يـــزيـــد               زاده هـــنـــد جـــگــــر خـــوار پـــلـــيـــد

بيعـــت بـــا ايـــن يـــزيـــد دون شـــعـــار               زاده فـــُسّــــــاق بـــىاصــــــل و تـــبـــار

نـــنگ بـــاشـــد، در حـــريـــم پـــاك مــــا               در حـــريـــم بـــرتـــر از افـــلاك مـــــــــا

تا بـــه كـــف باشـــد مـــرا، اين ذوالفـقار               باشـــدم اصــــــل شهـــادت، افـــتـــخـــار

هـــاتفـــى در راه، دادم، ايـــن ســــروش               اى حـــسين، شهـــد شهادت، نوش نوش

خـــوش بـــود، در راه حــق، جان باختن               در ره حـــق، ســــر زپا نشنـــاخـــتــــــن

آمـــــــــــدم در كــــربـــلاى پــــــر بــــــلا               تا كـــه جـــان خـــويـــشتـــن، ســـازم فدا

خـــون خـــود ريـــزم، بـــه دشـــت ماريه               تا روان گـــردد، چـــو عـــيـــنٌ جـــاريــه

در ره جـــانـــان، دهـــم، هـــر چيز هست               چـــون كـــه تقـــدير است، از روز الست

ســـردهم، بـــر نـــاوك نــــــوك ســـنـــان               تـــا بـــه روز حـــشر، مـــانـــم جـــاودان

خـــون مـــن، خـــون خـداى بر حق است               چــــون كه خونخواهم، خداى مطلق است

اى ســـپـــاه تنـــد خـــوى حـــق ســـتـــيز               اى گـــروه گـــمـــره فـــطـــرت گـــريــــز

بـــدعـــتى نگـــذاشتـــم، در ديـــن حـــــق               كـــم نـــكـــردم، آيــــتى از ايـــــــن ورق

مـــن نكـــردستـــم، حـــرامى را حــــــلال               بـــاشـــدى از مـــن، چـــنين امرى محال

يك حـــلالى را، نـــكردم مــــــــن، حـــرام               دور بـــاشـــد، از مـــن اين قصد و مرام

از چـــه اى نـــادان گـــروه بـــىحـســـاب               ايـــن چـــنيـــن داريـــد، در قـــتلم شتاب

"فـــاليا" خـــامـــوش شــو، از اين سخن               اجـــر خـــودگـــير از، خـــداى ذوالمنــن

نوبـــت جـــان بـــازى انـــدر راه ديـــــن               گـــشت با نـــام عـــلى اكـــبر قـــريــــــن

آن جـــوان مـــاه روى پــــاك خـــــــــوى               وارث جـــدش بُـــد از خـــلـــق نكـــــوى

در شمـــايل، هـــمچـــو پـــيـــغــمبر بدى               در شجـــاعـــت زاده حــــــيـــدر بــــــدى

چـــون حـــسن عـــمش، بُــدى او بردبار               آيـــتـــى از ذات پـــــــــــاك كـــردگــــــار

يـــوســـف كنـــعـــان زحســـن روى، بود               چـــون گـــل زيـــبا به حسن و بوى بود

ديـــد چـــون سلطـــان ديـــن را، بى سپاه               كـــرد بـــر روى پـــدر، او يـــك نـــگاه

با ادب بـــوســــــيـــد، دســـت شــــــاه را               شـــرمگيـــن بـــنمود، مـــهـــر و ماه را

پـــس بـــگفـــتا بـــا پــدر، آن خوش نهاد               مـــرحـــمت كـــن بر پـــسر، اذن جهاد

رخـــصتـــم ده، تا بگـــيرم، انـــتـــقــــــام               از ســـپـــاه كـــوفـــى و قـــوم ظــــــلام

نـــيستــم، تــــــاب و تـــوان زيـــستــــــن               بـــعد يـــاران، مـــن شـــدم بـىخويشتن

شـــادمان خـــفتـــند، انـــدر خــاك و خون               جـــملگى گـــشتـــند، زيـــن دنــيا برون

خـــاك بـــر دنـــيا و عـــيش و نـــوش آن               تـــنگ باشـــد، از بـــرايــــــم اين جهان

جـــان مـــن بــادا، فـــداى جـــان تـــــــــو               صـــد چـــومن بـــادا، بـــلاگردان تــــــو

زندگـــانى بـــعـــد يـــاران، مـــشكـل است               بـــعد تـــو بابــــا جهان، بىحاصل است

قـــلب و روح و جـــان اين عـــالم، تـويى               مـــايه هـــسـت بـــنـــى آدم، تـــويــــــى

مـــن به ســـر دارم، هـــواى كوى دوست               شوق پـــروازم بــــود، در سوى دوست

شـــاه دين، بـــگرفت فـــرزنــدش بــــــبر               بســـت دســـتار رســـول، او را بـــه سر

بـــوسه زد، بـــر آن ذبـــيح كـوى دوسـت               گـــفت: رو آنجـــا كه خاطر خواه اوست

ليـــك اول رو، بـــــــه ســـوى خيمـــه‏هـــا               كـــن وداع واپـــســـيـــن بـــاعـــمّه‏هـــا

خــــــواهـــران و مـــادرت را شـــاد كــــن               عـــتـــرت طــــــــه، زغــــــم آزاد كـــن

شـــد بـــه ســـوى خيمـــه‏هــا، آنگه روان               بـــا ســـرشـــك ديـــده و اشــــــك روان

الـــوداع اى عـــمّــــــه‏هــــــاى داغــــــدار               الــــــواداع اى خـواهـــران بـــىقــــــرار

الــــوداع اى مــــــادر غـــــــــم پــــــرورم               جـــان دهـــم مـــــادر، بــــــه راه داورم

پـــس روان شـــد، بـــهـــر رزم كـــوفيـان               بانـــوان دنـــبال او، بـــر ســـر زنـــــان

هـــر يـــكى بـــا صـــد فغـــان و شور شين               مىســـرود از درد و غم، يا بن الحسين

مـــادرش، لـــيلى، بگـــفـــتا: يــــــا عـــلى               اى تـــــو باشـــى شـــمع، در هر محفلى

خـــوش بـــه مـــيدان مىروى، شيرم حلال               چـــون شـــوى كــشته، به راه ذوالجلال

شبـــه پـــيغـــمبـــر، چـــو پــا زد بر ركاب               گـــوئـــيا حيـــدر، نـــشستى بـــر عــقاب

رانـــد اســـب خـــويـــش، ســوى رزمگاه               آخـــت، شـــمشيرش، بـــه قـلب آن سپاه

خـــود شنـــاسانيـــد، بـــر قـــوم جــهـــول               كين منم، ابن الحـــسين، سبـــط الرسول

مــــــن عليّـــم، شهـــرتـــم، اكـــبـــر بـــود               ايـــن شجـــاعـــت، ارثـــم از حيدر، بود

جـــدّ مـــن بـــاشـــد، عـــلىّ مـــرتـــضـــى               هـــمســـر زهـــرا و صـــهـــر مـــصطفى

عـــاشـــقم، از بــــــاده عـــهـــد الـــســـت               شستـــه‏ام از هـــر چـــه مافيهاست دست

مـــن ســـليــــل حـــيـــدرم، در كــــــارزار               بركشـــم در رزمگـــه، چـــون ذوالفـــقار

بـــركـــشيدى ذوالفـــقـــارش، از مـــيـــان               حملـــه‏ور شـــد، بـــر سپـــاه كـــوفيـــان

آنچـــه دربـــدر واحــــــد، كــــــرّار كــــرد               شــبـــه پـــيغـــمـــبر، در آن پــيكار كرد

آنـــچـــنــــــان آن وارث شــــيـــر خــــــدا               دســـت و ســـر بـــنمــود، از تـــنـــها جدا

كـــــــز شــــــرار آتــــــش آن نـــوجـــوان               از يـــلان، بـــرخاســـت، بـــانگ الامــان

كـــوفيان، بــــا نـــالـــه و آه و فـــغــــــان               جـــملـــگى گـــفـــتـــند، از پـــير و جوان

اكـــبر اســـت، يـــا ايـــنكه شــير كردگار؟               آن كـــه در دستـــان وى، بُـــد ذوالفـــقار

هـــمتراز وى، نـــبودى، هـــيـــــچ كــــس               در جـــهاد حـــق، نـــماندى، يـــك نــفس

پـــــس زســـوز تـــشنـــگى، آن درّ نـــاب               رفـــت انـــدر خيمـــه‏ها، در نـــزد بــــاب

تشنـــگى بـــابـــا، زمـــن برده اسـت، تاب               هـــست، آيـــا نـــزد تـــو، يـك جرعه آب

شـــه زبـــان خـــود، بـــه كـــام وى نـــهاد               كـــه زتـــو، تشنـــه ترم، اى خوش نهاد

ديــــــد مىبـــاشـــد، زبـــان شــــــاه ديـــن               خـــشك تـــر از كـــام وى، شـد شرمگين

پـــس كـــشيدى، آهـــى از ســـوز جـــگــر               كـــين پـــسر را، عـــفـــو، فـــرما اى پدر

بـــاز شـــه، دربـــر كـــشيـــدى، اكـــبـرش               در دهـــان وى نهـــاد، انـــگـــشتـــــرش

اكـــبر از ســـوز عـــطش، يـــكباره، رَست               از شـــراب معـــنوى، شـــد مَســت مست

بـــار ديگـــر در پـــى جـــنگ و جـــهـــــاد               رو بـــه ســـوى لشكـــر دشمـــن، نهـــاد

ولـــولـــه انـــداخـــت، انـــدر كـــوفـــيـــان               از دم تـــيغـــش، گـــريـــزان، روبـــهـــان

ابـــن سعـــد از، ضـر دستش، گيج و منگ               در تعـــجّـــب مانـــد، از آن تـــيز چـــنگ

پـــس بگفـــتا با ســــپـــاه پــــــر زعــــــار               از چـــه ســـستـــى، مىكـــنيد، در كارزار

هـــان، بـــر او بـــاريـــد، بـــاران خـــدنگ               عـــرصـــه بـــر شهـــزاده، بنمايـــيد تنگ

حلقـــه زد بـــر گـــرد اكـــبر، آن سـپــــــاه               قيـــرگـــون گـــرديـــد، چـــهر مـهر و ماه

زد به فـــرق نازنيـــنش تـــيــــغ كـــيــــــن               منقـــذ بـــن مـــرّه، نـــاگـــه، از كـــميــــن

تيـــغ زهر آلـــود وى، بشـــكافــــــت ســـر               آشـــكـــارا شـــد، هـــمى شـــقّ الـــقمـــــر

چـــون ززيـــن افـــتاد، بـــر روى زمـــيــن               گـــفت فـــريادم بـــرس، اى شـــاه ديـــــن

عـــمر من گـــرديـــده، اى بـــابـــا تـــمـــام               الـــسلام اى شـــاه خـــوبـــان، الـــســـلام

غـــم مخـــور، جـــدّم بـــيامـــد بـــر ســـرم               داد او جـــــــــــــامـــى، ز آب كـــوثــــــرم

تـــا ابـــد سيـــراب، گـــشتـــم اى پـــــــــدر               بـــهر تـــو آورده اســـت، جـــامى دگــــــر

شـــاه ديـــن، فـــوراً بــــيامـــد دربــــــرش               بـــر ســـر زانـــو نهــــــاد، آنـــدم ســـرش

گـــفت: اى فـــرزانــه فـــرخـــنــــــده بـــال               اى كـــه راحـــت گـــشتى از قـــال و مقــال

خـــيز تـــا بـــيـــنم، قـــدو بـــالاى تــــــــــو               ســـير بـــيـــنم، قـــامت رعـــنــــاى تــــــو

رفـــتى و آســــــوده گـــشــــــتى، از الـــــم               نـــيسـت بـــابـــا، بـــعد تو، جز رنج و غم

صـــوت بابـــا، چـون رسيد او را به گوش               از ســـر شـــوق آمـــدى، آن دم به هـوش

چـــشم را بـــر روى بـــابـــا، بـــــــازكـــرد               بـــا تـــبســـم، غـــنچـــه لـــب بـــاز كـــرد

زآن تـــبســـم، نكـــته‏هـــا تـــرسيـــم كـــرد               خـــويش برجـــان آفريـــن تسلـــيم كـــــرد

از جـــگر ناليـــد، شـــاه انـــس و جــــــان               زندگـــى بعـــد از تو بـــابـــا شـــد، حـــرام

بـــر ســـر زانـــو نهـــاد، آنـــدم ســــــرش               در بـــغل بـــگرفت آن شـــه، اكـــبـــــــرش

رخ نـــــــهـــادى، بـــر رخ نـــيكــــــوى او               بوســـه زد، بـــر چـــهـــره گـــلــــــگون او

خـــاك و خـــون از چـــهـــر اكبر، پـاك كرد               گريـــه بـــر آن پـــيكـــر صـــد چـــاك، كرد

"فاليا" لبهـــا فــــــرو بـــنـــد از ســــــخن               بيـــش از ايــــــن، آتـــــش مـزن، بر انجمن

 

[ جمعه نوزدهم آذر 1389 ] [ 12:39 ] [ بهزاد ]
[ جمعه نوزدهم آذر 1389 ] [ 12:32 ] [ بهزاد ]
[ جمعه نوزدهم آذر 1389 ] [ 12:25 ] [ بهزاد ]
به دنبال هشدار شدید اللحن ایت الله وحید خراسانی در خصوص به تصویر در اوردن صحنه شهادت و چهره حضرت ابالفضل العباس ( علیه السلام) ایت الله صافی گلپایگانی در پاسخ به یک استفتاء بصورت صریح از مواضع ایت الله وحید خراسانی حمایت نمودند . متن این استفتاء به شرح زیر است :
به گزارش خبرنگار « شیعه نیوز » به دنبال هشدار شدید اللحن ایت الله وحید خراسانی در خصوص به تصویر در اوردن صحنه شهادت و چهره حضرت ابالفضل العباس ( علیه السلام) ایت الله صافی گلپایگانی در پاسخ به یک استفتاء بصورت بسیار صریح از مواضع ایت الله وحید حمایت نمودند . متن این استفتاء به شرح زیر است :

محضر مبارک آيت‌الله صافي گلپايگاني دامت برکاته

با سلام و تحيّت و آرزوي طول عمر و سلامتي؛

همانطور که مستحضريد چندي است سريال ارزشمند مختارنامه در حال پخش از سيماي جمهوري اسلامي است. اما حسب اعلام، قرار است در بخشي از اين مجموعه، تصوير چهره‌ی حضرت ابوالفضل العباس عليه‌السلام نيز نشان داده شود. اين امر موجب نگراني بسياري از مؤمنان و عاشقان خاندان نبوّت (ع) شده است.

بيشتر نگراني از اين جهات است که:

اولاً: بازيگر اين نقش، پس ازاين سريال، در نقش‌هاي ديگر ـ و چه بسا نامناسب ـ ظاهر خواهد شد و اين امر، موجب آزردگي خاطر بينندگان يا مخدوش شدن تصاوير ذهني آنان مي‌گردد.

ثانياً: امکان بسيار دارد که اين کار، موجب گسترش شمايل، پوسترها و خرافه‌گرايي گردد.
با اينکه سازندگان محترم اين سريال مي‌توانند مانند سريال ولايت عشق(امام رضا عليه‌السلام)، از نور به جاي چهره بازيگر استفاده کنند؛ اما ظاهراً اصرار دارند که خود بازيگر را نشان دهند.
لذا خواهشمنديم نظر مبارک را در اين رابطه بيان فرماييد.



بسم الله الرحمن الرحیم

عليکم السلام و رحمة الله ـ
جواب همان است که حضرت آيت‌الله وحيد فرموده‌اند.
موفق باشيد.
دوم محرم‌الحرام 1432
[ جمعه نوزدهم آذر 1389 ] [ 12:14 ] [ بهزاد ]

ريان بن شبيب در محضر حضرت علي بن موسي الرضا علیه السلام



السلام عليک يا اباعبد الله وعلي الارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلام الله ابدا ما بقيت وبقي الليل والنهار .....


نثار ارواح طيبه ي شهداي کربلا وسالار شهيدان وامام راحلمان وارواح طيبه ي شهدا مان از صدراسلام تا انقلاب اسلامي ايران وحق دارانمان صلوات.

به محضرحضرت علي بن موسي الرضا «صلوات الله عليه» ولي نعمتمان برويم . به مناسبت روز اول ماه محرم يک روايت از آن حضرت خدمتتان عرض مي کنم :

عن الريان بن شبيب قال : دخلت علي الرضا عليه السلام في اول يوم من المحرم ، فقال : يا ابن شبيب اصائم انت ؟ فقلت : لا، فقال : ان هذا اليوم هو اليوم الذي دعا فيه زکريا عليه السلام ربه عزوجل فقال: «رب هب لي من لدنک ذريه طيبه انک سميع الدعاء» فاستجاب الله له وامر الملائکه، فنادت زکريا« وهو قائم يصلي في المحراب ان الله يبشرک بيحيي » فمن صام هذا اليوم ثم دعا الله عزوجل استجاب الله له كما استجاب الله لزکريا ،ثم قال : يا ابن شبيب ان المحرم هوالشهر الذي کان اهل الجاهليه يحرمون فيه الظلم والقتال لحرمته ، فما عرفت هذه الامه حرمه شهرها ، ولا حرمه نبيها صلي الله عليه وآله ، لقد قتلوا في هذا الشهر ذريته وسبوا نساءه ، وانتهبوا ثقله ، فلا غفرالله لهم ذلک ابدا ، يا ابن شبيب ان کنت باکيا لشي ء فا بک للحسين بن علي بن ابي طالب عليهما السلام ، فا نه ذبح کما يذبح الکبش ، وقتل معه من اهل بيته ثمانيه عشر رجلا ما لهم في الارض شبيهون ، ولقد بکت السموات السبع والارضون لقتله ، ولقد نزل الي الارض من الملائکه اربعه آلاف لنصره ، فلم يؤذن لهم ، فهم عند قبره شعث غبر الي ان يقوم القائم عليه السلام ، فيکونون من انصاره وشعارهم : يا لثارات الحسين .يا ابن شبيب ، لقد حدثني ابي ، عن ابيه ، عن جده عليهم السلام : انه لما قتل جدي الحسين صلوات الله عليه أمطرت السماء دما و ترابا أحمر، يا ابن شبيب ، ان بکيت علي الحسين حتي تصير دموعک علي خديک غفرالله لک کل ذنب اذنبته صغيرا کان او کبيرا ، قليلا کان او کثيرا ، يا ابن شبيب ان سرک ان تلقي الله عزوجل ولا ذنب عليک فزر الحسين عليه السلام ، يا ابن شبيب ان سرک ان تسکن الغرف المبنيه في الجنه مع النبي صلي الله عليه وآله و سلم ، فالعن قتله الحسين ، يا ابن شبيب ان سرک ان يکون لک من الثواب مثل ما لمن استشهد مع الحسين بن علي عليهما السلام فقل متي ذکرته : يا ليتني کنت معهم فأفوز فوزا عظيما ، يا ابن شبيب ان سرک ان تکون معنا في الدرجات العلي من الجنان فاحزن لحزننا وافرح لفرحنا، وعليک بولا يتنا ، فلوان رجلا احب حجرا لحشره الله عزوجل معه يوم القيامه. 1

ريان ابن شبيب روايت کرده که من روز اول محرم خدمت حضرت علي بن موسي الرضاعليه السلام رسيدم حضرت فرمودند : اي پسر شبيب آيا امروز را روزه گرفته اي؟ عرض کردم نه يابن رسول الله ! فرمودند : امروز روزي است که زکريا پروردگارش را خواند وگفت : پروردگارا فرزندي پاک به من مرحمت بفرما ، همانا تو دعاي بندگان را مي شنوي .حق تعالي دعاي او را مستجاب فرمود ، درحالي که حضرت زکريا درمحراب بود به ملايکه فرمود : او را ندا کردند گفتند خدا بشارت مي دهد تو را به يحيي، پس هرکه امروز را روزه بدارد و سپس دعا کند دعاي او مستجاب مي گردد چنان که دعاي زکريا (علیه السلام) مستجاب گرديد.

سپس حضرت فرمودند:
اي پسرشبيب! محرم ماهي بود که اهل جاهليت درزمان گذشته ظلم وقتال را در اين ماه حرام مي دانستند براي احترام اين ماه ، (نام اين ماه محرم الحرام است. ) پس اين امت حرمت اين ماه را نشناختند،حرمت پيامبرخدا را ندانستند ، در اين ماه با ذريه ي پيامبر قتال کردند و زنان ايشان را اسير نمودند واموالشان را به غارت بردند پس خدا اين ها را هرگز نيا مرزاد. بعد فرمودند:

اي پسرشبيب اگرگريه مي کني براي حسين بن علي بن ابي طالب (علیه السلام)گريه کن که اورا مانند گوسفندي ذبح کردند واورا با هجده نفرازاهل بيت اوشهيد نمودند که هيچ يک ازآن ها درروي زمين شبيه ومانندي نداشتند .

توضيح:
شما دردعاي ندبه هم مي خوانيد که مي فرمايد:

فعلي الاطائب من اهل بيت محمد وعلي صلي الله عليهما وآلهما، فليبک الباکون واياهم فليندب النادبون،ولمثلهم فلتذرف الدموع وليصرخ الصارخون ويضج الضاجون...
....گريه کنندگان بايد برپاکان پيغمبر وعلي (علیه السلام) گريه کنند.....


يعني قدر اشک چشمت را بدان خواهر عزيزم ، برادرم اين اشک را براي هرچيزي جاري مکن . اگر مصيبتي به تو رسيد ، اگر غم واندوهي داري ،اگر گرفتاري براي تو پيش آمد ياد کن از گرفتاري ها ومصا يب سالار شهيدان . بدان که همه ي مصيبت ها در برابر آن مصيبتي که ما در زيارت عاشورا مي خوانيم ومي گوييم : «مصيبه ما اعظمها واعظم رزيتها في الاسلام وفي جميع السموات والارض ... » هيچ است.

رزيه يعني مصيبت . اين مصيبت اين قدر بزرگ است که اهل آسمان وزمين را عزادار کرده . پس بر اين مصيبت گريه کن واشک بريز ، بدان اشکي که برا ي اين مصيبت ريخته شود ارزش دارد .

عزيزان ! اگر شما يک قطره آب را به آزمايشگاه ببريد وبخواهيد آزمايش کنيد ترکيبي است از هيدروژن واکسيژن ،آيا غير از اين است ؟.اما همين قطره آب اگر اشک چشم باشد آن هم اشكي که در عزاي ابي عبد الله (علیه السلام) ريخته شود اگر در آزمايشگاه دين ببريد ، اين قطره اشک ترکيبي است از : شجاعت، شهامت، فداکاري، ايثار، از خود گذ شتگي، ايمان، ولايت، توحيد، نبوت ، و... توجه کنيد اين قطره اشک چيست وچقدر ارزش دارد! اين که در روايت پيامبرگرامي اسلام مي فرمايد :

.... من بکي او ابکي او تباکي وجبت له الجنه ...2
کسي که گريه کند يا بگرياند يا تباکي کند بهشت براو واجب مي شود .


ازصبح تا حالا ما چند قطره اشک براي امام حسين (علیه السلام) ريخته ايم آيا صبح روز اول ماه محرم مانند علي بن موسي الرضا (علیه السلام) که به ابن شبيب فرمودند : امروز روز اول ماه است روز عزاي ماست . ما هم به ياد امام حسين (علیه السلام) افتاديم ؟ آيا زيارت عاشورا خوانديم ؟

پس عزيزان ! قدر گريه هايتان را بدانيد . قدر عزاداري براي امام حسين (علیه السلام) را بدانيد.

براي روشن شدن قلوبتان اين روايت را بگويم .

در روايت داريم که زراره از امام صادق (علیه السلام) نقل مي كند:

روز قيامت وقتي که مردم مشغول حساب پس دادن هستند ، درآن غوغاي قيامت ، آن سروصدا وگرفتاري هايي که مردم را مشغول کرده گروهي اطراف امام حسين (علیه السلام) هستند ، شاد ،با نشاط، اطراف حضرت مشغول سخن گفتن با امام عليه السلام هستند. ملايکه مي آيند و مي گويند : بفرماييد به بهشت . مي گويند : شما برويد بعد مي آييم . بي اعتنا ! حاضرنيستند دست از ملاقات و زيارت بردارند و به بهشت بروند . دوباره ملايکه مي آيند مي گويند همسران شما در بهشت منتظر شما هستند، بفرماييد. مي گويند حالا برويد بعد مي آييم . براي مرتبه سوم ملايکه مي آيند ، اسب هاي بهشتي مي آورند ، اين ها را با سلام وصلوات سوار اسب مي کنند وبا احترام به طرف بهشت مي برند. 3


روايت ديگري قريب به اين مضمون :
راوي از امام صادق علیه السلام سؤال مي کند ، يابن رسول الله اگر الان قبر جد شما حسين بن علي را بشکافند و باز کنند ، آيا بدن حضرت درقبر است ؟ حضرت ميفرمايند: عجب سؤالي کردي ! جدم درکنار عرش پروردگار است اما از همان جا به دو دسته نظر مي کنند:

1- يک دسته زائرين هستند .
2-دسته ي ديگر گريه کنندگان در عزاي حضرتند. 4


پس آگاه باشيد اين روزها را رايگان از دست ندهيد ، به اين پايبندي هايي که مردم دارند سرگرم نباشيم ، ما دنبا له رو ديگران نباشيم . فرصت را غنيمت بشماريم . خدا نعمت عاشورا را نصيب ما کرده است.

روز قيامت براي اين که مقام امام حسين (علیه السلام) شناخته شود افرادي را خدمت پيامبر مي آورند، مي گويند : اين را مي شناسيد، شفاعت مي کنيد ؟ مي فرمايند : نه! نزد حضرت علي (علیه السلام) مي برند مي گويند : نه نمي شناسم، خدمت حضرت زهرا «سلام الله عليها » مي برند مي گويند: نمي شناسيم . خدمت امام حسن (علیه السلام) مي برند مي گويند : نمي شناسم . خدمت امام حسين (علیه السلام) مي برند ، مي فرمايند: صداي گريه ي اورا مي شناسم . اين براي من ودرعزاي من گريه کرده است من صداي گريه ي اورا شنيده ام.

اين گونه حضرت به طرق مختلف شفاعت مي کنند .

ادامه ي روايت ابن شبيب :
سپس حضرت فرمودند: به تحقيق گريستند براي شهادت حسين(علیه السلام) آسمان هاي هفتگانه وزمين ها . به تحقيق چهار هزار ملک براي نصرت وياري امام حسين (علیه السلام) اجازه خواستند به زمين بيايند ، آمدند وقتي رسيدند امر شهادت تمام شده بود . اين چهار هزار ملک مأموريت پيدا کردند در کنار قبر آن حضرت باشند، شب وروز پيوسته با موي ژوليده ، گرد آلود وغبار گرفته مشغول عزاداري هستند تا ظهور حضرت مهدي «عجل الله » وتا وقتي که حضرت ظهور کنند . پس اين چهار هزار ملک از ياوران حضرت مهدي (علیه السلام) هستند ودر وقتي که مشغول جنگ هستند شعارشان « يا لثارات الحسين(علیه السلام) » است ، يعني ما خون خواهي ابي عبدالله را مي کنيم.

بعد حضرت رضا (علیه السلام) فرمودند :
اي پسر شبيب ! خبر داد مرا پدرم ازپدرش ، از جدش که چون جدم حسين (علیه السلام) را شهيد کردند از آسمان خون وخاک سرخ باريد.

اي پسر شبيب ! اگر گريه مي کني بر حسين (علیه السلام) گريه کن که تا آب ديده بر روي صورت تو جاري شود خداي متعال تمام گناهان صغيره وکبيره ي تورا مي آمرزد . خواه اندک باشد يا بسيار.

اي پسر شبيب ! اگر مي خواهي خدا را ملاقات کني در حالي که هيچ گناهي براي تو نباشد پس امام حسين (علیه السلام) را زيارت کن.

(خواهران عزيز! بخصوص اين ايام زيارت عاشورا را فراموش نکنيد .)

اي پسر شبيب ! اگر مي خواهي در غرفه ي عاليه ي بهشت ساکن شوي ، با رسول خدا وائمه ي طاهرين (علیه السلام) باشي ، پس قاتلان حسين (علیه السلام) را لعنت کن .
اي پسر شبيب ! اگر مي خواهي مثل ثواب شهداي کربلا را داشته باشي ، هر گاه که مصيبت آن حضرت را ياد مي کني بگو.

« يا ليتني کنت معکم فافوز فوزا عظيما »
يعني اي کاش من با شما مي بودم وبه فوز عظيم نايل مي شدم.


امروز گفتيد اي کاش من با شما بودم ، اي کاش من در کارواني که الان در بيابان ها گرد وغبار مي خورند و عطش دار حرکت مي کنند به سوي کربلا ، اي کاش با خواهران شما مي بودم . کاش آن بچه هاي معصوم را در آغوش مي گرفتم . کاش دست نوازش بر سرآن ها مي کشيدم . کاش من آن ها را دلداري وتسلي مي دادم .

عزيزان اين مطالب را به خاطر داشته باشيد که بتوانيد براي افراد غافل بگوييد . ايام عزاست . چرا آثار عزاداري در اين جا ديده نمي شود ؟ چرا آثار غم واندوه درشيعه ديده نمي شود؟ اگر ما مي خواهيم نام شيعه را روي خودمان بگذاريم، اگر ما ادعا مي کنيم دوست امام حسين (علیه السلام) هستيم !

حضرت رضا (علیه السلام) مي فرمايند :
اي پسر شبيب ! اگر مي خواهي با ما باشي در درجات عاليه ي بهشت، براي اندوه ما اندوهناک وبراي شادي ما شاد باش .

وعليک بولايتنا ...
برتو باد برولايت ومحبت ما


اگر شخص سنگي را دوست داشته باشد خداي تعالي او را درقيامت با همان سنگ محشور مي کند.

من به خواهران عزيز توصيه اي مي کنم :
شما در منزلتان مي نشينيد زيارت مي خوانيد يا گريه مي کنيد ؛ شيعه وهر کسي در اين ايام زمزمه اي با خودش دارد؛ اين بسيار خوب است ولي کافي نيست.

آن چه که جريان شهادت امام حسين (علیه السلام) را زنده نگهداشته ونگذاشته که دشمنان آن را از بين ببرند« اجتماعات » ماست.

اين اجتماعات شيعه ، به سروسينه زدن ها در کوچه وخيابان ها مجالس عزا برپاکردن و... که ائمه (علیه السلام) ازما خواسته اند است که جريان شهادت امام حسين (علیه السلام) واسلام را زنده نگه داشته است.

درهمين دعای ندبه مي فرمايد:

ويضج الضاجون ...
بايد فرياد بزنند وضجه کنند ...


ضجه زدن وفرياد زدن درهر مصيبتي مذموم است اما در مصيبت امام حسين (علیه السلام) ممدوح است . چرا که اين ضجه ها وفرياد ها دفاع شما را از حق نشان مي دهد . مردم را وادار مي کند که دشمن را از دوست بشناسند .

عزيزان ! در مجالس شرکت کنيد . عزاداري ها را رونق بدهيد، من مي توانم در اين ايام درخانه بنشينم مطالعه کنم ، اما مقيدم با تمام خستگي هايم شبي يک مجلس روضه شرکت کنم. چرا؟ براي اين که در جمع عزاداران وگريه کنندگان باشم. مجالس خانگي را رها کنيد ، مجالس بزرگ را رونق بدهيد . حال براي اين که ما روز اول ماه طبق فرمايش حضرت علي بن موسي الرضا (علیه السلام) عزاداري وهمراهي خودمان را با اهل بيت پيامبر (صلی الله علیه وآله و سلم) اعلام کنيم وبه اربابمان حضرت مهدي (عج الله تعالی فرجه الشریف) بگوييم يابن رسول الله شما تنها عزادار نيستي ، ما هم با شما هستيم ، قلب ودلهايمان با شماست. همانطور که خود شما مي فرمايي : اي جد بزرگوار زمانه مرا به تأخير انداخت نبودم کربلا جان خود را فداي تو کنم.5 ما هم عرض مي کنيم يابن رسول الله ما کربلا نبوديم جانمان را فداي جد بزرگوار شما واولاد طاهرينش کنيم اما شب وروز به ياد اين بزگوار ومصايبشان اشک مي ريزيم.

پروردگارا به آبروي حسين بن علي (علیه السلام) قسمت مي دهيم معرفت وشناخت نسبت به مقام مقدسش به ما عنايت بفرما .
بين ما وامام حسين (علیه السلام) در دنيا وآخرت جدايي مينداز.
خدايا زيارت خودش واجداد طاهرينش واولاد گرامي اورا نصيب ما بفرما .
پروردگارا ! توفيق عزاداري با معرفت دراين ايام را به ما عنايت بفرما.

اللهم الرزقني شفاعه الحسين (علیه السلام) يوم الورود وثبت لي قدم صدق عندك مع الحسين واصحاب الحسين الذين بذلوا مهجهم دون الحسين عليه السلام.

برديده ي ما اشك رواني از اوست
درسينه ي ما سوز نهاني از اوست
از مال جهان هيچ نداريم اما
داريم حسيني كه جهاني از اوست

 

 

[ دوشنبه پانزدهم آذر 1389 ] [ 11:1 ] [ بهزاد ]

بیانات مهم حضرت ایة الله العظمی وحید خراسانی در آستانه ماه محرم الحرام و اعزام مبلغین و بيان مختصري از مناقب و فضائل قمر بني هاشم حضرت ابالفضل العباس عليه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

(اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ـ و من احسن قولا ممن دعی الی الله و عمل صالحا)

این بیان خدا است، کیست احسن قولا از کسی که دعوت کند به خدا و آن دعوت توأم باشد با عمل صالح، کسانی که در این ایام به تبلیغ این دین و این مذهب می روند، اینها باید بدانند کاری که متکفل اند کار انبیاء است، (الذین یبلغون رسالات ربهم) این کار فوق بیان و تکلم ماست، آنچه مهم است در این زمان حفظ ایتام آل عصمت است، مردمی منقطع از امام زمانشان با این ابتلائات زندگی ، با حرمان از مبانی مذهب و دین ، به قدری این کار ارزش دارد که اگر در این سفر بتوانید یک بیگانه از امام زمان را با ولی عصر آشنا کنید یک تارک الصلاة به نماز بیارید، اجرتان به اندازه ای است که قابل وصف نیست ، چون رسول خدا به شخص امیرالمؤمنین فرمود: اگر کسی به وسیله تو یک نفر را هدایت کند (خیر لک مما طلعت علیه الشمس) از آن روزی که این منظومه شمسی به وجود آمده تا آن روزی که (اذا الشمس کورت و اذا النجوم انکدرت) تا آن روز آنچه آفتاب بر او تابیده ارزش این کار را ندارد منتها باید آنچنان تبلیغ دین کرد که صاحب دین خواسته (الم تر کیف ضرب الله مثلا کلمة طیبة کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی أکلها حین باذن ربها) شجره طیبه دین یک ریشه دارد این درخت تنه ای دارد شاخه هائی دارد برگهائی دارد میوه ای دارد، کسانی که به تبلیغ می روند باید متوجه بشوند وظیفه آنها چیه؟ ریشه درخت دین عقائد حقه است، معارف اهل بیت است، این اصل و ریشه این شجره طیبه است، تنه این درخت اخلاق فاضله است، ملکات حمیده نفسانیه، شاخه های این درخت اعمال صالحه است، اگر عقیده، عقیده حقه شد ملکات نفسانی، اخلاق فاضله شد، رفتار، اعمال صالحه شد، ثمره این شجره سعادت ابدی است، یعنی قابل حد و اندازه نیست، حیات ابد زندگی که آخر ندارد، باید تأمین بشود اینجا، وظیفه مبلغین در آن مناطق و هرجا، یکی دفع شبهات است، همانطوری که بدن مبتلا به انواع میکروب می شود، روح هم مبتلا به انواع شبهات می شود، شبهات مخالفین دین، آن هم با کمک شیطان در مغز این طبقه که از دین اطلاع ندارد قهراً تولید مرض روحی می کند، وظیفه شما دفع این شبهات است، هر کس آلوده شده روحش به شبهه ای از مذهب باطلی، مثل طبیب حاذقی تمام قدرت را صرف کنید آن درد را درمان کنید، بعد تقویت کنید عقول این مردم را به این مذهبی که دنیا را به زانو درآورده، قدرت منطقش و قوت استدلالش تمام مسیحیت را بیچاره کرده، یهود، نصاری، منکرین خدا، اهل مذاهب باطله در مقابل قدرت برهان این دین بیچاره اند، منتها باید شما قدرت علمی پیدا کنید، اگر آن قدرت پیدا شد می شود حسن بن یوسف بن مطهر، علامه حلی، سلطان وقت علماء چهار مذهب را جمع کرد، ارکان حنفیه، مالکیه، شافعیه، حنبلیه، یک مرد پیدا شد با قدرت علمی در آن مجلس نشست و برخاست سر چهار مذهب را به سنگ کوبید، پرچم تشیع را در این مملکت برافراشت، صبح تمام مملکت رسماً سنی بود، ظهر ورق برگشت خطبه های نماز جمعه در سرتاسر مملکت عوض شد، این قدرت یک پهلوان در دین است، بنیه علمی را قوی کنید، علم مرد می کند روح را، حالت فاعلیت دارد، جهل حالت انفعال می آورد، این وظیفه اول.
وظیفه دوم، با این برنامه تحکیم عقائد، تعلیم احکام، تهذیب اخلاق، آنچه همه را به ثمر می رساند، عاشورای حسین ابن علی است، مردم را بیدار کنید، چه خبر است؟ عاشورا چیه؟ بفهمانید به مردم، چه قیامتی است؟ یک کلمه ما می گویم اما کجا در حد فهمیدنیم؟ که که بود؟ چه کرد؟ کاری که او کرد چه کاری بود؟ خود او که بود؟ این دریائی است که مثل شیخ انصاری غرق می شود، مثل محقق و علامه، مات و مبهوت می مانند، کجا ما فهمیدیم عاشورا چیه؟ کسی مگر قدرت دارد، اصحاب او را بشناسد تا برسد به خودش، این بیان کیه؟ بیان، بیان رأس و رئیس مذهب است، امام ششم آن کسی که از مبدأ تا معاد، از طهارت تا دیات، هر چه هست به برکت نفس اوست، آن کسی که جوهر صد و بیست و چهار هزار پیغمبر را به صورت مذهب جعفری به دنیا عرضه کرده، او بیانش این است، کسانی که اهل فن اند می فهمند شهادت چه اندازه دشوار است، شاهد کی می تواند شهادت بشود، آن وقتی که مشهود به مثل آفتاب واضح و روشن باشد، اونی که محیّر العقول است این است که امام ششم متن کلامش این است: اشهد، شهادت می دهم، لقد اقشعرت، لدمائک، لدمائکم اذلة العرش، شهادت می دهم انّ دمک سکن فی الخلد، هر جمله اش بهت آور است، این بیان امام ششم است، شهادت می دهم خون تو در خلد مسکن کرد، کسی که خونش در خلد برین است، آیا روحش کجاست؟ سیدالشهداء این است، بعد مطلب به اینجا می رسد در مقابل خون تو و خون اصحاب تو اذله عرش به لرزه افتاد، و بکی له جمیع الخلائق، الخلائق جمع معلی به ال است، لا یشذ عنه شاذ غیر خدا، خلاصه، به جز ذات قدوس او آنچه در قلمرو خلقت است، همه برای سر بریده تو گریه کرد، این چه غوغائی بوده؟ چه کرده؟ و بکت له السماوات السبع و الارضون و ما فیهنّ و ما بینهنّ و من یتقلب فی الجنة و النار و ما یری و ما لا یری، عقل مبهوت است، هفت آسمان، تمام این کهکشانها، همه در آسمان اول است، متن قرآن این است، وزینا السماء الدنیا بمصابیح، این کهکشانهائی که میلیاردها در این فضا منتشرند همه در آسمان اولند، حالا در هفت آسمان چه خبر است؟ بیان امام ششم این است سماوات هفتگانه و همه زمینها و هرچه در آنها هست، و هر چه بین آنها هست، برای عزای حسین ابن علی گریه کردند، حالا یک عده بی سواد پیدا شدند، می گویند این عزاداری ها افراط است، این غلطها نتیجه جهل است، کیست که بفهمد عاشورا چه روزی است؟ کیست که بداند چه سری بالای نیزه رفت؟ کیست که بفهمد چه دستی کنار نهر علقمه از بدن جدا شد؟ به مردم بفهمانید این مطالب را، رفاعة بن موسی النخاس، موثق است، به توثیق شیخ نجاشی، ابن شهرآشوب، علامه، همچه مردی آمد خدمت امام ششم، او با هر کسی این حرفها را به میان نمی گذارد، همچه مردی باید باشد، فرمود: رفاعه امسال به حج نرفتی؟ گفت: جعلت فداک مال من امسال وفا به حج نکرد، ولی عرفه رفتم کنار قبر حسین ابن علی، بعد که این کلمه را گفتم، سکت طویلا، این دقائق را خوب درک کنید، مدتی سکوت کرد، حالا در این سکوت چه خبر بود؟ ما و همه فقهاء و علماء عاجزتر از این اند که بفهمند آن سکوت چه اسراری داشت؟ حجی که عظمتش این قدر است، یک نفر به حج نرسید، به رسول خدا عرض کرد چه بکنم که جای حج را پر کند؟ پیغمبر اشاره کرد به کوه ابی قبیس فرمود: اگر این کوه را طلا کنی و در راه خدا انفاق کنی جای حج را نخواهد گرفت، حج خانه خدا این است، بعد آنی که عقل را مبهوت می کند این بیان است، بعد از مدتی سکوت سر بلند کرد، فرمود: ای رفاعه لا تترک زیارة الحسین ابدا، لولا، اگر این نبود که من کراهت داشتم، که مردم دست از حج بردارند، آن وقت می گفتم در زیارت قبر او چه خبر است؟ خلاصه این را من می گویم شماها بروید مدتها فکر کنید، بعد فرمود: ای رفاعه من زار الحسین عارفاً بحقه کسی که زیارت کند او را و بشناسد او کیه؟ بشناسد کیست، کسی است که خدا پیغمبر خاتم را فرستاد به زمین، عقل کل را فرستاد به زمین برای اینکه خون اصحاب او را پیغمبر در شیشه کند، و به عرش ببرد، اگر حسین را بشناسی من زار الحسین عارفا بحقه این بیان امام ششم است، خدا به او چه می دهد؟ از وقتی حرکت می کند هزار ملک در یمین او، هزار ملک در یسار او، اینها را باید درک کنید از نظر دلیل علمی، کشف کنید که اثر وقتی این است مؤثر کی بوده؟ که همچه اثری گذاشته، از میوه درخت را باید شناخت، از گوهر معدن را باید شناخت، از زیارت قبر او نزد خدا باید فهمید چه مقامی دارد و چه کرده؟ که زیارت قبر او این شده، آن چیه؟ هزار ملک از یمینش، هزار ملک از یسارش، همراهی اش می کنند تا کنار قبر آن حضرت تا برگردد به خانه اش بعد یک زیارت قبر او به نص بیان امام ششم آن هم چه بیانی؟ بیانی که شیخ الطائفه رئیس الفرقه شیخ طوسی در مصباح المتهجد و صلاح المتعبد متجاوز از هزار سال بر این قضیه گذشته این خبر در همچه سندی است در همچه کتابی است، آن هم به قلم همچه کسی است، که رأس و رئیس تمام علماء طائفه اند در ظرف هزار سال مطلب این است، خدا به آن یک زیارت ثواب هزار حج ثواب هزار عمره می دهد، آن هم حجی که در رکاب نبی ای باشد و عمره ای که در رکاب نبی ای او وصی ای، خلاصه کلام کسی که به زیارت قبر او برود به نص بیان امام ششم یک زیارت قبر او ثواب هزار حج آن هم در رکاب امیرالمؤمنین دارد، ثواب هزار عمره در زیر بیرق خاتم النبیین دارد، این سیدالشهداء است، چه کرده که خدا به او همچه مقامی داده، آن وقت این غلطها که این عزاداری ها افراط است، هیئت های حسینی بیدار بشوند، اولا مواظب باشند مبادا عزاداری ها آلوده به گناهی بشود، آنچه مهم است این است که این اکسیر احمر باطل نشود، انما یتقبل الله من المتقین، عزاداران حسینی باید منزه از حرام بوده، اتیان واجبات نمایند، ترک محرمات، وانجام واجبات، هیئات باید مظاهر تقوی باشند، علم هائی که افراشته می شود زیر آن علمها مبادا یک نظر نابجائی، یک کلمه ناروائی یک عمل فاسدی انجام بشود، چون این هیئتها مورد نظر شخص خاتم انبیاء است، از حرام اجتناب کنید، واجبات را به جا بیاورید، در عزای او هرچه بکنید در حد خودتان است، نه در حد او، فجع به الرسول و ازعجت البتول وطاشت العقول، اصلا مبهوتم چه بگویم؟ رسول در عزای او فاجعه زده شد، بتول یعنی فاطمه زهرا وضعش به جائی رسید که هر روز برای او شیون می زند، و صیحه زهرا تمام ملائکه را بیچاره کرده، و طاشت العقول، عقلها پریشان شد، این چه مقامی است؟ از خود او نمی شود دم زد، خدا باید ذکر او را بکند، سوره والفجر بیان خدا برای سر بریده سیدالشهداء است، (یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة) حجت خدا فرمود این سوره در شأن جد من است، ما از آن بگذریم، امام چهارم صاحب زبور آل محمد، زین العابدین سید الساجدین یک نگاه کرد به عبیدالله بن عباس بن علی بن ابی طالب، فاستعبر، چشمش به یتیم قمر بنی هاشم افتاد، اشکها سرازیر شد، خوب در بیان امام دقت کنید، بعد که گریه کرد، فرمود: هیچ روزی بر جدم رسول خدا سخت تر از روز احد نگذشت، در آن روز اسد الله و اسد رسوله، شیر خدا شیر پیغمبر خدا کشته شد، حمزه سیدالشهداء کشته شد، این روز سخت ترین روز بود، بر جدم این بیان امام چهارم است، آن هم نسبت به شخص اول عالم امکان، بعد از آن روز، روزی بود که جعفر ابن ابی طالب کشته شد، بعد که هر دو روز را گفت آن وقت فرمود: لا یوم کیوم الحسین، خلاصه، پیغمبر روزی مثل روز عاشورا برایش نگذشته، خدا می داند که بر شخص خاتم چه گذشت؟ آنچه که مهم است این است، بعد که این کلمات را فرمود آن وقت فرمود: رحمت خدا، رحمت خدا بر عموی من عباس، بیان امام را من نمی توانم بگویم، خودش را فدا کرد، چه جور فدا کرد؟ اصلا شهادت قمر بنی هاشم گفتنی نیست، فکر کنید، دست بریده، چه کرده؟ دست راست که افتاده بود آن وقت گفت: (والله ان قطعتموا یمینی، انی احامی ابدا عن دینی، و عن امام صادق یقین) همچه کسی بود، بعد که دست چپ افتاد، آن وقت گفت: (قد قطعوا ببغیهم یساری) شهادت اینجور شهادتی بود، آن وقت آنچه که عقل همه حکماء و فهم همه فقهاء را مبهوت می کند این جمله است، فرمود: برای عمویم عند الله، عند الله یعنی چه؟ فوق بهشت است، فوق خلد برین است، ان لعمی العباس عند الله چیه؟ منزلتی است مقامی دارد عند الله که غبطه می خورند به آن مقام جمیع الشهداء، واقعاً بهت آور است، از اول خلقت حساب کنید، از زمان آدم که هابیل شهید شد، تا روز احد که حمزه سیدالشهداء به شهادت رسید، تا شهداء بدر، احد، ختم کجاست آن روزی که امام زمان ظهور کند، شهداء در رکاب او همه در کلمه جمیع الشهداء مندرج است، حالا مقام چه مقامی است؟ که همه اینها به آن مقام غبطه می خورند، این مقام علمدار اوست، حالا خود او کجاست؟ آنچه که من شنیده ام، خدا نکند که چنین باشد، غلطی می خواهند انجام بدهند، که اگر این غلط را انجام دادند، من وظیفه ام این است که به آنها گوشزد کنم، اگر سعادتمند باشند در دنیا بیچاره خواهند شد، اگر اهل شقاوت باشند در دنیا آسیبی بهشان نخواهد رسید، ولی آن وقتی که دست بریده او وارد محشر بشود، کمر همه آنها را خواهد شکست که برای ابد از رحمت خدا محروم باشند، و آن کلمه این است، شنیده ام می خواهند، لا اله الا الله، می خواهند قمر بنی هاشم را به نقش هنرپیشه ها درآورند، کسی که حجت خدا مقابل قبر او می ایستد، و می گوید سلام خدا، سلام تمام انبیاء، سلام تمام اوصیاء، سلام تمام شهداء بر تو یابن امیرالمؤمنین، کسی که هر صبح و شب خدا و صد و بیست و چهار هزار پیغمبر به او سلام می کنند این را می خواهند به نقش هنرپیشه ها درآورند، خدا نکند چنین غلطی بکنند، آن وقت هر چه پیش آید و هر چه ما بگوئیم معذوریم، باید جوانهای غیرتمند فانی در قمر بنی هاشم، تاسوعای امسال، غیر از تاسوعاهای هر سال است، در اثر این صحبت غلط، باید روز تاسوعای امسال محشری سرپا کنند در عزای قمر بنی هاشم، تا بگویند ای دست بریده کربلا، این فرق سر پاشیده از عمود در راه خدا، تو، تو بالاتر از اینی، ای روزگار، ای دنیای ناپایدار، باید روزگاری بشود، که ما زنده باشیم و در این روزگار بخواهند هنرپیشه ها نقش او را به مردم نشان بدهند، مردم بدانید! این نقشه ها برای این است، وقتی قمر بنی هاشم را به آن صورت نشان دادند، دیگر این سوز و گداز در روضه ها نخواهد بود، آن کسانی که آن صحنه را ببینید آن هنرپیشه را تماشا کنند، اینها دیگر آنچنان که باید در عزای او نمی سوزند، ولی باید بدانند اگر با چکمه، با کراوات خواستند این چراغ را خاموش کنند نشد، با این ریشها، با این یقه های باز هم این نور خدا خاموش شدنی نیست، دیگر ختم کلام، پشت و پناه عالم کیست؟ پشت و پناه اولین و آخرین کیست؟ امید تمام عالم به کیست؟ امید تمام اولین و آخرین به آن وقتی است که مادرش پیراهن غرقه به خونش را سر دست بگیرد، پشت و پناه عالم او است، خدایا من چه جور بگویم، آن کسی که پشت و پناه عالم امکان است، وقتی آمد کنار نهر علقه گفت: الان کمرم شکست، ای قمر بنی هاشم، تو چه کردی؟ تو که بودی؟ که وقتی به زمین افتادی آن کسی که هر مصیبتی می دید، رنگش مثل گل سرخ برافروخته تر می شد، اما وقتی تو را دید، گفت: الان دیگر ناامید شدم، انقطع رجائی، ای ماه بنی هاشم، تو که بودی؟ که وقتی کنار نهر علقمه گوشواره عرش خدا آمد گفت: (الیوم نامت اعین بک لم تنم، و تسهدت اخری فعز منامها) تو رفتی اما به رفتنت خواب از چشم زینب رفت.

[ شنبه سیزدهم آذر 1389 ] [ 10:31 ] [ بهزاد ]

چاره بلا با زيارت عاشورا


علاّمه بزرگوار حضرت آقاى شيخ حسن فريد گلپايگانى كه از علماى طراز اول تهران هستند از استاد خود مرحوم آيت اللّه حاج شيخ عبدالكريم يزدى حائرى اعلى اللّه مقامه نقل نمود كه فرمود: اوقاتى كه در سامرا مشغول تحصيل علوم دينى بودم ، وقتى اهالى سامرا به بيمارى وبا و طاعون مبتلا شدند و همه روز عده اى مى مردند.
روزى در منزل استادم مرحوم سيد محمد فشاركى اعلى اللّه مقامه جمعى از اهل علم بودند ناگاه مرحوم آقاى ميرزاى محمد تقى شيرازى رحمة اللّه عليه - كه در مقام علمى مانند مرحوم فشاركى بود تشريف آوردند و صحبت از بيمارى وبا شد كه همه در معرض خطر مرگ هستند.
مرحوم ميرزا فرمود: اگر من حكمى بكنم آيا لازم است انجام شود يا نه ؟ همه اهل مجلس تصديق نمودند كه بلى .

 

 


سپس فرمود: من حكم مى كنم كه شيعيان ساكن سامرا از امروز تا ده روز همه مشغول خواندن زيارت عاشورا شوند و ثواب آن را هديه روح شريف نرجس خاتون والده ماجده حضرت حجة بن الحسن عليه السلام نمايند تا اين بلا از آنان دور شود. اهل مجلس اين حكم را به تمام شيعيان رساندند و همه مشغول زيارت عاشورا شدند.
از فردا تلف شدن شيعه موقوف شد ولى همه روزه عده اى از سنى ها مى مردند به طورى كه بر همه آشكار گرديد.
برخى از سنى ها از آشنايانشان از شيعه پرسيدند سبب اينكه ديگر از شما كسى تلف نمى شود چيست ؟ به آنها گفته بودند زيارت عاشورا. آنها هم مشغول شدند و بلا از آنها هم برطرف گرديد.
جناب آقاى فريد سلمه اللّه تعالى فرمودند: وقتى گرفتارى سختى برايم پيش آمد فرمايش آن مرحوم به يادم آمد از روز اول محرم سرگرم زيارت عاشورا شدم روز هشتم به طور خارق العاده برايم فرج شد.
شكى نيست كه مقام ميرزاى شيرازى از اين بالاتر است كه پيش خود چيزى بگويد و چون اين توسل يعنى خواندن زيارت عاشورا تا ده روز در روايتى از معصوم نرسيده است شايد آن بزرگوار به وسيله رؤ ياى صادقه يا مكاشفه يا مشاهده امام عليه السلام چنين دستورى داده بود و مؤ ثر هم واقع شده است .
مرحوم حاج شيخ محمد باقر شيخ الاسلام نقل نمود كه : در كربلا ايام عاشورا در خانه مرحوم ميرزاى شيرازى روضه خوانى بود و روز عاشورا به اتفاق طلاب و علما به حرم حضرت سيدالشهدا عليه السلام و حضرت ابالفضل العباس عليه السلام مى رفتند و عزادارى مى نمودند و عادت ميرزا اين بود كه هر روز در غرفه خود زيارت عاشورا مى خواند، سپس پايين مى آمد و در مجلس عزا شركت مى نمود؛ روزى خودم حاضر بودم كه پيش از موسم آمدن ميرزا ناگاه با حالت غير عادى پريشان و نالان از پله هاى غرفه به زير آمد و داخل مسجد شد و مى فرمود: امروز بايد از مصيبت عطش حضرت سيدالشهدا عليه السلام بگوييد و عزادارى كنيد. تمام اهل مجلس منقلب شدند و بعضى حالت بى خودى عارضشان شد، سپس با همان حالت به اتفاق ميرزا به صحن شريف و حرم مقدس مشرف شديم گويا ميرزا مأ مور به تذكر شده بود. بالجمله هر كس زيارت عاشورا را يك روز يا ده روز يا چهل روز به قصد توسل به حضرت سيدالشهدا عليه السلام (نه به قصد ورود از معصوم ) بخواند البته صحيح و مؤ ثر خواهد بود و اشخاص بى شمارى بدين وسيله به مقاصد مهم خود رسيده اند.
مرحوم ميرزا محمد تقى شيرازى در سنه 1338 در كربلا وفات و در جنوب شرقى صحن شريف مدفون گرديد

 پاورقي
داستانهاى شگفت ، شهيد محراب دستغيب شيرازى : ص 271. شيفتگان حضرت مهدى ، رجائى خراسانى : ص 152. كرامات امام حسين ، مصطفى محمدى اهوازى : ص 23. زبدة الحكايات ، عبدالمحمد لواسانى : ص 224. الكلام يحر الكلام ، سيد احمد زنجانى : ص 55.

جوان مسيحي مسلمان شد


نيمه شبي در اطاق خودم كه كنار در حياط منزل آقاي حاج شيخ محمد تقي بافقي بود، خوابيده بودم ، ناگهان صداي پائي در داخل حياط مرا از خواب بيدار كرد من فورا از جا برخاستم . ديدم جواني وارد منزل شده و در وسط حياط ايستاده است نزد او رفتم و گفتم شما كه هستيد و چه ميخواهيد؟ مثل آنكه نميتوانست فورا جواب مرا بدهد حالا يا زبانش از ترس گرفته بود و يا متوجّه نشد كه من به فارسي به او چه ميگويم زيرا بعدا معلوم شد اواهل بغداد و عرب است ولي مرحوم آقاي بافقي قبل از آنكه او چيزي بگويد از داخل اطاق صدازد كه حاج عباس او يونس ارمني است و بامن كار دارد او را راهنمائي كن كه نزد من بيايد. من او را راهنمائي كردم او به اطاق آقاي بافقي رفت .

 

 


مرحوم آقاي بافقي وقتي چشمش به او افتاد بدون هيچ سؤ الي به او فرمود: احسنت ، مي خواهي مسلمان شوي ، او هم بدون هيچ گفتگوئي به ايشان گفت ، بلي براي تشرف به اسلام آمده ام .
مرحوم آقاي بافقي بدون معطلي بلافاصله آداب و شرايط تشرف به اسلام را به ايشان عرضه نمود و او هم مشرّف به دين مقدّس اسلام شد، من كه همه جريانات برايم غير عادّي بود از يونس تازه مسلمان سؤ ال كردم كه جريان توچه بوده و چرا بدون مقدّمه به دين مقدس اسلام مشرف گرديدي و چرا اين موقع شب را براي اين عمل انتخاب نمودي ؟
او گفت : من اهل بغدادم و ماشين باري دارم و غالبا از شهري به شهري بار مي برم يك روز از بغداد به سوي كربلا مي رفتم ، ديدم در كنار جادّه پيرمردي افتاده و ازتشنگي نزديك به هلاكت است ، فورا ماشين را نگه داشتم و مقداري آب كه در قمقمه داشتم به او دادم ، سپس او را سوار ماشين كردم و به طرف كربلا بردم ، او نمي دانست كه من مسيحي و ارمني هستم ، وقتي پياده شد گفت : برو جوان حضرت ابوالفضل العبّاس اجر تو رابدهد. من از او خدا حافظي كردم و جدا شدم ، پس از چند روز باري به من دادند كه به تهران بياورم ، امشب سر شب به تهران رسيدم و چون خسته بودم خوابيدم ، درعالم رؤ يا ديدم در منزلي هستم و شخصي در آن منزل را مي زند، پشت در رفتم و در را باز كردم ديدم شخصي سوار اسب است و مي گويد: من ابوالفضل العباس هستم ، آمده ام حقّي كه به ما پيدا كردي به تو بدهم . گفتم چه حقي ؟
فرمود: حق زحمتي كه براي آن پيرمرد كشيدي سپس اضافه فرمود و گفت :
وقتي از خواب بيدار شدي به شهر ري مي روي شخصي تو را بدون آنكه تو سئوال كني به منزل آقاي شيخ محمد تقي بافقي مي برد و قتي نزد ايشان رفتي به دين مقدّس اسلام مشرف مي گردي .
من گفتم چشم قربان و آن حضرت از من خدا حافظي كرد و رفت ، من از خواب بيدار شدم و شبانه به طرف حضرت عبدالعظيم حركت كردم ، در بين راه آقائي را ديدم كه بامن تشريف مي آورند و بدون آنكه چيزي از ايشان سئوال كنم ، مرا راهنمائي كردند و به اينجا آوردند و من مسلمان شدم . وقتي ما از مرحوم آقاي حاج شيخ محمد تقي بافقي سئوال كرديم كه شما چگونه او را شناختيد و مي دانستيد كه او آمده است كه مسلمان بشود؟ فرمود: آن كس كه او را به اينجا راهنمائي كرد يعني حضرت حجة بن الحسمي آيد و چه نام دارد و چه مي خواهد.

[ سه شنبه نهم آذر 1389 ] [ 21:52 ] [ بهزاد ]
 



[ یکشنبه هفتم آذر 1389 ] [ 9:29 ] [ بهزاد ]

بسم الله الرحمن الرحیم

بار خدایا! به دلیل نعمت هدایت ما به راه دوستی و پیروی از اولی الامر خود و اوصیای پس از پیامبر، شایسته ستایش هستی. هدایت به راه همان پیشوایان هدایتگری که آنان را پایه های توحید، اکمال دین و اتمام نعمت خود قرار داده و به واسطه دوستی و پیروی آنان، اسلام را به عنوان آیین ما برگزیدی، پروردگارا از این رو تنها تو شایسته ستایشی، به تو ایمان آوردیم و فرستاده و رسول مُنذر تو را تصدیق کردیم و از اوصیای بعد از او پیروی کردیم. دوستشان را دوست و دشمنشان را دشمن دانستیم و تا قیامت از انکار کنندگان، پیمان شکنان و تکذیب کنندگان برائت می جوییم.

برادران و خواهران مؤمن:
عید سعید غدیر، بزرگترین عید اسلام را به یکایک شما تبریک گفته و از خداوند بزرگ می خواهم در حالی این روز را درک کنید که از  نعمت درک خاتم ولایت کبری حضرت مهدی(ع) و شادی دیدار طلعت فروزان او بهره مند باشید.
برادران و خواهران: در روایات فراوان امامان معصوم( علَيهمُ السَلامُ ) برای روز عید غدیر اعمال بسیاری بیان شده که شایسته است در این روز انجام شوند؛ از جمله  پیراستن خود، روزه گرفتن، اطعام مومنان و رفتن به دیدار آنان و... و همه این آموزه های دینی برای بیان اهمیت اهتمام ورزیدن به این عید مبارک است. عیدی که نزد خداوند، شریف ترین و بزرگترین اعیاد است؛ زیرا غدیر، روزی است که خداوند بلند مرتبه با اعلام عمومی امامت امیر المومنین (علیه السلام) به همه مسلمانان، دین خود را در آن روز کامل و نعمت خود را تمام نموده است.
شایان ذکر است که این اعلام امامت الهی، با بسیاری از برنامه ها و طرح های دشمنان برای انجام اقداماتی بر ضد جان پیامبر(ص) همراه بود. این آیه از قرآن کریم که «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»به همین سوء قصدها اشاره دارد. اما پیامبرگرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) بدون توجه به حوادث و توطئه هایی که وجود شریفشان را تهدید می کرد، نسبت به ابلاغ ولایت امیرالمومنین(علیه السلام) به همه جهانیان اقدام فرمودند و این بدان معناست که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) جان پاک خود را فدای امامت الهی نمودند و همچنین  نشان دهنده اهمیت فراوان مسأله امامت است.
درس مهمی که از این رفتار می آموزیم، لزوم محوریت داشتن مسأله امامت و ولایت در تمامی شئون زندگی ما می باشد. چرا که می دانیم جان پاک رسول الله(ص) شریف ترین جانهاست، با این وجود ایشان در راه تأکید بر مسأله امامت از جان خود گذشتند. پس برای ما آشکار می شود که جان همه ما - که در برابر جان رسول الله(ص) بی ارزش است - در صورت لزوم باید در راه دفاع از حریم ولایت فدا شود. همچنانکه در شرایط کنونی نیز ضرورت این جانفشانی، به دلیل وجود دیدگاه های نادرست، انبوه گمراهی ها و شبهات، به خوبی احساس می شود.
آنچه تاکنون گفتیم به این معناست که اصل امامت- مانند اصول توحید، نبوت و معاد- ، اصلی سازش ناپذیر است و ما حاضر نیستیم حتی ذره ای از آن کوتاه بیاییم و در این راه هر هزینه ای را به جان می خریم. کسی که نفس اماره اش او را به سازش -  خواه اندک و خواه فراوان- بر سر این اصل تشویق می کند، باید به دنبال مذهبی دیگر برای گرویدن به آن باشد؛ چرا که مذهب شیعه- در طول تاریخ- هرگز سازش پذیر نبوده و نخواهد بود. امید است که خواهران و برادران ما همچون سپری نفوذ ناپذیر،  در برابر منحرفان، با جان و مال خود، از حریم ولایت صیانت کنند.
در پایان دست تضرع به آستان خداوند تعالی، بلند می کنیم و عرضه می داریم: پروردگارا ما به تو ایمان آورده و به پیمانمان عمل نموده و فرستادگانت را تصدیق کردیم و از اوصیای بعد از ایشان پیروی نمودیم و آنها را به عنوان پیشوا و رهبر و مولا پذیرفتیم. کسی را جز آنها شایسته این منصب ندانسته و جز آنان تکیه گاهی انتخاب نکردیم. پروردگارا! ما را با دوستی و تسلیم در برابرآنها و برائت از دشمنانشان زنده بدار! و چون زمان مرگ ما فرا رسید با وفاداری به تو و عهد و پیمانمان بمیران! و در آن زمان ما را از منکران و پیمان شکنان و تکذیب کنندگان آنها قرار مده! پروردگارا! از تو می خواهم به گوهرحقیقتی که در وجود آنها نهادی، یاری دین خود را در رکاب ولی امر هدایتگر از اهل بیت پیامبرت، -آن قائم رشید و هدایتگر و هدایت شده- روزی ما گردان! و ما را تحت فرمان او و در زمره یاران او قرار بده به گونه ای که در راه تو و یاری دین تو کشته شویم.            والحمد لله رب العالمین.

15 ذی الحجة 1431

سید محمد صادق روحانی
[ جمعه پنجم آذر 1389 ] [ 15:2 ] [ بهزاد ]
مرجع عالی قدرآيت الله العظمي شيرازي: راه نجات، در پیروی از غدیر و غدیریان است

غدیر افراد خاص را تربیت می کند و خط مقابل غدیر هم افراد خود را پرورش می دهد که این دو در مقابل و در تضاد یکدیگرند. در مکتب غدیر ملاک امر و نهی خدای سبحان است و تمام رفتارهایش بر این اساس استوار است و هدفش اطاعتِ محض است، اما ملاکِ دشمن غدیر حکومت کردن و سلطه یافتن بر دیگران به هر قیمت و از هر راه ممکن است، و کاری به امر و نهی الهی ندارد. غدیر انسان می سازد و خط مخالفِ غدیر ظالم می پروراند.




 
مرجع عالی قدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی حاج سید صادق حسینی شیرازی مدظله العالی در درس خارج فقه روز هفدهم ذی الحجة الحرام 1431ق. و در آستانه ی عید غدیر درباره ی اهمیت این عید بزرگ و ضرورت تبلیغ فرهنگ غدیر، بیاناتی ایراد فرمودند. معظم له ضمن تفکیک میان دو خط متضاد غدیر و ضد غدیر فرمودند:

امام هادی علیه السلام در زیارت غدیریّه خطاب به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام عرضه داشتند که این فرمایش شما است که: «بی تردید کسی که راه چاره را می شناسد و از دگرگونی امور آگاه است و می داند که چگونه امور را وانمود کند، می داند چه کند به شرط آنکه امر و نهی خدای متعال حاجز و مانع نشود. اما کسی که دلسوز دین نیست به امر و نهی الهی پایبند نمی باشد».

غدیر افراد خاص را تربیت می کند و خط مقابل غدیر هم افراد خود را پرورش می دهد که این دو در مقابل و در تضاد یکدیگرند. در مکتب غدیر ملاک امر و نهی خدای سبحان است و تمام رفتارهایش بر این اساس استوار است و هدفش اطاعتِ محض است، اما ملاکِ دشمن غدیر حکومت کردن و سلطه یافتن بر دیگران به هر قیمت و از هر راه ممکن است، و کاری به امر و نهی الهی ندارد. غدیر انسان می سازد و خط مخالفِ غدیر ظالم می پروراند.

معظم له در ادامه و برای تبیین مطلب به نمونه هایی از تاریخ اشاره نمودند و فرمودند:

در تاریخ نمونه های دوطرف فراوان است، که ما به دو مثال اشاره می کنیم.

ابوذر از جمله ی کسانی است که تربیت غدیر را با جان و دل پذیرفته است. او در قبل از اسلام در مسیر تاریکی و ظلمت قدم می نهاد. پس از اسلام و پس از آنکه تربیت غدیر را با جان و دل پذیرفت، به جایی رسید که به سبب دفاع از غدیر و ولایت امیرمؤمنان علیه السلام از گرسنگی جان داد.

عثمان برای جذب ابوذر کیسه ای زر با غلامی فرستاد و به او گفت که اگر ابوذر این کیسه را پذیرفت، تو آزاد می شوی. غلام تلاش کرد ابوذر را متقاعد کند که پول را بپذیرد ولی ابوذر نپذیرفت. غلام گفت اگر بپذیری مرا آزاد کرده ای. ابوذر گفت: اگر بپذیرم اسیر و برده خواهم شد. ابوذر از گرسنگی مُرد اما اسارت را نپذیرفت، که این نتیجه تربیت امیرالمؤمنین علیه السلام است.

حضرت آیت الله العظمی شیرازی دام ظله درباره ی خط مقابل غدیر و مخالفانِ ولایت فرمودند: تاریخ در این زمینه نیز سخن های فراوانی دارد. غاصبان خلافت و والیانِ آنها قانونی تصویب کردند که: هرکه از علی بن ابی طالب علیهما السلام برائت و بیزاری نجوید باید زنده به گور شود. تصور کنید که این امر چقدر دلخراش و آزاردهنده است. چرا چنین کسانی حاضرند زنده در گور شوند اما با گفتن یک کلمه جان خود را رها نکنند؟ تصور کنید کسی که انسانی را زنده زنده در گور می کند چقدر سنگدل است!

معظم له در ادامه، داستان شهادت میثم تمار را بیان نمودند و فرمودند:

ابن زیاد، به میثم تمار گفت: از علی [علیه السلام] برائت بجو و از او بدگویی کن تا آزادت کنم وگرنه زنده به گورت می کنم و یا دست ها و پاهایت را قطع خواهم کرد. میثم نپذیرفت و شهادت را بر حتی گفتن یک کلمه ی تقیه ترجیح داد. دست و پای او را قطع و بر نخل آویزان کردند، اما با این حال همواره فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام را می گفت.

ابن زیاد، بنی العباس و سایر والیان آنها بسیاری از افراد را به این عنوان که از امیرالمؤمنین علی علیه السلام برائت نمی جویند زنده به گور کردند.

ببینید که پرورش یافتگان مکتب غدیر حاضر نبودند به تقیه یک جمله را بر زبان برانند، با آنکه در تقیه قصد قلبی وجود ندارد و فقط بر زبان است. آنان با آنکه به خوبی از اهمیت تقیّه آگاهند ولی زنده به گور شدن را برگزیدند.

معظم له در ادامه سخنانشان درباره محل جواز یا وجوب یا نفی تقیه در فقه فرمودند: در تقیه گاهی انسان مخیّر است که تقیه کند یا نکند، مثل داستان عمار یاسر و تقیه اش که نجات یافت اما والدینش تقیه نکردند و کشته شدند. روایات ما هر دو را تأیید کرده است. و این معنای تخییر است، که در اعتقادات اصول دین بر آن تأکید کرده اند.

گاهی هم تقیه حرام است، از این رو حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند که «از من برائت نجوئید». علتش آن است در آن صورت حق و باطل تشخیص شان دشوار می شود و موجب پنهان ماندن حق می گردد. ابوذر نیز به خوبی می دانست که اگر تقیه کند حق پنهان و باطل موجّه خواهد شد لذا آن را نپذیرفت.

حضرت آیت الله العظمی شیرازی دام ظله در تبیین دوخط متضاد غدیر و ضد غدیر، و تطبیق آنها در روزگار کنونی فرمودند: امروزه هم به خوبی شاهد هستیم که دو تفکر غدیر و ضد غدیر نمایان می شود. آنها که مراقد مطهر را نابود می کنند و در عتبات عالیات مردم را با بمب به شهادت می رسانند همان گروه ضد غدیر هستند. آدمکش ها و انفجارات در کشورهای اسلامی ادامه ی همان خط ضد غدیر است.

رسول خدا صلی الله علیه وآله در خطبه ی غدیر خم فرموده اند که حاضران به غایبان اطلاع دهند، و این برای ما یک تکلیف است. یعنی ما اهل علم وظیفه داریم غدیر را تبلیغ کنیم. چون هریک از ما یک دنیا قدرت و نیرو هستیم و باید به وظیفه ی خود که ابلاغ غدیر است عمل کنیم.

مرجع عالی قدر در پایان تأکید فرمودند: غدیر یک تاریخ و یک فرهنگ و مجموعه ای از بایدهاست، یعنی امام معصوم خلیفه ی بلافصل رسول الله صلی الله علیه وآله و رأس تمام امور است. بعد از آن بایدها و توابع و احکام غدیر طرح می شوند. تبلیغ غدیر یک واجب کفایی است و تا کفایت نباشد عینی است، و همه ی ما موظفیم آن را نشر دهیم و مکتب آن را به دنیا معرفی نموده و به قدر توانمان فرهنگ غدیر را تبلیغ نماییم.

[ پنجشنبه چهارم آذر 1389 ] [ 10:2 ] [ بهزاد ]
عيد بزرگ غدير خم ،عيد اكمال دين واتمام نعمت ، عيد الله الاكبر ،عيد ولايت شاه اولياء حضرت اباالحسن،اسد الله الغالب ، مظهر العجائب ، علي بن ابيطالب ،اميرالمومنين ، يعسوب دين، حصن حصين،قائد الغر المحجلين ، عليه أفضل صلوات المصلين -- به كوري چشم دشمنان ولايت در هر لباس و در هر مكان ـ بر تمام شيعيان و محبين آن امام همام خاصه وجود مبارك ولي عصر و زمان -ولي امر مسلمين - يگانه رهبر و ولي نعمت شيعيان حضرت حجت بن الحسن ، صاحب الزمان و بر ساحت قدسي ام الائمه حضرت صديقه ي طاهره مبارك
[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 14:15 ] [ بهزاد ]

 

دو نفر با هم به سفر مى رفتند، وقت غذا خوردن فرا رسيد، يكى از آنان پنج نان و ديگرى سه نان از سفره خود بيرون آوردند، در اين اثناء مردى از كنارشان عبور كرد، آنان رهگذر را به خوردن غذا دعوت نمودند و هر سه با هم نانها را تمام كردند، رهگذر خواست برود، پس عوض غذايى كه خورده بود هشت درهم به ايشان داد. در موقع تقسيم پول نزاعشان درگرفت .
صاحب سه نان به صاحب پنج نان مى گفت : درهمها را بالمناصفه تقسيم مى كنيم ، صاحب پنج نان مى گفت : اين تقسيم عادلانه نيست ، بلكه من پنج درهم و تو سه درهم مى برى ، به نسبت نانهايى كه گذاشته ايم . ولى طرف نپذيرفت تا اين كه خصومت به نزد حضرت اميرالمومنين عليه السلام بردند. على عليه السلام به آنان فرمود: برويد و با هم سازش ‍ كنيد و در اين موضوع بى ارزش نزاع و اختلاف مكنيد، گفتند: در هر صورت شما حق را براى ما بيان بفرماييد، پس آن حضرت عليه السلام درهمها را به دست گرفت و هفت درهم به صاحب پنج نان داد و يك درهم به آن كه سه نان داشت و به آنان فرمود: مگر نه اين است كه هر يك از شما دو نان و دو سوم نان (كه هشت ثلث مى شود) خورده ايد گفتند: بله . فرمود: بنابراين نانى كه رهگذر مصرف كرده هفت ثلثش ‍ از صاحب پنج نان و يك ثلثش از صاحب سه نان بوده و روى همين نسبت پولها تقسيم مى شوند

 

پاورقي

 

فروع كافى ، كتاب القضا، باب النوادر، حديث 10. تهذيب ، كتاب القضا، باب الزيادات فى القضايا، حديث 12

نسبت علم موسي و خضر با علوم اميرالمؤمنين عليه السلام

 

وقتى حضرت موسى عليه السلام از نزد خضر برگشت و آن حوادث عجيب مثل سوراخ كردن كشتى و تعمير ديوار و كشتن آن نوجوان به وقوع پيوست ،
برادر او هارون از موسى در مورد دانش خضر پرسيد.
حضرت موسى عليه السلام فرمود: اين امر، دانشى است كه نداشتن آن ضرر ندارد ولى حادثه اى عجيب تر روى داد! هارون پرسيد: چه حادثه اى ؟ حضرت موسى عليه السلام گفت :
من و خضر كنار دريا ايستاده بوديم كه پرنده اى شبيه به چلچله ظاهر شد، با منقار خود قطره اى آب برداشت و به طرف مشرق پرتاب كرد! بار دوم قطره اى ديگر برداشت و آن را به طرف مغرب انداخت ، بار سوم آن را به طرف جنوب و بار چهارم به طرف شمال پرتاب كرد! و در دفعه پنجم به طرف آسمان و دفعه ششم به خشكى و دفعه هفتم به دريا انداخت و سپس ‍ پركشيد و پرواز كرد.
ما دو نفر حيرت زده مانديم و سر اين كار را نفهميديم تا اينكه خداوند فرشته اى را به صورت آدمى فرستاد و به ما گفت :
چرا شما را متحير مى بينم ؟ گفتيم : در كار اين پرنده متحيريم ، گفت : منظور او را نمى دانيد؟ گفتيم : خدا بهتر مى داند، گفت : اين پرنده با عملش ‍ مى گويد: به حق آنكه شرق و غرب زمين را آفريد و آسمان را بر پا داشت و زمين را به حركت آورد و بگستراند، بطور قطع خداوند در آخر الزمان پيامبرى را خواهد فرستاد كه نامش محمد صلى الله عليه وآله است ، او را وصيى است بنام على عليه السلام كه علم شما دو نفر روى هم در مقابل دانش آن دو همانند اين قطره است در مقابل اى دريا!!(33)

 

پاورقي

 

33- بحار الانوار، ج 40، ص 177.

 

 

[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 14:11 ] [ بهزاد ]

امام رضا عليه السلام:
 مؤمنانی که ولایت امیرمؤمنان علیه السلام را در روز غدیرخم قبول کردند همانند ملائکه ای هستند که بر آدم سجده کردند و کسانی که از پذیرش ولایت حضرتش در روز غدیر سر باز زدند همانند شیطانند(که از فرمان الهی برای سجده بر آدم سرپیچی کرد)
اقبال الاعمال، ص465

[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 14:8 ] [ بهزاد ]

 

بسم الله الرحمن الرحیم

.

یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس (سورهء مبارکهء مائده – آیهء ۶۷ )

.

ای رسول ( ما ) آنچه که از جانب پروردگارت به تو نازل شده را به مردم ابلاغ کن که اگر چنین نکردی گویا پیامبری نکرده ای و خداوند تو را از ( شر ) مردم حفظ میکند

.

این آیه راجع به علی ابن ابیطالب علیه السلام به عنوان جانشینی بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می باشد بعد از نزول این آیهء شریفه مردم را پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جمع نمودند و خطبهء ولایت را برای آنان به طور مفصل ایراد نمودند بعد از اتمام خطبه آیهء دیگری نازل شد الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا (سورهء مبارکهء مائده – آیهء ۳ )

.

امروز من (خدا ) برای شما ( با انتخاب علی علیه السلام ) دینتان را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و(هم اکنون ) برای شما راضی شدم که دینتان ( دین ) اسلام باشد

.

مسئلهء انتخاب امام علی علیه الصلاة و السلام به قدری با اهمیت است که خداوند متعال در آیهء بالا میفرماید که اگر اعلام نکنی گویا پیامبری نکردی در حالتی که ۲۳ سال حضرت زحمات طاقت فرسائی کشیدند که خود خداوند میفرماید

.

طه ما انزلنا القرآن لتشقی = ای پیامبر، ما قرآن را نازل نکردیم که تو خود را ( اینطور ) به مشقت بیاندازی پس تلاش و زحمت پیامبر بدون هیچ شک امری است محرز پس چرا در آیه بالا اینطور خداوند با حضرتش صحبت میفرماید چون این همه زحمت بدون جانشین لایق و عاقل ومعصوم تمام زحمات بر باد فنا میرود حال هر چه زحمت هم کشیده شده باشد بی ارزش و بی اثر می شود و دشمنان وقتی ببینند که دین اسلام دیگر پشتیبان و پاسداری جان بر کف ندارد به راحتی دین را از بین میبردند برای همین خداوند می فرماید اگر علی ابن ابیطالب علیه السلام را به جانشینی خود ابلاغ ننمائی گوئیا هیچ کاری نکرده ای لذا این امر به این مهمی را باید به بهترین وجه ممکن بیان شود که جای هیچ حرفی باقی نماند و بحق هم پیامبر عزیزمان صلی الله علیه و آله وسلم در کمال دقت و ظرافت وقوت در بهترین زمان ودر عالیترین مکان و با زیباترین بیان ورساترین کلام و با فصاحت و بلاغت تمام خطبهء ولایت را برای حجاج در غدیرخم بیان فرمودند که به بعضی از این ظرائف و لطائف اشاره می نمائیم

.

اول – حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله وسلم میتوانست خطبهء ولایت را در مدینه به مردم ابلاغ کند ولی این کار را نکرد چون فقط اهل مدینه از این خطبه اطلاع پیدا میکردند و دیگران چیزی متوجه نمی شدند لذا چون حضرتش می خواست که این خطبه به گوش اکثر مسلمانان برسد و جائی نبود که مردم زیادی را در آنجا جمع نماید لذا راهی مکه شد

.

دوم – حضرت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود این حج حج آخر عمر من است و من بعد از مراسم حج از دار دنیا خواهم رفت لذا آن حج را حجة الوداع نامیدند به همین خاطر مردمی که مشتاق دیدار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بودند یک تیر به چند نشان زدند هم برای زیارت خانه خدا و هم برای زیارت پیامبرخدا وهم برای درک فیوضات از محضر مقدسش رهسپار مکه مکرمه شدند لذا با مطرح شدن حجة الوداع افراد زیادی از اطراف واکناف مکه بسوی مکه شتافتند و بعضی ها از راههای دور به حج مشرف شدند و تعداد کثیری از اهل مدینه با حضرتش برای برگزار کردن آخرین مراسم حج با پیامبر عظیم الشان اسلام صلی الله علیه و آله وسلم عازم مکه شدند لذا با طرح حجة الوداع تعداد زیادی از مسلمانان را حضرت به مکه کشانیدند که تمامی شاهد و ناظر ولایت عهدی مولی امیرالمؤمنین علیه الصلاة و السلام باشند

.

سوم – حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله وسلم خطبه ولایت را در زمان مراسم حج عنوان نفرمودند چون احکام حج‌‍را برای مردم بیان می کردند نمی خواستند مطلب عادی جلوه کند حضرت در نظر داشتند که این خطبه بطور کاملا مستقل وبدون هیچ منظور دیگری بیان گردد تا در اذهان نقش ببندد لذا حضرت منتظر زمانی بودند که مستقلا این مطب مهم را به گوش مردم برسانند

.

چهارم – حضرت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم میتوانستند بعد از اتمام مراسم حج همه را کنار کعبه جمع کنند و خطبه ولایت را برای مردم بخوانند و بیعت هم برای مولا امیر المؤمنین علیه الصلاة و السلام از مردم بگیرند ولی در این صورت هم مطب باز عادی جلوه میکرد که هرگز حضرتش خوش نداشتند که خطبهء ولایت ساده و عادی جلوه کند حضرت میخواستند مطب به این مهمی در نظر مردم هم مهم جلوه کند لذا در نظر داشتند مردم متفرق شوند و بعدا آنها را دور هم جمع نمایند که خود همین متفرق شدن وجمع شدن مجدد از لحاظ روانی تاسیر بسزائی در درک مطلب وبه خاطر ماندن مطلب داشته باشد وهم سؤال برانگیز باشد که چه چیزی را میخواهد حضرت برای ما بیان کند ما که مدت زیادی با حضرتش در مراسم حج بودیم و آن حضرت هم مطالب زیادی را برای ما عنوان فرمود پس حضرتش چه فرمانی دارد و چه مطب مهمی را میخواهد برای ما بیان فرماید که امر به برگشت ما داده است لذا حضرت گذاشتند که مردم متفرق گردنند وقتی که به غدیر خم ( محلی است نزدیک مکه در مسیر مدینه که هم قدری گود بود ومقداری آب و کمی درخت در آنجا وجود داشت ) رسیدند امر به توقف را صادر کردند و فرمودند به آنهائی که جلوترند بگوئید برگردنند و آنهائی که نرسیده اند منتظر میمانیم تا به ما ملحق گردنند کاروان توقف نمود مردم از همدیگر سؤال میکردند چه خبر شده حضرت با ما چه کار دارد که در این هوای گرم ما را در این صحرا نگاه داشته و همه ابراز بی اطلاعی میکردند ،افرادی سوار بر اسب شدند و به سرعت خود را به کاروانهای جلوتر رساندند که برگردید پیامبر با ما کار دارد گفتند با ما چه کار دارد جواب دادند ما هم مثل شما بی اطلاعیم برگردیم تا مطلع شویم . آنهائی هم که بعدا رسیدند وقتی جمعیت زیادی را متوقف دیدند نگران شدن که نکند پیامبر طوری شده باشد فرموده بود که حجة الوداع است این حج آخر عمر من است لذا خود را سریعتر به جمعیت رساندند حضرت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم را زنده و سالم دیدند نفس راحتی کشیدند ولی از همدیگر سؤال میکردند چه خبر شده ما که نگران شدیم همه ابراز بی اطلاعی می کردند لذا حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همه را سر جمع نموند و بالاتر از این ، همه را آماده و پذیرای مطلبشان قرار دادند

.

پنجم – حضرت میتوانستند در همان صحرا خطبهء ولایت را بیان نمایند ولی چنین نکردند بلکه مردم را به داخل دره و برکه (غدیر خم ) هدایت نمودند چرا ،شاید بخاطر این مطلب بوده که : اگر در زمین مسطحی جمعیت زیادی باشند ودر وسط جمعیت اتفاقی بیفتد یا کسی چیزی را نشان بدهد فقط اطرافیان وی میتوانند او را ببینند و کسانی که در آخر جمعیت قرار دارند چیزی متوجه نمی شوند امروزه می بینیم دهها هزار نفر در یک جا جمع میشوند برای دیدن یک بازی و یا یک نمایش ولی چون در سطح شیب دار نشستند دیگر مزاحم دید نفرات پشت سر خود نمی باشند مثلا دراستادیومهای فوتبال جمعیت بسیار زیادی است ولی کسی مزاحم دید بقیه نمی باشد . شاید حضرت در نظر مبارکشان این مطلب بوده که اگر در این صحرا خطبه بخواند نفراتی که در قسمت عقب جمعیت هستند بعدا به بهانه هائی بگویند چون جمعیت زیاد بود نفرات جلوئی دید ما را سد کرده بودند و ما که علی (علیه السلام ) را ندیدیم شاید اصلا علی نبوده وکس دیگری را پیامبر معرفی فرموده است . شاید این احتمال ضعیف باشد ولی حساسیت زیاد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نسبت به خطبهء ولایت آن حضرت را بر آن داشت که به بهترین وجه ، زمان و مکانی را انتخاب کند که جای هیچ حرفی باقی نماند و غیر از این ، عناد و خباثت منافقانی که همراه حضرتش بودند و دنبال هزار بهانهء بنی اسرائیلی بودن کار را بر حضرت سخت تر می نمود که آنچنان دقیق و بی نقص کار را انجام دهند تا مشکلی پیش نیاید لذا تمام مردم را به داخل دره غدیر خم فرا خواند تا در آنجا مردم را از خطبه ولایت آگاه نماید

.

ششم – حضرت به همین هم اکتفاء نکردند امر فرمودند که در وسط غدیر خم از جهازهای اشتران منبری بپا کنند که حضرت بالایش روند و خطبهء خود را آغاز نمایند که همه و همه از فاصله دور و نزدیک حضرتش را مشاهده کنند

.

هفتم – حضرت میتوانستند در مدت ده دقیقه مسئلهء ولایت مولا امیر المؤمنین علیه الصلاة و السلام را مطرح کنند و مردم را در آن هوای بسیار گرم سرزمین حجاز بیش از حد معطل نفرماید ولی حضرت به مدت حدود سه تا چهار ساعت برای مردم فقط راجع به مولا امیر المؤمنین علیه السلام مطالبی فرمودند این طولانی شدن ، چندین خاصیت داشت یکی اینکه هر مطلبی را که راجع به مولا ، حضرت در نظر مبارکشان بود همه را فرمودند که اگرزمان برای حضرت محدود وکوتاه بود تمامی مطالب گفته نمی شد و شاید مطلب ناقص میماند لذا حضرت با حوصلهء هر چه تمام تر کلیهء مطالب را که صلاح بود بیان فرمودند. نکته بعدی اینکه اگر مطلب کوتاه و مختصر بود طبیعی است که اگر فراموش شود چیزی از این مختصر در ذهن باقی نمی ماند ولی اگر مطلبی مطول و طولانی باشد هر مقدار از آن فراموش شود باز هم قدری در ذهن باقی می ماند که همان مطالب بیاد مانده ، مطالب فراموش شده را تداعی میکند و مطالب دیگر بیاد میآید لذا حضرت مفصلا فرمایشات خود را به سمع حضار رساندند

.

هشتم – حضرت ابتدا به ساکن مسئلهء ولایت را عنوان نفرموند بلکه شروع به تعریف و تمجید از مولا امیر المؤمنین علیه الصلاة و السلام نمودند آیاتی را که در شاءن حضرت بود عنوان نمودند و از فضائل آن حضرت برای مردم مطالبی فرمودند و عظمت علی علیه السلام را برای مردم بیان کردند صفات پاک و اعمال زیبای مولا را برای مردم بر شمردند وبعد راجع به ولایت و امارت حضرتش سخن به میان آوردند

.

نهم – به تعریف و تمجید وتوصیف و کلمات هم حضرت اکتفا نفرموند بلکه مولا علی علیه الصلاة و السلام را بر فراز دستان مبارکشان بلند کردند و به همهگان مولا را نشان دادند که جای هیچ شکی برای کسی باقی نماند که این همه تعریف از آن کسی نیست بجز مولای متقیان امیر مؤمنان علی ابن ابیطالب علیه الصلاة و السلام که لحظاتی چند بر روی دست پیامبر مثل ماه درخشان جلوه نمائی کرد تا نورانی گردد هر چشمی که با عشق و محبت و اطاعت به او نگاه میکند وتا کور گردد هر دیده ای که او را نتوان دید ونابود گردد هر نفسی که نتوان او پذیرفت

.

دهم – حضرت بخاطر اینکه کار را محکم کرده باشند از مردم عهد و میثاق گرفتند که در قیامت بتوانند جلوی این پیمان شکنان را براحتی بگیرند فرمودند تکاتک جلو بیائید وبا مولا امیر المؤمنین علیه الصلاة و السلام بیعت کنید تمام یکصد و بیست هزار نفر همه آمدند وبا حضرت بیعت کردند وحتی زنان هم از این بیعت مستثنی نبودند دستور داده شد که طشتی از آب فراهم کنند ومولا علی علیه الصلاة و السلام از یک طرف دست مبارکشان را داخل طشت آب نمودند و زنان هم دستشان را از طرف دیگر در آب طشت فرو میبردند و با حضرت بیعت میکردند آنها می رفتند و گروه دیگری برای بیعت می آمدند به همین منوال تمام زنان و مردان طی حدود سه شبانه روز با آن حضرت بیعت کردند و رو در روی مولا قرار گرفتند ( تعجب که چگونه توانستند پیمان شکنان بعدا چشم به چشم مولا بدوزند وحق مسلم این بزرگوار را با کمال بی انصافی و بی …..ضایع نمایند )

.

یازدهم – حضرت می توانستند به همین مقدار بسنده کنند ولی چنین کاری را نفرمودند و فرمان دادند که هر که خواست با علی علیه السلام بیعت کند باید در هنگام بیعت نمودن بگوید السلام علیک یا امیرالمؤمنین و همهء حاضران جلو آمدند وبا حضرتش بیعت نموده و در هنگام بیعت کردن می گفتند السلام علیک یا امیرالمؤمنین یا علی ابن ابیطالب حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آنچنان زیبا ودقیق و ظریف عمل نمودند که کسی نتوانسته تا به حال اصل غدیر خم را مخدوش کند وبگوید همچنین چیزی وجود نداشته بلکه در کتب اهل سنت این خطبه موجود می باشد بعنوان مثال

.

کتاب تاریخ بغداد ج ۸ ص۲۹۰

== مناقب خوارزمی ص ۳۵

== اسد الغابه ج ۳ ص ۳۰۷

== مقتل خوارزمی ص ۶۷

== نخب المناقب

== ینابیع الموده ص ۴۰

== خطیب بغدادی ج ۷ ص ۲۷۷

== مسند حنبل ج ۴ ص ۲۸۱

== مستدرک حاکم ج ۳ ص ۱۱۰

== کنز العمال ج ۳ ص ۳۹۸

== الاستیعاب ج ۲ ص ۴۷۲

== قاضی بهلول بهجت ص ۶۸

== مجمع الزوائد ج ۹ ص ۱۰۶

== الاصابه ج ئ۱ ص ۳۰۴

== تقریب ص ۸۲

== ریاض النظره ج۲ ص ۱۹۹

== رواة الغدیر

== اسنی المطالب

== حدیث الولایه

== خصائص ص ۳

== مروج الذهب مسعودی ج ۲ ص ۱۱

== الغدیر منصور رازی

== تاریخ آل محمد ( صلی الله علیه و آله وسلم ) ص ۶۷

.

در این کتابها و کتب بسیاری دیگر از اهل سنت است که بطور مفصل و یا مختصر خطبهء غدیر را نقل کردند و علماء اعلام وبزرگوار شیعه هم کتابهای بسیاری را در بارهء خطبهء غدیر متکیا بر منابع اهل سنت به رشتهء تحریر در آوردند من جمله از این علماء بزرگ که در بارهء خطبهء ولایت و اثبات مظلومیت واحقاق حقانیت مولای متقیان امیرمؤمنان علی ابن ابیطالب علیه الصلاة و السلام از کتب و زبان و اقوال اهل سنت مطالبی را با هزاران زحمت جمع آوری نموده است وجود با برکت علامهء امینی رضوان الله تعالی علیه بوده است که در ۱۱ جلد کتابش بنام الغدیر مطالب ارزنده ای را مرقوم فرموده است که واقعا و حقیقتا زحمت فراوانی روی این کتاب کشیده است خداوند او را با محبوب ومعشوق و مولایش امیر مؤمنان علی ابن ابیطالب علیه الصلاة و السلام محشور بفرماید . و اما توجه شما عزیزان را به چند نکته مهم جلب میکنم نکته

.

اول – شاید در ذهن شما خوانندهء گرامی این سؤال نقش بسته باشد که خطبهء ولایتی که اینقدر مهم است که حضرت راجع به تعیین زمان و مکان و کیفیت بیان مطالب بسیار حساس بودند که به بهترین وجه ممکن کلام را به مردم برسانند که جای هیچ شک وتردیدی باقی نمانَد، چرا این مطالب به این مهمی را قبلا به مردم نفرموده بودند که اینقدر نگران نرسیدن مطلب به مردم نباشند جواب اینست که نگرانی حضرت برای اطاعت امر خداوند بوده که این فرمان را به بهترین وجه امکان به سر انجام برسانند حضرتش به علم اللهی میدانستند افرادی هستند که بعدا از زیر بار ولایت شانه خالی میکنند نمی خواستند بهانه ای به دست آنها داده باشند لذا کوچکترین ضعفی در ارائهء این خطبه وجود ندارد نکته

.

دوم – شاید در ذهن شما خوانندهء گرامی این سؤال نقش بسته باشد که پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله وسلم با این همه دقت و در نهایت ظرافت خطبهء ولایت را به سمع امت رساند که کسی نتوانست منکر این خطبه شود پس اهل سنتی که کتابهایشان پر است از مطالب غدیر خم و خودشان در منابعشان به ۱۱۰ سلسله روات حدیث ، این خطبه را نقل کرده اند. چرا علی ابن ابیطالب علیه الصلاة و السلام را به عنوان اولین خلیفهء پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم قبول ندارند و حضرتش را خلیفهء چهارم میدانند

.

اول = آنها میگویند حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم علی علیه السلام را بعنوان جانشین خود در غدیر خم انتخاب کرد واز همهء حاضران نسبت به این مطلب مهم که ولایت امری علی علیه السلام باشند بیعت گرفت و همه به اوسلام دادند و او را امیرالمؤمنین خواندند ولی بعد از شهادت حضرت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم مسلمانان در مدینه شور کردند وکس دیگری را به عنوان خلیفه انتخاب نمودند

.

معنی کلام اینست که حضرت علی علیه السلام را پیامبر از جانب خدا در غدیر خم معرفی کرد ما هم ابوبکر را برای خلافت در مدینه انتخاب کردیم (یعنی خداوند هر چه فرموده برای خودش فرموده ما کار خودمان را کردیم ) عجب مردمانی آیا کسی میتواند برای خداوند ولی وبرای پیامبر وصی و برای مردمان امیر انتخاب کند خود پیامبر هم نفرمود من انتخاب میکنم فرمود خدا جانشین مرا انتخاب کرده وبه من ابلاغ نموده و به من دستور داده که علی علیه السلام را بعد از خودم بگمارم و او را امیرالمؤمنین گردانم ( بلغ ما انزل الیک من ربک ) لذا باید خلیفه و امام را خدا انتخاب کند و پیامبر او را معرفی نماید بمانند مولی امیرالمؤمنین علیه الصلاة و اسلام حال انصاف دهید یک مسلمان ویا یک مورخ غیر مسلمان میتوان پیدا کرد که بگوید

.

علی علیه السلام انتخاب شدهء خدا و پیامبر نبوده

.

ویا کسانی که خود را بعنوان خلیفه معرفی کردند انتخاب شده از سوی خداوندند

.

و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم آنها را انتخاب نموده است

.

مسلما جواب منفی است و حتی خود آنانی که ادعای خلافت کرده اند هم چنین ادعائی نکردند که ما از جانب خداوند بر شما مولی و امیر شده ایم و پیامبر ما را برای امارت بر مردم انتخاب و تائید نموده است ولی همه علماء اهل سنت معتقدند به این آیه ( بلغ ) که در بارهء علی ابن ابیطالب علیه السلام نازل شده است خدا او را انتخاب کرده و پیامبر او را معرفی نموده است مجالی برای استدلالات بیشتر در این مختصر نیست شما میتوانید به کتب مربوطه مراجعه کنید

.

مثل (الغدیر و معتمر علمائ بغداد و یا به کتب زیبای دکتر تیجانی ) مراجعه نمائید

.

دوم = آنها میگویند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم در غدیر خم علی علیه السلام را فقط و فقط به عنوان دوست انتخاب کرد و مردم هم قبول کردند حرفی از خلافت و وصایت به میان نیامد حرفی کاملا بی اساس و بی دلیل دارند چون حضرت در این خطبه به کرات ازاین واژها استفاده فرمودند

.

نام زیبای علی ابن ابیطالب علیه الصلاة و السلام ۳۷ مرتبه تکرار فرمودند

.

از واژهء امیرالمؤمنین ۹ مرتبه

از واژهء امام ۶ مرتبه

از واژهء ولی ۶ مرتبه

از واژهء وصی ۴ مرتبه

واژهء خلیفه ۳ مرتبه

از واژهء اخی (برادر) ۳ مرتبه.

و همچنین از واژهای دیگر هم به مانند

- امام الهادی

– امام المتقین

– امام المبین

.
نیز استفاده نموده اند هر کسی که کمی از لغت عرب اطلاع داشته باشد به شرط دارا بودن حتی یک ذره عقل و انصاف میتواند بفهمد که کلمات حضرت در بارهء خلافت و ولایت تامه واطاعت کامل از امیرالمؤمنین علی علیه الصلاة والسلام می باشد

.

آیا برای انتخاب یک دوست چهار ساعت صحبت لازم است

آیا برای معرفی کردن یک دوست از مردم بیعت میگیرند

آیا برای دوستی از واژهء

امیرالمؤمنین

خلیفه

وصی و جانشین

و امام استفاده میکنند آیا این حرف ناآگاهانه ویا مغرضانه به نظر نمی رسد

.

مخلص کلام آنها تماما غدیر خم را قبول دارند چون نمی توانند رد بکنند همچنانکه بعضی ها وجود خدا را منکر میشوند وبعضیها پیامبری حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را قبول ندارند و به حساب خودشان دلائلی هم دارند وبه همان افکار واهی بعضیها ولایت مولای متقیان امیرمؤمنان علی ابن ابیطالب علیه الصلاة و السلام را قبول ندارند

.

اگر کوری خورشید را منکر گردد از عظمت خورشید چیزی کاسته نمی شود

.

الحمد لله الذی هدانا لهذا وما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله

.

اللهم عجل لولیک الفرج السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 14:3 ] [ بهزاد ]
قصیده علویه
سروده ایت الله وحید خراسانی (دام ظله)

علی ای محرم اسرار مکتوم

علی ای حقِّ از حقّ گشته محروم

علی ای آفتاب برج تنزیل علی ای گوهر دریای تأویل
علی ای شمع جمع آفرینش ویی چشم و چراغ اهل بینش
علی اسم رضیّ بی مثال است علی وجه مُضیئ ذوالجلال است
علی جَنبُ القویّ حق مطلق علی راه سویّ حضرت حقّ
علی در غیب مطلق سرُّالاسرار علی در مشهد حقّ نورالانوار
علی هم وزن ثقل الله اکبر علی عرش خدا را هست لنگر
علی حبل المتین عقل و دین است امام الاوّلین و الآخرین است
علی ای پرده دار پرده غیب بر افکن پرده از اسرار « لاریب
به دانایی ز کُنه کون آگاه به هنگام توانایی یدالله
خم اَبروی او چوگان کونین کِه جز احمد رسد تا قاب قوسین؟
در اوج عِزّ تعالی و تقدّس تجلای جمال فیض أقدس
در آن ظلمت که این آب حیات است خلیلِ عشق و خضرِ عقل مات است
گشاید گر زبان فصل الخطابست فرو بندد چو لب علم الکتاب است
به تشریع و به تکوین جانِ تن اوست ولیّ الله قائم بالسّنن اوست
ببخشد در رکوع خاتم گدا را به سجده جان و دل داده خدا را
یَلی الخلق و یَلی الحقّ در علی جمع فلک پروانه رخسار این شمع
شب إسراء به خلوتگاه معبود لسانُ الله علی ، احمد ، اُذُن بود
کلام الله ناطق شد از آن شب که حق با لهجه او گفت مطلب
خدا را خلوت آن شب با نبی بود و « ما اوحی إلی عبده » علی بود
چه موزون تر بود زان قد و قامت که میزان است در روز قیامت
چه عمر این جهان آخر سر آید علی با کبریای حق بیاید
بدست او کلید جنّت و نار جدا سازد صف ابرار و فجّار
گشاید او درِ خلدِ برین را نماید « اُزلفت للمتقین » را
فرود آیند چون بر حوض کوثر « سقاهُم ربّهم » با دست حیدر
نگاهی گر کند آن ماه رخسار ه خورشید فلک مانَد ز رفتار
هلال ابرویش با یک اشارت کند ردّ شمس هنگام عبادت
نهیبی گر زند آن شیر یزدان ز قهر او بسوزد جان شیطان
کسی که نزد آن أعلی علیّ است همو بر ما سَوی یکسر ولیّ است
تویی صبح أزل بنما تنفّس که تا روشن شود آفاق و انفس
که موسی آنچه را نادیده در طور ببیند در تو ای نورٌ علی نور
تویی در کنج عِزلت کَنز مخفی بیا بیرون که هستی تاجِ هستی
تو در شب شاهد غیب الغیوبی تو اندر روز ستّارالعیوبی
تو نورالله انور در نمُودی ضیاءالله اَزْهر در وجودی
تو ساقیّ زُلال لا یزالی جهان فانی تو فیض بی زوالی
تو اوّل واردی در روز موعود تو اوّل شاهدی در یوم مشهود
لوای حمد در دست تو باید علمداری خدا را چون تو شاید
نه تنها پیش تو پشت فلک خم که آدم تا مسیحا زیر پرچم
اگر بی تو نبودی ناقص آیین نبود « الیوم اکملت لکم دین
تو چون هستی ولیّ عصمة الدین ندارد دین و آیین بی تو تضمین
به دوش مصطفی چون پا نهادی قَدَم بر طاق « أو أدنی » نهادی
که جز دست خدا را هست قدرت گذارد پای بر مهر نبوت
نباشد جز تو ثانی مصطفی را تویی در انّما ثالث خدا را
چو در روی تو نور خود خدا دید تو را دید و برای خود پسندید
چو آن سیرت در این صورت قلم زد تبارک گفت بر خود کاین رقم زد
اگر بر مـا سوی شد مصطفی سَر بر آن سر مرتضی شد تاج و افسر
بود فیض مقدّس سایه تو ز عقل و وهم برتر پایه تو
تو را چون قبله عالم خدا خواست به یُمْنِ مولد تو کعبه را ساخت
خدا را خانه زادی چون تو باید که لوث لات و عُزّی را زداید
شد از نام خدا ، نام تو مشتق ز قید مـا سوی روح تو مطلق
کلید علم حق باشد زبانت لسانُ الله پنهان در دهانت
سلونی » گو تو در جای پیمبر بکش روح القدس را زیر منبر
چو بگشایی لب معجز نما را چو بنمایی کف مشکل گشا را
بَرد آن دم مسیحا را ز سر هوش کند موسی ید بیضا فراموش
متاع جان چو آوردی به بازار به « مَنْ یشری » خدایت شد خریدار
به جای مصطفی خفتی شب تار که از خواب تو عالم گشت بیدار
پرستیدی به اهلیّت خدا را سپر کردی به جانت مصطفی را
سزایت غیر نفس مصطفی نیست جزای تو به جز ذات خدا نیست
زدی بر فرق کفر و شرک ضربت ز جنّ و انس بردی گویِ سبقت
کجا عدل تو آید در عبارت که « ثانی اثنین » حقّی در شهادت
حدیث منزلت قدر تو باشد خدا را بندگی فخر تو باشد
تویی اسُّ الاساس عقل و ایمان تویی سقف رفیع کاخ عرفان
تویی باب مدینه ی علم و حکمت تویی عدل مجسّم ، عین عصمت
نشان غیبِ بی نام و نشانی نگین خاتم پیغمبرانی
خدا را بود سرّی غیب و مکنون که کُفو او نبود آدم و من دون
نهفته تحفه در تفّاحه ای بود به شوقش مصطفی بس راه پیمود
به سرّ مستسر واصل شد آنگاه که زد از خاک بر افلاک خرگاه
امین حق رسید آن دم به مخزن برون شد گوهر عالم ز مکمن
گرفت از دست حق طوبی و کوثر همایون دختری زهرای اطهر
سپرد آنگه به تو سرّ خدا را شدی محرم حریم کبریا را
ملائک مات و مبهوتند کاین کیست که جز او کفو ناموس خدا نیست
چو باب الله را دست تو بگشود بجز باب تو شد ابواب مسدود
به حکم محکم « من کنت مولاه » بود فرمان تو فرمان الله
تویی قهر خدا بر دشمنانش تویی لطف خدا بر دوستانش
تو اقیانوس بی پایان علمی تو دریای محیط علم و حلمی
خجل از جود تو ابر بهاران چو بگشایی دو دست فضل و احسان
امیر « لافتایی » در فتوت سرشت فطرتت عدل و مروت
دو شبلت زینت عرش برینند چراغ آسمانها و زمینند
به نسل تو به پا دین است و دنیا طفیل هستیت اُولی و عقبی
تو صاحب رایتی در فتح خیبر که محبوب خدایی و پیمبر
چو شد فتح و ظفر هر جا به دستت شدی دست خدا وین ناز شصتت
فلک یک دانه گوهر در صدف داشت درّی اندر بیابان نجف داشت
شد آن درّ درة التّاج رسالت مزیّن شد به آن عرش امامت
کمال الکُلّی و کُلّ الکمالی ولی الله بی مثل و مثالی
ملائک در طواف عکس رویت ملائک در طواف عکس رویت***
تو برتر از زمین و آسمانی جهانِ جانی و جانِ جهانی
رسول حق چو همسنگ تو نادید تو را با سوره توحید سنجید
چو در اخلاص دین گشتی تو یکتا شدی با سوره اخلاص همتا
به این سوره چو شد تثلیث ، قرآن سه قسمت شد به عرفان تو ایمان
گرفت از این کتاب آصف چو حرفی زمین را در نوردید او ، به طرفی
تو که « من عنده علم الکتابی » چو دریایی فلک همچون حبابی
غنای مطلق از فقر الی الله گرفتی و شدی بر اولیا شاه
به تو تفسیر شد آیات توحید مجسم در تو شد تسبیح و تحمید
گسستی چون علایق از خلایق شدی ربطِ میان خلق و خالق
به مالک عهد تو میزان عدل است سراسر نهج تو ، منهاج عقل است
کتاب تو « هدیً للمتقین » است که تالی تلو قرآن مبین است
تو هستی غایت القصوای خلقت تو هستی عروة الوثقای حکمت
تو فُرقانی میان حق و باطل تو در هر عقده ای حلال مشکل
تو هستی أعظم اسماء حسنی تو هستی أمثل امثال علیا
تو هستی رقّ منشور حقایق تو هستی سرّ مستور رقایق
تویی روح و روان آدمیت تویی نفس نفیس خاتمیت
شریک عقل کلی در ابوت ردیف خلق اول در اخوت
لسان الصدق حق در آخرینی دلیل ره برای اولینی
تویی واصل به « من دلَّ بذاته تویی عارف به اسرار « صفاته
به سرّ «بل وجدتک» چون رسیدی ز کل ما سوی دل را بریدی
تو چون در اوج «ما ازددت یقینی» به حقِّ حق امیرالمؤمنینی
نگنجد مدح تو در حد و در حصر خدا مدّاح و مدحت سوره دهر
در اوصاف تو سیصد آیه نازل تعالی الله از این بحر فضایل
بِنِه بر سر تو تاج لا فتی را به دوش افکن رِدای « هَلْ اتی » را
بیا با جلوه « طـه » و « یس » نشین بر مسند ختم النبیّین
که آدم تا به خاتم جمله یکسر نمایان گردد از اندام حیدر
بیا و پرچم حق را برافراز که حقّ گردد به عدل تو سرافراز
گره بگشا دمی زان راز پنهان به تورات و به انجیل و به قرآن
چو بگشایی لب از اسرار تنزیل فرو ریزد به پایت بال جبریل
گهی بر دوش عقل کلّ سواری چو خورشیدی که در نصف النهاری
گهی در چنگ دونانی گرفتار به مانند قمر در عقرب تار
نوای حقّی اندر سوز و در ساز یَداللّهی گهی بسته ، گهی باز
بر افلاک ار بتابی آفتابی اگر بر خاک خوابی بوترابی
تعالی الله ازین أعجوبه دهر خدا را مظهر اندر لطفُ در قهر
به شب از ناله اش گوش فلک کر به روز از پنجه اش خَم ، پشت خیبر
بلرزاند ز هیبت مُلک امکان ولی خود لرزد از آه یتیمان
ز جذر و مدّ آن بحر فضایل خرد سرگشته ، پا وامانده در گِل
چه گویم من ز اوصاف کمالش که وجه الله احسن شد جمالش
چو باشد حیرة الکُمّل صفاتش خدا می داند و اسرار ذاتش
به وصفش بس که باشد ظل ممتد ز دیهور و ز دیهار و ز سرمد
به محراب عبادت چون قدم زد قدم در عرصه ملک قِدم زد
همه پیغمبران محو نیازش ز سوره ی انبیاء اندر نمازش
که لرزد عرش و او با قلب آرام شده در ذکر حقّ ، یکباره ادغام
همه سر گشته او از شوق دیدار دل از کف داده و داده به دلدار
چو فرق شیر حق بشکافت شمشیر قلم آن دم شکست و لوح و تقدیر
قمر منشقّ شد و بگرفت خورشید پریشان عقل کل شد ، عرش لرزید
زمین و آسمان اندر تب و تاب که خون آلوده گشته ، روی مهتاب
سری که مخزن سرّ خدا بود شکست و کنز مخفی گشت مشهود
قیامت قامتی بر خاک افتاد بزد جبریل در آفاق فریاد
که ثارالله ناگه بر زمین ریخت فغان ، شیرازه توحید بگسیخت
مگر ویران شده ارکان ایمان مگر بشکسته سقف عرش رحمان
فلک،خون درغمش ازدیده می سفت

علی « فزتُ وربّ الکعبه » می گفت

[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 14:0 ] [ بهزاد ]

پرسی اگر کجاییم کیستم ؟                             غدیریم سقیفه ای نیستم

دل به خدای ازلی داده ام                                دست ارادت به علی داده ام

ز کودکی علی علی گفته ام                             به ذکر لالایی او خفته ام 

درِّ ولا را چو صدف بوده ام                                 خاک ره شاه نجف بوده ام 

مادر از ابتدا بر مهد من                                    بسته به شهد عشق او عهد من 

صفحه دل عرصه میثاق اوست                           پرتو جان هماره مشتاق اوست 

شریک من در آب و در گل یکی است                   عالمیان! صاحب این دل یکی است

تا به دلم پرتوی از مهر اوست                             محب او دوست و خصمش عدوست

مدعیان فزون تر از حد ولی                                امیر من علی است! تنها علی 

قیاس سگ به نافه؟ لعنت بر او                          پور ابی قحافه لعنت بر او 

گر چه ز معصیت بری نیستم                              فاش بگویم عمری نیستم

خلق جهان اگر ز خود راندم                               بهتر از آن که عمری خوانَدَم 

به پور خطاب خطابم مکن                                  به بدتر از خر انتسابم مکن

در دل من مهر عمر نیست باد                            در دل آن کاو عدویش نیست باد

سخن دگر از این و از آن مکن                             صحبتی از زاده عفان مکن 

مرا اگر بویی از ایمان نبود                                  باز ولا و حب عثمان نبود

من علوی مکتب و زهراییم                                 اهل تولا و تبراییم 

باشم اگر شیعه اگر چه به نام                           دین من است <علی> والسلام

کعبه بود این دل و بت خانه نیست                      در دل من علی است بیگانه نیست 

امیر من قسیم جنات و نار                                نه آن که دلال خرفت حمار 

دلی که جای اول و ثانی است                          نه مستراح است که خردانی است 

از این مثل خر به فغان آمده                              ز عرعرش جهان به جان آمده

لعن علی عدوک یا علی                                  سومی ودومی و اولی 

 

 

كعبه بي نام حيدر سنگ چيني بي صفاست


آبروي كعــبه هم از آبروي مرتـــــضاســـــت


گو به سني كه پرستد ذات حق را بي علي


بت پرستي صد هزاران بار بهتر زين خدا ست


جام وحدت در کف ساقی کوثر حیدر است 

وحدت ما جمع گشتن بر ولای حیدر است

خر مگس را قدرت جولان آن سیمرغ نیست 

پادشاهان جهان خادم به کوی قنبر است

دم زدن از مصطفی بی ذکر حیدر ذکر نیست 

نسبت حیدر به احمد مثل سر در پیکر است

ای که دم از احمد مرسل زنی آگاه باش 

حضرت پیغمبر از دلدادگان حیدر است

 

مولای ما نمونهء دیگر نداشته است

اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم

این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی

آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود

شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است

انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود

یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است

هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او

تقصیر من که نیست برابر نداشته است

[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 13:56 ] [ بهزاد ]

بسم الله الرحمن الرحيم

حمد و ثناى خداوند

ستايش خداوندى را سزد كه در [عين] يگانگى، والا و در [عين] بى همتايى، نزديك و در اقتدار شكوهمند، و در اركان خود بسى بزرگ است. علمش بر هر چيزى احاطه دارد، در حالى كه آن چيز در جاى خويش است و آفريدگان، را مقهور قدرت و برهان خود ساخت. بزرگى كه پيوسته بوده و ستوده اى كه هميشه خواهد بود.
پديد آورنده آسمان ها[ى برافراشته] و گستراننده [زمين هاى] گسترده شده و فرمانرواى مطلق زمين ها و آسمان ها و [همو كه] منزه و تقديس شده و پروردگار فرشتگان و روح القدس و نسبت به هر آنچه آفريده، پُردَهِش و هرچه ساخته، از عطاى خويش بهره مند كرده است. هر ديده اى را مى بيند و هيچ ديده اى را توان ديدار او نيست.
[ستايش، خداوندى را شايسته است كه] بزرگوار و بردبار و بخشنده است و رحمتش همه چيز را فرا گرفته و مُنعمى كه همه مخلوقات ريزه خوار نعمت اويند. در كيفر [بدكاران] و به كيفرى كه در خور آنند شتاب نمى كند.
به اسرار نهان و به سويداى سينه ها آگاه است و هيچ رازى از او پوشيده نيست و هيچ امر پنهانى، امور را بر او مشتَبَه نمى كند.
بر همه چيز محيط و چيره و بر هر نيرويى غالب و بر هر كارى تواناست. همانندى ندارد و همه موجودات را از هيچ پديد آورده است. جاودانى كه [كارهاى او همه] به عدل است و خدايى جز آن خداى توانا و حكيم نيست. او برتر از آن است كه به چشمْ مشهود گردد، ولى هر ديده اى را در مى يابد و به هر چيز آگاه است.
[ستايش خداى را كه] به ديده هيچ بيننده اى در نيامده تا وصفش توان كرد و هيچ كس چگونگى او را از شواهد نهان و عيان در نيابد، مگر به همان مقدار كه حضرتش ـ عزّوجلّ ـ خود را توصيف فرموده است.
و گواهى مى دهم: او خدايى است كه هستى، آكنده قداست اوست و آغاز بى آغاز و انجام بى فرجام، مُحاط به فروغ اوست. بى مشورتِ مشورت دهنده اى، فرمانش جارى و نافذ است و بى مدد دستيارى، قضا و تقديرش بر كائنات فرمانرواست و در تدبير امر خلقش، هيچ كاستى و نابسامانى وجود ندارد. بى آن كه نمونه اى از پيش داشته باشد و بى نياز از كمك كسى، موجودات را پديد آورد [و در امر آفرينش] نه او را رنجى رسيد و نه نيازى به چاره جويى داشت. به ايجاد خلق اراده فرموده [و با همان اراده] جهان آفرينش پديد آمد. پس اوست خدايى كه معبودى جز او نيست [؛ همو] كه آفرينش را استوارى و آن را حُسن و زيبايى بخشيد. دادگرى است كه هرگز ستم نكند و بزرگى است كه كارها بدو باز مى گردد.
و گواهى مى دهم كه هستى در برابر قدرت و هيبت حضرتش فروتن و تسليم است. او سلطان سلاطين، مالك هستى و به چرخ درآورنده افلاك است و مهر و ماه را مسخر خويش نموده كه هر يك تا زمانى معيّن در حركتند. اوست كه شب را بر روز چيره و شب را بر نور روز بپوشاند كه هر يك شتابان در جستجوى يكديگرند. او درهم كوبنده ستمكاران و زورگويان و نابود كننده شياطين سركش است. او را ضدّ و شريكى نباشد كه يكتاى بى نياز است. نه كسى را زاده است و نه او زاده كسى است و همتا و همانند ندارد. يگانه معبود و پروردگار ذوالجلال است، هرچه خواهد همان كند و اراده اش بر جهان، فرمانروا و به هرچيز دانا و به شمار همه چيز آگاه است. مى ميراند و زندگى مى دهد، بى نوا مى كند و بى نيازى مى بخشد. و خنده و گريه و منع و عطا به خواست اوست.
فرمانروايى و ستايش، ويژه او و همه خوبى ها در دست [و به اراده] اوست و بر هر كارى تواناست. شب را در روز، و روز را در شب فرو مى برد و خدايى جز او نيست؛ خداى توانا و بسيار آمرزنده، دعاى بندگان را اجابت مى كند و عطاى فراوان مى دهد. به شمار نفس جانداران آگاه و خداوندگار جنيان و آدميان است. كارى بر او دشوار نيست و ناله فرياد خواهان و اصرارِ اصراركنندگان، او را ملول و آزرده نمى سازد. نگهبان صالحان، توفيق دهنده رستگاران و سَروَر جهانيان است و سزاوار ستايش و سپاس آفريدگان است.
بر [فرا رسيدن] سختى و آسايش و تنگناها و فراخناها او را مى ستايم و به او و فرشتگان و فرستادگان و كتاب هاى آسمانى اش، ايمان دارم. فرمانش را به گوش گرفته و فرمانبردارم و در انجام هر كارى كه او را خشنود سازد، مى شتابم. به قضا و حكمش تسليم هستم [و تمام اين امور] از سر فرمانبردارى از حضرتش و ترس از كيفرش است؛ همو كه از حيله اش، ايمن نتوان بود و [هيچ گاه] بيم ستم از او به دل راه نخواهد يافت.
اعتراف مى كنم كه بنده اويم و گواهى مى دهم كه او پرورنده و پروردگار من است و آنچه را كه به من وحى فرموده، به مردم ابلاغ خواهم كرد، مبادا كه به كيفر سستى در انجام وظيفه تبليغ، [عذاب] درهم كوبنده اى از سوى حضرتش بر من فرود آيد كه هيچ كس ـ اگرچه در چاره انديشى بزرگ و قدرتمند باشد ـ نتواند آن را از من باز دارد.

فرمان الهى

خدايى جز او نيست و همو فرمانم داده است كه «اگر در ابلاغ آنچه اكنون بر من فرو فرستاده كوتاهى كنم، در حقيقت، به هيچ يك از وظايف رسالت و ابلاغ پيام او عمل نكرده ام». و هم او حفظ و نگهدارى مرا در برابر مخالفان تضمين نموده كه او كفايت كننده اى بزرگوار است. و اين است آن پيام كه بر من نازل فرموده:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِيمِ؛ يَـأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَـفِرِينَ(1)؛ به نام خداوند بخشايشگر مهربان. اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت «[درباره خلافت على] بر تو نازل شده، به مردم ابلاغ كن، و اگر نكنى، به وظايف رسالت الهى خود اقدام ننموده اى و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه مى دارد.
اى مردم، [آگاه باشيد كه] در ابلاغ آنچه كه حق بر من فرو فرستاده است، كوتاهى نكرده ام و اينك سبب نزول آن آيه را براى تان باز خواهم گفت. جبرئيل(عليه السلام) سه بار بر من فرود آمده و از سوى پروردگارم فرمان داد تا در اين مكان به پا خيزم و به اطلاع سپيد و سياه (همگان) مردم برسانم كه على بن ابى طالب، برادر، وصىّ و جانشين من و امام پس از من است كه نسبت به من همانند نسبت هارون به موسى است، با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نخواهد بود؛ و بعد از خداوند و رسولش، على، ولىّ و صاحب اختيار شماست و پيش از اين هم، خداوند در اين مورد آيه اى ديگر از قرآن را نازل كرده، فرموده است:
إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ ءَامَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُمْ رَ كِعُونَ(2)؛ ولىّ شما، تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آورده اند؛ همان كسانى كه نماز برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند.
على بن ابى طالب، همان كسى است كه نماز به پاى داشت و در حال ركوع، به نيازمند، صدقه داده است و او در هر حالى رضاى خدا را مى جويد.
از جبرئيل(عليه السلام) خواستم از خداوند متعال بخواهد مرا از ابلاغ اين مأموريّت معاف دارد؛ چه اين كه ـ اى مردم ـ مى دانستم پرهيزگاران، اندك و منافقان، بسيارند و از وجود نيرنگ بازانى كه دين اسلام را به تمسخر و استهزا گرفته اند، آگاهى داشتم؛ همان كه خداوند، در قرآن كريم، وصف شان كرده است:
يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ(3)؛ چيزى كه در دل هاى شان نيست، بر زبان خويش مى رانند.
نيز فرموده است:
وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّنًا وَ هُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمٌ(4)؛ و مى پنداريد كه كارى سهل و ساده است، با اين كه آن ]امر [نزد خدا بس بزرگ است.
هنوز آزارهايى كه [اين جماعت هماره] بر من روا داشتند، از ياد نبرده ام، تا آن جا كه به دليل ملازمت و مصاحبت فراوان على(عليه السلام)با من و توجّهى كه به او داشتم، و مرا مردى زودباور كه هرچه مى شنود، بى انديشه مى پذيرد، خواندند تا آن كه خداى ـ عزّوجلّ ـ اين آيه را نازل فرمود:
وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْر لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ(5)؛ و از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى دهند و مى گويند: «او زودباور است.» بگو: گوش خوبى براى شماست، به خدا ايمان دارد و [سخن] مؤمنان را باور مى كند.
هر آينه اگر بخواهم نام آنان را ببرم و بر آن باشم كه يكايك آنان را با اشاره نشان دهم [و شما را] بدانان دلالت كنم، به يقين چنين خواهم كرد؛ ليكن به خدا سوگند كه من در مورد اين افراد، بزرگوارانه رفتار كرده و مى كنم.
ولى اينها همه خداى را از من راضى نمى سازد مگر آنكه وظيفه خود را در مورد مأموريتى كه دارم، به انجام برسانم آن گاه تلاوت نمود:
يَـأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ(6)؛ اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت [درباره على]بر تو نازل شده، ابـلاغ كـن و اگـر نكنى پيامش را نرسانده اى و خدا تو را از ]گزند [مردم نگاه مى دارد.

اعلام ولايت

اى مردم، بدانيد كه خدا او (على بن ابى طالب) را به عنوان ولى و سرپرست و امام شما تعيين فرموده است؛ امامى كه فرمانبردارى از او را بر مهاجرين، انصار و تابعانى كه از آنان به نيكى پيروى كردند، بيابانى و شهرى، عرب و غير عرب، آزاد و برده، خرد و كلان، سياه و سپيد و بر هر يكتاپرستى، واجب فرموده است. حكمش (داورى اش) قاطع، سخنش قانع كننده و فرمانش نافذ است. هركس با او مخالفت كند ملعون و هر كه از او پيروى كند، مشمول عنايت و رحمت حق خواهد بود.
مؤمن، كسى است كه او (على(عليه السلام)) را تصديق كند. رحمت و مغفرت خدا ويژه او و كسانى است كه سخن او را بشنوند و نسبت به فرمان او مطيع و تسليم باشند.
اى مردم! اين آخرين بارى است كه در چنين جايگاهى (جايگاه تبليغ) قرار مى گيرم، پس بشنويد و فرمان بريد و تسليم امر خداوند شويد كه خداى ـ عزّوجلّ ـ سرپرست و پروردگار شماست [بنابراين] پس از [فرمانبردارى از] او، از رسولش محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)سرپرست شما، همين من كه اكنون به پا خاسته و با شما سخن مى گويم پيروى كنيد و پس از من به فرمان خدا، فرمانبردار على ـ كه سرپرست و امام تان است ـ باشيد. و [بدانيد كه] امامت [پس از على(عليه السلام)] در نسل من از فرزندان او (على) تا روز قيامت خواهد بود؛ آن هنگام كه خدا و رسولش را ديدار خواهيد كرد.
[بدانيد كه] جز آنچه را كه خداوند حلال كرده، حلال نيست و جز آنچه را حرام فرموده، حرام نيست. خداى متعال هر حلال و حرامى را به من آموخت و من نيز تمام آنچه از كتاب (قرآن) و حلال و حرام حضرتش آموختم به او (على(عليه السلام)) سپردم.
اى مردم! دانشى نيست مگر آنكه خداوند آن را به من تعليم فرمود و هر علمى را كه آموختم، به على(عليه السلام) امام المتقين، تعليم كردم و او امام مبين (آشكار) [و انكار ناپذير] است.
اى مردم! از [خط امامت و ولايت] او منحرف نشويد، و از او روى برنتابيد و از ولايتش سرپيچى نكنيد كه همو به سوى حق هدايت و بدان عمل نموده، و باطل را محو مى كند و از [پيروى از] آن باز مى دارد و در راه خدا از ملامت هيچ ملامتگرى نمى هراسد.
او (على(عليه السلام)) نخستين ايمان آورنده به خدا و رسول اوست و هموست كه جان خويش را فداى رسول خدا كرد و نيز اوست كه در كنار رسول خدا بود، هنگامى كه هيچ يك از مردان ـ جز او ـ با رسول خدا، بندگى خدا نمى كرد.
اى مردم، او را برتر و مقدم (بر هر كس) داريد كه خدايش مقدم داشته و بپذيريدش كه خدايش ]به امامت[ منصوب فرموده است.
اى مردم! او امامى است از جانب خدا، كه خدا هرگز توبه منكر ولايتش را نپذيرفته و هرگز او را نخواهد آمرزيد و ]خداوند [بر خود حتم گردانده كه مخالف او (على(عليه السلام)) را نيامرزد و او را كيفرى سخت نمايد؛ كيفرى كه پايان ندارد.
پس مبادا كه با وى مخالفت كنيد كه در «آتشى كه سوختش مردمان و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده»(7) جاى خواهيد گرفت.
اى مردم! به خدا سوگند كه پيامبران و رسولان پيشين، آمدن مرا مژده داده اند و من خاتم پيامبران و رسولان و حجت [خدا] بر تمام آفريدگان از افلاكيان و زمينيان هستم. پس هر كس در اين امر [اعلام ولايت على(عليه السلام)] شك كند، به يقين كافر و بر كفر جاهليت نخستين است و هركس در چيزى از اين سخنم شك كند، به يقين در تمام سخنان من شك كرده است و ـ البته ـ كيفر چنين كسى دوزخ است.
اى مردم! خداوند از سر لطف و منت احسانش بر من، مرا از چنين فضيلتى برخوردار كرد و خدايى جز او نيست و در هر حال و در تمام روزگاران و براى هميشه، ستايش من نثار پيشگاهش باد.
اى مردم، على(عليه السلام) را برتر (از همه) بداريد كه پس از من، او از هر مرد و زنى، برتر است [و بدانيد كه] خدا به [بركت وجود] ما روزى فرو فرستاده و آفرينش پا برجاست. ملعون است ملعون است و مغضوب است و مغضوب است كسى كه اين سخن مرا رد و انكار كند و آن را نپذيرد و با آن همراه نباشد. بدانيد كه جبرئيل در اين زمينه از سوى خداى تعالى خبر داده است كه فرمود:
هركس با على(عليه السلام) دشمنى ورزد و ولايت او را نپذيرد، لعنت و خشم من بر او باد، پس «هركس بايد بنگرد كه براى فردا [ى خود] از پيش چه فرستاده است و از خدا بترسيد [و مبادا گامى پس از استوارى اش بلغزد]. در حقيقت خدا به آنچه مى كنيد آگاه است(8).
اى مردم! او (على(عليه السلام)) همان كس است كه خدا در كتاب (قرآن) خود، به عنوان «جنبُ الله» از او ياد كرده و از زبان مخالفانش مى فرمايد:
أَن تَقُولَ نَفْسٌ يَـحَسْرَتَى عَلَى مَا فَرَّطتُ فِى جَنـبِ اللَّهِ(9)؛ تا آن كه [مبادا] كسى بگويد: دريغا بر آنچه تقصير و كوتاهى، نسبت به «جنب الله» ورزيدم.
اى مردم! در قرآن تدبر كنيد و آياتش را بفهميد و به محكمات آن پاى بند باشيد و دنبال متشابه آن نرويد. به خدا سوگند تنها كسى تفسير آن (قرآن) را براى شما باز گفته و روشن مى كند كه اكنون دست او را گرفته، نزد خويش آورده و با گرفتن بازويش، به شما ميگويم:
من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه؛ هركس كه من مولاى اويم، پس اين على مولاى اوست.
او على بن ابى طالب، برادر و وصىّ من است و ولايت او فرمانى است كه خداى ـ عزوجل ـ بر من نازل فرموده است.
اى مردم! به يقين على(عليه السلام) و [ديگر] پاكان از نسل من «ثقل اصغر»اند و قرآن «ثقل اكبر» است كه هريك ديگرى را به مردم شناسانده و هر كدام، ديگرى را تاييد و تصديق مى كند. اين دو هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا اين كه بر حوض [كوثر] بر من وارد شوند. آنان (على و فرزندان او) امانت داران خدا در ميان خلق و حاكمان ]برگزيده[اش در زمين او (خدا) هستند.
[اى مردم!] آگاه باشيد كه حقِّ [رسالت] را ادا كردم، آگاه باشيد كه ابلاغ [رسالت] نمودم، آگاه باشيد كه به گوش [همگان] رساندم، آگاه باشيد كه [همه چيز را] واضح بيان نمودم و آگاه باشيد كه اين امر [ولايت على(عليه السلام)] را خداى ـ عزوجل ـ فرمود و من از سوى خدا براى شما بازگفتم.
[اى مردم!] آگاه باشيد كه تنها اين برادرم «اميرالمؤمنين» است و اين صفت پس از من جز براى او روا و مجاز نباشد.
آن گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بازوى على(عليه السلام) را گرفته، بالا برد تا آن جا كه پاى على(عليه السلام) در كنار زانوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) قرار گرفت، سپس فرمود:
اى مردم! اين على(عليه السلام) برادر، وصى، گنجينه علم و خليفه و جانشين من است در ميان امت من، و [پس از من] مفسر كتاب خداى ـ عزوجل ـ و دعوت كننده به سوى آن است. به هرچه خشنودى خدا را فراهم آورد، عمل مى كند، با دشمنان خدا در جنگ است، و فرمانبرداران از خدا را دوست مى دارد و [مردم را] از نافرمانى خدا باز مى دارد. [او] خليفه رسول خدا و اميرالمؤمنين و امام هدايتگر است و ناكثين و قاسطين و مارقين را خواهد كشت.
[اى مردم!] آنچه مى گويم به فرمان پروردگارم مى گويم و اين دستور حق است كه هيچ سخنى از او، به دست من تغيير و تبديل نپذيرد؛ به امر خدا مى گويم:
بار خداوندا، آن كه او (على(عليه السلام)) را دوست دارد، دوست بدار و آن كه با وى دشمنى ورزد، دشمن بدار و آن كه انكارش كند لعنت كن و منكر حق او را گرفتار خشم خود فرما.
خداوندا، تو بر من نازل (امر) كردى كه امامتِ پس از من از آنِ على(عليه السلام) است و من به فرمان تو، او را به جانشينى خويش منصوب كردم، امرى كه بيان و ابلاغ آن براى مردم موجب اكمال دين شان و اتمام نعمت تو بر اين مردم شد و به آن دين اسلام را براى آنان پسنديدى و فرمودى:
وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلَـمِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِى الاَْخِرَةِ مِنَ الْخَـسِرِينَ(10)؛ و هركه جز اسلام، دينى ]ديگر [جويد، هرگز از وى پذيرفته نشود و وى در آخرت از زيانكاران است.
خداوندا، تو را گواه مى گيرم كه ابلاغ رسالت كردم و گواه بودن تو [مرا] بس است.

اصل مهم امامت

اى مردم! خداى ـ عزوجل ـ كمال دين شما را تنها با امامت او (على(عليه السلام)) قرار داده است. پس هركس تا روز قيامت و هنگامه حضور در پيشگاه خداى ـ عزوجل ـ به او و جانشينان او از فرزندان من كه از صُلب اويند اقتدا نكند [به يقين] در شمار كسانى است كه [خداوند درباره شان فرموده است:] «اعمال شان به هدر رفته و خود در آتش جاودانند»(11) و «در آن جاودانه بمانند؛ نه عذاب از ايشان كاسته گردد و نه مهلت يابند»(12).
اى مردم! اين على(عليه السلام) بيش از همگى تان مرا يارى كرده و از شما به من سزاوارتر و به من نزديك تر و بر من گرامى تر و عزيزتر است و خداى ـ عزوجل ـ و من از او خشنوديم. آيه اى در قرآن، مُشعِر به رضايت حق، از بندگان نازل نشده مگر آن كه در شأن على(عليه السلام) است و آن گاه كه حق تعالى مؤمنان را مخاطب قرار داده، نخستين شان على(عليه السلام) بود و آيه مدحى در قرآن نيست مگرآنكه در مورد اوست و بهشتى كه در سوره «هل أتى» ياد شده، براى اوست، و آن را درباره جز او نفرستاد و جز او را با آن مدح ننمود.
اى مردم! او (على(عليه السلام)) ناصر دين خدا و حامى رسول خداست. او پرهيزگارِ پاكيزه هدايتگرِ هدايت يافته است.
پيامبر شما بهترين پيامبر و وصى [او بر] شما بهترين وصى و فرزندانش بهترين اوصيا هستند.
اى مردم! نسل هر پيامبرى از صلب اوست و نسل من از صُلب اميرالمؤمنين على(عليه السلام) است.

:: خطر انحراف و كارشكنى

اى مردم، ابليس به حسادت، آدم را از بهشت بيرون كرد، پس مبادا كه نسبت به او (على(عليه السلام)) حسادت ورزيد كه اعمال تان تباه شده و گام هاى تان خواهد لغزيد و به انحراف در افتيد. آدم نيز كه برگزيده خداوند بود به كيفر يك لغزش [از بهشت] به زمين فرو فرستاده شد. پس بر شماست كه مراقب احوال خويشتن باشيد. شما كه در ميانتان، دشمن خدا نيزهست.
[اى مردم!] آگاه باشيد كه جز تيره روز شقاوت پيشه با على(عليه السلام)دشمنى نمى ورزد و جز پارساى پرهيزگار، مهر على(عليه السلام) در دل نمى گيرد و جز اهل ايمان و مخلصان بى ريا به على(عليه السلام) ايمان نخواهند آورد. و به خدا سوگند سوره «والعصر» درباره على(عليه السلام)نازل شده است.
اى مردم! خدا را گواه گرفتم (براى ابلاغ رسالتم به شما) و رسالتم را به شما ابلاغ كردم كه «بر فرستاده [خدا] جز ابلاغ آشكار [مأموريت] نيست»(13).
اى مردم! «از خدا آن گونه كه حقِ پروا كردن از اوست، پروا كنيد، و زينهار، جز مسلمان نميريد»(14).
اى مردم! «به خدا و رسولش و نورى كه با وى فرستاده شد، ايمان بياوريد، پيش از آن كه چهره هايى را محو كنيم و در نتيجه، آن ها را به قهقرا بازگردانيم، يا همچنان كه «اصحاب سَبت» را لعنت كرديم، آنان را [نيز] لعنت كنيم»(15).
اى مردم! نور [ى كه بدان اشاره شد] از سوى خدا ـ عزوجل ـ در من، سپس در على بن ابى طالب و پس از او در نسل وى تا مهدى قائم قرار داده شده است؛ هـمان مـهدى كـه حـق خـدا و هـر حـقى كـه از آن مـاسـت [از متجاوزان و ستمگران] خواهد ستاند، چرا كه خداى ـ عزوجل ـ ما را بر مقصران، معاندان، مخالفان، خائنان، گنه كاران و ستمگرانِ همه جهانيان حجت قرار داده است.
اى مردم! هشدارتان مى دهم، به هوش باشيد كه من رسول خدايم و پيش از من نيز رسولانى [از سوى خدا] آمده اند. پس آيا اگر بميرم يا كشته شوم از عقيده خود بر مى گرديد؟ [بدانيد كه] «هركس از عقيده خود باز گردد، هيچ زيانى به خدا نمى رساند و به زودى خداوند، سپاسگزاران را پاداش مى دهد»(16).
اى مردم! مسلمانى خود را بر خدا منت منهيد، كه موجب خشم و غضب پروردگار بر شما گردد و عذابى از سوى خود بر شما فرو خواهد فرستاد، كه او در كمين [ستمگران] است.
اى مردم! پس از من «پيشوايانى خواهند آمد كه به سوى آتش (كفرورزى و ستمگرى) فرا مى خوانند و در روز قيامت يارى نخواهند شد»(17).
اى مردم! [آگاه باشيد كه] به يقين، خدا و من از آنان (پيشوايان كفر) بيزاريم.
اى مردم! آنان و ياران و پيروان شان در فروترين درجات دوزخند و بد جايگاهى است براى متكبران. بدانيد كه آنان «اصحاب صحيفه» (كسانى كه همداستان شدند تا خلافت و امامت را از على(عليه السلام) و فرزندانش بربايند و بر همين اساس عهدنامه اى نوشتند)(18) هستند، پس هركس در صحيفه (انديشه) خويش تأمل كند.
([راوى] گفت: موضوع صحيفه ـ جز براى اندك كسانى ـ بر همگان پوشيده بود.)
[آن گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:] اى مردم، [جانشينى خود را به صورت] امامت و وراثت را تا روز قيامت در نسل خود قرار دادم. به يقين آنچه را كه به ابلاغ آن مأمور شده بودم، رساندم [و اين ابلاغ] بر حاضران و غايبان و هركس كه [مرا] ديده يا نديده و آن كه زاده شده يا به دنيا خواهد آمد، حجت خواهد بود. پس حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت [امر امامت و جانشينى على(عليه السلام) را] ابلاغ كنند.
(گرچه) پس از من امامت را غصب كرده، آن را به پادشاهى تبديل خواهند كرد. آگاه باشيد كه لعنت خدا بر غاصبان خواهد بود و آنان را از رحمت خويش دور خواهد كرد [و آنان از كسانى هستند كه خدا وعده كيفرشان داده،] مى فرمايد: «اى جن و انس، زودا كه به شما بپردازيم» و «بر سر شما شراره هايى از [نوع] تفته آهن و مس فرو فرستاده خواهد شد و [از كسى] يارى نتوانيد طلبيد»(19).
اى مردم! خداى ـ عزوجل ـ شما را بر آنچه هستيد وا نمى گذارد «تا آن كه پليد را از پاك جدا كند و خدا بر آن نيست كه شما را از غيب آگاه گرداند»(20).
اى مردم! هرگاه خداوند، شهرى را نابوده كرده، به سبب تكذيب مردم آن، از سخنان رسولان بوده يا اين كه ظلم كرده اند.
[پس بدانيد] اين على(عليه السلام) امام و سرپرست شماست و وعده الهى است و البته خداوند وعده خويش را [با تحقق آن] تصديق مى كند [پس مبادا على(عليه السلام) را تكذيب كنيد و در حق او ستم روا داريد].
اى مردم! [آگاه باشيد كه] بيشتر پيشينيان، گمراه شدند و خداوند پيشينيان را [به دليل گمراهى خودخواسته] هلاك كرد و [به همان جرم] پسينيان را هلاك خواهد نمود و در اين باره فرموده است: «مگر پيشينيان را هلاك نكرديم؟ سپس از پى آنان پسينيان را مى بريم. با مجرمان چنين مى كنيم. آن روز واى بر تكذيب كنندگان»(21).
اى مردم! خدا مرا فرمان داد و نهى نمود و من نيز على(عليه السلام) را فرمان دادم و نهى نمودم. پس دانش امر و نهى، از پروردگارش [به او رسيده] است، پس فرمان او را به گوش گيريد تا ايمنى يابيد و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و چون نهى كند بدان گردن نهيد تا راه يابيد و در خط او قرار گيريد و «از راه ها [ى ديگر] كه شما را از راه وى پراكنده مى سازد پيروى مكنيد»(22).
اى مردم، من صراط مستقيم (راه راست) خدايم كه به پيروى از آن فرمان تان داده است و پس از من، على(عليه السلام) و پس از او فرزندانم كه از صُلب اويند و امامان دعوت كننده به حق بوده و به حق داورى مى كنند [صراط مستقيم خدا] هستند.
آن گاه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) سوره فاتحه را تلاوت نمود و فرمود: اين سوره درباره من و آنان (امامان) نازل شده و تمام آنان را در بر مى گيرد و اختصاص به آنان دارد. همچنين اين آيه مخصوص آنان است: «آنان اولياى خدايند كه نه بيمى دارند و نه اندوهگين مى شوند. آگاه باشيد كه حزب خدا همانا پيروزمندانند»(23).

دوستان و دشمنان را بشناسيد

آگاه باشيد كه دشمنان على(عليه السلام)، اهل تفرقه و نفاق و كينه ورزانى متجاوز هستند و برادران شياطين اند كه «بعضى از آنان به بعضى، براى فريب [يكديگر] سخنان آراسته القا مى كنند»(24).
آگاه باشيد كه دوستان [و پيروان] آنان (امامان پاك) همان هايى هستند كه خداى ـ عزوجل ـ در كتابش فرموده است: «قومى را نيابى كه به خدا و روز بازپسين ايمان داشته باشند [و] كسانى را كه با خدا و رسولش مخالفت كرده اند ـ هرچند پدران شان يا پسران شان يا برادران شان يا عشيره آنان باشند ـ دوست بدارند. در دل اين هاست كه [خدا] ايمان را نوشته و آن ها را با روحى از جانب خود تأييد كرده است و آنان را به بهشت هايى كه از زير [درختان] آن، جوى هايى روان است در مى آورد، هميشه در آن جا ماندگارند؛ خدا از ايشان خشنود و آن ها از او خشنودند، اينانند حزب خدا. آرى، حزب خداست كه رستگارانند»(25).
آگاه باشيد كه دوستداران آنان (امامان) همان هايى هستند كه خداى ـ عزوجل ـ در توصيف شان فرموده است: «كسانى كه ايمان آورده اند و ايمان خود را به شرك نيالوده اند، آنان ايمن اند و ايشان راه يافتگانند»(26).
آگاه باشيد كه اولياى خدا كسانى هستند كه با سلامت و ايمنى وارد بهشت شده، فرشتگان با سلام به استقبال آنان رفته، مى گويند: «سلام بر شما، خوش آمديد، در آن در آييد ]و[ جاودانه [بمانيد]»(27).
آگاه باشيد دوستداران آنان كسانى اند كه خداى ـ عزوجل ـ درباره شان فرموده است: «در نتيجه آنان داخل بهشت مى شوند و در آن جا بى حساب روزى مى يابند»(28).
[اى مردم!] آگاه باشيد كه بى ترديد، دشمنان آنان (امامان) به زودى در آتشى فروزان در آيند.
آگاه باشيد دشمنان آنان همان كسانى هستند كه از جهنم در حالى كه مى جوشد، خروشى مى شنوند.
آگاه باشيد كه دشمنان خدا كسانى اند كه خدا درباره شان مى فرمايد: «هربار كه امتى [در آتش] در آيد، هم كيشان خود را لعنت كند»(29).
آگاه باشيد كه قطعاً دشمنان آنان آن هايى هستند كه خداى ـ عزوجل ـ درباره شان فرموده است: «هر بار كه گروهى در آن افكنده شوند، نگاهبانان آن، از ايشان پرسند: مگر شما را هشدار دهنده اى نيامد؟
گويند: چرا؛ هشدار دهنده اى به سوى ما آمد و [لى] تكذيب كرديم و گفتيم: خدا چيزى فرو نفرستاده است؛ شما جز در گمراهى بزرگ نيستيد»(30).
[اى مردم،] آگاه باشيد دوستداران آنان (امامان) [چنانند كه خدا در وصف شان مى فرمايد:] «كسانى كه در نهان از پروردگارشان مى ترسند، آنان را آمرزش و پاداشى بزرگ خواهد بود»(31).
اى مردم! [بدانيد كه] ميان دوزخ و بهشت تفاوت بسيار است. دشمن ما كسى است كه خداى شان نكوهش و لعن كرده، و دوست ما هموست كه خدايش ستوده و دوست مى دارد.
اى مردم! آگاه باشيد كه من هشدار دهنده ام و على(عليه السلام)هدايت گر است.
اى مردم! من پيامبرم و على(عليه السلام) وصى من است.

 

معرفى حضرت مهدى(عجل الله فرجه الشريف)


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 13:41 ] [ بهزاد ]

 

:: برپا داشتن احكام خدا

غدير تبلور منش و روش اميرالمؤمنين(عليه السلام) است؛ روشى كه هيچ اختلاف و تعارضى با روش رسول خدا ندارد و به ديگر سخن: «اگر اميرالمؤمنين(عليه السلام) كنار گذاشته نمى شد، تنها كسى بود كه تمام قرآن را به مرحله عمل در مى آورد»(1).
توجه داشته باشيم كه جمله فوق مفهوم بسيار بلند و ژرفى دارد كه بايد در آن تأمل كرد زيرا مردم معمولا به بخش هايى از قرآن عمل مى كنند، اما تمام آنان ستوده نيستند، چه اين كه خداوند يهود را از آن جهت مورد نكوهش و توبيخ قرار داد كه مى گفتند:
...نُؤْمِنُ بِبَعْض وَنَكْفُرُ بِبَعْض...(2)؛ به بعضى ايمان داريم و بعضى را انكار مى كنيم.
آنچه مهم است، اين كه انسان به تمام قرآن عمل كند و به تمام آنچه در قرآن آمده است ايمان داشته باشد.
ما در اطراف خود و در زندگى روزمره مى بينيم كه بسيارى از كارهاى مردم با قرآن كريم مطابقت دارد، مثلا در قرآن آمده است:
...أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ...(3)؛ خدا داد و ستد را حلال گردانيده است.
مردم همگى داد و ستد مى كنند و در اجاره، ازدواج، طلاق و جز آن نيز تابع حكم قرآن هستند، اما نكته مهم در اين جاست كه پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)عملى كردن تمام احكام قرآن، تنها از اميرالمؤمنين(عليه السلام)برمى آمد و در صورتى كه حضرت متصدى عملى كردن تمام قرآن مى شد، اين سخن خداوند تحقق مى يافت كه فرمود:
...لاََكَلُوا مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِم...(4)؛ قطعاً از بالاى سرشان [بركات آسمانى] و از زير پاهاى شان [بركات زمينى] برخوردار مى شدند.
در مقام مقايسه و مقارنه ميان كسى كه برخى از احكام خدا را عملى مى كند و آن كه تمام آن را موبه مو و بدون هيچ كم و كاستى عملى مى كند، مى گوييم: فرد نخست، همانند كسى است كه برخى اندام ها را دارد و از پاره اى ديگر محروم است. به عنوان مثال كبدى ناتوان و معلولى دارد يا اين كه يك ريه دارد. روشن است چنين كسى مى تواند با تمام بيمارى ها و معلوليت هاى فوق زندگى كند، اما به طور قطع زندگى چنين فردى، هرگز با زندگى يك انسان سالم و تندرست قابل مقايسه نيست.
حال ببينيد در صدر اسلام چه حادثه اى رخ داد و چه كسى مقام اميرالمؤمنين(عليه السلام) را كه بايسته او بود غصب كرد؟ و به جاى شيوه اى كه مى بايست با شيوه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)همسو باشد، چه شيوه اى را به كار بست و سيره او چگونه بود(5)؟ و آن گاه داورى كنيم.
اگر به اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرصت داده مى شد تا پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و بدون فوت وقت، حكومت را در دست بگيرد، به يقين مردم به بهترين شكل از نعمت هاى مادى و معنوى برخوردار مى شدند.
دردناك تر اين كه پس از يك دوره 25 ساله خانه نشينى و هنگام قرار گرفتن اميرالمؤمنين(عليه السلام) در منصب خلافت ظاهرى ـ كه كمتر از پنج سال به طول انجاميد ـ جماعت بدخواه و دنيا طلب و حق ستيز، امام را به حال خود وانگذاشتند، بلكه سه جنگ بزرگ عليه حضرتش راه انداختند؛ جنگ هاى جمل، صفين و نهروان.
اما با وجود تمام اين مشكلات و با توجه به مدت كوتاه حكومت آن حضرت، تاريخ چونان آينه اى، منش و روش حكومتى آن حضرت را منعكس كرده، نشان مى دهد كه تا به امروز هرگز جامعه و ملتى در جهان چنان حكومتى را به خود نديده است.
آنچه در بخش هاى بعدى خواهيم خواند، تنها قطره اى از درياى بى كران غدير و عظمت على(عليه السلام) است:

:: عدل و انصاف

عناصر تشكيل دهنده فرهنگ و مكتب غدير چنان گسترده و ژرف است كه هيچ كس را ياراى شناخت تمام آن نيست و اگر انسان بخواهد، تنها مى تواند پرتويى از فروغ جهان شمول غدير برگيرد و به همين مقدار، مكتب غدير را بشناسد. يكى از آموزه هاى مكتب غدير در سخن كوتاه، اما شيواى اميرالمؤمنين(عليه السلام) تبلور يافته است، آن جا كه فرمود:
... والله لو اُعطيتُ الأقاليم السبعة بما تحت أفلاكها على أن أعصيَ الله في نملة أسلبها جُلبَ شعيرة ما فعلته...(6)؛ به خدا سوگند، اگر همه هفت اقليم عالم، و هرچه در زير آسمان است به من دهند تا خدا را با ربودن پوست جوى از دهان مورچه اى معصيت كنم، نپذيرم.
نكته بسيار مهم و در خور توجه در اين عبارت اين است كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) براى بيان مقصود خود، واژه «لو» به كار برده است. اين واژه از حروف شرط و به معناى «اگر» است، اما با اين تفاوت كه واژه «اگر» در زبان فارسى، معنايى اعم از «لو» دارد و در موارد امكان تحقق شرط و نيز در موارد عدم تحقق آن به يكسان استفاده مى شود، ولى «لو» در زبان عربى در موارد عدم تحقق شرط به كار مى رود، چنان كه خداوند مى فرمايد:
لَوْ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا(7)؛ اگر در آن ها (زمين و آسمان) جز خدا، خدايانى [ديگر] وجود داشت، قطعاً [زمين و آسمان] تباه مى شد.
لذا چون آسمان و زمين همچنان پابرجاست، روشن مى شود كه جز «الله» خدايى وجود ندارد و «لو» در صدر آيه بر عدم تحقق شرط دلالت دارد.
بنابراين، معناى «لو» در عبارت «والله لو اُعطيت...» اين است كه نافرمانى و عصيان من در درگاه خدا، به همين اندازه كه پوست جوى را از مورچه اى بربايم و بدين طريق بر وى ستم كنم ـ اگرچه در مقابل به دست آوردن هفت اقليم باشد ـ ممكن نخواهد بود. به ديگر سخن حضرت مى فرمايد كه حاضر نيست با ربودن آذوقه مورچه اى، گيتى را با هرچه در آن است به دست آورد و اين معنا حاصل از حرف شرط «لو» است.
ديگر نكته در خور اهميت در سخن اميرالمؤمنين(عليه السلام) عبارت «جلب شعير» (پوست نازكى كه دانه جو را در ميان دارد) است، چه اين كه اگر بى ارزش تر از آن يافت مى شد، به يقين حضرتش از آن نام مى برد.
بدين ترتيب اميرالمؤمنين(عليه السلام) در امر حكومت دارى، حجت را بر تمام حاكمان تمام كرده، مسئوليت سنگين فرمانروايى را بى پرده به آنان يادآورى مى كند، به ويژه آن دسته از حاكمان كه براى دست يابى به يك وجب زمين، مشتى زر يا رسيدن به مقامى با انگيزه هاى دنيايى، دست به نابودى زده، هزاران انسان بى گناه را به كام مرگ مى فرستند.
راستى اگر در مكتب غدير ربودن پوست جوى از دهان مورچه اى گناه باشد، كشتن افراد بى گناه به صرف گمان و شبهه چه وضعيتى دارد؟ تاريخ از اين قبيل برخوردها فراوان به خود ديده است كه از سوى حاكمان اموى، عباسى و جز آنان صورت گرفت است و در واقع با مكتب غدير در تقابل است.
به گواهى تاريخ منطق اموى و عباسى بسان پيشينيان خود، افراد را تنها به اتهام دوستى اميرالمؤمنين كيفر مى كرد و مخالفان فكرى خود را به اندك گمان و شبهه اى و به بهانه هاى واهى مورد شكنجه قرار مى داد و صداى مخالفان خود را در گلو خفه مى كرد.
به عنوان مثال، ابوبكر، سپاهى به فرماندهى خالد بن وليد براى سركوب مخالفان خود گسيل داشت. خالد نيز مأموريت خود را در كمال بى رحمى و درنده خويى به انجام رساند و در سلسله جنگ هايى كه «جنگ هاى ردّه» ناميده مى شد، خون عده اى از مسلمانان را ريخت. شايان توجه است كه قريب به اتفاق كسانى كه در اين جنگ ها به دست خالد و سپاه او كشته شدند، از مسلمانان بى گناه بودند و البته موضوع «ارتداد» بهانه اى بيش نبود(8).
خالد در اين مأموريت، روشى در پيش گرفت كه صددرصد با سيره رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و آموزه هاى اسلام مغاير بود.
خالد در جنگ هاى [به اصطلاح] ردّه، مسلمانان را از فراز بلندى به زير پرتاب مى كرد، آنان را زنده زنده مى سوزانده، مُثله مى كرد، در چاه مى افكند و با محارم آنان همبستر مى شد كه يكى از موارد ياد شده، تجاوز او با همسر «مالك بن نويره» بود(9).
خالد در حالى اين گونه وحشيانه و بى رحمانه با مسلمانان رفتار مى كرد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از مُثله كردن، حتى در مورد سگ هار، باز مى داشت و اميرالمؤمنين(عليه السلام) هماره كسان خود را از مُثله كردن قاتل خود (ابن ملجم) زنهار مى داد و به آنان مى فرمود كه از پيامبر خدا شنيدم فرمود:
إياكم والمثلة ولو بالكلب العقور(10)؛ از مُثله كردن بپرهيزيد هرچند در مورد سگ هار باشد.
تقسيم عادلانه
اميرالمؤمنين(عليه السلام) در تقسيم اموال جزيه و خراج كه به بيت المال مى رسيد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) پيروى مى كرد و به محض فراهم آمدن مالى در بيت المال، آن را به نسبت هاى مساوى ميان مسلمانان تقسيم كرده(11) و از انباشت اموال خوددارى مى نمود. در مقابل، عُمر، به گونه ديگرى رفتار مى كرد. او عايدات بيت المال را به مدت يك سال مى انباشت، سپس آن را تقسيم مى كرد.
اميرالمؤمنين(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد:
كان خليلي رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) لايحبس شيئاً لغد، وكان ابوبكر يفعل، وقد رأى عمر في ذلك أن دوّن الدواوين و أخَّر المال من سنة إلى سنة...(12)؛ دوستم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)چيزى از بيت المال را براى فردا نگاه نمى داشت (هرچه در بيت المال بود تا شب به صاحبان آن مى رساند) و ابوبكر نيز چنين مى كرد، اما عمر [براى بيت المال] ديوانى پديد آورد و اموال بيت المال را تا يك سال نگاه مى داشت... .
از نظر اميرالمؤمنين(عليه السلام) موجودى بيت المال از آنِ تمام افراد امت بود، نه ملك حاكم و از همين رو مى بايست بدون تأخير و فوت وقت آن را به مسلمانان برساند. به يقين، جهان امروز با تمام پيشرفت هاى موجود، هنوز نتوانسته است به اين مرتبه از عدالت و رعايت حقوق مردم دست يابد، اما پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) چنين برنامه اى را وضع و تنفيذ نمود، سپس اميرالمؤمنين(عليه السلام) آن را اجرا كرد و در تقسيم عادلانه عايدات بيت المال و رساندن آن به مسلمانان لحظه اى درنگ ننمود.
همچنين صدقات و زكوات كه از آنِ خداوند است و به تهى دستان، بى نوايان، در راه ماندگان و جز آنان تعلق دارد و از همين رو بايد به مصرف آنان برسد، چه اين كه خداى متعال آن را براى نيازمندان مقرر داشته، آن جا كه مى فرمايد:
إِنَّمَا الصَّدَقَـتُ لِلْفُقَرَآءِ وَالْمَسَـكِينِ...(13)؛ صدقات، تنها از آنِ تهى دستان و بى نوايان و... است.
همچنين اميرالمؤمنين(عليه السلام) به هنگام تقسيم غنيمت ها عدالت را رعايت مى نمود. به عنوان مثال اگر به هر فرد سه دينار مى داد، خود ـ كه رئيس دولت بود ـ سه دينار بر مى داشت و به غلام خود قنبر نيز سه دينار مى داد.
آنچه بيان شد، قطره اى از اقيانوس بى كران غدير و تعبيرى كوتاه از آموزه «اگر مردم حقيقت برترى اين روز (غدير) را مى دانستند» است.
از ديگر سو اگر نگاهى به سيره «غدير ستيزان» بيفكنيم، تضاد و تقابل روش حكومتى آنان با شيوه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و اميرالمؤمنين(عليه السلام) كاملا بر ما آشكار خواهد شد و به اوج چپاولگرى و دست اندازى آنان به بيت المال مسلمانان پى خواهيم برد. تاريخ نگاران آورده اند:
هنگامى كه خمس درآمد آفريقا ـ كه يك ميليون دينار بود ـ براى عثمان بن عفان آورده شد، تمام آن را به مروان بن حكم داد و چيزى از آن را به ديگر مسلمانان نداد. صحابى ارجمند، ابوذر نسبت به اين كارِ عثمان به او اعتراض كرد و او را مورد نكوهش قرار داد. همين امر سبب شد تا عثمان او را به «ربـذه» تـبعيد كنـد و ابـوذر در آن جـا بـا غـربت و گـرسـنگـى روزگار سر كرد و سرانجام مظلومانه و غريب، به شهادت رسيد.
عمار بن ياسر ديگر صحابى والامقام و بزرگوار نيز به دليل اعتراض به سياست امويان، گرفتار ضربات تازيانه آنان شد و در اثر آن ضربات، در بستر بيمارى افتاد.
چند نمونه پيش گفته، وجه تمايز ميان فرهنگ غدير و شيوه ديگر مدعيان، در فرمانروايى است. در حقيقت، اسلام بسان چشمه زلالى است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) آن را پديد آورد و آبى گوارا از آن روان ساخت، اما ديگران با مصادره آن، به زهر نفاق و تفرقه افكنى و اختلاف خويش، آلوده اش كردند.
آن گاه كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) زمام حكومت را در دست گرفت، سخت كوشيد تا چشمه جوشان سعادت را كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بر جاى مانده بود، از سموم نفاق و اختلاف و بدخواهى و كينه توزى بپالايد تا براى نوشندگان آن گوارا گردد.
در واقع بخشى از خطبه حضرت زهرا(عليها السلام) در جمع زنان مدينه به همين امر اشاره دارد، آن جا كه فرمود:
...ويحهم، أنّى زحزحوها عن رواسي الرسالة... ثم احتلبوا طلاع القعب دماً عبيطاً...(14)؛ واى بر آنان، [منصب امامت را] از جايگاه و لنگرگاه رسالت، به كدامين سو بردند! سپس پيمانه را از خون تازه پر كردند.
آرى، چنين است. آنان مسير را منحرف كردند و تمام آنچه تاريخ اسلامى با آن دست به گريبان بوده و محنت ها و تنگناهايى كه امروزه شاهد آنيم، پيامد فتنه بزرگى است كه پس از ارتحال پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) چهره نمود.

:: مهرورزى و انسانيّت

شناخت و تأمل در جنبه انسانى شخصيت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و فرزندان معصوم او كه از سوى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) [و به فرمان خداوند] به خلافت حضرتش منصوب شدند، حقيقتى ديگر از فرهنگ غدير را براى ما روشن مى كند؛ همان بزرگانى كه تجلى گاه رحمت خداوند بر خلق بودند و اسماى حسنى و صفات والاى الهى به تمام معنا در آنان تبلور يافته بود(15).
در اين بخش به مواردى از فرهنگ انسانى غدير مى پردازيم.
روح ايثار
در باب ايثار اميرالمؤمنين(عليه السلام) و مهرورزى حضرتش نسبت به مردم، بسيار گفته اند و نوشته اند و نقل كرده اند.
از جمله مطالب تاريخى كه درباره ايثار آن حضرت نقل شده اين است كه ايشان سه روز پياپى غذاى خويش را به يتيم و اسير و بينوا بخشيد و خود و حضرت زهرا(عليها السلام) و امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) گرسنه ماندند. سيوطى، فخر رازى، قرطبى، آلوسى، واحدى، حسكانى، زمخشرى و جز آنان ذيل تفسير آيه هاى 5 ـ 9 سوره انسان (هل اتى) از ابن عباس نقل كرده اند كه:
حسن و حسين(عليهما السلام) بيمار شدند. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به همراه جمعى از مردم به عيادت آن دو رفتند. همراهان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام)گفتند: خوب است براى [رفع بيمارى] فرزندانت نذر كنى!
على، فاطمه و فضه، خادمه آنان نذر كردند كه اگر حسن و حسين از اين بيمارى شفا يابند، سه روز روزه بگيرند. حسن و حسين شفا يافتند، اما آذوقه اى در خانه نبود تا غذاى افطار فراهم كنند. از اين رو على از شمعون يهودى سه صاع (مَنْ) جو به قرض گرفت و آن را به خانه برد. فاطمه يك صاع جو را آرد كرد و پنج قرص (براى هر نفر يك قرص) نان پخت و آن را بر خوان افطار نهاد. چون دست به سوى نان بردند تا افطار كنند، سائلى بر درب خانه بانگ بر آورد: اى خاندان محمد، من مسكينى از مساكين مسلمين هستم، مرا خوراك دهيد، خداى تان از خوراك هاى بهشت به شما بدهد!
آنان ايثار كرده، سائل را بر خويش مقدم داشته، افطار خود را به او دادند و با آب افطار كردند و بدون حتى لقمه نانى روز ديگر را با روزه آغاز كردند.
به هنگام افطار [بسان روز قبل با پنج قرص نان] سفره گستراندند و چون خواستند افطار كنند، بانگ يتيمى را بر درب خانه شنيدند كه چيزى مى خواست و آنان افطار خود را به وى دادند. شب سوم نيز به همين منوال، اسيرى از آنان درخواست غذا كرد و آنان آنچه در سفره داشتند، به وى دادند.
روز بعد، على دست حسن و حسين را گرفته نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)رفتند. چون پيامبر آنان را بسان جوجه، لرزان ديد، فرمود: ديدن شما در اين حالت مرا سخت مى آزارد.
آن گاه حضرتش برخاست و به همراه آنان به خانه شان رفت. در آن جا فاطمه را ديد كه در محراب [به عبادت مشغول] است و از شدت گرسنگى شكم او به پشت چسبيده و چشمانش به گودى نشسته است. اين صحنه نيز بر آزردگى حضرتش افزود. در همان حال جبرئيل بر حضرتش فرود آمد و [سوره هل أتى را براى او آورد] گفت: اى محمد، اين [سوره] را بگير. خداوند تو را به [داشتن اين] خاندان دل شاد گرداند. آن گاه سوره هل أتى را براى آن حضرت خواند كه به نذر آنان و اطعام مسكين، يتيم و اسير اشاره داشت، آن جا كه مى فرمايد:
إِنَّ الاَْبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْس كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا * عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا * يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا * وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَ يَتِيًما وَ أَسِيرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لاَ نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَآءً وَ لاَ شُكُورًا(16)؛ همانا نيكان از جامى مى نوشند كه آميزه اى از كافور دارد. چشمه اى كه بندگان خدا از آن مى نوشند و [به دلخواه خويش]جاريش مى كنند. [همان بندگانى كه] به نذر خود وفا مى كردند، و از روزى كه گزند آن فرا گيرنده است مى ترسيدند. و به [پاس] دوستى [خدا]، بينوا و يتيم و اسير را خوراك مى دادند. [و مى گفتند:] ما براى خشنودى خداست كه به شما مى خورانيم و پاداش و سپاسى از شما نمى خواهيم(17).
اجماع مفسران و محدثان شيعى بر آن است كه آيات فوق درباره على، فاطمه، حسن و حسين(عليهم السلام) نازل شده و شأن نزول آن، سه روز روزه گرفتن و دادن افطار خود به مسكين، يتيم و اسير بوده است.
اهل سنت نيز آن را به طور متواتر و با همين شأن نزول نقل كرده اند(18).
رفتار انسانى با اسير
اميرالمؤمنين(عليه السلام) آخرين ساعت هاى عمر خود را در بستر شهادت سپرى مى كرد، اما از قاتل خود غافل نبود و از همين رو به فرزندان سفارش مى كرد كه از خوراك و محل نگاهدارى و پوشاك او كم نگذارند، فراتر از اين، از آنان مى خواست از ابن ملجم بگذرند. حضرتش در اين باره فرمود:
إن أعف فالعفو لي قربة ولكم حسنة فاعفوا...(19)؛ اگر از او در گذرم [اين] گذشت مايه قرب من [به خداوند] و براى شما حسنه است، پس عفو كنيد.
آن گاه حضرتش از آنان خواست تا با وى رفتار نيكو داشته باشند و فرمود:
أطيبوا طعامه وألينوا فراشه، فإن أعش فأنا وليُّ دمي، فإمّا عفوت وإمّا اقتصصت، وإن أمُت فألحقوه بي، ولا تعتدوا إن الله لايحب المعتدين(20)؛ خوراكش را گوارا و بسترش را نرم گردانيد، پس اگر زنده بمانم خود خونخواه خويشم، مى گذرم يا قصاص مى كنم و اگر به سراى باقى شتافتم او را به من ملحق كنيد (بكشيد) ولى از حد نگذرانيد كه خداوند تجاوزكاران را دوست نمى دارد.
در روايت ديگر آمده است كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) به فرزندان خود فرمود:
أطعموه من طعامي واسقوه من شرابي، فإن عشت فأنا أولى بحقي، وإن مِتُّ فاضربوه ضربة ولا تزيدوه عليها(21)؛ از آنچه مى خورم و مى نوشم به او بخورانيد و بنوشانيد، پس اگر زنده بمانم، خود به حق خويش سزاوارترم و اگر مُردم، او را يك ضربه ]شمشير [بزنيد و چيزى بر آن نيفزاييد.
پرهيز از ثروت اندوزى
چنان كه تاريخ نگاران روايت كرده اند، پس از شهادت اميرالمؤمنين(عليه السلام)امام حسن مجتبى(عليه السلام) در ميان مردم خطبه خواند و ضمن آن فرمود:
لقد فارقكم أمس رجل ما سبقه الاولون، ولا يدركه الآخرون في حلم ولا علم، و ماترك من صفراءَ ولا بيضاءً، ولا ديناراً ولا درهماً ولا عبداً ولا أمة، إلا سبعمائة درهم فَضُلت من عطائه أراد أن يبتاع بها خادماً لأهله(22)؛ [اى مردم] ديروز مردى از ميان شما رخت بربست [و به سراى ديگر شتافت] كه در بردبارى و دانش، پيشينيان بر او سبقت نگرفتند و آيندگان بدو نخواهند رسيد. او هيچ زرد (طلا) و سفيدى (نقره) و دينار و درهمى و برده و كنيزى برجاى ننهاد. تنها چيزى كه از او برجاى ماند، هفت صد درهم باقى مانده سهم او از بيت المال بود كه مى خواست با آن خادمى براى خانواده اش بخرد.
در مقابل زهد اميرالمؤمنين(عليه السلام)، عثمان بن عفّان و ثروت اندوزى او خودنمايى مى كند. پس از كشته شدن وى، يكصد و پنجاه هزار دينار و يك ميليون درهم و شتران و اسبان فراوانى از او بر جاى ماند و ارزش املاك باقى مانده از عثمان در منطقه «وادى القرى»، «حُنين» و غير آن، دويست هزار دينار بود(23).
روايت شده است كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) در حالى به سراى ديگر شتافت كه وام دار ديگران بود و فرزندش بدهى او را پرداخت كرد(24). نيز به گواهى تاريخ، امام(عليه السلام) هرگاه از حفر چاهى فارغ مى شد يا زمينى را آباد مى كرد، بلافاصله آن را وقف مى نمود.
آنچه بيان شد نشان مى دهد كه حضرتش چيزى از مال دنيا برجاى ننهاد.
ساده زيستى
چنانچه در صدد مقارنه ميان منش اميرالمؤمنين(عليه السلام) و منش تمام حاكمان طول تاريخ ـ جز پيامبران و پيروان آنان ـ برآييم، تفاوتى به فاصله زمين تا آسمان در منش آنان خواهيم يافت و عظمت و شكوهمندى اميرالمؤمنين(عليه السلام) و اهداف غدير براى ما آشكار خواهد شد. در اين معنا، حضرتش را از زبان خودش [كه فارغ از هرگونه گزافه گويى است] بشناسيم. اميرالمؤمنين(عليه السلام)مى فرمايد:
... ألا وإن إمامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه...(25)؛ [اى مردم] آگاه باشيد كه امام شما از دنياى خود به دو جامه و از خوراك آن به دو قرص نان بسنده كرده است.
مى گويند در بعضى از كشورها، رئيس دولت را پيش از به دست گرفتن زمام قدرت و پس از پايان خدمت وزن مى كنند تا در آخر كار مشخص شود كه افزايش وزن ]ناشى از برخوردارى از امكانات مالى دولت[ داشته يا نه، اما نمى توان مسئولى را يافت كه با كوله بار بدهى از دنيا برود.
اما چرا امام(عليه السلام) مقروض از دنيا رفت؟ چنان كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)خود فرموده، در روزگار خلافت ظاهرى اش خوراكى جز نانِ خشك جوين كه به آسانى شكسته نمى شد و شير ترشيده اى كه بوى ترشيدگى آن استشمام مى شد نداشت، پس به يقين آنچه قرض بر عهده داشت، براى مصارف شخصى اش نبوده، بلكه وام مى ستاند تا به مسلمانان خدمت كرده، امور معيشتى مسلمانان نيازمند را سامان دهد. چنين سيره حكومتى بدين معناست كه حاكمان مسلمان بايد در خدمت به مسلمانان بكوشند و نيازمندى هاى آنان، به ويژه يتيمان، بيوه زنان، بى نوايان و تهى دستان را برطرف نمايند، اگرچه چنين كارى با قرض گرفتن ممكن باشد.
بنابراين بزرگداشتن غدير در واقع بزرگداشت اين ارزش ها و فضيلت ها و محور قرار دادن آموزه هاى اصيل آن است و احياى غدير، احياى اين ارزش هاست كه سخت كوشى حاكم اسلامى براى فراهم كردن وسايل رفاه مردم است، اگرچه با قرض گرفتن و راهكارهايى مشابه آن باشد.
همدردى با مردم
اميرالمؤمنين(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد:
إن الله فرض على أئمة العدل أن يقدروا أنفسهم بضعفة الناس(26)؛ خداى متعال بر پيشوايان عدل واجب گردانيده است تا خود را با ناتوان ترين مردم همسنگ كنند.
سيره نويسان آورده اند: هنگامى كه آيه:
وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ * لَهَا سَبْعَةُ أَبْوَ ب لِّكُلِّ بَاب مِّنْهُمْ جُزْءٌ مَّقْسُومٌ(27)؛ و قطعاً وعده گاه همه آنان دوزخ است. [دوزخى] كه براى آن هفت در است و ازهر درى بخشى معين از آن [وارد مى شوند].
بر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شد، حضرتش سخت گريست و صحابه همراه او گريستند، ولى نمى دانستند جبرئيل چه چيزى را براى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آورده و كسى را نيز ياراى سخن گفتن با آن حضرت نبود. از طرفى صحابه مى دانستند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)با ديدن فاطمه(عليها السلام)شادمان مى شود. لذا براى شاد نمودن پيامبر يكى از اصحاب (سلمان فارسى) به درب خانه فاطمه(عليها السلام)رفت و او را ديد كه جو آسياب مى كرد و مى خواند:
وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقَى(28)؛ و آنچه نزد خداست بهتر و پايدارتر است.
مرد صحابى به حضرت فاطمه(عليها السلام) سلام كرد و ماجراى گريستن رسول خدا را براى او باز گفت. حضرت فاطمه(عليها السلام)برخاست و خود را با پشمينه اى ژنده ـ كه دوازده جاى آن با رشته هاى باريك برگ خرما وصله شده بود ـ پوشاند و از خانه برون شد. سلمان فارسى با ديدن پشمينه وصله دار حضرت فاطمه(عليها السلام) گريست و مويه كنان گفت: دردا كه دختران قيصر (امپراتور روم) و كسرى (پادشاه ايران) پرنيان بر تن مى كنند، اما دختر محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) پشمينه اى ژنده با دوازده وصله بر تن دارد!
حضرت فاطمه(عليها السلام) بر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد شد [و سلام داد] و گفت: اى رسول خدا، سلمان از پشمينه اى كه بر تن دارم شگفت زده شده است. به آن كسى (خدايى) كه تو را به حق برانگيخت، پنج سال است كه من و على تنها يك پوست گوسفند در خانه داريم كه روزها علف بر آن نهاده، شترمان را سير مى كنيم و چون شب فرا مى رسد آن را بستر خويش مى سازيم و متكايى داريم كه از ليف نخل خرما پر شده است.
آنگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
يا سلمان، إن ابنتي لفي الخيل السوابق...(29)؛ اى سلمان، به يقين دخترم در شمار پيشتازان [در اين راه] است.
آرى، حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا(عليها السلام) ردايى با دوازده وصله برتن مى كرد و اين مطلب را مى توان در يك جمله نوشت، اما بى ترديد يك دنيا معنا و مضمون دارد. به يقين چنين زهدى را حتى در زاهدترين افراد نمى توان يافت و تاريخ سراغ ندارد كه دختر فرمانروا يا پادشاهى جامه اى وصله دار بر تن كرده باشد.
شايان توجه است كه حضرت فاطمه(عليها السلام) حتى از جهت امور دنيايى، جايگاه والايى داشت، چه اين كه پدرش عالى ترين منصب حكومتى در سرزمين خود داشت و همسرش وزير بود، اما وى خدادوست و فرمانبردار حضرتش بود.
به راستى آيا مى توان در طبقه فقير جامعه، زنى را يافت كه چادر يا ردايى با چنين اوصافى بپوشد؟
قطعاً چنين كسى پيدا نخواهيم كرد و اگر هم باشند تعدادشان بسيار اندك است و در عين حال دوست مى دارند تن پوش، ردا يا چادرى نو داشته باشند، اما بدان دسترسى پيدا نمى كنند. حضرت فاطمه(عليها السلام) اين گونه نبود و در حالى كه مى توانست ردايى نو تهيه كند، چنان نكرد.
اميرالمؤمنين(عليه السلام) در تمام زندگى خود، خشتى بر خشت ننهاد و در كاخى سكونت نكرد، بلكه تمام ناهموارى ها و سختى ها را به جان خريد تا مبادا نيازمند و بى نوايى در دورترين نقطه تحت فرمانروايى اش، از پا در آمده فقر باشد و نتواند وعده اى غذا براى رفع گرسنگى و تجديد نيرو به دست آورد. حضرتش در اين باره فرموده است:
...ولعل بالحجاز أو اليمامة من لا طمع له في القرص، ولا عهد له بالشبع...(30)؛ شايد در حجاز يا يمامه بى نوايى باشد كه به يافتن قرص نانى اميد ندارد و هرگز مزه سيرى را نچشيده باشد.
مى بينيم اميرالمؤمنين(عليه السلام) با احتمال وجود گرسنگانى در مناطق دور دست فرمانروايى اش، شب را با شكم سير نمى خفت و خود را از حد متوسط خوراك، پوشاك، مسكن و ديگر نيازمندى هاى زندگى محروم مى كرد. به همين جهت، حتى دشمنانى كه تمام فضايل او را انكار مى كردند، هيچ بهانه اى براى نكوهش او نداشتند(31).
اين شيوه حكومت، چگونه حكومت كردن را پيش روى حاكمان و فرمانروان قرار داده، حاكمان اسلامى را با مسئوليت شان در قبال گرفتارى ها و دغدغه هاى مردم تحت حاكميت آنان، آشنا كرده، از آنان مى خواهد، دامنه عدالت را بگسترانند، با مردمِ دردمند همدردى كنند و بكوشند رفاه و زندگى شرافتمندانه براى آنان فراهم آورند.
وانگهى صرف احتمال وجود گرسنگانى در دورترين نقطه دولت اسلامى از نظر اميرالمؤمنين(عليه السلام) مسئوليتى بس بزرگ و داراى تبعات است و از همين رو آن حضرت با چنان لحنى سخن مى گويد كه گويى مى خواهد ضرورت همسانى در معيشت و مشاركت در سختى هاى زندگى ضعيفان جامعه را به حاكمان يادآورى كند. افراد خاندان رسالت ـ كه درود خدا بر آنان باد ـ هماره جانب احتياط را رعايت مى كردند تا مبادا از همدردى عملى با مردم ضعيف و نيازمند جامعه غافل و دور بمانند.
پر واضح است كه چنين سيره اى، شكوه و عظمت غدير را بيش از پيش بر همگان آشكار و ارزش ها و آموزه هاى بلند غدير را جلوه گر مى كند؛ ارزش ها و آموزه هايى كه سعادت جامعه در قالب افراد، گروه ها و فرمانروايان و زيردستان را تأمين مى كند و توازن طبيعى را ميان نيازهاى مادى و معنوى بشر پديد مى آورد. در اين باره آمده است:
مردى وارد كوفه شد و سراغ خانه اميرالمؤمنين(عليه السلام) را گرفت. چون با حضرتش ديدار كرد، خانه اش را تهى از وسايل زندگى ديد، علت آن را پرسيد، حضرت در پاسخ فرمود: آن را به سراى ديگر فرستادم.
آن مرد پس از خارج شدن از خانه اميرالمؤمنين(عليه السلام) در جستجوى خانه دوم حـضرت بـرآمد و همگان به او گفتند: خانه ديگرى از او سراغ نداريم.
در آن هنگام مرد غريب دريافت كه منظور امام از سراى ديگر، سراى آخرت است.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 13:36 ] [ بهزاد ]

:: كامل كردن دين و نعمت

پس از آن كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در غدير خم رسالت خود را با اعلام جانشينى و امامت اميرالمؤمنين(عليه السلام) به انجام رساند، خداى متعال آيه كمال بخشيدن به دين و تماميت دادن به نعمت را فرو فرستاده، فرمود:
...الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلَـمَ دِينًا...(1)؛امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم، و اسلام را براى شما ]به عنوان [آيينى برگزيدم.
رسول گرامى اسلام درباره اين روز فرمود:
... وهو اليوم الذي أكمل الله فيه الدين، وأتمَّ على أمتي فيه النعمة ورَضيَ لهم الإسلام ديناً...(2)؛ و آن (روز غدير) روزى است كه خداوند دين را در آن كمال بخشيد و نعمت را بر امت من تمام گرداند و دين اسلام را براى آنان برگزيد.
از اين سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به روشنى بر مى آيد كه با اعلان ولايت و امامت اميرالمؤمنين(عليه السلام) به عنوان فرمان واجب حق تعالى بر مسلمانان، دين اسلام كمال يافته و هم بدين وسيله، خداى متعال نعمت هاى خويش را بر بندگانش تمام گردانده است. بنابراين مى توان واقعه را اينچنين خلاصه كرد:
1. آخرين واجب
از امام باقر(عليه السلام) روايت شده است كه فرمود:
آخر فريضة أنزلها الله الولاية (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلَـمَ دِينًا) فلم ينزل من الفرائض شيء بعدها حتى قبض الله رسوله(صلى الله عليه وآله وسلم)(3)؛ آخرين [حكم] واجبى را كه خداوند فرو فرستاد «ولايت» بود [آن جا كه فرمود:] «امروز دين شما را برايتان و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم، و اسلام را براى شما [به عنوان] آيينى برگزيدم» و پس از اين [فريضه] تا زمانى كه رسولش را نزد خويش فرا خواند، ديگر چيزى از فرايض فرو نفرستاد.
نيز از آن حضرت روايت شده است كه فرمود:
وكانت الفرائض ينزل منها شيءٌ بعد شيء، تنزل الفريضة، ثم تنزل الفريضة الاخرى، وكانت الولاية آخر الفرائض فأنزل الله ـ عزّوجلّ ـ: «اليوم اكملت». يقول الله ـ عزوجل ـ: لااُنزل عليكم بعد هذه الفريضة فريضة، قد أكملت لكم هذه الفرائض(4)؛ فرايض اندك اندك و به تدريج نازل مى شد [، يعنى] يك فريضه نازل مى شد، سپس فريضه اى ديگر و «ولايت» آخرين فريضه بود و آن گاه خداوند آيه «امروز دين شما را...» فرو فرستاد [و اين بدان معناست كه خداوند مى فرمايد:] پس از اين فريضه، ديگر فريضه اى بر شما نازل نخواهم كرد و فرايض را بر شما تمام كردم.
بر اساس آنچه بيان شد، خداى منان احكام و واجبات را يكى پس از ديگرى فرو فرستاد و آن ها را با «ولايت» به پايان رساند و آن گاه آيه «اكمال دين» از سوى حضرتش نازل شد تا همگان بدانند، پس از «ولايت» فريضه اى نخواهد رسيد.
زمانى كه حضرت محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله وسلم) به فرمان خدا، اميرالمؤمنين(عليه السلام) را به جانشينى خويش منصوب نمود، مردم به معناى اين آيه پى بردند كه مى فرمايد:
يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الاَْمْرِ مِنكُمْ...(5)؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [نيز] اطاعت كنيد.
ديگر همگان مى دانستند كه در نبود پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى بايست از اميرالمؤمنين(عليه السلام) به عنوان جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پيروى كنند و اين، آخرين حكم و فريضه اى است كه خداوند بر پيامبرش فرو فرستاده است.
2. تماميت نعمت
نكته در خور توجه آيه «اكمال دين» اين است كه خداى متعال اتمام نعمت بر خلق را با موضوع «ولايت» از پيوندى تنگاتنگ برخوردار فرموده و به ديگر بيان، همان طور كه كمال يافتگى دين در گرو ولايت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)و خاندان پاك اوست، چنين ولايتى مسلمانان را از تماميت نعمت ها برخوردار مى كند.
البته نعمت مورد نظر آيه كريمه، تمام گونه هاى ظاهرى و باطنى آن را در بر مى گيرد، مانند: عدالت، مساوات، همبستگى، برادرى، اخلاق، دانش، آرامش روحى و آزادى و... و خلاصه اين كه تمام گونه هاى نعمتها را شامل مى شود. از همين رو، نظريه آنان كه مى كوشند نعمت مورد اشاره قرآن را تنها به «شريعت» و نعمت هاى معنوى تفسير كنند، قابل تأمل و نظر است، چه اين كه آيه مورد نظر، به اصل نعمت نپرداخته، بلكه صريح آيه، اتمام نعمت را بيان مى كند كه شامل تمام گونه هاى نعمت است. نه تنها در اين آيه، كه هر جايى از قرآن كريم سخن از اتمام نعمت به ميان آمده، مراد تمام نعمت هايى است كه انسان در اين جهان از آن برخوردار مى شود(6).
اين تفصيل، رابطه مستقيم و تنگاتنگ ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام)و برخوردارى از نعمت هاى مشروع مادى را روشن مى كند، چرا كه ولايت محورىِ علوى، از اركان اساسى و مهم رسيدن به جامعه مبتنى بر آزادى، عدالت و ارزش ها و فضايل اخلاقى و انسانى مى باشد.
از همين رو مى بايست به آخرين رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در روز غدير خم تن دهيم و در عمل ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) را بپذيريم.
به ديگر سخن، پذيرفتن ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) با تمام لوازم آن، كه خداوند در غدير خم آن را بر مسلمانان واجب گرداند، اثر تكوينى داشته، مردم را از خيرات و بركات بى شمار آسمان و زمين بهره مند مى كند. خداى متعال درباره تأثيرپذيرى از فرمان حضرتش مى فرمايد:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا التَّوْرَاةَ وَالاِْنجِيلَ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْهِم مِّن رَّبِّهِمْ لاََكَلُوا مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِم...(7)؛ و اگر آنان به تورات و انجيل و آن چه از جانب پروردگارشان به سوى شان نازل شده است، عمل مى كردند، قطعاً از بالاى سرشان [بركات آسمانى] و از زير پاهاى شان [بركات زمينى] برخوردار مى شدند.
3. يگانه راه الهى
اگر كسى بر آن شود تا غدير را در يك جمله معرفى كند، مى تواند بگويد: غدير پيمانه و ظرفى است كه تمام فداكارى هاى رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) در آن گرد آمده، گنجينه تمام احكام و آدابى است كه خداى متعال بر پيامبر خويش فرو فرستاده است. اين حقيقت و بُعد پيوند ناگسستنى بعثت و خاتميت با غدير، در اين آيه از قرآن تبلور يافته كه مى فرمايد:
يَـأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ...(8)؛ اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرسانده اى.
توصيف ديگر غدير اين است كه بوستان تمام فضايل، اخلاق، والايى ها، و خوبى هاست. بلكه غدير عين والايى هاست و تحولات مدنى و فرهنگى و معنوى، وام دار غدير هستند، چرا كه مهم ترين عامل ماندگارى كيان دين و ملت اسلام است و منكر غديرِ با اين ويژگى ها، در حقيقت منكر تمام ارزش هاى والاى اسلامى است. غدير، مدرسه و فرهنگ اميرالمؤمنين(عليه السلام) است كه مى تواند تمام بشريت را قرين سعادت و شادكامى گرداند.
صاحب مدرسه غدير، يعنى اميرالمؤمنين(عليه السلام) در عظمت و منزلت، در مرتبه پس از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است، چه اين كه وى چنان منزلت والايى دارد كه هيچ كس را ياراى همسنگى با او نيست. از همين رو امام صادق(عليه السلام) درباره «حكم بن عتيبه» كه مى خواست از غير طريق على(عليه السلام) به مراتب خداشناسى دست يابد، فرمود:
... فَلْيُشَرِّقْ وَلْيُغَرِّبْ، اَما وَاللهِ لايُصيبُ الْعِلْمَ إِلا مِنْ اَهْلِ بَيْت نَزَلَ عَلَيْهِمْ جَبْرَئيلُ(9)؛ برود و شرق و غرب را در نوردد. آگاه باشيد كه ـ به خدا سوگند ـ [هر كجا كه رود] به علم [واقعى] دست نخواهد يافت، مگر از محضر كسانى كه جبرئيل بر آنان نازل شده است.
حق نيز همين است كه روى برتافتن از مدرسه و فرهنگ پيامبر و اهل بيتش(عليهم السلام)، دليل روشن و خدشه ناپذير تيره روزى و سيه بختى است. و دانش، هر مرتبه و جايگاهى داشته باشد، اگر از خاستگاهى جز خاندان رسالت به دست آيد ارج و ارزش نخواهد داشت، زيرا چنين دانشى از ارزش هاى اخلاقى و معنوى تهى و از روح شريعت به دور است. همچنين هر مسيرى كه به غدير نرسد، عليه دين است و هرچه بر ضد و مخالف دين باشد، مخالف خدا و رسول و خاندان پاك اوست، چرا كه تمام ارزش ها و والايى هاى اخلاقى در غدير نهفته است و از آن جوشش مى گيرد.
4. نماد ارزش ها
گاهى اين پرسش پيش مى آيد كه احياى غدير در ملكوت الهى و نزد افلاكيان به چه صورتى انجام مى گيرد؟
در پاسخ مى گوييم: واقعيت اين است كه خِرد، از درك ژرفاى اين مباحث ناتوان است و فهم همگان ـ جز معصومين(عليهم السلام) ـ در شناخت عظمت غدير در آسمان و نزد افلاكيان، قاصر است. و درك و شناخت آنچه از پيشوايان معصوم(عليهم السلام) درباره عظمت غدير به ما رسيده است و شناخت اين كه بزرگداشت غدير، در حقيقت بزرگداشت عدالت، مديريت صحيح در امور معيشت و تأمين امنيت مردم و وانهادن ستمگرى، اجحاف و تبعيض است، خود مرتبه اى از شناخت غدير است و همين ما را بسنده است.
زمانى كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) به مقتضاى [فرمان خدا در] غدير و جز آن حاكم باشد، بدين معناست كه همگان [بدون تبعيض طبقاتى و موقعيت هاى اجتماعى] در امنيت و آرامش به سر خواهند برد و گرسنه، نيازمند، گمراهى و انحراف وجود نخواهد داشت و فرودست ترين مردم در محضر عدالت، با فرادست ترين افراد، حتى حاكمان، يكسان خواهد بود و اگر در حال حاضر در جايى آسايش و نعمت هاى نسبى ديده شود، بى ترديد در برابر اقيانوس موهبت هاى اميرالمؤمنين(عليه السلام) بسان قطره اى بيش نيست.
مسلّم اين كه خط روشن و صحيح و صراط مستقيم الهى در ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) امتداد يافته است تا از اين طريق فضايل و والايى ها بر جامعه حاكميت يابد. لذا روز غدير در حقيقت، روح و جوهر تمام روزهاى مقدس و الهى است. از اين رو بزرگ داشتن و زنده نگاه داشتن غدير، احياى عيد فطر، عيد قربان، روز جمعه و تمام عيدهاست، چه اين كه پايندگىِ عدالت، انصاف و تمام ارزش هايى كه سبب آفرينش و ارسال پيامبران از سوى خدا بوده، در غدير خلاصه مى شود.

:: مفهوم عيدهاى دينى

روزها و مناسبت ها هر چند بزرگ و دعا و اعمال خاصى در آن وارد شده باشد، زمانى عيد خواهند بود كه از سوى شرع اقدس به چنين صفتى خوانده شوند. به عنوان مثال روزهاى بزرگى در اسلام وجود دارد، مانند: روز شريف مبعث، روز تولد حضرت رسول گرامى اسلام و مواليد ديگر معصومان(عليهم السلام)، روز عرفه و جز آن، ولى هيچ يك از اين روزها از سوى شرع، عيد خوانده نشده است. همچنين رواياتى در باب استحباب برخى اعمال و ادعيه در روز نوروز آمده است، اما در حد مراسم دينى است و در هيچ روايتى از اين روز به عيد ياد نشده است.
از ميان اين روزها و مناسبت ها، روز غدير در زبان روايات بسان عيد فطر و عيد قربان و روز جمعه عيد خوانده شده است، و بلكه با صيغه تفضيلى، مانند: «أفضل الأعياد(10)؛ برترين عيدها» و «عيدالله الأكبر(11)؛ عيد بزرگ تر خداوند». درباره عظمت اين روز روايت شده است كه امام صادق(عليه السلام) به يكى از اصحاب خود فرمود:
لعلّك ترى أن الله ـ عزَّوجلَّ ـ خلق يوماً أعظم حرمةً منه؟ لا والله لاوالله(12)؛ شايد بپندارى كه خداى ـ عزوجل ـ روزى بزرگ تر از آن (روز غدير) آفريده باشد؟ نه به خدا، نه به خدا [چنين نيست].
از اين بيان ها روشن مى شود كه روز غدير همسنگ روز دحْوُالارض، نيمه ماه رجب، نوروز و امثال آن نيست، بلكه به مراتب از اين روزها با عظمت تر و ارجمندتر است. البته مرحوم محدث قمى(قدس سره) درباره روز عرفه آورده است: و آن روز (عرفه) از اعياد بسيار بزرگ است، هرچند عيد خوانده نشده است(13).
توجه به اين نكته ضرورى است و آن اين كه بعيد است سخن مرحوم محدث قمى اجتهاد خود او باشد، چرا كه شيوه و روش او چنين نيست و احتمال مى رود كه عيد بودن عرفه را از پيشينان گرفته باشد و اگر تنها در يك روايت از عرفه به عنوان عيد ياد شده باشد، از باب تسامح مى توان آن را عيد خواند، زيرا ـ بنا بر مشهور ـ مواردى از اين دست نياز به سند ندارد، اما اگر روايتى درباره آن نيامده باشد، نمى توان آن را عيد خواند.
به ديگر سخن، ملاك در نام ها و حقايق شرعى، فقط وجود ادله شرعى است و از همين رو در صورتى مى توان روزى را عيد اسلامى خواند كه اين نام گذارى ريشه در قرآن كريم يا سنّت مطهر داشته باشد. بر اين اساس براى عيد خواندن عرفه بايد دليل شرعى داشته باشيم و در غير اين صورت براى عيد خواندن اين روز ـ هر چند روزى ارجمند و با عظمت است ـ وجهى نمى يابيم.
درباره نوروز نيز همين امر صادق است، چه اين كه در روايات از آن به عنوان عيد ياد نشده است. البته روايات متضادى درباره نوروز وجود دارد. مرحوم علامه مجلسى پس از كندوكاو در روايات نوروز، روايات مؤيد نوروز را ترجيح داده و علماى پس از وى نيز از او پيروى كرده اند، اما علامه در بحارالانوار پرسشى را مطرح كرده است بدين بيان كه: از كجا بدانيم نوروزى كه اعمال مستحبى مانند: نماز مخصوص، روزه و غسل براى آن روايت شده، همين نوروز معروف باشد (كه با آغاز بهار و تحويل شمس به برج حمل فرا مى رسد)؟ وانگهى پادشاهان آل بويه، حمدانيان و ديگر شاهان كه اين روز را جشن مى گرفتند، بر معين بودن آن روز اتفاق نظر نداشتند. مثلا نوروز معتضدى (نسبت به المعتضد يكى از حاكمان عباسى كه احمد بن طلحه نام داشت و به المعتضد بالله ملقب بود)، نوروز جلالى و نوروز سلطانى از ديگر موارد نوروز است(14).
درباره نوروز، اقوال متعددى است كه آن را پنج يا شش روز خوانده اند، اما در تعيين قطعى آن، همصدايى وجود ندارد، چرا كه چندين بار، نوروز جابه جا شده است. كه در سده هاى اخير اولين روز بهار نوروز اعلام شد.
لذا بسيارى از فقيهان در مبحث احكام نماز و روزه نوروز، درباره نوروز و تعيين دقيق آن تحقيقاتى كرده اند و شمارى نيز از تحقيق در اين زمينه صرف نظر كردند.
يادآورى مى شود كه در صورت شك در منحصر كردن نوروز، نمى توان به «اصلِ عدم نقل» (عدم تغيير زمان آن) تمسك جست، بر خلاف غدير كه مى توان اصل عدم نقل را در مورد آن حاكم دانست و از آغاز، روز هجدهم ذى حجه را روز غدير خوانده اند، در حالى كه نوروز اين گونه نيست، چرا كه جابه جايى آن در سده هاى گذشته قطعى است و ديگر جايى براى اصل يادشده باقى نمى ماند.
مرحوم مجلسى(رحمه الله) در پژوهش خود اين احتمال را مطرح كرده است كه نوروز، با روز عيد غدير (هجدهم ماه ذى حجه) مطابق باشد؛ زيرا در روايت آمده است: هجدهم ماه ذى حجه سال دهم هجرى قمرى (روزى كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)اميرالمؤمنين(عليه السلام) را به جانشينى خويش منصوب نمود) با نوروز همزمان بوده است. بنابراين، محاسبه نوروز اسلامى ]كه براى آن اعمال و ادعيه خاص لحاظ شده[ با ماه هاى شمسى مجوزى ندارد(15).
به هر حال، منظور از بيان اين مطالب اين است كه بدانيم نصوص دينى، نوروز را عيد نخوانده است، در حالى كه از غدير به عنوان عيد نام برده، بلكه آن را «بزرگ ترين عيدها» خوانده است(16).

:: بزرگترين عيد خدا


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 13:30 ] [ بهزاد ]

استاد حسيني قزويني

موضوع بحث، جديدترين روش تبليغي وهابيت است.

در رابطه با بحث وهابيت، اگر بخواهم در يك جمله عرض كنم، با توجه به امكانات مالي و نيرويي كه امروز در اختيارات وهابيت است، از يك پيچيدگي ويژه‌اي برخوردارند كه شايد قوي‌ترين مراكز فرهنگي، حتي مسيحيت هم مانند اينها، يكّه‌تاز ميدان نيستند.

حدود 4 سال قبل كه به مكه مكرمه مشرف شدم، از مركز فرهنگي وهابيت، رابطة العالم الإسلامية كه عزيزاني كه وارد مكه مي‌شوند، از مدينه منوره، در همان ابتداء، يك كاخ سفيدي درست كرده‌اند كه تابلوي رابطة العالم الإسلامية را روي آن نصب كرده‌اند و من حدود 7 ساعت از اين مركز ديدن كردم و بخش‌هاي مختلف اين مركز را از نزديك ديدم و با روش‌هاي تبليغي اينها و بروشورها و نشريات و كتاب‌هايي كه چاپ كرده بودند را از نزديك ديدم. خلاصه اينكه مركز رابطة العالم الإسلامية، مانند دفتر تبليغات اسلامي و سازمان تبليغات اسلامي ما است؛ با اين تفاوت كه اينها مركز فرهنگي هستند، ولي در سازمان ملل متحد، عضو مراقب دارند و در سازمان يونسكو و يونيسف، عضو رسمي دارند. يكي از مسئولين اينها مي‌گفت: «هيچ كشوري نيست كه ما در آنجا، دفتر و نمايندگي نداشته باشيم».حوزه فعاليت‌شان، از كارهاي فرهنگي تا رسيدگي به ايتام و مستمندان و تأسيس بيمارستان و كمك دارويي به بيماران و غيره است.

عزيزان همه مي‌دانند كه روش تبليغي امروز با دوران‌هاي گذشته، تفاوت زيادي دارد. در گذشته كه چاپ اختراع شد، براي انتقال فرهنگ از نقطه‌اي به نقطه ديگر و از نسلي به نسل ديگر، از نشريه، روزنامه و كتاب استفاده مي‌شد. ولي امروز، با توجه به امكانات مدرني مانند فضاي سايبري و اينترنت و ماهواره و پيام كوتاه كه در اختيار بشر قرار گرفته است، مخالفين و دشمنان ما، حداكثر استفاده را از اين ظرفيت‌هاي موجود انجام مي‌دهند.

 

آمار تبليغي وهابيت

در آمارهاي موجود، در سايت www.isl.org.uk اعلام شده است كه 40 هزار سايت وهابي، به صورت شبانه‌روز، مشغول فعاليت عليه شيعه است. كافي است كه شما مراجعه كنيد به سايت فيصل نور : www.fnoor.com كه توسط يكي از وهابيون عربستان سعودي اداره مي‌شود و مشهور است كه پشتيباني مالي آن را، آقاي امير نايف، وليعهد فعلي عربستان سعودي بر عهده دارد. در اين سايت، بيش از 40 هزار عنوان كتاب و مقاله ضد شيعي وجود دارد و مي‌شود گفت كه اين سايت، مادربزرگ تمام سايت‌هاي وهابي است و كمتر سايت وهابي است كه با اين سايت، لينك نشده باشد يا مطالب علمي را از اينجا تغذيه نكند. هم‌چنين سايت‌هاي فارسي مانند سني نيوز و سني آنلاين و اسلام تكست كه سايت‌هاي فارسي است و عمدتا مطالب تند ضد شيعي و فحاشي و اهانت را به صورت گسترده، عليه شيعه منتشر مي‌كنند.

در خبرهايي كه در هفته گذشته در سايت‌هاي خبري آمد، گفته شد كه يكي از پژوهشگران كانادايي اعلام كرد: «از هر 2 سايت اسلامي، يكي سايت متعلق به وهابي‌ها است». حتي اينها در حال پشت سر گذاشتن حوزه فرهنگي إخوان المسلمين هستند.

من در مسافرتي كه قبل از عيد به كشورهاي آلمان و هلند داشتم و فرصت خوبي بود براي استفاده از سايت‌هاي اينترنتي و دوستان خوبي هم در آنجا به ما كمك مي‌كردند، يكي از چيزهايي كه در فضاي سايبري و اينترنتي برايم خيلي عجيب بود، در رابطه با حضرت مهدي (أرواحنا لتراب مقدمه الفداء) به عنوان موعود، يك و نيم ميليون صفحه مطلب در اينترنت وجود دارد، ولي در رابطه با اين‌كه مسيح، موعود است و مصلح كل و منجي، 18 ميليون صفحه مطلب در اينترنت وجود دارد. شايد اين آمار، به ظاهر ساده باشد، ولي اگر مقداري دقت كنيم، مي‌بينيم كه اينها از اين امكانات امروز، چقدر استفاده مي‌كنند و ما چقدر استفاده مي‌كنيم.

اين مطالب را مي‌توانيد در سايت دانشگاه امير كبير مشاهده كنيد.

 

فعاليت در شبكه‌هاي ماهواره‌اي

در حال حاضر، از 1800 شبكه ماهواره‌اي كه در منطقه، فعال هستند، حدود 300 شبكه ماهواره‌اي، فقط عليه أهل بيت (عليهم السلام) برنامه‌ريزي و برنامه‌سازي مي‌كنند.

شايد شنيدن اينها، ساده باشد و آمار گفتن و آمار دادن و آمار شنيدن، سهل باشد، ولي شما ببينيد كه آنها از نظر مسائل تبليغي و فرهنگي در چه نقطه‌اي هستند و ما در چه نقطه‌اي هستيم؟ نهايت كاري كه اتحاديه تلويزيون‌هاي اسلامي توانسته است انجام بدهد، اين بود كه حدود 2 هفته قبل همايشي در تهران داشتند و توانستند 182 راديو و تلويزيون محلي را جمع كنند.

در بعضي از ماهواره‌ها، به هواي دفاع از ولايت و تشيع، به فحاشي عليه أهل سنت و جسارت به مقدسات أهل سنت هجوم آورده‌اند كه نتيجه‌اش، جز فتنه، چيز ديگري نبوده است. با اين‌كه همه شنيديم كه در كنگره آمريكا، سال 2009 ميلادي را رسما به عنوان سال اختلاف شيعه و سني اعلام كردند و براي اين، بودجه‌هاي ويژه‌اي اختصاص دادند. ما فراموش نكرده‌ايم كه در آغاز إشغال كشور عراق، در تمام روزنامه‌ها منتشر شد و اگر اشتباه نكنم، در تاريخ 20 يا 19 اسفند 1384 در روزنامه كيهان نوشته بود: «نظاميان آمريكايي در عراق، يك جوان سيد و معمم نوراني را دستگير كرده بودند كه او، همان مهدي موعود است و مدت‌ها او را در زندان شكنجه مي‌كردند تا اعتراف كند او مهدي است». بعد از آن‌كه متوجه شدند پدر و مادر آن مهدي موعود، اين‌چنين ويژگي‌هايي دارد و پدر و مادر اين شخص هم كسي ديگر هستند، نا اميد شدند و از او تعهد گرفتند كه اگر محل إختفاء مهدي موعود را پيدا كرد، به نظاميان آمريكايي گزارش بدهد. هم‌چنين رئيس جمهور سابق آمريكا، آقاي ‌بوش، يك هيئت علمي، متشكل از مسلمانان و مسيحيان و نظريه‌پردازان كاخ سفيد را معين كرد تا تحقيقي درباره حضرت مهدي (أرواحنا لتراب مقدمه الفداء) بكنند و نتيجه تحقيق را به ايشان گزارش كنند. اين بيانيه در رسانه‌هاي داخلي هم منتشر شد، ولي اين‌كه نتيجه‌اش چه شد، خبري نشد؟

در 17 ماه رمضان امسال، يك طلبه جاهل و نادان در لندن، جشن وفات عايشه را برگزار كرد و حرف‌هاي تند و نادرست و خلاف شرع را مطرح كرد و حتي كار به جايي رسيد كه مراجع عظام تقليد و مقام معظم رهبري موضع گرفتند و بيش از 90 نفر از علماء بزرگ شيعه در عربستان سعودي، در منطقه شرقيه و ائمه جمعه و جماعات و رؤساي حوزه‌هاي علميه محكوم كردند و همين محكوميت‌ها، در روزنامه رسمي عربستان سعودي به نام الرياض چاپ شد. در تحريك اين‌گونه افراد كه زمينه فتنه دارند، بعيد نيست كه وهابي‌ها سرمايه‌گذاري كرده باشند و اين‌گونه افراد را شناسائي بكنند و بودجه و امكانات در اختيار آنها قرار بدهند تا حرفي بزنند و جهان اسلام را بر هم بزنند. بعد از ماه رمضان هم به بهانه اهانت به أم المؤمنين عايشه، حدود 19 شبكه ماهواره‌اي وهابيت، به صورت يكنواخت و همزمان، عليه شيعه برنامه داشتند. أخيراً هم برخي از شبكه‌هاي وهابيت، مانند شبكه وصال و شبكه صفا كه براي خود من هم ديدن يك دقيقه از برنامه‌هاي‌شان، قابل تحمل نبود، نسبت به مراجع عظام تقليد، ركيك‌ترين و وقيح‌ترين عبارات را كه حتي أراذل و أوباش هم به كار نمي‌برند، به كار مي‌بردند و نسبت به ائمه (عليهم السلام) جسارت‌هاي وقيحانه و نسبت به حرم مطهر ائمه (عليهم السلام)، اهانت‌ها و جسارت‌هاي وقيحي انجام مي‌شد. به قول يكي از آقايان: «بي‌حيائي هم حدّي دارد، ولي اين آقايان، بي‌حيائي را از حدّ گذراندند»؛ مخصوصا در ماه مبارك رمضان امسال، شبكه‌هاي المستقلة، حافظ، صفا، ناس، الرحمة، الحكمة، الخليجية و الصحة، بي‌حيائي را از حدّ گذراندند. البته اينها يك توطئه‌اي است و ما از پشت پرده آن خبر نداريم و چون اين شبكه‌ها در كشور مصر و از طريق نايل ست پخش مي‌شد، در هفته گذشته، دولت مصر از پخش اين شبكه‌ها جلوگيري كرد؛ از جمله اين شبكه‌ها، شبكه صفا و شبكه وصال بود كه در ميان اين شبكه‌ها، در بي‌حيائي، يك سر و گردن بيشتر از بقيه بودند.

عربستان سعودي اعلام كرد كه در أيام حج امسال، يك شبكه راديويي را به 8 زبان زنده دنيا راه اندازي مي‌كند تا حجاج بيت ا... الحرام بتوانند از اين راديو، حدأكثر استفاده معارفي را داشته باشند.

نكته جالبي كه در بعضي از سايت‌هاي خبري آمد، اين است كه اينها رسما إعلام كردند: «شبكه‌هاي ماهواره‌اي شيعه، خطرناك‌تر از بمب هسته‌اي و بمب أتمي است». چون اينها مي‌دانند كه شبكه‌هايي مانند شبكه الكوثر كه شخصيت‌هايي مانند آيت ا... كوراني يا سيد كمال حيدري در آنجا صحبت مي‌كنند يا در شبكه أهل البيت و هم‌چنين شبكه ولايت، اين صحبت‌ها مانند بمب أتم منفجر مي‌شود و أفكار جوانان وهابي را بيدار مي‌كند.

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوم آذر 1389 ] [ 9:57 ] [ بهزاد ]

به دنبال اظهارات ابراهیمی مسؤل امور مساجد در خصوص ممنوعیت سینه زدن بدون لباس در مساجد کشور مرجع تقلید شیعیان ایت الله سیدمحمد صادق روحانی در پاسخ به استفتایی مخالفت خود را با اینگونه اظهارات اعلام نمودند . متن این استفتاء به شرح زیر است : به گزارش «شیعه نیوز» به دنبال اظهارات ابراهیمی مسؤل امور مساجد در خصوص ممنوعیت سینه زدن بدون لباس در مساجد کشور مرجع تقلید شیعیان ایت الله سید محمد صادق روحانی در پاسخ به استفتایی مخالفت خود را با اینگونه اظهارات اعلام نمودند . متن این استفتاء به شرح زیر است :

سوال: به استحضار  آیت الله روحانی می رساند که اخیرا طی بخشنامه ای از سوی مرکز رسیدگی به امور مساجد آمده است که برهنگی عزاداران حسینی در مساجد ممنوع است. نظر حضرتعالی در مورد این قبیل دستورات چیست؟

 آیت الله العظمي سید محمد صادق روحانی در پاسخ به این سوال مرقوم فرمودند که :


باسمه جلت اسمائه؛ در جواب این سوال  لازم است که  اول به  چند مطلب اشاره کرده و بعد نظرم را در این مورد بیان کنم :
1) اسلام قائم شد به انقلاب پیامبر اسلام (ص) و استمرار آن با قیام و ثوره امام حسین(ع) بود و استمرار این قیام با شعائر حسینیه است که شیعه مقید به اقامه آن می باشد و هر کجا و هر زمان که این شعائر اقامه شد اسلام رونق پیدا کرد و لذا استعمار که از گسترش اسلام و شیعه ناراحت بود از اول امر با اقامه این شعائر مخالفت می کرد.
2) هر جا ائمه طاهرین(ص) درباره عزاداری برای شهداء و مردگان دستوراتی داده اند همانجا نحوه عزاداری برای امام حسین(ع) را استثناء کرده اند. مثلا امام صادق(ع) می فرمایند: چاک زدن پیراهن و خراشیدن صورت و خون جاری شدن در مصائب همه منهی عنه (نهي شده ) است ولی بر امام حسین (ع) این کارها و حتی سیلی به صورت زدن مطلوب است، تا آنجا که حضرت حجت (ارواح من سواه فداه) می فرمایند: من بر امام حسین گریه می کنم اگر اشکم خشک شد خون گریه می کنم و نظیر این از امام سجاد(ع) منقول است.
3) پیغمبر(ص) فرموده اند همه احکام و قوانین را من بیان کردم و برای عمل به آنها بر تمام افراد است رجوع کنند به قرآن و روایات و به غیر آنها رجوع نشود و این احکام تا روز قیامت پابرجا است و نمی شود به چیز دیگر و کلام دیگر در عمل و عقیده رجوع نمود.
4) در اعمال دینی و فردی همه مسلمانان غیر مجتهد موظفند به تقلید از اعلم علماء.  

بعد از این مقدمات باید گفت که برای عزاداری حضرت سیدالشهداء(ع) روایات بسیار زیادی وارد شده است که لخت شدن مردان در مساجد و سینه زدن از بهترین مصادیق آن است، البته از آنجا که نگاه به بدن نامحرم جایز نیست لذا هنگام برگزاری اینگونه مجالس نباید بانوان حضور داشته باشند. حال باید گفت که آیا واقعا سزاوار است مرکز رسیدگی به امور مساجد آن طور که نقل شده است دستور بدهند که مردها کلا نباید اینچنین عزاداری کنند، این حرف یعنی مردم برخلاف سیره متشرعه که از علماء گرفته شده است عمل نمایند. من به این آقایان توصیه می کنم که این خطا را هر چه زودتر اصلاح کنند و از سایر مراجع تقلید هم می خواهم که در مقابل این قبیل بخشنامه ها سکوت نکنند. عزاداری برای حضرت سیدالشهداء از بهترین اعمال است که در طول تاریخ، توسط شیعیان و دوستداران آن حضرت به بهترین نحو اقامه شده است و نیازی هم به صدور بخشنامه ندارد.

انتقاد شدید حاج منصور درباره بخشنامه امور مساجد

سعید حدادیان: حکم شرعی را حکومتی نکنید !

ممنوعیت قمه زنی و سینه زنی بدون لباس در مساجد

[ شنبه بیست و نهم آبان 1389 ] [ 12:3 ] [ بهزاد ]

بسم الله الرّحمن الرّحيم
الحمد لله رب العالمين وصلى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على أعدائهم أجمعين

:: غدير پاينده

پس از گذشت چهارده قرن و اندى اينك دگربار جرعه نوش غدير علوى هستيم; روزى كه براى هميشه تاريخ، شاهد بر مظلوميت امامت و ولايت بوده و هست و خواهد بود. حاجيان در راه بازگشت از خانه خدا به فرمان حضرت ختمى مرتبت، محمد بن عبدالله(صلى الله عليه وآله وسلم)در غدير خم گرد آمدند. آن رسول هدايت از جانب پروردگار فرمان يافته بود تا آخرين رسالت خود را به انجام برساند و با معرفى جانشين خويش، خط رسالت را به رشته امامت و ولايت پيوند زند تا وظيفه رسالت را به خوبى ادا كرده باشد.
آن گاه تمام حاجيانى كه غدير را ترك كرده بودند، فرا خوانده شدند و چون باقيمانده حاجيان از راه رسيدند، به فرمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از جهاز اشتران منبرى فراهم آمد و آن حضرت بر فراز آن قرار گرفت... و دست على(عليه السلام) را بالا برد و فرمود:
من كنت مولاه فعلي مولاه. اللّهم وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله(2); هر كس من مولاى او هستم، اين على مولاى اوست. بار الها، دوستان او را دوست بدار، دشمنان او را دشمن دار، يارى كنندگان او را يارى كن و آنان كه او را تنها واگذارند، تنهاى شان گذار.
سپس آيه « اكمال دين »(3) را براى حاضران تلاوت فرمود و حاجيان راه شهرها و خانه هاى خود را در پيش گرفتند تا آخرين پيام آسمانى و جانشينى على(عليه السلام) را به كسان خود برسانند.
جامعه بشرى از آغاز پيدايش از وجود پيامبر و واسطه وحى الهى برخوردار بوده و مى بايست اين روند تا واپسين دم حيات اين خاكدان ادامه يابد و هيچ گاه نبايد زمين از حجت خدا تهى باشد. از همين رو بايد براى پيامبر اسلام جانشينى تعيين مى شد تا پس از خاتميت رسالت، امام و ولى، راه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را ادامه داده و اهداف ناتمام مانده او را به بهترين وجه محقق سازد. پرروشن است فردى مى تواند جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) باشد كه از هر نظر با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) همراه و همفكر بوده و در عصمت و پاكدامنى تجسم عينى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) باشد.
حال اين سؤال پيش مى آيد كه: انتخاب جانشين شايسته در اختيار انسان هاست يا همان سان كه خدا پيامبران را به رسالت برمى گزيند، جانشين او را نيز خود انتخاب مى كند؟ كه پاسخ صحيح، مورد دوّم است.
در طول عمر رسالت پيامبران، جانشينى مناسب و پاكدامن براى رسولان الهى معيّن شده است تا در نبود رسولان، جانشينان آنها به انجام وظيفه بپردازند. پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)نيز از اين قاعده مستثنا نبودند و ناچار بايد با تعيين و فرمان الهى جانشين خود را براى سامان دادن به جامعه نوپاى اسلامى و گستراندن عدل و ظلم ستيزى در جامعه آن روز معيّن كند و چنين كرد.

 

:: جامعه جاهلى

دوران جاهلى پيش از مبعوث شدن حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) به پيامبرى، آكنده از جنگ، خونريزى، غارت و... بود. انسان ها بر اساس موقعيت اجتماعى، اقتصادى و روابط قبيله اى به تناسب، از احترام خاصى برخوردار بودند. زنان به صورت كالا در ميان آنان دست به دست مى گشتند و دختركان تنها به جرم دختر بودن، زنده به گور مى شدند. يك نزاع كوچك گاهى جنگى خردكننده شصت ساله در پى داشت و جان هزاران انسان را مى گرفت. طبقه ضعيف جامعه، اسير بيگارى طبقه برتر بود و هيچ حقى نداشت. نژاد، شمار افراد، موقعيت قبيله و نيز ثروت، وسيله تفاخر مردم دوران جاهلى بود و انسان هاى بى گناه به سبب نادانى و خودخواهى فرادستان، به پاى بت ها قربانى مى شدند تا خدايگان آنها خشنود شوند; خدايگانى كه از سنگ، چوب، خرما و گاهى نيز از طلا و نقره به دست همان جماعت جاهل ساخته مى شدند؟

:: پيامبر خاتم

از درون چنين تاريك خانه اى، انسانى كامل به پيامبرى مبعوث شد تا ديو پليد ستم، تجاوز به حقوق افراد، سفاكى و... را از جامعه براند و آن را با زيور اسلام، دين آسان گير و آسمانى بيارايد. او كه در ميان مردمش به « امين » شهره بود و جز خوبى از او نديده بودند و او را هماره راه گشاى خويش مى دانستند، با آشكار كردن دعوت به يكتاپرستى، آماج آزار همان مردم قرار گرفت و ديوانه، جادوگر، دروغ پرداز و... خوانده شد. سنگ كين اش مى زدند، خاكستر بر سر مباركش مى افشاندند و...، امّا با تمام اين احوال صبورى ورزيد، چرا كه خدايش او را « داراى خُلق والا »(4) خوانده بوده. آن بزرگوار طى 23 سال فعاليت، جامعه اى پديد آورد كه همان دشمنان ديروز اكنون چون برادر در كنار يكديگر با صفا مى زيستند و حكومتى تأسيس نمود كه مانندى نداشت، امّا بودند كسانى كه همچنان بر رسوم جاهلى پاىورزى مى كردند و هر زمان كه فرصتى دست مى داد جوهر ناپاك خود را بروز مى دادند. همين افراد براى از ميان برداشتن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و نابودى دين نوپاى اسلام مذبوحانه تا كشتن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)پيش رفتند، ولى اراده حضرت حق، بر آن تعلق گرفته بود وسرانجام اسلام پابرجا شد و همه دنيا را با وجود خود نورانى و كام مردم حقيقت جو را شيرين كرد.

:: مصادره غدير


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و نهم آبان 1389 ] [ 10:19 ] [ بهزاد ]

كلام مرحوم ميرزا جواد تبريزي (اعلي الله مقامه الشريف) در برخورد با برخي شبهات

چندين سال قبل كه شخص بيروتي ( سيد محمد حسين فضل الله ) به خاطر وحدت بين شيعه و سني و شهرت طلبي مصالحه اي را با اهل سنت كرد و تشكيكاتي را در خصوص شهادت حضرت زهرا (سلام الله عليها)به راه انداخته اند مرحوم آيت الله العظمي تبريزي در يك اقدام شجاعانه چنين پاسخ دادند. ايشان بعد ازدرس فقه فرمودند:

بايد در موضوعي صحبت كنم كه امروزه مورد ابتلاءاست بعضي گمان ميكنند و بعضي هم تعمد دارند كه اين تصور را ايجاد كنند كه همراهي و مماشات با اهل سنت به معناي دست برداشتن از اعتقادات شيعه است و از اين رو برخي جاهلانه و بعضي عامدانه و با قصد تحريف عقايد شيعه و گمراه كردن ديگران دست به كار شدند. اين اعتقادات عقايدي است كه اصحاب ائمه (عليهم السلام) متحمل زحماتي شدند و نيز علماي بزرگ سختي هاي زيادي را در طول زمان براي حفظ اين اعتقادات تحمل كردند اين عقايد اساس تشيع است و اين گونه افراد منحرف ، درصدد انحراف جوانان هستند كه در مورد حقايق مسائل ديني و تاريخ اسلام جستجويي نكرده اند و اطلاعي ندارند و از مباني و پايه ها يي كه اين مطالب و عقايد حقه بر آنها استوار است نيز شناختي ندارند.

اين گمراه كنندگان سخناني را مي گويند كه جوانان بي اطلاع آن را بپذيرند. به جاي اينكه حقايقي را بيان كنند تا جوانان آنها را ياد بگيرند القاي شبهه مي كنند!!!

روش مذهب شيعه بر پايه بيان حقايق استوار بوده است و در هر فرصت مناسبي با زبان نرم و با بهترين روش انجام شده است قضيه تشيع و آنچه را شيعه مي گويد كاملاً واضح است. رسول خدا (صلي الله عليه و سلم)( به اتفاق شيعه و سني )فرمودند:

اني تارك فيكم ثقلين كتاب الله و عترتي لن يفترقا حتي يردا علي الحوض

 

شادي روح اين بزرگ مرد عرصه علم و فقاهت صلوات

[ پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 ] [ 13:11 ] [ بهزاد ]

بسم الله الرحمن الرحيم

واعتصمو به حبل الله و لا تفرقوا جميعا

با اذن و مدد از حبل الله بزرگ مرد تاريخ مولانا امير المومنين (صلوات الله عليه)قابل توجه كليه دوستان وبلاگ و سايتي و كساني كه در فضاي مجازي از حريم مقدس اهلبيت (عليهم السلام)دفاع مي كنند ابتدا به اين مقدمه توجه كنيد اين اخباري است كه در چند ماه قبل بر روي سايت ها قرار گرفته اند شايد شما هم ديده باشد توجه كنيد

1-ام المومنين خواندن عايشه ملعونه كافر به خدا ورسول (صلي الله عليه و آله) توسط برخي افراد

2-قائل به حرمت شدن اهانت به مظاهر اهل سنت(اولي و دومي لعنت الله عليهما) و سانسور نمودن تاريخ بسيار مهم صدر اسلام  به سادگي از آن عبور كردن در حالي كه بزرگان شيعه در آن زماني كه نه حكومت شيعي بر پا بود و نه اين همه شيعه وجود داشت  قسمتي از كتب خود را اختصاص به مطاعن خلفاي جور مي دادند.

3-ممنوعيت ورود سينه زن هايي كه در دهه محرم به صورت عريان عزاداري ميكنند در مساجد به طوري كه من ميتوانم ادعا كنم كه راجع به جواز عريان شدن عزاداران  در دهه محرم اجماع بين فقها شيعه وجود داشته دارد الا يك مورد نظر مخالف كه آن هم محلي از اعراب نيست

4-تضعيف شعائر حسيني كه تمام اهل عالم ميدانند رمز بقاي شيعه‌ (مكتب اماميه)وابسته به اين شعائر است و اسلام قوام ذاتي خود را از اين شعائر دارد و حتي بسيار از انقلاب ها من جمله  انقلاب ايران در سال 1357 به بهانه هاي واهي

و اما اصل مطلب اين است كه تمامي اين وقايع و مصيبت هايي كه دارد به سر شيعه مي آيد تقصير خود شيعيان و كم كاري شيعيان است راجع به دفاع از حريم ولايت و رهبري معصومين (عليهم السلام) اگر همان وقت كه به عايشه (لعنت الله عليها) بعضي از شيعيان نا آگاه لقب ام المومنين دادند معترض مي شديم و اعتراض خودمان را از طريق فضاي مجازي به گوش آقايان مي رسانديم كار به اين جا نمي رسيد كه در صلوات مخصوص محمد و آل محمد (صلي الله و آله و سلم) نام صحابه اي كه صفحات تاريخ پر است از جنايات آنها به اسلام درج كنند و بگويند : والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد المصطفی و آله الطیبین و صحبه المنتجبین  و خيلي از مسائلي كه همگي به آن واقفيد و اما درخواست همانطور كه اطلاع داريد در آستان دهه ولايت (غديريه ) و ماه پيروزي خون بر شمشير ماه سالار شهيدان ابا عبد الله الحسين (عليه السلام) هستيم لذا از تمام دوستان مي خواهم كه مردانه با تمام قدرت وارد صحنه شوند و اين دو دهه غديريه و محرم جانانه از مكتب تشيع در مقابل اين اراجيف دفاع نماييم  و به نظر من اين يك رسالت و حق است گردن ما كه به نوبه ي خود از مكتب دفاع كنيم و غبار غربت و مظلوميت را از اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) بزدائيم.

[ چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 ] [ 10:19 ] [ بهزاد ]

(( فانتقمنا من الذين اجرموا و كان حقاً علينا نصر المومنين))

ما از جنايتكاران انتقام گرفتيم و ياري مومنين بر ما حتم و حق است   سوره روم آيه 47

قال الباقر (عليه السلام): لاتسبوا مختار فانه قد قتل قتلتنا و طلب بثارنا و زوج اراملنا و قسم فينا المال علي عسرة                                                                                       اختيار معرفة الرجال كشي ص125 ح 197

امام سجاد (عليه السلام) و قيام مختار (رضي الله عنه)

يكي از موضوعات مهم و سوال برانگيز اين است كه اگر واقعاً امام سجاد (ع) نهضت مختار را تاييد مي كرد و يا اذن در قيام او داده بود پس اولاً چرا امام به طور مستقيم رهبري نهضت مختار را كه به خاطر خونخواهي پدر بزرگوارش و شهداي اهل بيت و اصحاب او بود بر عهده نگرفت ؟ آيا اين كار امام تخطئه عملي كار مختار نبوده است ؟

اولاً: شرايط و موقعيت امام سجاد (ع) بر اساس آنچه تمام مورخين و اصحاب حديث نوشته اند بسيار حساس بوده است زيرا حضرت به عنوان وارث امام حسين و امام بعد از ايشان تمام توجهات دوست و دشمن را به سوي خود جلب كرده بود به طوري كه آنان به شدت مراقب هرگونه عكس العمل امام و شيعيان بودند و امام كاملاً تحت نظر و كنترل دست گاه حكومت اموي بود به طوري كه كمترين تمس و حركت امام سجاد را مامورين و جاسوسان گزارش مي كردند بنابراين اصل تاكتيك و تقيه اقتضا مي كرد كه امام از كمترين عملي كه موجب سوء ظن دشمن باشد و در نتيجه منجر به شهادت امام (ع) و از هم پاشيدن وضع شيعيان گردد خودداري كند

ثانياً: فشار و محدوديت بر امام ان قدر زياد بود كه حضرت حتي از بيان صريح احكام و مسائل و معارف اسلامي تحت نظر و فشار بود بطوري كه امام (ع) به ناچار معارف اسلامي را در قالب دعا و مناجات بيان مي فرمود و كتاب صحيفه سجاديه اين اثر گرانمايه حضرتش بهترين شاهد گفتار ماست

ثالثاً: با توجه به موقعيت امام در مدينه از يك طرف فشار عمال عبدالله بن زبير و بعد از او فشار بي حد عبدالملك مروان و فرزندانش كه به خلافت رسيدند حضرتش به هيچ وجه زمينه اي براي شركت در نهضتي علني و قبول مسئوليت رسمي رهبري قيام توابين و يا مختار را نمي يافت اما بر اين نكته تصريح ميشود كه تمام اين فشارها و كنترل ها مانع آن نشد كه امام خود را از صحنه سياست كنار بكشد و بگويد من ديگر وظيفه اي ندارم بلكه امام در هر زمينه و فرصت به افشاگري مي پرداخت و همين روشن گري ها و احياء سوگواري شهداي كربلا و قطرات اشك او بود كه مسلمين را به حركت در آورد و قيام مختار نيز جرقه اي از آن شعله هاي جانسوز و ناله هاي دروني امام سجاد (ع) است كه ما در موقع خود موارد آن را يادآور ميشويم و تا امام (ع) سر بريده دشمن درجه يك خود ، يعني عبيد الله بن زياد و عمر بن سعد(لعنة الله عليهما ) را در مجلس خود نمي بيند ، تا آن زمان حدود 5سال بعد از واقعه كربلا كسي لبخند بر چهره ي حضرتش نديده بود و اولين لبخند امام همان موقع بود كه سرهاي بريده ان جانيان توسط مختار در محضر او قرار گرفت و امام به سجده افتاد و گويا آرزوي قلبي خود را بر آورده ديد و به مختار دعاي خير نمود.(( الحمد الله الذي ادرك لي ثاري من اعدائي و جزي الله المختار خيراً))              بحار الانوار ج 45 ص 344 ، 351و تنقيح المقال ج 3 ص 204 رجال كشي ص 127         

رابعاً: امام با علم امامت مي دانست كه دوران پيروزي مختار كوتاه است و بالاخره بني اميه مجدداً بر اوضاع مسلط خواهند شد بنابراين مداخله علني امام در اين نهضت كوتاه مدت (و لو موفق) موجب گرفتاري و احياناً شهادت امام مي شد كه اين خود ضربه ي جبران ناپذير بر مكتب شيعه بود. در نتيجه امام با تاكتيك و تقيه و احتياط با اين نهضت برخورد مي كند.

خامساً: هنگامي كه جمعي از سران كوفه جهت كسب تكليف براي قيام به خدمتش مي آيند و محمد حنفيه عموي امام مطلب را باز گو مي نمايد امام با صراحت تائيد و موافقت و اجازه خود را براي اعيان مي فرمايد و آنگاه محمد حنفيه را به عنوان نماينده تام الاختيار خود منصوب مي كند و با جمله ((يا عم فافعل ما شئت ، فاني وليتك هذا الامر)) (بحارالانوار ج45ص 365 )نظر صريح خود رابيان مي نمايد(يعني اي عمو آنچه در اين زمينه مي خواهي انجام بده و من تو را مسئول رهبري اين قيام نمودم )

و سران شيعه شاد و به مقصود رسيده از محضر امام خارج مي شوند و اين جمله را زمزمه مي كنند: اذن لنا زين العابدين و محمد بن الحنفيه و مختار به مردم كوفه گفت : جمعي از شما به نزد امام هدايت و نجيب مرتضي و فرزند پيامبر مصطفي و برگزيده خدا (امام زين العابدين(ع) رفتند و از ماموريت من سوال كردند امام به آنان فرمود: كه مختار پشتيبان و فرستاده من است و مردم بايد او را ياري كنند)). پس با اين مقدمه كوتاه روشن شد كه خودداري امام از دخالت مستقيم در نهضت بر اساس تاكتيك و تقيه بوده  و در واقع قيام مختار را رهبري سري مي نمود . و محمد حنفيه را براي اين مهم انتخاب كرد و در بعضي مواقع كه لازم بود از مختار تجليل مي كرد و هداياي او را مي پذيرفت و به مخارج خاندان پيامبر و شيعيان مي رساند.

علامه مامقاني متخصص فن رجال به اذن امام سجاد و رضايت حضرتش تصريح دارد و مي فرمايد: ((.....فان سلطنته ، برخصة من الامام .....)) و علامه ابن نما روايت فوق را پذيرفته و به اذن امام تصريح دارد. و آيت الله العظمي خوئي (ره) در كتاب رجال خود نيز به صراحت مي فرمايد: ((و يظهر من بعض الروايات ان هذا كان باذن خاص من السجاد عليه السلام))از ظاهر بعضي از روايات بدست مي آيد كه قيام مختار به اذن امام سجاد (ع)بود.  معجم الرجال الحديث ج 18ص 101چ بيروت

ان شا الله در مطالب بعدي اگر مجال بود رواياتي كه در خصوص حضرت مختار (رضي الله عنه) وارد شده را مورد بحث و بررسي قرار مي دهيم . چه كنم كه موقع امتحانات است و مجال كم است

                شادي ارواح شهداي كربلا حضرت ابو لولو و مختار(عليهم السلام) صلوات. 

[ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ] [ 19:58 ] [ بهزاد ]

آیت الله صافی گلپایگانی با بیان اینکه بهترین آموزش‌ها در قرآن و مکتب اهل بیت(علیهم السلام) وجود دارد، گفت: کمبودی از لحاظ سرمایه‌های علمی و دینی در حوزه‌های علمیه وجود ندارد و راه تحصیل برای همه باز است.
به گزارش«شیعه نیوز» به نقل از مهر ‏، آیت الله لطف الله صافی ظهر چهارشنبه در جمع گروهی از طلاب خارجی حوزه علمیه قم با بیان اینکه در حوزه دینی، قرآن و اهل‌بیت(علیهم السلام)بهترین آموزش‌ها را داریم، تصریح کرد: هیچ مکتبی در دنیا به اندازه شیعه دارای مسائل عرفانی حقیقی نیست و هر شخصی که بخواهد در حوزه دین و مذهب ادامه تحصیل دهد راه و شرایط برایش فراهم است تا در هر رشته‌ای که بخواهد ادامه تحصیل دهد.

استاد برجسته حوزه در خصوص فرار انسان از گمراهی و گناه اظهار داشت: هر فردی می‌تواند برای فرار از انحراف و گمراهی به قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) تمسک جوید و از هر گونه گمراهی و گناه در امان باشد.

وی در خصوص تحصیل طلبه‌های خارجی که برای فراگیری اصول دینی شیعه و اهل بیت(ع) به ایران آمده‌اند، افزود: برادری و اخوت اسلامی اینگونه است که از 70 کشور دنیا به شهر مقدس قم برای یادگیری اصول دین گردهم آمده‌اند که این موضوع اخوت‌، برادری و اتحاد اسلامی را می‌رساند و به نوعی مایه افتخار است.

هیچ سئوال بی پاسخی در مکتب اهل بیت(علیهم السلام) و قرآن وجود ندارد

مرجع تقلید شیعیان ادامه داد: در هیچ جای دنیا نه شرق و نه غرب علم فقهی صحیح که در اهل بیت و قرآن ما وجود دارد نخواهید یافت.

آیت الله صافی گلپایگانی در خصوص کامل بودن قرآن و اهل بیت و پاسخ به سئوالات دینی افزود: هیچ مجهولی و سئوالی در دین و علوم اسلامی وجود ندارد و تمام سئوالات را اهل بیت(علیهم السلام) و قرآن به طور کامل پاسخ داده است و مسلمان باید از این مکتب حداکثر استفاده را بکنند.

وی خطاب به طلاب خارجی که در حوزه علمیه مشغول به تحصیل هستند، گفت: امیدوارم با برنامه‌های پیش رو بتوانید موجب ترویج قرآن، اسلام و اهل بیت(علیهم السلام) باشید و هر کدام از شما پیامبری برای هدایت مردم به دین مبین اسلام باشید و مردم را به این حقایق دعوت کنید.
[ پنجشنبه بیستم آبان 1389 ] [ 12:46 ] [ بهزاد ]

دبير اجرائي بنياد بين‌المللي غدير استان بوشهر:

 

دشمنان با راه‌اندازي 4 هزار سايت و انتشار كتب انحرافي به مقابله با جريان غدير و ولايت مي‌پردازند و بر اساس آمار موجود، تنها در كشور سودان 8 ميليون جلد كتاب‌ عليه اين جريان اصيل توزيع كرده‌اند و قصد مقابله دارند.

به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از فارس ، حسين كارگر شامگاه سه‌شنبه در مراسم معرفي دبير اجرائي دفتر بنياد غدير جم در مسجد خاتم‌الانبياي اين شهر اظهار داشت: ولايت و رهبري در اسلام جايگاه ويژه‌اي دارد و بايد در تبيين اين مسئله تلاش ويژه‌اي انجام شود.
وي افزود: بنياد غدير از بنيادهاي مهم و ريشه‌دار است و در ترويج فرهنگ ولايت نقش اساسي دارد و همه شيعيان بايد در فعاليت‌هاي بنياد غدير مشاركت كنند.
اين مقام مسئول خاطرنشان كرد: غدير در واقع سمبل مظلوميت امام علي (ع) است و اين روز بزرگ در تاريخ تشيع جايگاه والايي دارد و ما به عنوان شيعيان حضرت علي (ع) اين روز را زنده نگه‌ داريم.
كارگر در ادامه با تاكيد بر لزوم داشتن بصيرت و هوشياري بيش از پيش مردم تصريح كرد: غدير يك جريان عظيم و مهم تاريخي است كه توسط پيامبر بزرگ اسلام (ص) و به‌دستور حضرت باري‌تعالي شكل گرفت و تا هميشه تاريخ مستدام است.
وي اضافه كرد: دشمنان خيلي در تلاش هستند تا اين جريان را كم‌رنگ جلوه دهند و با ايجاد شبهاتي افكار جوانان شيعه را نشانه رفته‌اند اما هوشياري و بصيرت شيعيان مانع توفيق آنان است.
كارگر افزود: دشمنان با راه‌اندازي 4 هزار سايت و انتشار كتب انحرافي به مقابله با جريان غدير و ولايت مي‌پردازند و بر اساس آمار موجود، تنها در كشور سودان 8 ميليون جلد كتاب‌ عليه اين جريان اصيل توزيع كرده‌اند و قصد مقابله دارند.
دبير اجرائي بنياد بين‌المللي غدير استان بوشهر بيان داشت: اين نهاد به شكل هيئت‌ امنائي اداره مي‌شود كه بيش از 40 نفر از بزرگان و مراجع و علما و حتي رئيس جمهور و ساير مقامات عضو هيئت‌امناي اين نهاد هستند و در خارج از كشور هم فعاليت دارد.
وي ابراز داشت: همه‌ شيعيان بايد دهه‌ ولايت را بزرگ دارند و نسبت به گسترش فرهنگ ولايت فقيه تلاش مضاعفي از خود نشان دهند.
اين مقام مسئول تصريح كرد: دشمنان در جنگ نرم قصد دارند، اعتقادات مردم به ويژه جوانان را سست كنند و مي‌خواهند از طريق به فساد كشاندن جوانان، زمينه تضعيف نظام اسلامي را فراهم كنند.
كارگر خاطرنشان كرد: در اين اوضاع و احوال، دلسوزان نظام بايد با تدابير شايسته در برابر اين تفكرات و اقدامات دشمنان بايستند و با حركت حول محور رهبري، دشمنان را ناكام كنند.
وي افزود: شيعه در جهان گسترش يافته و دشمنان از اين مسئله هراس دارند و ما بايد در گسترش هر چه بيشتر تفكر غدير تلاش كنيم.
در اين مراسم، حجت‌الاسلام يوسف مديري از طلاب شهرستان جم به سمت دبير اجرائي بنياد بين‌المللي غدير دفتر جم معرفي شد.

 

[ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 10:35 ] [ بهزاد ]

چرا از میان صفات خداوند، عدل را مستقلاًّ جزءِ اصول دین شمرده اند؟

فرق میان «عدالت» و «مساوات»

1- چرا از میان همه صفات، عدل برگزیده شده؟

در این بحث قبل از هر چیز باید این نکته روشن شود که چرا عدالت که یکى از صفات خدا است از سوى علماى بزرگ به عنوان یک اصل از اصول پنجگانه دین شناخته شده است؟

در پاسخ این سؤال مهم باید به چند امر توجّه کرد:

1- عدالت از میان صفات خدا چنان اهمیّتى دارد که بسیارى از صفات دیگر به آن بازگشت مى کند، زیرا «عدالت» به معنى وسیع کلمه قرار دادن هر چیز در جاى خویش است، در این صورت حکیم و رزّاق و رحمان و رحیم و مانند آنها همه بر آن منطبق مى گردد.

2- مسئله معاد نیز متّکى به مسئله «عدل الهى» است، رسالت پیامبران، مسئولیّت امامان، نیز با مسئله عدالت خدا ارتباط دارد.

3- در آغاز اسلام اختلافى در مسئله عدالت پروردگار در گرفت:

گروهى از مسلمانان اهل سنّت که «اشاعره» نامیده مى شدند به کلّى منکر عدالت خداوند شدند و گفتند در مورد خدا عدالت و ظلم مفهوم ندارد، تمام عالم هستى ملک اوست و به او تعلّق دارد، و هر کار کند عین عدالت است، آنها حتّى معتقد به حسن و قبح عقلى نبودند، مى گفتند عقل ما خوبى و بدى را به تنهایى نمى تواند درک کند، حتّى خوبىِ نیکى کردن و بدىِ ظلم. (و از این اشتباهات فراوان داشتند.)

گروه دیگرى از اهل سنّت که «معتزله» نامیده شدند و تمام جمعیّت «شیعه» معتقد به اصل عدالت در مورد پروردگار بودند و مى گفتند او هرگز ظلم و ستم نمى کند.

براى جدا شدن این دو گروه از یکدیگر، گروه دوم را «عدلیه» نامیدند که عدل را به عنوان علامت مکتب خود جزءِ اصول مى شمردند و گروه اول «غیر عدلیه»، و شیعه جزءِ عدلیه بود.

شیعه براى مشخّص ساختن مکتب خود از سایر عدلیه، «امامت» را نیز جزء اصول قرار داد.

بنابراین هر کجا سخن از «عدل» و «امامت» است معرف مکتب «شیعه امامیّه» است.

4- از آنجا که فروع دین همواره پرتوى از اصول دین است، و پرتو عدالت پروردگار در جامعه بشرى فوق العاده مؤثّر است، و مهم ترین پایه جامعه انسانى را عدالت اجتماعى تشکیل مى دهد، انتخاب اصل عدالت به عنوان یک اصل از اصول دین، رمزى است به احیاى عدل در جوامع بشرى و مبارزه با هر گونه ظلم و ستم.

همان گونه که توحید ذات و صفات پروردگار و توحید عبادت و پرستش او نور وحدت و یگانگى و اتّحاد در جامعه انسانى مى باشد و توحید صفوف را تقویت مى کند.

رهبرى پیامبران و امامان نیز الهام بخش مسئله «رهبرى راستین» در جوامع انسانى است. بنابراین، اصل عدالت پروردگار که حاکم بر کل جهان هستى است رمز و اشاره اى به لزوم عدالت در جامعه انسانى در تمام زمینه هاست.

عالم بزرگ آفرینش با عدالت برپاست، جامعه بشرى نیز بدون آن پابرجا نخواهد ماند.

* * *

 

2- عدالت چیست؟

عدالت داراى دو معنى متفاوت است:

1- معنى وسیع این کلمه همان طور که گفتیم «قرار گرفتن هر چیز در جاى خویش » است و به تعبیر دیگر موزون بودن و متعادل بودن.

این معنى از عدالت در تمام عالم آفرینش، در منظومه ها، در درون اتم، در ساختمان وجود انسان، و همه گیاهان و جانداران حکمفرماست.

 

این همان است که در حدیث معروف پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده که فرموده: «بالعدل قامت السماوات و الارض; به وسیله عدالت آسمان ها و زمین برپاست(1)».

فى المثل اگر قواى «جاذبه» و «دافعه» کره زمین، تعادل خود را از دست دهد، و یکى از این دو بر دیگرى چیره شود یا زمین به سوىِ خورشید جذب مى شود و آتش مى گیرد و نابود مى گردد و یا از مدار خود خارج شده و در فضاى بیکران سرگردان و نابود مى شود.

این معنى از عدالت همانست که شاعر در اشعار معروفش گفته است:

عدل چه بود؟ وضع اندر موضعش *** ظلم چه بود؟ وضع در ناموضعش!

عدل چه بود؟ آب ده اشجار را *** ظلم چه بود؟ آب دادن خار را!

بدیهى است اگر آب را به پاى بوته گل و درخت میوه بریزند در جاى خود مصرف شده، و این عین عدالت است، و اگر به پاى علف هرزه هاى بى مصرف و خار بریزند در غیر مورد مصرف شده، و این عین ظلم است.

2- معنى دیگر عدالت «مراعات حقوق افراد» است، و نقطه مقابل آن «ظلم» یعنى حق دیگرى را گرفتن و به خود اختصاص دادن، یا حق کسى را گرفتن و به دیگرى دادن، یا تبعیض قائل شدن، به این ترتیب که به بعضى حقوقشان را بدهند و به بعضى ندهند.

روشن است معنى دوم «خاص» و معنى اوّل معنى «عام» است.

قابل توجّه این که هر دو معنى «عدل» در مورد خداوند صادق است هر چند در این مباحث بیشتر معنى دوم منظور است.

معنى عدالت خداوند این است که نه حق کسى را از بین مى برد، و نه حق کسى را به دیگرى مى دهد. و نه در میان افراد تبعیض قائل مى شود، او به تمام معنى عادل است، و دلائل عدالت او را در بحث آینده خواهیم دانست.

«ظلم» خواه به گرفتن حق کسى باشد، یا دادن حق کسى به دیگرى، و یا اجحاف و تبعیض در مورد ذات پاک خدا راه ندارد.

او هرگز نیکوکار را مجازات نمى کند، بدکار را تشویق نمى نماید، کسى را به گناه دیگرى مؤاخذه نمى کند و تر و خشک را هرگز باهم نمى سوزاند.

حتّى اگر در یک جامعه بزرگ همه خطاکار باشند جز یک نفر، خدا حساب آن یک نفر را از دیگران جدا مى کند، و او را در مجازات در کنار گناهکاران قرار نمى دهد.

و این که جمعیّت «اشاعره» گفته اند اگر خدا همه پیامبران را به دوزخ بفرستد، و همه بدکاران و جانیان را به بهشت، ظلم نیست، سخن گزاف و زشت و شرم آور و بى پایه اى است، و عقل هر کس آلوده به خرافات و تعصّب نباشد، به زشتى این سخن گواهى مى دهد.

* * *

3- فرق میان مساوات و عدالت

نکته مهم دیگرى که اشاره به آن در این بحث لازم است این است که گاهى «عدالت» با «مساوات» اشتباه مى شود و گمان مى رود معنى عدالت آنست که رعایت مساوات شود، در حالى که چنین نیست.

در عدالت هرگز مساوات شرط نیست، بلکه استحقاق و اولویت ها باید در نظر گرفته شود.

فى المثل عدالت در میان شاگردان یک کلاس این نیست که به همه آنها نمره مساوى دهند و عدالت در میان دو کارگر این نیست که هر دو مزد مساوى دریافت دارند، بلکه عدالت به این است که هر شاگردى به اندازه معلومات و لیاقتش، و هر کارگرى به اندازه کار و فعّالیّتش «نمره» یا «مزد» دریافت دارد.

در عالم طبیعت نیز عدالت، به معنى وسیع همین است، اگر قلب یک بالن (نهنگ عظیم دریایى) که حدود یک تن وزن دارد! با قلب یک گنجشک که شاید یک گرم بیشتر نباشد مساوى بود عدالت نبود، و اگر ریشه یک درخت تنومند بسیار بلند با ریشه یک نهال بسیار کوچک مساوى باشد عدالت نیست و عین ظلم است.

عدالت آن است که هر موجودى به میزان حق و استعداد و لیاقت خود سهمى دریافت دارد.

* * *

 


1. کافى، ج 5، ص 266 - عوالى اللئالى، ج 4، ص 103.

 - حسن و قبح عقلى

قبلا دانستن این مسئله لازم به نظر مى رسد که عقل ما «خوبى» و «بدى» اشیا را تا حدود قابل توجّهى درک مى کند (این همان چیزى است که دانشمندان از آن به عنوان حسن و قبح عقلى یاد مى کنند).

مثلا مى دانیم عدالت و احسان خوبست، و ظلم و بخل بد است، حتّى قبل از این که دین و مذهب از این امور سخن گوید براى ما روشن بوده است، هر چند مسائل دیگرى وجود دارد که علم ما براى درک آن کافى نیست، و باید از رهنمود رهبران الهى و پیامبران استفاده کند.

بنابراین اگر گروهى از مسلمین به نام «اشاعره» منکر «حسن و قبح عقلى» شده اند، و راه شناخت خوبى و بدى را، حتّى در مثل عدالت و ظلم و مانند آنها فقط شرع و مذهب دانسته اند، اشتباه محض است.

چه این که اگر عقل ما قادر به درک خوبى و بدى نباشد از کجا بدانیم خداوند معجزه را در اختیار فرد دروغگویى نمى گذارد؟، امّا هنگامى که مى گوییم دروغ گفتن زشت و قبیح است، و محال است از خداوند سر زند، مى دانیم که وعده هاى خداوند همه حق است، و گفته هاى او همه صدق است، هرگز دروغگو را تقویّت نمى کند و هرگز معجزه را در اختیار شخص کاذب قرار نمى دهد.

این جاست که مى توان به آنچه در شرع و مذهب وارد شده اعتماد کرد.

بنابراین نتیجه مى گیریم که اعتقاد به حسن و قبح عقلى اساس دین و مذهب است (دقّت کنید).

* * *

 

اکنون به دلایل عدالت خدا باز مى گردیم; براى پى بردن به این حقیقت باید بدانیم:

 

2- سرچشمه ظلم چیست؟

سرچشمه «ظلم» یکى از امور زیر است:

1- جهل - گاهى آدم ظالم به راستى نمى داند چه مى کند، نمى داند حق کسى را پایمال مى سازد، و از کار خود بى خبر است.

2- نیاز - گاه نیاز به چیزهایى که در دست دیگران است انسان را وسوسه مى کند که دست به این عمل شیطانى بزند، در حالى که اگر بى نیاز بود در این گونه موارد دلیلى بر ظلم نداشت.

3- عجز و ناتوانى - گاه انسان مایل نیست در اداى حق دیگرى کوتاهى کند امّا قدرت و توانایى این کار را ندارد، و ناخواسته مرتکب «ظلم» مى شود.

 

4- خودخواهى و کینه توزى و انتقام جویى - گاه هیچ یک از عوامل فوق در کار نیست، امّا «خودخواهى» سبب مى شود که انسان به حقوق دیگران تجاوز کند، و یا «حسّ انتقام جویى» و «کینه توزى» او را وادار به ظلم و ستم مى کند، و یا روح «انحصارطلبى» سبب تعدّى به دیگران مى شود... و مانند اینها.

امّا با توجّه به این که هیچ یک از این صفات زشت، و این نارسایى ها و کمبودها در وجود مقدّس خداوند راه ندارد زیرا او به همه چیز عالِم، و از همه بى نیاز، و بر هر چیز قادر، و نسبت به همگان مهربان است، معنى ندارد مرتکب ظلمى شود.

او وجودى است بى انتها و کمال او نامحدود است از چنین وجودى جز خیر و عدالت، جز رأفت و رحمت سرچشمه نمى گیرد.

و اگر بدکاران را کیفر مى دهد در حقیقت نتیجه اعمال آنهاست، که به دست آنها مى رسد، همانند کسى که بر اثر استعمال موادّ مخدّر یا نوشیدن مشروبات الکلى به انواع بیمارى هاى کشنده مبتلا مى گردد. قرآن مجید مى گوید: هل تجزون الا ما کنتم تعملون(1); «آیا جزاى شما چیزى جز اعمال شما هست؟!»

* * *

 3- قرآن و عدالت پروردگار

قابل توجّه این که در آیات قرآن مجید روى این مسئله بسیار تأکید شده است، در یک جا مى فرماید: (ان الله لا یظلم الناس شیئا ولکن الناس انفسهم یظلمون);(2) «خداوند به هیچ کس ستم نمى کند این مردم هستند که به خودشان ظلم و ستم روا مى دارند».

در جاى دیگر مى فرماید: (ان الله لا یظلم مثال ذرة...);(3) «خداوند حتّى به اندازه سنگینى ذرّه کوچکى ظلم و ستم بر هیچ کس روا نمى دارد».

و در مورد حساب و جزاى رستاخیز مى گوید: (و نضع الموازین القسط لیوم القیامة فلا تظلم نفس شیئا);(4) «ما ترازوهاى عدالت را در روز قیامت برپا مى کنیم و به هیچ کس کم ترین ظلم و ستمى نخواهد شد».

(باید توجّه داشت منظور از «میزان» در اینجا وسیله سنجش نیک و بد است نه ترازویى همچون ترازوهاى این جهان)

* * *

 

4- دعوت به عدل و داد

گفتیم صفات انسان باید پرتوى از صفات خدا باشد، و در جامعه انسانى صفات الهى پرتوافکن گردد، روى این اصل به همان مقدار که قرآن روى عدالت پروردگار تکیه کرده است، به عدل و داد در جامعه انسانى و در فرد فرد انسان ها اهمیّت مى دهد، قرآن مجید کراراً ظلم را مایه تباهى و نابودى جامعه ها معرفى مى کند و سرنوشت ظالمان را دردناک ترین سرنوشت مى شمرد.

قرآن ضمن بیان سرگذشت اقوام پیشین بارها این حقیقت را خاطرنشان کرده که ببینید بر اثر ظلم و فساد چگونه گرفتار عذاب الهى شدند و نابود گشتند، بترسید از این که شما هم بر اثر ظلم به چنین سرنوشتى گرفتار شوید.

قرآن با صراحت و به عنوان یک اصل اساسى، مى گوید: (ان الله یأمر بالعدل و الاحسان و ایتاءِ ذى القربى و ینهى عن الفحشاءِ و المنکر و البغى);(5)«خداوند به عدل و احسان درباره همه و بخشش نسبت به بستگان و خویشاوندان دستور مى دهد و از کارهاى زشت و منکر و ظلم نهى مى کند».

جالب توجّه این که همان گونه که ظلم کردن کار زشت و قبیحى است پذیرش ظلم و زیر بار ستم رفتن نیز از نظر اسلام و قرآن غلط است، چنان که در سوره بقره، آیه 279 مى خوانیم: (لا تظلمون و لا تظلمون); «نه ظلم کنید و نه زیر بار ظلم روید».

اصولا تسلیم در برابر بیدادگران موجب تشویق ظلم و توسعه ستم و اعانت ظالم است.

* * *


1. سوره نمل، آیه 90.

2. سوره یونس، آیه 44.

3. سوره نساء، آیه 40.

4. سوره انبیاء، آیه 47.

 

5. سوره نحل، آیه 90.


ادامه مطلب
[ یکشنبه دوم آبان 1389 ] [ 17:52 ] [ بهزاد ]
ایت الله العظمي سید صادق شیرازی :
در دنیا چنان عمل کنید که در آخرت شادمان باشید
شکی نیست که عالم با عمل و پرهیزگار شدن به جهت اینکه او نیازهای روحی و معنوی انسان ها را برآورده می نماید در حالی که دیگران نیازهای مادی و جسمی را برآورده می کنند، ثواب بیشتر، اجر برتر و مقام بلندتری نزد خدا، رسول و اهل بیت صلوات الله وسلامه علیهم اجمعین دارد، چرا نه و حال آنکه در حدیث شریف است که: العلماء ورثة الانبیاءاند.
به گزارش خبرنگار «شیعه نیوز» معظم له طی سخنانی فرمودند: انسان ها روزگاری در این دنیا زندگی کرده، سپس ناگزیر به سرای دیگر منتقل می شوند. آنچه نباید فراموش شود این است که این دنیا فنا پذیر است و سرای دیگر جاودانه.

مرجع عالی قدر افزودند: شما اگر بخواهید در روز واپسین دستخوش حسرت نشوید، باید در دنیا چنان عمل کنید که در آخرت شادمان باشید.

معظم له در ادامه فرمودند: ممکن است کسی با خود بیندیشد که کدام کار و پیشه بهتر است؟ تاجر بودن و ثروت خود را در راه خدا انفاق کردن و حقوق واجب را دادن؟ پزشک پرتجربه بودن، استاد دانشگاه شدن یا در مقام علمی عالمانی همانند: علامه مجلسی، شیخ طوسی و شیخ انصاری قرار گرفتن؟

آن گاه فرمودند: شکی نیست که عالم با عمل و پرهیزگار شدن به جهت اینکه او نیازهای روحی و معنوی انسان ها را برآورده می نماید در حالی که دیگران نیازهای مادی و جسمی را برآورده می کنند، ثواب بیشتر، اجر برتر و مقام بلندتری نزد خدا، رسول و اهل بیت صلوات الله وسلامه علیهم اجمعین دارد، چرا نه و حال آنکه در حدیث شریف است که: العلماء ورثة الانبیاءاند.

آیت الله شیرازی مدظله العالی خطاب به میهمانان تأکید فرمودند: همین لحظه تصمیم بگیرید به علم و دانش خود افزوده و در نشر فرهنگ قرآن و اهل بیت علیهم السلام کوشا بوده و کارهایی را برگزینید و انجام دهید که در آخرت سودتان بخشد و بدانید که داشتن اخلاق نیک، بردباری و پرهیز از خشم و گناه نیز از اموری است که مایه ی شادمانی شما در آخرت خواهد بود.

معظم له در پایان فرمودند: هنگامی که به زیارت کریمه ی اهل بیت علیهم السلام حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها مشرف می شوید، حضرتش را در درگاه خدای منّان شفیع و واسطه قرار دهید و از پروردگار بخواهید توفیق تصمیم گیری برای فراگیری علم، خودسازی و انجام اعمال نیک که شادمانی آخرت را در پی خواهد داشت به شما عنایت فرماید ان شاء الله تعالی.
[ شنبه بیست و چهارم مهر 1389 ] [ 9:44 ] [ بهزاد ]
ثُمَّ اَنشَاَ ـ سُبْحانَهُ ـ فَتْقَ الاَجواءِ وَ شَقَّ الاَرْجاءِ وَ سَکائِکَ الْهَواءِ

ترجمه

سپس خداوند سبحان طبقات جوّ را از هم گشود و اطراف آن را باز کرد و فضاهاى خالى ایجاد نمود!

در نخستین جمله از عبارت مورد بحث، به سراغ آغاز آفرینش مى رود و با اشاره به خلقت فضا مى فرماید: «سپس خداوند سبحان طبقات جوّ را از هم گشود و فضا را ایجاد کرد» (ثُمَّ اَنْشَأ سُبْحانَهُ فَتْقَ(1) الاَجْواءِ(2)).

«و اطراف آن را از هم باز نمود» (وَ شَقَّ(3) الاَرْجاءِ(4)).

«و نیز طبقات فضا و هوا را به وجود آورد» (وَ سَکائِکَ(5) الْهَواءِ(6)).

در قسمت اوّل، اشاره به گشودن فضا و در قسمت دوّم، ایجاد اطراف و جوانب آن و در قسمت سوّم، اشاره به طبقات آن شده است.

تمام این جمله ها نشان مى دهد که نخستین آفرینش در جهان مادّه، آفرینش فضاى جهان بوده است، فضایى که استعداد پذیرش کرات آسمانى و منظومه ها و کهکشانها را داشته باشد. درست همانند صفحه کاغذ وسیعى که نقّاش چیره دست، قبلا براى کشیدن نقش آماده مى کند.

از این جا روشن مى شود، کلمه «ثُمَّ» در این جا به معناى ترتیب تکوینى نیست، بلکه ترتیب و تأخیر بیانى است. زیرا در جمله هاى قبل اشاره به آفرینش انواع موجودات و کائنات شده است و به یقین آفرینش فضا و سپس کرات آسمانى و زمین، بعد از آن، نمى تواند باشد. در حقیقت در فراز گذشته بحثى اجمالى درباره آفرینش موجودات شده و در این قسمت شرح و تفصیل تازه اى براى آن بیان مى فرماید.

در هر حال ظاهر این عبارات این است که فضا یکى از مخلوقات یا نخستین مخلوق در عالم مادّه است. ولى بعضى از فلاسفه و متکلّمان، در این که فضا امر  وجودى یا عدمى است؟ تردید کرده اند و بعضى معتقدند: همان گونه که زمان بعد از پیدایش موجودات و حرکت آنها حاصل مى شود (چون زمان همان اندازه گیرى حرکت است) مکان نیز بعد از پیدایش اجسام مختلف و مقایسه آنها با یکدیگر حاصل مى گردد. در حالى که بسیار مشکل است ما تصوّر کنیم هنگامى که نخستین جسم به وجود آمد مکانى مطلقاً وجود نداشت.

هنگامى که عمارت چندین طبقه اى را ایجاد مى کنیم، همان گونه که محلّى در روى زمین لازم دارد، فضایى را در بالاى زمین اشغال مى کند و اگر عمارت بزرگترى را ایجاد کنیم فضاى بزرگترى را مى طلبد.

به هر حال ما ظاهر کلام حضرت را که مى فرماید: فضا و اطراف آن و طبقات آن مخلوق خداست مى پذیریم و بحث بیشتر در این باره را به جاى خودش موکول مى کنیم.



1. «فَتْق» (بر وزن مشق) در اصل به معناى گشودن و فاصله میان دو چیز است ضدّ «رَتق» (چنانکه راغب در «مفردات» گفته است). و به صبح «فتیق» مى گویند، چون افق را مى شکافد و ظاهر مى شود و به گفته «لسان العرب» به افراد فصیح و سخنور «فتیق اللّسان» مى گویند زیرا زبان گشاده اى دارند.
2. «اجواء» جمع «جوّ» ـ به گفته «مفردات» و «لسان العرب» ـ به معناى هوا و فضایى است که میان زمین و آسمان قرار دارد.
3. «شقّ» به معناى شکاف در چیزى است و از همین رو به اختلافاتى که در میان جمعیّت واقع مى شود و آنها را از هم جدا مى سازد، شقاق مى گویند.
4. «أرجاء» جمع «رجا» (بدون همزه) به گفته «مقاییس اللغة» به معناى اطراف چاه یا اطراف هر چیزى است و هنگامى که «رجاء» (با همزه) گفته شود به معناى امید است. بعضى مانند نویسنده «التحقیق» معتقدند معناى اصلى، همان چیزى است که امید وقوع آن در جوانب و اطراف مى رود و به این گونه جوانب و اطرافى که مورد امید است «رجا» (بدون همزه) اطلاق مى شود.
5. «سکائک» جمع «سُکاکه» (بر وزن خلاصه) به گفته «لسان العرب» به معناى هوا و فضایى است که در میان آسمان و زمین قرار گرفته است و به گفته «ابن ابى الحدید» قسمت هاى بالاى فضاست.
6. «هواء» در اصل به معناى خالى بودن و سقوط کردن است و لذا به هر چیز خالى، هوا مى گویند، از جمله به فضاى میان زمین و آسمان. و این که به تمایلات شهوانىِ نفس «هوى» گفته مى شود به خاطر آن است که در دنیا و آخرت مایه سقوط انسان است (مَقاییس اللغة، مفردات راغب، لسان العرب).
به نظر مى رسد استعمال وسیع این واژه در گاز نامرئى مرکّب از «اکسیژن» و «ازت» که اطراف ما را پر کرده یک استعمال جدید است، که تناسب با معناى اصلى نیز دارد. چون نوعى جاى خالى به نظر مى رسد (هر چند در بعضى از روایات به این معنا نیز آمده است).

در این که آیا عالم مادّه حادث است یا قدیم و ازلى؟ در میان دانشمندان و فلاسفه گفگوست. بعضى آن را قدیم و ازلى مى دانند و گروه زیادى آن را حادث مى شمارند و با توجّه به دلایلى که مى گوید ازلى و ابدى، یک چیز بیش نیست و آن ذات پاک خداست، هر چه غیر از اوست حادث و مخلوق است و وابسته به ذات پاک او مى باشد.

طرفداران عقیده حدوث جهان، گاه دلایلى فلسفى براى آن ذکر کرده اند و گاه از دلایل علمى استفاده نموده اند.

برهان حرکت و سکون از استدلال هاى معروف فلسفى است که مى گوید جهان مادّه دائماً در معرض حرکت و سکون است و حرکت و سکون از «امور حادثه» است و چیزى که معروض حوادث است حادث مى باشد.

این دلیل را به تعبیر گسترده ترى مى توان ذکر کرد و آن این که جهان مادّه دائماً در حال تغییر است و تغییر و دگرگونى نشانه حدوث است زیرا اگر ازلى باشد و در عین حال همواره دستخوش تغییرات و حوادث گردد، جمع میان حدوث و قدم خواهد شد یعنى باید تغییرات را که امور حادث اند ازلى بدانیم و این یک تناقض آشکار است.

این دلیل با قبول حرکت جوهرى که مى گوید حرکت در ذات اشیا نهفته شده، بلکه عین ذات آنهاست، آشکارتر و روشن تر است زیرا وجود حرکت که امر حادثى است در ازل معناى ندارد. (دقّت کنید)

این دلیل قابل نقد و بررسیهایى است که جاى آن در مباحث فلسفى است.

امّا دلیل علمى دلیلى است که مى گوید عالم به طور دائم در حال فرسودگى و «آنتروپى» است و دلایل فراوان علمى این فرسودگى دائمى را به اثبات رسانده، سیّارات، ثوابت، کهکشانها، زمین و آنچه بر روى زمین است مشمول این قانون مى باشند. این فرسودگى مستمر دلیل بر این است که جهان مادّه پایان و سرانجامى دارد. زیرا فرسودگى تا بى نهایت نمى تواند ادامه یابد و هنگامى که قبول کنیم پایانى دارد، باید قبول کنیم آغازى هم دارد. زیرا اگر چیزى ابدى نباشد حتماً ازلى هم نیست. چرا که ابدیّت به معناى بى انتها بودن است و چیزى که بى انتهاست، نامحدود است و نامحدود آغازى ندارد بنابراین آنچه ابدى نیست ازلى هم نخواهد بود.

این سخن را به تعبیر دیگرى مى توان بیان کرد و آن این که اگر جهان ازلى باشد و در حال فرسودگى، باید این فرسودگى عمر جهان را پایان داده باشد، چرا که بى نهایت فرسودگى، مساوى است با عدم.

باز به تعبیر دیگر مطابق آخرین نظریات علمى، جهان مادّه به سوى یکنواختى مى رود. اتمها تدریجاً متلاشى و مبدّل به انرژى مى شوند و انرژیها به سوى یکنواختى پیش مى روند (درست مثل این که شعله آتشى در اتاقى روشن کرده باشیم مادّه آتش زا تبدیل به حرارت مى شود وحرارت در فضاى اتاق تدریجاً پخش مى گردد و به صورت یکنواخت و بى تفاوت درمى آید).

هرگاه بى نهایت زمان بر جهان گذشته باشد، باید این حالت ـ تبدیل تمام مواد به انرژى و انرژیهاى فعّال به صورت انرژى یکنواخت و مرده ـ حاصل شده باشد.

ولى به هر حال مفهوم این سخن آن نیست که زمانى بوده که خداوند هیچ مخلوقى نداشته است و ذات فیّاض او بى فیض بوده است، بلکه به عکس مى توان گفت: خداوند همیشه مخلوقى داشته، امّا این مخلوقات دائماً در تغییر و تبدیل بوده اند و مجموع این مخلوقات، وابسته به ذات پاک او بوده و یا به تعبیرى دیگر حدوث ذاتى داشته اند نه حدوث زمانى. زیرا براى مجموع، حدوث زمانى تصوّر نمى شود. (دقّت کنید). و این که در روایات آمده: «کانَ اللهُ ولا شَىْءَ مَعَهُ; خداوند همیشه بوده و چیزى با او نبوده است»(1) منظور آن است که با ذات پاکش همراه نبوده، بلکه مخلوق او بوده است. (دقّت کنید)

* * *


1. توحید صدوق، صفحه، 66. شبیه به همین مضمون در صفحات 145 و 226 نیز آمده است.
[ چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 ] [ 15:33 ] [ بهزاد ]

عصمت انبياء منافاتى با اختيارى بودن افعال آنان ندارد

بسم الله الرحمن الرحيم

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين و لعنة الله على اعدائهم اجمعين من الآن الى قيام يوم الدين و لا حول و قوة الا بالله العلى العظيم

قال الله الحكيم فى كتابه الكريم:

«رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل‏» (1)

عصمت انبياء از راه تماميت‏حجت از طرف خدا

پيمبرانى بودند كه بشارت ميدادند، و مى‏ترسانيدند، براى آنكه براى مردم حجتى و عذرى بر خدا بعد از آنها باقى نبوده باشد.

اين آيه مباركه علت فرستادن پيغمبران را بسوى مردم، و علت تبشير و انذار آنها را مى‏رساند، و آن اينكه حجت‏بر مردم تمام شود و در اثر خطا گناهى كه مرتكب مى‏شوند عذرى نداشته باشند، و حجت و عذرى را بر خدا در روز باز پسين اقامه نكنند، كه ما نفهميديم، كسى نبود بما راهنمائى كند.

و معلومست كه قاطعيت عذر و حجت‏بودن اقوال و افعال انبياء وقتى است كه آنها معصيت نكنند، يا در قول و فعلشان دچار اشتباه نگردند، و در تلقى احكام از خدا و ابلاغ آنها نيز دچار خطا نشوند، و الا در غير اينصورت حجت و عذر براى مردم باقى خواهد ماند.

آنها مى‏گويند: ما گناه كرديم بعلت اينكه پيمبران را گناهكار ديديم، و خطا و گناهى كه از ما سر زد بعلت اشتباه نمودن پيغمبر در گفتار و كردارش بود، او اشتباه كرد. وحى را صحيحا تلقى ننموده يا صحيحا تلقى نموده لكن در ابلاغ آن‏دچار اضطراب و اشتباه گرديد، و بالنتيجه ما افعال را بر خلاف حق انجام داديم.

پس پيغمبران براى اين منظور كه آمده‏اند، حتما نبايد اشتباه و گناه كنند و الا منظور از فرستادن آنها حاصل نخواهد بود و اينست معنى عصمت.

از آيه‏اى ديگر نيز مى‏توان استفاده عصمت نمود:

«و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله‏» (2)

اثبات عصمت از آيه ديگر

هيچ پيغمبرى را نفرستاديم مگر براى آنكه باذن خدا مطاع واقع شوند، يعنى مردم از آنها اطاعت كنند، و مطيع آنان گردند.

بنابراين همانطور كه انبياء به اذن خدا مطاع مى‏شوند، مردمى كه از آنها تبعيت مى‏كنند بالملازمه به اذن خدا مطيع خواهند بود، و اراده خدا و اذن خدا بر فعل آنان تعلق خواهد گرفت.

و معلومست كه اگر پيغمبر در ابلاغش اشتباه كند يا گناهى مرتكب شود، و بالنتيجه در گفتار و كردارش كه دو وسيله رسانيدن احكام است از حق تجاوز كند، مردمى كه پيروى از او مى‏كنند، طبعا نيز از حق تجاوز نموده و فعل خلاف حق را انجام مى‏دهند.

و طبق آيه مباركه كه اذن خدا بر فعل آنان تعلق گرفته است، بايد اذن خدا بر فعل باطل نيز تعلق گيرد، و چون اراده خدا پيوسته حق است و به فعل حق تعلق مى‏گيرد، بنابراين نبايد از انبياء هيچ گناهى و يا خطائى سر زند تا اذن خدا كه بر فعل متابعين آنها تعلق مى‏گيرد بر فعل حق تعلق گيرد.

«و الله يقول الحق و هو يهدى السبيل‏» (3)

و علاوه اگر از پيغمبرى گناه سرزند، چه در گفتار و چه در افعال، چون معصيت مبغوض خداست، و مورد نهى حضرت اوست، لذا بايد آن گناه هم مورد بغض و نهى خدا باشد، و هم مورد حب و امر خدا.

مورد بغض و نهى، از جهت آنكه بالفرض گناه است و هر گناهى را خداوند مبغوض داشته و از او نهى مى‏نمايد، مورد حب و امر خدا از جهت آنكه اين گفتار و كردار بنا بفرض باذن خدا بوده و منظور از رسالت او مطاع بودن اوست، و بنابراين، اين قول و فعل از اذن و اجازه و اراده خدا سرچشمه گرفته است، و چون اجتماع حب و بغض در شى‏ء واحد از جهت واحد، و نيز اجتماع امر و نهى بر فعل واحد از جهت واحد، محال است، لذا گناه و معصيت از پيمبران محال است و اينست معنى عصمت.

ملكه عصمت موجب اضطرارى بودن افعال نمى‏شود

بسيارى از مردم گمان مى‏كنند كه انبياء و ائمه كه داراى ملكه عصمتند، افعالى كه از آنها سر مى‏زند بدون قوه علميه و اراده اختياريه آنها بوده است.

فرشتگان سماوى كه حضرت احديت‏براى حفظ و حراست دلهاى آنها از خطا و معصيت، بر آنان گماشته، و چون رصد در مقام مصونيت و حفاظت آنها بر ميآيند، آنها را از هر گونه اختيار و دخالتى بر حذر داشته‏اند.

بنابراين نبايد عبادت و مجاهدت آنها را به ساير افراد بشر قياس نمود، زيرا افراد بشر در اثر مجاهده و مبارزه با نفس طى طريق خدا را مى‏كنند و دچار مشكلات و مشاق مى‏گردند، ولى آنها آسوده خاطر توسط جبرائيل و ساير فرشتگان راهنمائى مى‏شوند، و بدينجهت ذاتا طاهر و پاك بوده‏اند، و در سير نيز غير از طهارت و پاكى چيزى در آنان وارد نمى‏شود

بنابراين آنچه را كه آنها نموده‏اند، از تبليغ و ترويج و استقامت، و مجاهده و عبوديت، و صدق به هيچوجه از ساير مردم توقع نبايد داشت، چون سنخ وجود آنها با ساير افراد بشر مغايرت دارد، و بالنتيجه در كردار و گفتار نيز مغاير خواهند بود، و در نتيجه عصمت آنان مربوط به خود آنان نيست، بلكه مربوط به خداست كه اينطور آنها را در بين دو دست‏خود سير مى‏دهد، و آنان بدون اختيار و قوه علميه قلبيه بر تحريك خدا متحرك‏اند.

اين گمان بسيار غلط و نابجا بوده، و علاوه موجب باز شدن راه تكاهل و سستى به افراد امت مى‏شود، زيرا معلوم است كه انبياء با وجود آنكه داراى مقام عصمت و طهارتند، و با وجود آنكه به اراده خدا و اختيار حضرت او و فرشتگان او در مصونيت و حفظند، ليكن در عين حال آن عصمت و اراده خدا از وجود آنان خارج نبوده و بدون قوه علميه و دراكه، و بدون اراده قلبيه و اختيار، از آنان كارى صورت نمى‏گيرد.

براى توضيح اين مطلب مى‏گوئيم: تمام حوادث و موجوداتى كه در اين عالم‏بوجود ميآيند منوط و مربوط بسبب و علتى هستند كه از آن ناشى شده، و به علت صدور از آن علت در خارج متحقق مى‏گردند.

بنابراين تمام افعال و اقوالى كه از پيغمبر سر ميزند، بر ميزان واحد، كه همه آنها صواب و حق و اطاعت است معلول سببى است كه در خود پيغمبر وجود دارد، و آن همان ملكه و قوه رادعه‏ايست كه در پيغمبر موجود است.

همانطور كه ما هر فعل و كارى كه انجام دهيم تا اول صورت آنرا تصور نكنيم و ميل به آنها پيدا نكنيم و بدنبال آن اراده تحقق او را ننمائيم آن فعل از ما سر نميزند، و براى آنكه كارى را انجام دهيم در وهله اول بايد حتما منظره و شكل آن كار را تصور كنيم، و در وهله دوم ميل به آن كار پيدا كنيم، و در وهله سوم اراده بجا آوردن آنرا در خود ايجاد كنيم.

در انبياء نيز همينطور است، افعالى كه از آنها سر ميزند پس از تصور صورت علميه و ميل و اراده تحقق آن است.

باز براى توضيح مى‏گوئيم، از ما افراد بشر كارهاى خوب و بدى سر ميزند، براى كارهاى خوب حتما بايد اول صورت علميه آنرا در نظر آورده و بعد از ميل و اراده بجاى آوريم، و براى كارهاى بد نيز حتما بايد اول صورت علميه آنرا در نظر بگيريم، و سپس ميل و اراده به وقوع آن پيدا كنيم.

حال اگر فرض بشود در افرادى آن صورتهائى كه در ذهن آنها پيدا مى‏شود و به آن ميل مى‏كنند، فقط و دائما صورت‏هاى خوب و پسنديده باشد، بنابراين بعد از تعلق اراده به آنها، هميشه و بطور دوام از آنها كارى پسنديده ظهور و بروز خواهد نمود، و اگر بعكس در ذهن افرادى پيوسته صورتهاى قبيح و منظره‏هاى خيانت و جنايت و معصيت‏بوجود آمده و بدان ميل و اراده كنند، پيوسته از آنها افعال قبيحه صادر خواهد شد، اينها اهل شقاوتند كما آنكه دسته اول اهل سعادتند.

پيغمبران از افرادى هستند كه دائما در ذهن آنها صورتهاى خيرات و كردار نيك منعكس مى‏شود، و بدان ميل مى‏كنند، و پس از اراده انجام مى‏دهند، و چون اين صورت‏ها پشت‏سر هم بدون فاصله در ذهن آنها پيدا مى‏شود، براى آنان حصول اين صور ملكه مى‏گردد، ماند ملكه عفت و شجاعت و سخاوت و غيرها، و اين عبارت است از ملكه عصمت در آنها.

بنابراين صدور افعال از پيمبران به وصف طاعت، هميشه و به نحو دوام، بعلت صورت علميه حسنه دائميه است، و آن همان اذعان قلبى آنان بعبوديت است، و مراد از ملكه، همان رسوخ و عدم تغيير صورت علميه در نفس است،

افضليت انبياء بواسطه اختيارى بودن افعال آنهاست.

و اينست موجب مزيت و افضليت آنها بر ساير افراد بشر، چون ملكه نفسانيه و قوه علميه آنها بسيار قوى است، بطوريكه پيوسته آنها بعلم و اراده غير منفك از خود، اختيار خيرات و طاعت را مى‏نمايند، و الا اگر فرض شود از آنها بدون علم و اختيار مرتبط بوجود آنان، كار خوبى سر زند، چون ساعتى كه كوك مى‏كنند و سپس بدون اختيار بحركت درمى‏آيد، يا مانند كليد در كه بدون اختيار و اراده، بلكه بعلت‏حركت دست، در را باز مى‏كند، براى آنان چه فضيلتى و شرافتى خواهد بود،

و علاوه مى‏دانيم پيغمبران تلقى وحى مى‏كنند، و در تلقى، و نيز در تبليغ، خطا نمى‏كنند، اگر اين تلقى و تبليغ مستند بقوه نفسانيه و ملكه موجوده در آنها نباشد، و بدون اسبابى كه با وجود پيغمبران موجود و با واقعيت و موجوديت آنان توام باشد، وقوع يابد، لازمه‏اش آنستكه اين افعال بدون علم و اراده پيغمبر بوجود آيد، و بنابراين كارهاى پيغمبر از اختيار خارج مى‏شود، و اين منافات با آن دارد كه ما پيغمبر را چون ساير افراد بشر، انسان مختار فرض كرده‏ايم.

بنابراين تمام افعالى كه از آنها سر ميزند، از گفتار و كردار، و معجزاتى كه بدست آنان ظهور مى‏يابد در اثر علم و اختيار خود آنان بوده، و مستند بملكه و كيفيت و حالت قلبى آنانست، كه آن نيز مستند باذن خدا و حفظ فرشتگان است، كه حالات قلبيه و اختياريه و صور علميه و ملكه نفسيه آنان را در اينطريق نگاهدارى مى‏كنند.

در اينجا بحث ما در پيرامون عصمت پيامبران پايان مى‏يابد، و براى آنكه كيفيت افاضه اين موهبت الهيه كاملا روشن گردد، و فضيلت و شرافت آنان نسبت‏بساير افراد نيز معين شود، ناگزير براى توضيح مقامات و درجات آنان كه در اين درس و در دروس سابقه بيان كرده‏ايم، بايد كيفيت‏خلقت و كيفيت‏حصول ملكه عصمت در آنها مشخص گردد، و اين نياز به چند بحث دارد:

آفرينش عبارت است از ظهور، نه تولد و خروج

بحث اول، عالم خلقت اعم از موجودات مجرده و ماديه، ظهور نور وجود حضرت بارى تعالى شانه هستند. و تمام ممكنات مظاهر و مجالى آن ذات مقدس مى‏باشند.

بنابراين هر ممكن به اندازه سعه ماهوى و قابليت‏خوداز نور وجود حق تعالى مستفيض شده، و از تابش آن نور پاك در آئينه هستى خود به ظهور آمده، و لباس هستى در بر كرده است.

معناى خلقت‏بيرون آمدن چيزى از ذات مقدس و ايجاد چيزى مستقل در خارج نيست، بطوريكه در اصل وجود و يا در استمرار آن و يا در صفت و فعل متكى بخود بوده، و بر پاى خود ايستاده باشد.

بنابراين تمام عالم هستى، بجز ذات پروردگار قائم به او هستند، و اتكاء و اعتماد بدو دارند، بطوريكه اگر يك لحظه اين قيام و اتكاء و اعتماد و بستگى بريده شود، عالم خلقت در ظلمتكده عدم و نيستى فرو ميرود.

«يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد» (آيه 15 از سوره فاطر)

اى مردم، تمام شما به تمام شراشر وجود هستى نيازمندانى بخدا هستيد و فقط خداست كه بى‏نياز است و اوست كه سزاوار تحميد و ستايش است.

روى اين اصل، اظهار عجز و مسكنت و نيستى كه پيامبران بدرگاه الهى مينموده‏اند، و در برابر ذات اقدس حضرت ذو الجلال خود را فقير و خالى و تهى ميديدند، و در مناجات‏ها سيماى مذلت‏بر خاك مى‏سودند، نه از روى تصنع و تعارف بوده است، بلكه حكايت از يك امر واقعى ميكرده است.

پس در اين جهت ما بين پيامبران و امامان با ساير مردم از هر صنف و طبقه هيچ تفاوتى نيست كه هر كس هر چه دارد بخدا دارد، و با خدا دارد، و بدون خدا هيچكس هيچ ندارد.


ادامه مطلب
[ دوشنبه نوزدهم مهر 1389 ] [ 16:46 ] [ بهزاد ]
و ايّاكم أن تذلقوا ألسنتكم بقول الزُّور و البهتان و الإثم والعدوان(1)؛ مبادا زبانتان را به گفتار دروغ و تهمت و گناه و دشمنى آلوده سازيد.
«اياكم» در اين روايت نهى نيست بلكه تحذير است؛ به اين معنا كه حضرت امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: اى مؤمنان،مواظب باشيد كه زبان شما نلغزد و مرتكب گناه نشود چرا كه انسان در معرض اشتباه و فراموشى است و بايد هميشه هوشيار و مواظب باشد.
«ذلاقت» به معناى فصاحت و زبان آورى و «زلاقت» به معناى لغزش است.
عبارت بعد از «اياكم» اگر «تزلقوا» باشد، معناى عبارت اين است كه از اين كه زبانتان به لغزش دچار گردد، و قول زور و بهتان بر آن جارى گردد حذر كنيد، اما اگر «تذلقوا» باشد، يعنى خوش زبانى هايتان را در قول زور و بهتان قرار ندهيد.
كنترل زبان نسبت به تقوا مانند آب است نسبت به زندگى. همان طور كه بدون آب زندگى ناممكن است بدون بازداشتن زبان از گناه به دست آوردن ملكه تقوا ممكن نيست. اگر زبان كنترل گردد جلو بسيارى از گناهان گرفته مى شود. انسان ها همان طور كه با دست و پا و چشم و گوش خود گناه مى كنند با زبان نيز مرتكب گناه مى شوند، اما اگر تمام گناهان اعضاى بدن را با هم جمع كنند به اندازه گناهان زبان نمى شود.
امام زين العابدين (عليهم السلام) مى فرمايد: إن لسان ابن آدم يشرف على جميع جوارحه كل صباح فيقول كيف أصبحتم فيقولون بخير إن تركتنا...(2)؛ هر روز صبح زبان از اعضاى بدن مى پرسد: حال شما چطور است؟ آنها جواب مى دهند كه اگر تو بگذارى حال ما خوب است...» زبان منشأ گناهان بزرگى چون دروغ، غيبت و تهمت است. زبان ممكن است باعث دگرگونى حق و باطل شود، و حق را باطل جلوه دهد و لباس حق بر تن باطل پوشاند. اين زبان است كه باعث مى گردد يزيد بن معاويه خليفه مسلمانان شناخته شده، و امام حسين (عليه السلام) خارجى و سركش معرفى گردد.

ادامه مطلب
[ دوشنبه نوزدهم مهر 1389 ] [ 16:43 ] [ بهزاد ]

توحید در بهائیت

بهائیان خود را موحد وخداپرست دانسته و مدعی هستند که  بهاء الله را خدا ندانسته و اورا بنده ای از بندگان خدا که مقام مظهریت الهی را یافته است میدانند . دکتر اسلمنت مبلغ امریکائی بهائی می نویسد شخص بهائی هیکل بشری حضرت بهاءاللّه را پرستش نمیکند بلکه ساجد جلال و مجد خداوند است که آن هیکل مکرّم مظهر آن است(دکتر جی ای اسلمنت ترجمه بشیر الهی)
نقد:
  اما بررسی گفته ها و نوشته های بهاءالله و جانشینان و مبلغان او  ما را در پذیرفتن سخن بهائیان مبنی بر اعتقاد به توحید با مشکل مواجه میکند
بهاءالله پس از ادعای« من یظهره اللهی» که باب وعده آمدن او را داده بود و مواجهه با پذیرش این ادعا از سوی جمعی از بابیان رفته رفته دامنه ادعای خود را بالا وبالاتر برد و در نهایت به نغمه دروغین الوهیت خویش لب گشود ،
بهاءالله طی جملاتی  که به نمونه هائی از آن اشاره خواهد شد  خود را خداوند و خالق جهان خواند و  مدعی «الوهیت»  شد تا آنجا که حتی پیکر خودش را به عنوان قبله نماز بهائیان قرار داد
الف) «اسمع ما یوحی من شطر البلأ علی بقعه المحنه و الابتلأ من سدره القضأ انه لا اله الا انا المسجون لفرید».  (میرزا حسینعلی (بهأالله)، کتاب مبین، چاپ ۱۳۰۸ قمری، ص .۲۸۶  ) «بشنو آنچه را که وحی می شود از مصدر بلا بر زمین غم و اندوه از سدره قضا بر ما به اینکه نیست خدایی جز من زندانی یکتا».
ب) در قسمتی دیگر از کتاب مبین می گوید: «کذلک امر ربک اذکان مسجوناً فی أخرب البلاد». (میرزا حسینعلی (بهأالله)، کتاب مبین، چاپ ۱۳۰۸ قمری، ص .۳۴۲  ) (پروردگارت چنین امر کرد ، زمانی که در خراب ترین شهرها زندانی بود »
ج) ان الذی خلق العالم لنفسه قد حبس فی أخرب الدیار بما اکتسبت ایدی الظالمین». (میرزا حسینعلی (بهأالله)، کتاب مبین، چاپ ۱۳۰۸ قمری، ص .۵۵) آنکه جهان را برای خود خلق کرد، در خراب ترین مکان ها به دست ستمکاران زندانی است
د) ان الذی خلق العالم لنفسه منعوه أن ینظر الی أحد من احبائه»( میرزا حسینعلی (بهأالله)، کتاب مبین، چاپ ۱۳۰۸ قمری، ص .۲۳۳  )آن کسی که جهان را برای خودش خلق کرد، او را منع می کنند که حتی به یکی از دوستانش نظر افکند
آیا می توان پذیرفت که  این جملات کلام الهی است؟آیا خدائی چنین ذلیل که بدست بندگان خود گرفتار و زندانی می شود سزاوار پرستش است؟
هـ) حسینعلی بهأ انبوه پر شمار مردم را که به ادعای خدایی او وقعی نمی گذاشتند در شمار غافلین می خواند او در جواب کسانی که از او می پرسیدند: تو که خود را خدا می دانی، چرا بعضی از مواقع می گویی ای خدا، و در بعضی از نوشته هایت از او استمداد می طلبی؟ می گوید:«یدعو ظاهری باطنی و باطنی ظاهری لیست فی الملک سوای ولکن الناس فی غفله مبین»
(باطن من ظاهر من را می خواند و ظاهرم باطنم را، در جهان معبودی غیر از من نیست، لیکن مردم در غفلت آشکارند). و در کتاب بدیع نیز آمده است:
«انه یقول حینئذ اننی انا الله لا اله الا انا کما قال النقطه (سیدباب) من قبل و بعینه یقول من یأتینی من بعد» (میرزا حسینعلی (بهأالله)، کتاب بدیع ،  صفحه ۱۵۴ ) بها میگوید خدائی جز من تنها نیست همانگونه که باب قبل از من چنین گفت و نیز همانگونه که پیامبری بعد از من چنین خواهد گفت

مسئله تحریف قرآن در بهائیت

از آنجائی که لازمه ظهور هر شریعت جدیدی ، نسخ شریعت قبلی است لذا بهائیان، «بیان» را ناسخ «قرآن»، و «اقدس» را ناسخ «بیان» می دانند.
زعما و مبلغان بهائی، در پاسخ این سؤال که چرا: «بیان ناسخ
قرآن است»؟ عموماً پاسخ می دهند: به دلیل تحریف قرآن مجید.
در حالی که منابع اساسی و مسلم بهائیت، مؤید این نظر است که قرآن مجید، در طول تاریخ، به هیچ وجه دستخوش تحریف نگشته است.
میرزا حسینعلی در لوحی مندرج در کتاب «مائده آسمانی»،(۱) همچنین در کتاب: «ایقان»(۲) و «سورة الملوک»(۳) جزماً اعتراف و اذعان می دارد «که قرآن به هیچ وجه و صورتی تحریف در آن راه نیافته، و قرآن تمام بوده و اکنون نیز همان است که بوده است».
بر اساس ملاحظه الواح و تصریحات مذکور است که عبد الحمید اشراق خاوری، عقیده بهائیت را در خصوص شبهه تحریف قرآن مجید، چنین اذعان می دارد: «به صراحت در الواح الهیه نازل گردیده که قرآن مجید تمام و کامل و از دستبرد سارقین و مغرضین محفوظ است».(۴)
نه تنها قرآن مجید، از دستبرد و هر نوع تحریفی در امان بوده است، بلکه بهائیان را الزام است که به اتکاء کتب و آثار زعمایشان، چنین عقیده داشته باشند که کتب آسمانی سلف دست نخورده، و مبرّا از هر نوع تحریفی است.
میرزا حسینعلی در این خصوص تصریح می کند: «چون عاجز از جواب می شوند تمسک به این نمایند که این کتب تحریف شده و من عند الله نبوده و نیست… این قول نهایت بی معنی و بی اصل است. آیا می شود کسی معتقد به کتابی گشته و من الله دانسته آن را محو نماید و از این گذشته تورات در همه روی ارض بود منحصر به مکه و مدینه نبود که بتوانند تغییر دهند و یا تبدیل نمایند بلکه مقصود از تحریف همین است که الیوم جمیع علمای فرقان به آن مشغولند و آن تفسیر و معنی نمودن کتاب است بر هوی و میل خود».(۵)

بر این اساس، میرزا ابوالفضل گلپایگانی در کتاب «مجموعه رسائل» می نویسد:
«ولکن اهل بهاء… بحکم کریمه «وَ لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِ اللهِ» و کریمه ” إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ”.
حفظ الهی را مانع از تغییر حجت باقیه می دانند و کلام خداوند را مصون از رمی شیطان و مداخله مبطلین می شناسند و تحریف کلمات الهی را تفسیر بغیر ما اراده می دانند».(۶)
تنها دلیلی که در عقیده بهائیت، موجد، نسخ قرآن مجید شده است، همانا سخن و زبان عقیده علی محمد شیرازی است که حسینعلی میرزا، آن را تصویب و چنین نقل نموده است:
«اگر اعتراض و اعراض اهل فرقان نمی بود هر آینه شریعت فرقان در این ظهور نسخ نمی شد».(۷)
بر این اساس مستقیماً، می توان نتیجه گرفت که تحریف، نقص و مقتضیات زمان، موجب نسخ کتاب قرآن کریم نیست، بلکه این لجاجت و اظهار مخالفت بعضی از شیعیان نسبت به علی محمد شیرازی بوده است که او را وادار به مقابله و اظهار دشمنی متقابل نموده است. و چون دستش به سرکوبی مخالفان نرسیده، کتاب خدا را نسخ کرده است!؟…
دیگر آنکه، اگر شیعیان نسبت به علی محمد شیرازی مدارا می کردند و اعتراض و اعراض نمی نمودند، به تصریح نص مذکور، شریعت اسلام نسخ نمی شد، و با عدم نسخ شریعت اسلام، حالتی به وجود می آمد که مانعة الجمع است، از یک طرف شریعت اسلام
نسخ نشده، پس بایست پیرو آن بود و از سوی دیگر چون به علی محمد شیرازی گرویده اند، بایست دست از شریعت اسلام برداشت و متمسک به بیان شد؟…

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت
۱ ـ مائده آسمانی ج۷، ص۲۱۹

۲ ـ ایقان ص۱۵۴

۳ ـ سوره الملوک ج۵، ص۱۱ و ۲۲ و «آثار قلم اعلی»

۴ ـ محاضرات ص۱۰

۵ ـ ایقان ، ص۶۵

۶ ـ مجموعه رسائل  ص۴۹،  همچنین در تأیید این مسئله که بهائیان به تحریف هیچ یک از کتاب های آسمانی معتقد نیستند، مراجعه شود به «فرائد»، ص۷۲۴، و «بهجت الصدور»، ص۱۹۹

۷ ـ اقتدارات ، ص

[ دوشنبه نوزدهم مهر 1389 ] [ 16:40 ] [ بهزاد ]
[ پنجشنبه هشتم مهر 1389 ] [ 11:39 ] [ بهزاد ]
حمزه بن عبدالمطلب، عموى پیامبر گرامى اسلام بود، دو سال پیش از ولادت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دیده ‏به جهان گشود.
در میان جوانان قریش در دلاورى و بزرگوارى برجسته و در آزاداندیشى، آزادمنشى وستم‏ستیزى سرآمد بود.
سلحشورى و توان رزمى وى همزمان با آغاز دوره جوانى نمودار شد.

آن آزادمرد، حتى پیش از پذیرش اسلام، از رسول خدا در برابر آزارهاى مشرکان‏حمایت مى‏کرد، گرویدن وى به اسلام موجب سربلندى دین خدا شد; زیرا پس از آن‏مسلمانان از
انزوا بیرون آمدند و قریش با درک پشتیبانى توانا و استوار حمزه ازپیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از آزارهاى خود کاستند و رفتارشان با رسول خدا و مسلمانان‏ ملایم‌تر شد.
حمزه(علیه السلام) همراه دیگر مسلمانان به مدینه هجرت کرد و خدمات ارزنده‏اى بویژه درامور نظامى ارائه داد.
پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) به مسائل دفاعى حکومت نوبنیاد خود اهتمام خاصى داشتند. ایشان‏ با تشکیل گروه‌هاى رزمى درصدد برآمدند امنیت مدینه را تامین کرده، مسلمانان
رابراى رویارویى با دشمنان آماده سازند. بر این اساس هفت ماه پس از هجرت، نخستین‏ گروه گشتى رزمى را به فرماندهى حضرت حمزه (علیه السلام) ، اعزام نمودند. گرچه این‏رویارویى
بدون درگیرى پایان یافت ولى نشانه‏اى از اقتدار سپاه اندک اسلام دربرابر کاروان بزرگ مشرکان بود.
رسول گرامى اسلام در ربیع‏الاول سال دوم هجرت غزوه "ابواء" را تدارک دید و درجمادى‏الاولى غزوه "ذات العشیره‏" را به قصد تعقیب کاروان قریش سازماندهى کرد.
در این دو غزوه نیز پرچمدار سپاه اسلام، حضرت حمزه بود.
آن رزمنده نستوه در جنگ بدر حضورى درخشنده داشت. این نبرد با امدادهاى الهى ودلاورى‏هاى بى‏مانند امیرمومنان على (علیه السلام) و سلحشورى حمزه، با پیروزى قاطع سپاه
اسلام‏ به پایان رسید. در این پیکار تنى چند از سران کفر به دست تواناى حمزه به هلاکت ‏رسیده یا به اسارت درآمدند. طعیمه بن‏عدى و ابوقیس بن‏ فاکه از جمله این کشته ‏شدگان‏
بودند; و "اسود بن‏عامر" به دست‏ حمزه به اسارت درآمد ، سیدالشهدا حمزه ‏بن ‏عبدالمطلب در غزوه "بنى قینقاع‏" پرچمدار سپاه اسلام بود. یهودیان بنى‏ قینقاع ‏نخستین گروه یهود بودند که
با اسلام اعلام جنگ نمودند ، سپاه اسلام قلعه آنها رامحاصره کرد. آنگاه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آنان را از مدینه تبعید نمود و اموالشان رامصادره کرد.
یک سال پس از جنگ بدر، غزوه احد با هدف مقابله با مشرکانى که براى انتقام‏گیرى‏ از مسلمانان و جبران شکست‏ بدر به سمت مدینه آمده بودند آغاز گردید.
حمزه و برخى دیگر از مسلمانان سلحشور، معتقد به جنگ برون‏ شهرى بودند، حمزه به‏رسول خدا عرض کرد:
"سوگند به آن که قرآن را بر تو فرستاد امروز دست‏ به غذا نخواهم برد، مگرآنکه بیرون مدینه با شمشیر خود بر دشمن بتازم!"
حضرت حمزه (علیه السلام) از معدود قهرمانانى‏ بود که در جنگ ، نشان بر خود مى‏نهاد و بدین وسیله خود را به دوست و دشمن معرفى‏ مى‏کرد. او نمونه‏اى از شجاعت و دلیرى در میدان نبرد
بود، خود را به اعماق صفوف‏ دشمن مى‏رساند و با دشمن درگیر مى‏شد، از قدرت بازوى برجسته‏اى بهره‌مند بود. دراحد با دو شمشیر پیش رسول خدا مى‏جنگید و مى‏گفت: "من شیر خدا هستم!"
شهادت
دراحد، به هنگام تهاجم دشمن، وفادار و ثابت‏ قدم از رسول خدا دفاع مى‏کرد و توانست‏ سى مشرک جنگجو را به هلاکت‏ برساند. یکى از مشرکان به نام "وحشى‏"، زیر درختى درکمین آن سردار
دلاور نشسته بود حمزه او را دید و آهنگ او کرد. یکى از دشمنان راه‏ را بر او بست ، حمزه به او حمله کرد و وى را به قتل رساند. سپس با شتاب به سوى ‏وحشى خیز برداشت ولى پایش در
گل سر خورد و به زمین افتاد. در این هنگام وحشى ‏زوبین به سویش پرت کرد ... و بدین ترتیب آن بزرگوار پس از عمرى جهاد در راه خداو یارى پیامبر گرامى به ملکوت اعلى پیوست
و آن سردار رشید، شهید شاهد بارگاه ‏الهى شد. رسول خدا (صلى الله علیه وآله) در منزلت او فرمود:
" سالار شهیدان در روز قیامت نزد خداوند حمزه است‏ " .
مزار آن سردار شهید و دیگرشهیدان احد همواره زیارتگاه عاشقان و عارفان الهى و الهام‏بخش جهاد و شهادت به‏مبارزان بوده است.
"السلام علیک یا عم رسول الله السلام علیک یا خیر الشهداء السلام علیک یااسد الله و رسوله‏" .
حضرت حمزه از دیدگاه نبی مکرم اسلام(ص)

مقدمه
یکی از شخصیت های بزرگ در تاریخ اسلام، که در راه قرآن و دفاع از اسلام فداکاری و ایثار را به حدّ اعلی رسانید و در شرایطی که توحید در مقابل شرک و خداپرستی در مقابل بت پرستی قرار گرفته بود و پیامبر اسلام به یاران صدیق و حامیان مخلص و دلسوز نیازمند بود، به یاری اش شتافت، جناب حمزه بن عبدالمطلب بود که مانند امیرمؤمنان، علی(علیه السلام) در مقابل پرچم شرک، لوای توحید را برافراشت و تعهّد و ایمان خویش را در صحنه های جنگ متجلّی ساخت. او در سخت ترین و خطرناک ترین وضعیت جنگ، که حتی بعضی از یاران نزدیک پیامبر معرکه را ترک کرده، به قلّه کوه ها و شیار درّه ها پناه می بردند، دلیرانه مقاومت نمود، نه با یک دست که با دو شمشیر و با هر دو دست از رسول خدا دفاع کرد و با سپر قرار دادن وجود خویش، حملات پیاپی دشمن را که متوجه جان آن حضرت بود، درهم شکست تا اینکه با فجیع ترین وضع به مقام ارجمند شهادت نایل شد و در تاریخ به عنوان یکی از بزرگترین سرداران و مجاهدی مقاوم از مجاهدان شجاع و با اخلاص و از مدافعان و شهدای نامی اسلام و به صورت عالیترین الگو و سرمشق متجلّی گردید.
حمزه در قرآن مجید و در احادیث و روایات، مورد تقدیر و تجلیل فراوان قرار گرفته و مدال پرافتخار «سید الشهدا» از سوی رسول خدا نصیب او گردید و لقب زیبای «اسدالله» و «اسدالرسول» بر او داده شد.
و ائمه هدی(علیهم السلام) با شخصیت و فداکاری او، در مقابل مخالفان مناظره و احتجاج و در میان پیروانشان مباهات و افتخار نموده اند و در اثر ترغیب و تشویق رسول خدا(صلی الله علیه وآله) بر زیارت قبر حضرت حمزه، قبر و حرم آن بزرگوار در طول تاریخ مورد توجه مسلمانان قرار گرفت و زیارت او را مانند زیارت رسول خدا(صلی الله علیه وآله) برخود لازم دانستند و در ساختن حرم و گنبد و بارگاه بر روی قبر او، مانند حرم پیامبر(صلی الله علیه وآله) و ائمه(علیهم السلام)به همدیگر سبقت می جستند و از این رو قبر شریف آن بزرگوار دارای مجموعه ای از حرم و رواق و گنبد و بارگاه بود که قدمت و پیشینه آن، به قرن های اول اسلام می رسید ولی نزدیک به یکصد سال قبل، این حرم شریف مانند سایر بقاع و حرم ها در مدینه و مکه، به وسیله وهابیان تخریب گردید و اینک از این بقعه پاک، بجز یک قبر خاکی و ساده چیزی باقی نیست.
حذف فرهنگی شخصیت بارز حضرت حمزه سیدالشهدا، مجاهدت و فداکاری و حضور حماسی او در صحنه های جنگ، حمایت و دفاع وی از مقام شامخ نبوت در سال های اول بعثت و پس از هجرت و شهادت مظلومانه و شجاعانه اش ایجاب می کرد که یاد او و ذکر فضایل و معرفی شخصیت او، به صورت بزرگترین و زیباترین الگو و سرمشق در منابع اسلامی منعکس و در رأس بیان فضایل سایر شخصیت های اسلامی؛ از اقوام و عشیره و صحابه رسول خدا قرار گیرد. لیکن مراجعه به منابع حدیثی و مجموعه های اوّلیه اهل سنت نشانگر این است که متأسفانه همان سعی و تلاش که از سوی خلفای اموی در کم رنگ کردن شخصیت امیرمؤمنان(علیه السلام) و تحقیر ابوطالب و عقیل بکار گرفته شده به علل و انگیزه های خاصی، درباره حضرت حمزه عمیق تر و در حذف شخصیت او قوی تر گردیده است.
به طوری که در بخش آخر این بحث ملاحظه خواهید کرد، پس از گذشت چهل سال از جنگ اُحُد و در دوران خلافت معاویه و طبق دستور وی، تصمیم گرفته شد به بهانه حفر قنات در احد قبر حضرت حمزه را نبش و پیکر او را به نقطه دیگر منتقل نمایند و یاد و اثر او را به تدریج به فراموشی بسپارند ولی چون این تصمیم با شکست مواجه گردید، راه دیگری را برگزیدند؛ یعنی مصمّم به حذف فرهنگی آن بزرگوار از طریقِ به فراموشی سپردن فضایل او شدند و بدینوسیله هدف خویش را تأمین نمودند و بدینگونه، شخصیت آن بزرگوار در هاله ای از ابهام و در پشت ابرهای تاریخ و حدیث قرار گرفت.
این حرکت را در منابع دست اول و در مجموعه های حدیثی که محصول همان سیاست ها است و در عین حال صحیح ترین منابع تلقّی می شود، می توان به وضوح مشاهده کرد و با مراجعه به صحاح و مسانید به این حقیقت تلخ پی برد:
برای نمونه دو کتاب مهم حدیثی «صحیح بخاری» و «صحیح مسلم» را، که در رأس همه منابع حدیثی قرار گرفته اند، مطرح می کنیم:
بخشی از این دو کتاب را «کتاب الفضائل» و نقل مناقب اقوام و عشیره و اصحاب و یاران رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به خود اختصاص داده و برای ذکر فضایل تک تک آنان باب مستقلی عنوان گردیده است:
در باب فضایل اقوام پیامبر(صلی الله علیه وآله)فضایل «عباس بن عبدالمطلب»، «جعفربن ابی طالب»، «عبدالله بن جعفر» و فضایل «زبیر» پسر عمه رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و «ابوالعاص» داماد آن حضرت که در جنگ بدر به اسارت مسلمانان درآمد و پس از آزادی اسلام را (شاید هم برای دست یابی به همسرش زینب) پذیرفت، آمده است و باز در این بخش فضایل «سعدبن ابی وقّاص» به عنوان اینکه او از قبیله «آمنه» مادر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و از اخوال و دایی های «قبیله ای» پیامبر محسوب است، ذکر گردیده ولی از حضرت «حمزه» محبوب ترین عموی رسول الله اسمی به میان نیامده است! و در بخش فضایل اصحاب برای بیان فضایل «عبدالله بن سلام»، «عبدالله بن عمر»، «ابوهریره»، «ابوموسی اشعری» و بالأخره برای بیان فضایل «ابوسفیان» و «معاویه» باب مستقلی عنوان گردیده ولی از بزرگترین صحابه پیامبر، مهاجر الی الله و مجاهد فی سبیل الله «حمزه سید الشهدا» یاد نشده است، گویی پیامبر اسلام نه عمویی به نام «حمزه» داشته و نه صحابه ای به نام «ابو عماره»!
و سایر صحاح و سنن نیز از این رویه پیروی کرده و در این مسیر حرکت نموده اند و هلمّ جرّا...!
و بدینگونه با یکی دیگر از مظلومان تاریخ و حدیث آشنا می شویم که نه تنها شخصیت او در حدّ شخصیت دشمنان درجه یک اسلام، سردمداران کفر والحاد و سلسله جنبانان بدر و اُحد معرفی نگردیده، بلکه برای موهون و مشوّه ساختن او، مطالب ناروا و نابجایی، که دون شأن و مقام آن بزرگوار است، به ساحت مقدّسش نسبت داده شده که متأسفانه گهگاهی به تألیفات خودی ها نیز راه یافته است.
این نوع بینش و حق کشی برای ما، هم تکلیف آور است و هم مشکل زا!
تکلیف آور از آن جهت که این عملکرد ما را موظف می سازد برای دفاع از مظلومی بپا خیزیم و در کنار زدن پرده های تعصب و زدودن غبارهای ضخیم، که قرن ها بر آن گذشته است، تلاش کنیم و آن چهره تابناک و مظلوم را از پشت ابرهای تیره و تار به جامعه اسلامی مان بنمایانیم.
و اما مشکل زا است؛ زیرا که این حرکت موجب شده است که حقایق فراوانی در معرفی شخصیت آن حضرت از دسترس خارج و در لابلای حوادث تاریخی دفن شود و طبعاً در بدست آوردن بقایای ناچیز هم با مشکل مواجه گردیم و در نیل به مطلبی به جای مراجعه به مظان و جایگاه خود، به منابع دیگر و فصول مختلف مراجعه کنیم.
ولی در عین حال می توان با مراجعه به متون تفسیری و حدیثی و تاریخی، به مطالب ارزشمند و بجای مانده درباره آن حضرت دست یافت که خوانندگان ارجمند را با بخشی از فضایل آن بزرگوار آشنا و راه را برای کسانی که فرصت پیگیری و تحقیق بیشتری در این زمینه دارند هموار می سازد.
با این مقدمه لازم است در این مختصر چهار موضوع به ترتیب زیر بحث و بررسی شود:
۱ـ حضرت حمزه از دیدگاه قرآن
۲ـ حضرت حمزه در کلام رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و ائمه هدی(علیهم السلام)
۳ـ حضرت حمزه در جنگ ها
۴ـ حرم حضرت حمزه در بستر تاریخ
نگاهی کوتاه به دوران زندگی حضرت حمزه حمزه بن عبدالمطلب ملقّب به «سیدالشهدا»، «اسدالله» و «اسدالرسول» کنیه او ابوعماره و ابویعلی است. مادرش هاله دختر «وهیب» و دختر عموی «آمنه» بنت وهب، مادر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) است.
حضرت حمزه عموی پیامبر اسلام و برادر رضاعی او است؛ زیرا هر دو از پستان مادری بنام ثُوَیْبه شیر خورده اند.
حضرت حمزه، بنابر نظر مشهور دو سال از رسول خدا بزرگتر بود و بنا به گفته مشهور مورّخان، او در سال دوم بعثت، اسلام را پذیرفته است.
بنا به نقل ابن اثیر و گروهی از مورّخان، چون حمزه سیدالشهدا ایمان خویش را اظهار کرد، سردمداران قریش فهمیدند که پیامبر از این پس نیرومند شده و اسلام دارای مدافع قوی گردیده است و با گرویدن وی به اسلام، از طرح ها و نقشه های زیادی که بر علیه اسلام و مسلمین ترسیم کرده بودند منصرف شدند.
حضرت حمزه همزمان با هجرت رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به مدینه، هجرت نمود و در صف مهاجرینِ اوّلین قرار گرفت. او اولین فرمانده و پرچمدار اسلام است که از سوی رسول خدا در رأس گروهی از مسلمانان برای پاسخ گویی به حمله مشرکان، به محلّی بنام «سیف البحر» اعزام گردید.
در جنگ های متعدد دیگر مانند بدر و احد شرکت نمود و در بدر امتحان سختی را از سرگذراند و از سران قریش چند نفر، از جمله شیبه بن ربیعه و طُعَیمه بن عدی را به دست خود هلاک ساخت و در قتل یکی دیگر از مشرکان نامی؛ یعنی «عتبه بن ربیعه» با امیرمؤمنان(علیه السلام) شرکت جست.
شجاعت حضرت حمزه در جنگ ها زبانرد خاص و عام و مورد تأیید دوست و دشمن است ولذا در جنگ بدر و اُحُد وی با هر دو دست و با دو شمشیر می جنگید.
حضرت حمزه در میدان جنگ با نصب کردن «پرِ شترمرغی» به سینه اش از دیگر فرماندهان و جنگجویان مشخص و برجسته بود و به همین جهت در جنگ بدر یکی از سران دشمن پس از آنکه به اسارت مسلمانان در آمد و چشمش به حمزه افتاد، پرسید: این کیست؟ گفتند: حمزه بن عبدالمطلب. وی با تعجب گفت «ذلِکَ فَعَلَ بِنا الأفاعِیل» او بود که صفوف ما را تار و مار کرد و ما را به روز سیاه نشاند!
حضرت حمزه در سال سوم هجرت در جنگ احد پس از کشتن سی و یک تن از سران دشمن به مقام ارجمند شهادت نایل گردید.
نگاهی از افق دیگر خداوند متعال مجد و شرف نسب، توأم با عزّت ایمان و دفاع از حریم اسلام را برای حمزه سید الشهدا برگزیده است؛ زیرا او فرزند بزرگترین شخصیت جزیره العرب و رییس مکّه و قریش؛ یعنی عبدالمطلب " ۱ " بن هاشم بن عبد مناف بن قصی است و نسب حمزه نسب خاتم پیامبران است.
حمزه سیدالشهدا هم شریف است هم شرافت و کرامت را از پدر و اجداد خویش به ارث برده است. مادر حمزه، دختر عموی «آمنه» مادر رسول خدا است و او از طرف مادر نیز دارای نسبی است والا و شریف که پیامبر خاتم نشأت گرفته از نسب والا و خاندان اصیل است.
شرافتی دیگر: او هم عموی رسول الله(صلی الله علیه وآله) است هم برادر رضاعی او و پیامبر در میان او و زید بن حارثه " ۲ " پیمان اخوّت بست.
و حمزه سید الشهدا از جهات متعدد بر دیگران تفوّق یافت و صفات عالیه و اخلاق حسنه را از آن شجره اصیل و خاندان شریف به ارث برد.
و از جهت ایمان، او جزو سابقین در اسلام است و آنگاه به رسول خدا ایمان آورده است که فقط یکسال و اندی از بعثت آن حضرت می گذشت و تعداد مسلمانان از سی و نه مرد و بیست و سه زن تجاوز نمی کرد و آن روز اسلام دارای هیچ نفع مادی و دنیوی نبود. هر چه در باره اسلام پیش بینی می شـد فشار و شکنجه بـود و تحمل استهـزا و آزار مشرکـان، ولی برای حمـزه در مقابل این آزارها و شکنجه ها جز برای حـق و دفاع از حریم اسلام نمی اندیشید. (...یَبْتَغُونَ فَضْلا مِنْ اللهِ وَرِضْوَاناً...). " ۳ ".
وقبل از اسلام: حمزه از دوران کودکی برای پیامبر اسلام علاوه بر قرابت نزدیک و اینکه رسول خدا فرزند برادر حمزه بود، با آن حضرت صمیمی و رفیق شفیق و برادری دلسوز و مهربان به شمار می آمد؛ زیرا پیامبر خدا متولّد گردید، عبدالمطلب بانویی به نام «ثویبه» را احضار کرد و بدو دستور داد همانگونه که به حمزه شیر داده است به محمّد نیز شیر دهد و بدینگونه آن دو، با هم برادر رضاعی شدند.
حمزه و محمّد دوران طفولیت را در خانه شیبه الحمد، عبدالمطلب سپری کردند و در میان این دو طفل الفت و صمیمیّت عمیق حاکم گردید و محمّد(صلی الله علیه وآله) در این دوران و دوران های بعد به حمزه، نه تنها به عنوان عمو و عضوی از اعضای خانواده عبدالمطلب، بلکه به عنوان برادری که از یک پدر و مادر متولّد شده اند می نگریست؛ زیرا پیامبر که در دوران جنینی پدر را از دست داده بود و همانند حمزه تحت کفالت و قیمومیّت عبدالمطلب قرار گرفت و از این پس محمّد و حمزه در زیر یک سقف و در کنار یک سفره و به صورت دو عضد و دو برادر در یک خانواده زندگی را ادامه دادند، اخوّت رضاعی، قرابت ذاتی، هم سن بودن، در کنار هم زیستن و از عواطف عبدالمطلب یکسان برخوردار بودن و... عواملی بود که علاقه و الفت آنها را نسبت به هم، روز به روز عمیق تر و صمیمیت متقابل در میان آنها را برای همیشه پی ریزی کرد.
در ازدواج رسول خدا: پیامبر(صلی الله علیه وآله)وقتی قدم به بیست و پنج سالگی گذاشت، تصمیم گرفت با «خدیجه بنت خویلد» آن بانوی عاقله ازدواج کند، اینجا است که حمزه به همراه برادرش ابوطالب " ۴ " به سوی خانه «خویلد» حرکت می کند و در این وصلت مبارک و ازدواج تاریخی جهان بشریت، نقش خواستگاری را به عهده می گیرد و در ایجاد شجره طیّبه ای که حاصل ازدواج رسول خدا با خدیجه است، قدم های اوّلیه را برمی دارد.
این بود دورنمایی از بخشی ارتباط که در میان حمزه و رسول خدا بود و در قسم سوم این بحث، با بخش دیگریی از ارتباط و علاقه در میان آنان آشنا خواهیم شد.
حضرت حمزه از دیدگاه قرآن در قرآن مجید چون به آیاتی مانند آیه شریفه (وَالَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللهِ وَالَّذِینَ آوَوا وَنَصَرُوا أُوْلَئِکَ هُمْ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ) " ۵ " می رسیم، حمزه بن عبدالمطلب را در رأس این مؤمنان حقیقی مشاهده می کنیم:
ایمان آوردن در وضعیت سخت، یاری کردن و پناه دادن به رسول خدا در مقابل دشمنان، آنگاه که همه مشرکان و دشمنان بر علیه او بسیج شده بودند.
و باز چون به آیه شریفه (لاَ یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ أُوْلَئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَهً مِنْ الَّذِینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَقَاتَلُوا...) " ۶ " می رسیم حضرت حمزه
را در اوّل این صف از مؤمنان می بینیم که قبل از فتح، جان خویش را در طبق اخلاص گذاشت و با دشمنان به قتال و جهاد پرداخت و به خیل اوّلین شهدای اسلام پیوست؛ قتال و شهادتی که با مثله و قطعه قطعه شدن اعضای بدنش توأم گشت و علف های بیابان بر پیکر خونینش کفن گردید.
و آیات متعدد دیگری که سیدالشهدا، حمزه(علیه السلام) مصداق روشن و نمودار بارزی از این آیات است.
ولی در قرآن مجید آیات متعدد دیگری وجود دارد که طبق نظر مفسران و محدثان و بر اساس مضمون روایات از ائمه هدی(علیهم السلام) بخصوص درباره حضرت حمزه سیدالشهدا نازل شده و خداوند سبحان در این سند آسمانی و از طریق وحی بر ایمان و پایداری او در دفاع از اسلام مهر تأیید زده و استقبال او از شهادت در راه خدا را ستوده است که در این زمینه به نقل شش آیه بسنده می کنیم:
۱ ـ (هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیَابٌ مِنْ نَار یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُءُوسِهِمْ الْحَمِیمُ) " ۷ ".
«اینان دو گروهند که در باره پروردگارشان به مخاصمه و جدال پرداختند، کسانی که کافر شدند، لباس هایی از آتش برای آنها بریده شده و مایع سوزان و جوشان بر سرشان ریخته می شود.»
در صحیح بخاری " ۸ " و صحیح مسلم " ۹ " و سنن ترمذی " ۹ " و ابن ماجه " ۹ " و منابع دیگراز اهل سنت و شیعه " ۹ " آمده که حضرت ابوذر(رحمه الله) فرموده است: این آیه در باره دو گروه؛ گروهی حامی و مدافع سرسخت اسلام و گروه دیگر دشمن کینه توز و سرسخت اسلام نازل گردیده است. گروه اوّل امیرمؤمنان و حمزه و عبیده " ۱۰ " و گروه دوم ولید، عتبه و شیبه از سران قریش می باشند که در جنگ بدر مقابل هم قرار گرفتند.
در تفسیر فرات کوفی نزول آیه شریفه را از طریق سُدیّ از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نقل و اضافه می کند که رسول خدا پس از نزول این آیه فرموده است:
«هؤلاءِ الثلاثه یَوم القیامه کواسطه القلاده فِی الْمُؤمنین و هؤلاءِ الثلاثه کَواسطه القلاده فی الکفّار.» " ۱۱ ".
«در روز قیامت این سه تن در میان مؤمنان همانند مهره درشت گردن بند خواهند درخشید، همانگونه که این سه تن دیگر در میان کفّار و مشرکین مانند مهره درشت گردن بند خواهند بود.»
۲ـ (مِنْ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلا). " ۱۲ ".
«در میان مؤمنان مردانی هستندکه بر عهدی که با خدا بسته اند، صادقانه ایستاده اند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند) و گروهی دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند.»
در تفسیر قمی ابن ابی الجارود از امام باقر(علیه السلام) نقل می کند که این آیه در باره حمزه و جعفر و علی(علیهم السلام) نازل گردیده است. منظور از«مَنْ قَضَی نَحْبَهُ» حمزه و جعفر و منظور از «مَنْ یَنْتَظِر»علی بن ابی طالب است. " ۱۳ ".
ابن حجر مکی نقل می کند امیرمؤمنان(علیه السلام) در کوفه بر فراز منبر بود که از ایشان درباره این آیه پرسیدند. حضرت فرمود:«أللّهمَّ غُفْراً» این آیه در باره من و عمویم حمزه و پسر عمویم عُبیده نازل شده است که عبیده در بدر و حمزه در اُحد به شهادت رسیدند و اما من منتظر شقی ترین این امّتم تا محاسنم را از خون سرم خضاب کند. این پیمانی است که حبیبم ابوالقاسم(صلی الله علیه وآله) از آن خبر داده است. " ۱۴ ".
۳ ـ (أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الاَْرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ). " ۱۵ ".
«آیا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، همچون مفسدان در زمین قرار دهیم یا پرهیزکاران را همچون کافران؟!»
در تفسیر فرات کوفی از ابن عباس نقل می کند که این آیه در باره سه تن از مؤمنان متقی که عمل صالح انجام داده بودند؛ علی بن ابی طالب و حمزه و عبیده و سه نفر مشرک مفسد؛ عتبه و شیبه و ولیدبن عتبه نازل گردیده است. ابن عباس اضافه می کند این دو گروه بودند که در جنگ بدر با هم به مبارزه برخاستند؛ علی(علیه السلام) ولید را کشت، حمزه عتبه را و عبیده شیبه را. " ۱۶ ".
۴ ـ (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ) " ۱۷ ".
«ای کسانی که ایمان آورده اید، از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید و با صادقان باشید.»
مرحوم طبرسی در باره مصداق «صادقین» که در پایان آیه شریفه آمده است، چند احتمال ذکر نموده و می گوید: و گفته شده است که منظور از صادقین در این آیه همان افرادی است که خداوند در آیه دیگر از آنها یاد کرده و فرموده است: (رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَی نَحْبَهُ...) یعنی حمزه بن عبدالمطلب و جعفربن ابی طالب و «وَ مِنْهُم مَنْ یَنْتَظِرُ» یعنی علی بن ابی طالب(علیه السلام). " ۱۸ ".
۵ ـ (وَمَنْ یُطِعْ اللهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِمْ مِنْ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُوْلَئِکَ رَفِیقاً). " ۱۹ ".
«و کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند (در روز رستاخیز) همنشین کسانی خواهد بود که خدا نعمت خود را بر آنان تمام کرده؛ از پیامبران و صدّیقان و شهدا و صالحان، و آنها رفیق هایی خوبی هستند.»
شیخ طوسی از انس بن مالک نقل می کند که روزی با رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نماز صبح را بجای آوردیم، آن حضرت پس از نماز رو به ما نشست، من عرض کردم: ای فرستاده خدا، اگر صلاح بدانید تفسیر این آیه (وَمَنْ یُطِعْ اللهَ...) را بیان کنید. پیامبر فرمود: مصداق «نبِیِّینَ» من هستم و مصداق «صِدِّیقِینَ» برادرم علی است و مصداق «شهداء» عمویم حمزه و اما مصداق «صالحان» دخترم فاطمه و دو فرزندش حسن و حسین می باشند. " ۲۰ ".
۶ ـ (مَنْ کَانَ یَرْجُو لِقَاءَ اللهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللهِ لاَت وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ - وَمَنْ جَاهَدَ فَإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ...). " ۲۱ ".
«کسانی که امید به دیدار و لقای پروردگار و رستاخیز دارند، (در اطاعت او می کوشند) زیرا سر آمدی که خدا تعیین کرده، فرا می رسد. و کسی که (در راه خدا) جهاد و تلاش می کند برای خود جهاد می کند.»
حسین بن سعید از ابن عباس نقل می کند که این آیه در باره بنی هاشم نازل گردیده که از آنها است حمزه بن عبدالمطلب و عبیده بن حارث. ابن عباس می افزاید: درباره آنها این آیه نیز نازل گردیده است؛ (وَمَنْ جَاهَدَ فَإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ...) " ۲۲ ".
حضرت حمزه در حدیث رسول خدا اینک به بیان بخشی از فضایل حضرت حمزه می پردازیم که از زبان رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نقل شده و به دست ما رسیده است، و با بخشی دیگر، در صفحات آینده و به مناسبت های مختلف آشنا خواهیم شد.
حمزه، سید همه شهدا، جز انبیا و اوصیا است شیخ المحدّثین صدوق(رحمه الله) در ضمن حدیث مفصّلی، با اسناد به حضرت سلمان، نقل می کند:
«در ایام مریضی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) که به ارتحال آن بزرگوار منتهی گردید، در کنار بستر آن حضرت بودم که فاطمه زهرا(علیها السلام)وارد شد، وقتی ضعف شدید را در پدر بزرگوارش دید، اشک به صورتش جاری گردید. رسول خدا برای تسلّی و آرامش دخترش، از عنایات و برکات خداوند بر اهل بیت سخن گفت و بخشی از نعمت های خدا را، که بر این خاندان ارزانی داشته است، بر شمرد تا بدینجا رسید که:... دخترم! ما اهل بیتی هستیم که خداوند شش صفت و ویژگی را بر ما عطا کرده است که بر هیچیک از گذشتگان و آیندگان عطا ننموده است؛ زیرا پیامبر ما سیّد انبیا و مرسلین است و آن پدر تو است و وصیّ ما سید اوصیا است و آن همسر تو است و شهید ما سیدالشهدا است و آن حمزه بن عبدالمطلب عموی پدر تو است.
فاطمه(علیها السلام) گفت: ای فرستاده خدا، آیا او فقط سید شهیدانی است که با وی به شهادت رسیده اند؟
پیامبر فرمود: نه، بلکه او سید شهدای اوّلین و آخرین، بجز انبیا و اوصیا است.» " ۲۳ ".
با توجه به مضمون این حدیث، معلوم می شود که هم حضرت حمزه و هم حضرت حسین بن علی(علیهما السلام) برای همیشه، از افتخار «سید الشهدا» بودن برخوردارند. و این لقب برای همیشه به آن دو بزرگوار اطلاق می گردد؛ با این تفاوت که حسین بن علی حتی نسبت به حضرت حمزه هم سید و سرور است ولی حضرت حمزه سید است نسبت به سایر شهدا.
حضرت حمزه از سروران اهل بهشت است شیخ صدوق همچنین از انس بن مالک نقل می کند که: رسول خدا(صلی الله علیه وآله)فرمود: ما فرزندان عبدالمطلب، سروران اهل بهشتیم. رسول الله، حمزه سید الشهدا، جعفر ذوالجناحین، علی، فاطمه، حسن، حسین و مهدی(علیهم السلام). " ۲۴ ".
حضرت حمزه، محبوب ترین عموی رسول خدا صدوق(رحمه الله) از امام صادق(علیه السلام) وآن بزرگوار از جدّش رسول خدا نقل می کند که فرمود:
«اَحَبّ اِخوانی اِلَیَّ علّی بن أبی طالب و أحَبّ أعْمامی اِلیَّ حَمْزَه». " ۲۵ ".
«محبوب ترین برادرانم علی بن ابی طالب و محبوب ترینِ عموهایم حمزه است.»
پاورقی
________________________________________
۱- عبد المطلب ملقّب به شیبه الحمد، مردی عظیم و رفیع متصف به اوصاف حمیده و افعال پسندیده نصیح و ینبع بود قوم قریش او را قبول و با وجودش مباهات نمودند او کلیدداری خانه کعبه و پرده داری کعبه را هر دو که بزگترین سمت در اسلام و قبل از اسلام به شمار می آورند بوده داشته، پاسخ صریح عبدالمطلب به فرمانده لشکر ابرهه به هنگام تهاجم به مکّه و نذر او در قربانی کردن یکی از فرزندانش همانند حضرت ابراهیم و کشف چاه زمزم و... بیانگر عظمت روح و ارتباط وی با عالم معنویات در سطحی فوق العاده و خارج از متعارف است
۲- زیدبن حارثه از نزدیکترین و صمیمی ترین اصحاب پیامبر است که او را به پسر خواندگی خویش پذیرفت و در جنگ موته فرماندهی لشکر را به او محول نمود و او در بین جنگ به شهادت رسید
۳- حشر: ۸
۴- بر خلاف طبقات ابن سعد و کامل ابن اثیر و طبری فقط حمزه را به عنوان حواستگار معرفی می کند ولی با توجه به اینکه همه مورخان نوشته اند که خطبه عقد به وسیله ابوطالب ایراد گردیده و متن خطبه نیز در منابع منعکس شده است. معلوم می گردد او نیز به همراه حمزه در امر ازدواج پیامبر دخیل بوده است
۵- «و آنان که ایمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد کردند و آنها که پناه دادند و یاری نمودند، آنان مؤمنان حقیقی اند، برای آنها آمرزش«رحمت خدا» و روزی شایسته ای است.» انفال: ۷۴
۶- «کسانی که قبل از پیروزی انفاق کردند و جنگیدند با کسانی که بعد از فتح انفاق نمودند و جهاد کردند، یکسان نیستند، آنها بلند مقام تر از کسانی هستند که بعد از فتح انفاق نمودند و جهاد کردند.» حدید: ۱۰
۷- حجّ: ۱۹
۸- ج۴، تفسیر سوره حج
۹- به تفسیر الدر المنثور و المیزان، تفسیر سوره حج مراجعه شود
۱۰- عبیده بن حرث بن عبدالمطلب، پسر عموی رسول خدا است. او از شجاعان عرب و از مدافعان اسلام بود که در جنگ بدر به شهادت رسید
۱۱- تفسیر فرات کوفی، ص۲۷۱
۱۲- احزاب: ۲۳
۱۳- تفسیر قمی، ج۲، ص۱۸۸
۱۴- صوائق محرقه، ص۸۰
۱۵- ص: ۲۸
۱۶- تفسیر فرات کوفی، ص۳۵۹، چاپ سال ۱۴۱۰ هـ. تهران
۱۷- توبه: ۱۱۹
۱۸- مجمع البیان، ج۳، ص۸۱، چاپ صیدا
۱۹- نساء: ۶۹
۲۰- کنز الفوائد، به نقل بحارالانوار، ج۲۴، ص۳۱
۲۱- عنکبوت: ۵ و ۶
۲۲- تفسیر فرات کوفی
۲۳- «قالت یا رسول اللّه ــ صلی اللّه علیه و آله و سلم ــ هو سیّد الشهداء الذین قُتِلوا معه؟ قال بل سید شهداء الأوّلین و الآخرین، ما خلا الأنبیاء و الأوصیاء». مشروح و متن این حدیث را در اکمال الدین، ج۱، صص۲۶۴-۲۶۳، چاپ دارالکتب الاسلامیه ملاحظه کنید
۲۴- «نحن بنو عبدالمطلب ساده اهل الجنه، رسول اللّه و حمزه سیدالشهداء...». امالی صدوق، مجلس هفتاد و دوم
۲۵- امالی صدوق، مجلس هشتاد و دوّم، عمده ابن عقده

حضرت حمزه از دیدگاه ائمه معصومین (علیهم السلام)

حمزه محبوب ترین نام ها در نزد رسول خدا کلینی(رحمه الله) از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده است که:
«جاءَ رَجلٌ اِلَی النّبیّ(صلی الله علیه وآله) فقال یا رَسُول الله وُلِدَ لی غلامٌ فماذا اُسَمّیه؟ قال: سَمِّهِ بأحَبِّ الأسماء اِلیّ؛ حَمْزه». " ۱ ".
«شخصی محضر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) آمد و عرض کرد: ای فرستاده خدا، فرزند ذکوری برایم متولّد شده است، چه نامی بر وی نهم؟ فرمود: او را «حمزه» نام بگذار که محبوب ترین نام ها در نزد من است.»
حمزه یکی از چهار راکب در قیامت مرحوم صدوق(رحمه الله) در ضمن حدیثی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) چنین نقل می کند:
«و ما فی القیامه راکبٌ غَیرنا وَ نَحنُ أربعهٌ فَقام اِلَیه العَبّاس بن عبدالمطلب، فَقال: مَنْ هُم یا رسول الله؟ فقال: امّا أَنا فَعَلی البراق... و عَمّی حمزه بن عبدالمطلب اسدالله و اسد رسوله سید الشهداء عَلی ناقتی الغضباء... و أخی علیّ، عَلی ناقه من نوق الجنّه». " ۲ ".
«در قیامت همه پیاده هستند بجز ما چهار تن. عباس بن عبدالمطلب عرض کرد: ای رسول خدا، آن چهار تن کدامند؟ فرمود: اما من سوار بر براق خواهم بود... و عمویم حمزه بن عبدالمطلب اسدالله و اسد رسول و سید شهدا بر شتر غضبای من سوار خواهد شد. و برادرم علی بر شتری از شتران بهشتی.»
حضرت حمزه انجام دهنده نیکی ها و بجا آورنده صله رحم ابن حجر عسقلانی نقل می کند که: رسول خدا چون در کنار جسد مُثله شده عمویش حمزه نشست، خطاب به وی چنین فرمود:
«رَحِمکَ الله أی عمّ، لَقَدْ کُنتَ وَصُولاً لِلرَّحِمِ فَعُولاً لِلْخیرات». " ۳ ".
«ای عمو! خدای رحمت کند تو را، که در صله رحم و انجام دادن کارهای نیک فعّال و کوشا بودی.»
و این توصیف از زبان رسول خدا و معرفی حضرت حمزه به عنوان «وَصُول رَحِم» و «فَعول خیرات» امتیازی است که اختصاص به آن حضرت دارد.
حضرت حمزه شفیع در روز قیامت در حدیث مفصّلی که امیر مؤمنان(علیه السلام)از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نقل نموده، آن حضرت، درباره حضرت حمزه می فرماید:
«اما انّ حمزه عمّی یُنَحّی جهنّم مِن مُحِبِّیه». " ۴ ".
«همانا در قیامت عمویم حمزه جهنم را از دوستدارانش دور خواهد کرد.»
در پایه عرش نوشته شده است: حمزه اسدالله و... در بصائرالدرجات در حدیثی از امام باقر(علیه السلام) از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نقل کرده که آن حضرت در باره تعداد انبیا و تعداد اولوالعزم از آنان و اینکه هر پیامبری دارای وصی بوده، سخن گفته و آنگاه به خصوصیات خود و خاندانش اشاره می کند و در ضمن آن می فرماید:
«وَعَلی قائمه العرش مکتوبٌ: حمزه اسدالله و اسد رسوله و سیّد الشهداء». " ۵ ".
حضرت حمزه در دعای رسول خدا ابن ابی الحدید نقل می کند " ۶ " که درجنگ خندق چون امیرمؤمنان(علیه السلام) با عمروبن عبدوَدّ مواجه شدند و مبارزه آنان آغاز گردید، پیامبر(صلی الله علیه وآله) رو به آسمان کرد و دستانش را بالا گرفت و این دعا را مکرّر خواند:
«أللّهمّ اِنّکَ اَخَذْتَ مِنّی عُبیده یومَ بَدر وَ حمزه یَوْمَ اُحُد فَاحْفَظ عَلَیَّ الیومَ علیّاً (...رَبِّ لاَ تَذَرْنِی فَرْداً وَأَنْتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ)». " ۷ ".
«خدایا! پسر عمویم عبیده را در جنگ بدر و عمویم حمزه را در جنگ احد از من گرفتی پس امروز علی را برایم نگهدار! خدایا! مرا تنها نگذار، وَ انْتَ خَیْرالْوارثین.»
حضرت حمزه افضل شهدا است شیخ مفید از ابو ایّوب انصاری نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) خطاب به حضرت فاطمه(علیها السلام) چنین فرمود:
«شهیدنا أفضل الشهداء و هو عمّک وَ مِنّا مَنْ جَعَل الله لَهُ جِناحَین یطیرُ بِهِما مَعَ الملائکه وَ هُوَ ابنُ عَمِّکَ». " ۸ ".
«شهید ما أفضل شهدا است و آن عموی تو و از خاندان ما است؛ کسی که خداوند بر وی دو بال عنایت فرموده که در میان فرشتگان پرواز می کند و آن پسر عموی تو است.»
حضرت حمزه در گفتار ائمه اینک به نقل و بیان گفتار ائمه هدی(علیهم السلام) در این زمینه می پردازیم و سخن آن بزرگواران را که همانند حدیث پیامبر(صلی الله علیه وآله)در بیان شخصیت حضرت حمزه به عنوان یکی از افتخارات از خاندان نبوت و در کنار شخصیت وجود مقدس رسول الله و امیرمؤمنان و حسنین و حضرت مهدی(علیهم السلام)عنوان گردیده است، در اختیار خواننده ارجمند قرار می دهیم:
حضرت حمزه در گفتار و احتجاج امیرمؤمنان حمیری " ۹ " در قرب الإسناد آورده است که امیرمؤمنان(علیه السلام) فرمود:
«منّا سبعهٌ خَلَقَهم الله عزّ و جلّ لم یخلق فی الأرض مثلهم؛ مِنّا رسول الله(صلی الله علیه وآله)سیّد الأوّلین و الآخرین، خاتم النّبیّین و وصیّه خیر الوصیّین و سبطاه خیر الأسباط؛ حَسَناً و حُسَیناً و سیّد الشهداء حمزه عمّه و من قد کان مع الملائکه جعفر و القائم عجّ». " ۱۰ ".
«خداوند در میان خاندان ما هفت نفر خلق کرد که در روی زمین مانند آنها را نیافریده است. آنگاه در معرفی این هفت تن چنین فرمود: از ما است رسول خدا که سیّد اوّلین و آخرین و خاتم پیامبران است. و از ما است وصیّ او که بهترین اوصیا است و دو سبطش حسن و حسین که بهترین اسباطند و عمویش سید الشهدا و جعفر که به همراه فرشتگان پرواز می کند و قائم عجّ.»
حضرت حمزه در احتجاج امیرمؤمنان در شورای شش نفری عمربن خطاب هنگام مرگش خلافت را به شورای شش نفری، متشکّل از امیرمؤمنان، عثمان بن عفّان، طلحه، زبیر، عبدالرحمان عوف و سعدبن ابی وقّاص محوّل نمود و دستور داد پس از مرگ وی این شش نفر در خانه ای برای تعیین خلیفه جمع شوند و با وی بیعت کنند، به طوری که اگر چهار نفر با یکی از آنان بیعت کرد و تنها یک نفر امتناع ورزید، گردن او را بزنند و اگر دو نفر امتناع کرد گردن آن دو نفر را بزنند و زمینه را طوری فراهم نمود که با عثمان بن عفان بیعت نمودند. در این جلسه امیرمؤمنان سخنانی ایراد کرد و خصوصیات خانواده اش را برای اتمام حجّت برشمرد تا اینکه فرمود: «شما را به خدا سوگند می دهم آیا در میان شما بجز من کسی هست که عمویش سید الشهدا باشد؟ گفتند: نه. (نشدتکم بالله هَلْ فیکُم اَحَدٌ عَمُّهُ سیّد الشهداء غیری؟! قالوا: لا). " ۱۱ ".
پاورقی
________________________________________
۱- کافی کتاب العقیقه باب الأسما و الکنی
۲- خصال باب الأربعه
۳- اصابه، ج۱، ص۳۵۴
۴- تفسیر امام حسن عسکری، ص۱۷۶، چاپ ۱۳۱۴
۵- بصائر الدرجات، ص۳۴؛ بحارالانوار، ج۲۷، ص۷
۶- شرح نهج البلاغه، ج۱۹، ص۶۱
۷- انبیاء: ۴۹
۸- امالی شیخ، به نقل از بحارالأنوار، ج۲۲، ص۲۷۳
۹- وی از اصحاب امام حسن عسکری است. و کتابش، قرب الاسناد، از منابع حدیثی شیعه می باشد
۱۰- قرب الإسناد، چاپ کوشانفر، ص۳۹
۱۱- مشروح این سخنرانی در احتجاج طبرسی، ج۱، صص۱۸۸-۲۱۰ آمده است

[ پنجشنبه یکم مهر 1389 ] [ 13:50 ] [ بهزاد ]
[ پنجشنبه یکم مهر 1389 ] [ 13:41 ] [ بهزاد ]

بقيع را بهتر بشناسيم

تاریخچه
پیشینه تاریخی بقیع به دوران قبل از اسلام می رسد ولی در کتب تاریخی به روشنی قدمت تاریخی آن مشخص نشده است. بعد از هجرت مسلمانان به مدینه، بقیع تنها قبرستان مسلمانان گردید. مردم مدینه قبل از آمدن مسلمانان به آن جا اجساد مردگان خود را در دو گورستان «بنی حرام» و «بنی سالم» و گاهی نیز در منازل و خانه های شان دفن می کردند و در واقع بقیع اولین مدفن و مزاری است که به دستور پیامبر اسلام صلي الله عليه واله توسط مسلمین صدر اسلام به وجود آمده است.
اولین شخصي که در آنجا به توصیه پیامبر صلي الله عليه واله دفن شد عثمان بن مظعون بود که از دوستان نزدیک پیامبراكرم و اميرالمومنين علی بن ابیطالب عليهما السلام به شمار می رفت؛ اميرالمومنين علی عليه السلام در سخنانشان او را بسیار یاد می کردند و از روی علاقه شان به او، نام یکی از فرزندان خود را عثمان نهادند. رسول خدا صلي الله عليه واله برخی از شهدای اُحُد و نیز فرزندشان، ابراهیم، را در آنجا دفن کردند و به این ترتیب بر شرافت آن افزودند. بعدها که عثمان پسر عفان در قبرستان یهودی های مدینه به اسم حس کوکب دفن شد، معاویه بقیع را به قدری گسترده ساخت که قبر عثمان در بقیع قرار گیرد.
بقیع هم اینک مدفن 4 امام معصوم، امام حسن مجتبی، امام سجاد، امام باقر و امام صادق عليهم السلام است. همچنین قبراكثر همسران پیامبراكرم و نیز عباس عموی پیامبر و فاطمه بنت اسد، مادرگرانقدرامير المومنين علی عليه السلام و برخی دیگر از بزرگان در این قبرستان قرار دارد. بقیع قبرستانی است مورد احترام همه فرقه های اسلامی، و اکنون در چند قدمی حرم پیامبر صلي الله عليه واله قرار دارد.

ویژگی‌های بقیع
حرم بقیع حالت هشت ضلعی داشته است
ویژگی بعدی، داشتن محراب است و این که حرم، خادمانی نیز داشته است. حرم ائمه ی بقیع مانند سایر حرم ها دارای ضریح، روپوش، چلچراغ، شمعدان و فرش بوده است. ابن جبیر می نویسد: قبرشان بزرگ و از سطح زمین بلندتر و دارای ضریحی از چوب می باشد که بدیع ترین و زیباترین نمونه است از نظر فن و هنر. و نقوشی برجسته از جنس مس بر روی آن ترسیم شده و میخ کوبی هایی به جالب ترین شکل در آن تعبیه شده که نمای آن را زیباتر و جالب تر نموده است.
محمد لبیب مصری که در سال ۱۳۲۷ هـ.ق به مدینه سفر کرده، می نویسد:
«در آن جا گنبدی معروف به «قبة البين» قرار دارد که حجره ای در آن وجود دارد. و ضریح امام حسن در داخل قبه ای است و از فلز ساخته شده است و خطوط فارسی بر آن نقش بسته است. به گمانم از آثار شیعیان باشد.»

ویرانی قبور
وهابیان وپيروان بني اميه در ۸ شوال سال ۱۳۴۳ (هجری قمری) قبور ائمه بقیع را ویران کردند.
تا آن زمان بر روی قبور پیشوایان و سایر بزرگان اسلام که در مدینه مدفون بودند گنبدها و بناهایی قرار داشت. ائمه بقیع در بقعه بزرگی که به‏ طور هشت ضلعی ساخته شده بود و اندرون و گنبد آن سفیدکاری شده بود مدفون بودند. پس از تسلط وهابیان بر مدینه‌ آن‌ها ضمن تخریب قبور آثاری که بر روی قبور قرار داشت را نیز از بین بردند. در جریان این واقعه بارگاه امام حسن مجتبی، امام سجاد، امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام نیز ویران شد.
این حرکت وهابیان اعتراضاتی در پی داشت. علاوه بر ویرانی قبور امامان شیعه، مزار عبدالله بن عبدالمطلب پدرگرامي و آمنه مادرگرانقدر پیامبر اسلام صلي الله عليه واله عباس عموی پیامبراكرم و اسماعیل از فرزندان امام جعفر صادق عليه السلام نیز به طور کامل ویران شد.
وهابیان از حدود ۲۰۰ سال پیش به وجود آمدند و بسیاری از مسایل دین اسلام را منکر شدند.

وهابيت و تخريب قبور متبركه

بيانيه علماى مكه و نجد
علماى مكه در راس آنها، شيخ عبدالقادر شيبى كليددار خانه كعبه، به ديدن ابن سعود آمدند، ابن سعود سخنانى ايراد كرد و در ضمن آن از دعوت محمد بن عبدالوهاب ياد كرد و اظهار داشت كه احكام دينى ما، طبق فقه احمد بن حنبل است، حال اگر اين سخنان در نزد شما پذيرفته است، بياييد تا براى عمل كردن به كتاب خدا و سنت خلفاى راشدين با يكديگر بيعت كنيم. همه با او بيعت كردند.
سپس يكى از علماى مكه، از ابن سعود درخواست كرد كه مجلسى ترتيب بدهد تا علماى مكه و نجد در اصول و فروع به مباحثه بپردازند، وى اين پيشنهاد را پذيرفت و در روز يازدهم جمادي‌الاولي، پانزده نفر از علماى مكه و هفت نفر از علماى نجد، اجتماع كردند و مدتى باهم بحث كردند و در پايان بيانيه اى از طرف علماى مكه صادر شد، مبنى بر اين كه در پاره اى از مسايل اصولي، ميان علماى مكه و علماى نجد، موافقت گرديد، از جمله اين كه هركس ميان خود و خدا واسطه قرار دهد، كافر است و تا سه بار توبه داده مى شود و اگر توبه نكرد، بايد كشته شود. ديگر ساختمان بر روى قبور و چراغ روشن كردن در اطراف قبور و نماز خواندن در كنار آنها حرام است. و نيز اگر كسى خدا را به جاه و مقام كسى بخواند، مرتكب بدعت شده و بدعت در اسلام حرام است. (1)

ويران ساختن مقابر و مشاهد حجاز به دست وهابي‌ها
وقتى كه وهابي‌ها وارد طائف شدند، گنبد مدفن ابن عباس را خراب كردند، چنان كه اين كار را يكبار ديگر نيز انجام داده بودند و هنگامى كه وارد مكه شدند، قبه هاى قبرهاى عبدالمطلب جد پيامبر ـ صلى الله عليه و آله ـ و ابوطالب عموى پيامبر و خديجه ام المؤمنين (همسر پيامبر) و همچنين بناى زادگاه پيامبر و فاطمه زهرا ـ عليها السلام ـ را با خاك يكسان نمودند.
در جده قبه قبر حوا را ويران ساختند و به طور كلى تمام مقابر و مزارات را در مكه، جده و طائف و نواحى آنها از بين بردند و زمانى هم كه مدينه را محاصره كرده بودند، مسجد و مزار حمزه و مقبره شهداى احد را كه بيرون شهر بود، خراب كردند.
مرحوم علامه امين مى نويسد:
«و شايع است كه آنها گنبد مرقد مطهر نبوى را هم به توپ بستند، اما خود وهابي‌ها منكر چنين چيزى هستند. چون اين خبر به گوش ملت ايران رسيد، سخت دچار نگرانى شد و علما و بزرگان اجتماع كردند و اين پيش آمد را امرى بزرگ تلقى نمودند و ما در دمشق از يكى از علماى بزرگ خراسان و از شهر مقدس مشهد تلگرافى دريافت نموديم كه طى آن حقيقت قضيه را از ما سؤال كرده بودند، سپس دولت ايران گروهى را براى تحقيق به حجاز اعزام داشتند، تا از حقيقت ماجرا دولت خويش را مطلع سازند. (2)
پس از تسلط وهابي‌ها بر مدينه منوره قاضى القضات وهابي‌ها، شيخ عبدالله بن بليهد در ماه رمضان 1344 از مكه به مدينه آمد و اعلاميه اى صادر نمود و ضمن آن از اهل مدينه سؤال كرد كه درباره خراب كردن قبه ها و مزارات چه مى گويند؟ بسيارى از مردم از ترس جوابى ندادند و بعضى از آنان خراب كردن را لازم دانستند و متن سؤال و جواب را منتشر ساخت .
مرحوم علامه سيد محسن امين در اين باره مى نويسد:
«مقصود شيخ عبدالله از اين سؤال استفتاء حقيقى نبود، زيرا وهابي‌ها در وجوب خراب كردن تمام قبه ها و ضريح ها حتى قبه روى قبر پيامبر ـ صلى الله عليه و آله ـ هيچ ترديدى ندارند، اين دو قاعده و اساس مذهبشان مى باشد و سؤال مزبور تنها براى تسكين خاطر مردم مدينه بود»‌.
بعد از سؤال مذكور، آنچه در مدينه و اطراف آن گنبد و ضريح و مزار بود، ويران ساختند از جمله گنبدهاى ائمه مدفون در بقيع كه عباس عموى پيغمبر ـ صلى الله عليه و آله ـ نيز در آن مدفون بود و ديوارها و صندوق روى قبور، همه را خراب كردند، همچنين گنبدهاى عبدالله پدر پيامبر ـ صلى الله عليه و آله ـ و آمنه مادر آن حضرت و نيز گنبدها و قبور همسران پيامبر ـ صلى الله عليه و آله ـ و گنبد عثمان بن عفان و اسماعيل بن جعفر الصادق عليه السلام و مالك پيشواى مذهب مالكى را ويران ساختند، خلاصه سخن اين كه در مدينه و اطراف و در ينبع قبرى باقى نگذاشتند» (3) .
باز مى نويسد:
«وهابي‌ها از ترس نتيجه كارشان از خراب كردن گنبد و بارگاه رسول اكرم صلى الله عليه وآله خوددارى كردند و گرنه آنان هيچ قبر و ضريحى را استثناء نكرده اند، بلكه قبر پيامبراكرم از جهت آن كه بيشتر مورد احترام و علاقه مردم است، از نظر آنها اولى به خرابى است، اما آنچه كه پادشاه سعودى اظهار داشته كه «ما قبر پيامبر را محترم مى دانيم » بدون شك چنين كلامى برخلاف عقائد آنهاست و اين سخن را جز براى مصلحت و جلوگيرى از تحريك عواطف جهان اسلام، بر ضدشان، نگفته است و اگر از اين نظر خاطر جمع مى شدند، حتما قبر پيامبرصلى الله عليه وآله را نيز ويران مى ساختند، بلكه نخست و پيش از ساير مزارات آنجا را خراب مى نمودند.
چون اين عمل زشت وهابيان در حجاز و آنچه را كه نسبت به قبور ائمه بقيع كرده بودند، به گوش مسلمانان در نقاط مختلف جهان رسيد، اين جنايت را بزرگ شمردند و در محكوميت آن، تلگراف‌هائى از عراق و ايران و ساير كشورها به ابن سعود مخابره شد و به عنوان اعتراض درس‌ها و نماز جماعت‌ها تعطيل گشت و مجالس سوگوارى تشكيل گرديد (4) .
مطلبى كه بيشتر موجب نگرانى شد، انتشار اين موضوع بود كه گنبد روى قبر مطهر پيامبر ـ صلى الله عليه و آله ـ را نيز به گلوله بسته اند (و حتى قبر مقدس را خراب كرده اند) اما بعداً معلوم شد اين خبر صحت نداشته خود وهابي‌ها هم آن را انكار كردند»‌.
جابرى انصارى در كتاب «تاريخ اصفهان » در ضمن وقايع سال 1343 هجرى به داستان حمله وهابى به حجاز و ويران ساختن قبور اشاره مى كند و مى نويسد:
«ضريح پولادى كه حاج امين السلطنه در سال 1312 هـ . دستور داد در اصفهان دو سالى ساختند، برداشتند (از روى قبور ائمه بقيع) و چون وهابي‌ها خواسته بودند وارد مرقد مقدس ختمى مرتبت شوند، يكى از آنان، اين آيه را خوانده بود: «يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبى ...» لذا از آن جسارت گذشتند» (5)

بمباران مدينه و انعكاس آن در ايران و ساير ممالك اسلامى
مؤلف كتاب «تاريخ بيست ساله ايران » حسين مكي، زير عنوان فوق مى نويسد:
«تقريبا در اوايل شهريور 1304 برابر اوايل صفر 1343 در نتيجه محارباتى كه بين طائفه وهابي‌ها (ابن السعود ملك نجد و حجاز) كه بعدها به نام كشور عربى سعودى موسوم گرديد، و صاحب الاحساء و ملك حسين شريف مكه و مدينه روى داد، برخى از شهرهاى مكه و مدينه بمباران گرديد و پس از تصرف مدينه شهر مزبور نيز از طرف قواى ابن السعود بمباران شد، بعضى از مقابر صحابه و مساجد و مقابر ائمه شيعه ويران گرديد. خبر اين بمباران در عالم اسلام و مخصوصاً عالم تشيع صداى عجيبى كرد و عواطف مذهبى مردم را سخت تحريك نمود، از تمام نقاط ايران تلگرافاتى به علماى تهران شد و علماى مركز نيز جلساتى تشكيل داده و در اطراف اين موضوع به مذاكره و بحث پرداختند. سردار سپه نيز در اين زمينه بخشنامه زير را صادر نمود:
«متحد المآل تلگرافى و فورى است. عموم حكام ايالات و ولايات و مامورين دولتي.
به موجب اجبار تلگرافى از طرف طائفه وهابي‌ها اسائه ادب به مدينه منوره شده و مسجد اعظم اسلامى را هدف تير توپ قرار داده اند. دولت از استماع اين فاجعه عظيم بى نهايت مشوش و مشغول تحقيق و تهيه اقدامات مؤثره مى باشد، عجالتاً با توافق نظر آقايان حجج اسلام مركز تصميم گرفته شده است كه براى ابراز احساسات و عمل به سوگوارى و تعزيه دارى يك روز تمام مملكت تعطيل عمومى شود، لهذا مقرر مى دارم عموم حكام و مأمورين دولتى در قلمرو مأموريت خود به اطلاع آقايان علماى اعلام هر نقطه، به تمام ادارات دولتى و عموم مردم اين تصميم را ابلاغ و روز شنبه شانزدهم صفر را روز تعطيل و عزادارى اعلام نمايند.
رياست عاليه كل قوا و رئيس الوزراء ـ رضا»‌.
مكى مى افزايد:
«بر اثر تصميم فوق روز شنبه شانزدهم صفر تعطيل عمومى شد، از طرف دستجات مختلفه تهران مراسم سوگوارى و عزادارى به عمل آمد و بر طبق دعوتى كه به عمل آمده بود، در همان روز علما در مسجد سلطانى اجتماع نمودند و دستجات عزادار با حال سوگوارى از كليه نقاط تهران به طرف مسجد سلطانى عزيمت كرده در آنجا اظهار تأسف و تأثر به عمل آمد و عصر همين روز يك اجتماع چندين ده هزار نفر در خارج دروازه دولت تشكيل گرديد و در آنجا خطبا و ناطقين نطق‌هاى آتشين و مهيجى كرده، نسبت به قضاياى مدينه و اهانتى كه از طرف وهابي‌ها به گنبد مطهر حضرت رسول به عمل آمده بود، اظهار انزجار و تنفر شد» (6)


وضع قبور ائمه بقيع پيش از ويران شدن
در سفرنامه هاى حج، وضع قبور ائمه بقيع عليهم السلام قبل از ويران شدن به دست وهابي‌ها به تفصيل شرح داده شده و تصاويرى از آنها ارائه گرديده است از جمله اين سفرنامه ها، سفرنامه ميرزا حسين فراهانى است. وى در سال 1302 قمرى توفيق زيارت حج پيدا كرده و درباره قبور ائمه بقيع چنين نوشته است:
«قبرستان بقيع، قبرستان وسيعى است كه در شرقى سور (بارو) مدينه متصل به دروازه سور واقع شده و دور تا دور آن را ديوار سه ذرعى از سنگ و آهك كشيده اند و چهار در دارد دو درب آن از طرف غرب و در كوچه پشت سور است و يك درب طرف جنوب و درب ديگر آن شرقى و طرف حش كوكب است كه در كوچه باغهاى بيرون شهر است و از بس در اين قبرستان سرهم دفن كرده اند، اغلب قبرستان يك ذرع متجاوز از سطح زمين ارتفاع بهم رسانيده است و در اوقات آمدن حجاج به مدين، همه روزه درهاى اين قبرستان تا وقت مغرب باز است و هركه مى خواهد مى رود و در غير وقت حج، ظهر روز پنجشنبه باز مى شود و تا نزديك غروب روز جمعه بعد بسته است مگر آن كه كسى بميرد و آنجا دفن كنند.
چهار نفر از ائمه اثنى عشر ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ در بقعه بزرگى كه به طور هشت ضلعى ساخته شده، واقعند و اندرون و گنبد او سفيدكارى است و بناى اين بقعه معلوم نيست از كه و چه وقت بوده اما محمد على پاشاى مصرى در سنه 1234 به امر سلطان محمود خان عثمانى تعمير كرده و بعد همه ساله از جانب سلاطين عثمانى اين بقعه مباركه و ساير بقعه جات واقعه در بقيع تعمير مى شود در وسط اين بقعه مباركه، صندوق بزرگى است از چوب جنگلى خيلى ممتاز و در وسط اين صندوق بزرگ دو صندوق چوبى ديگر است و در اين دو صندوق پنج نفر مدفونند: امام حسن مجتبي ، حضرت سجاد، حضرت امام محمد باقر و حضرت صادق ـ عليهم السلام ـ است و يكى عباس عم رسول الله ـ صلى الله عليه وآله ـ است كه بنى عباس از اولاد اويند و در وسط بقعه متبركه در طاقنماى غربى مقبره اى است كه به ديوار يك طرف او را ضريح آهنى ساخته اند و مى گويند: قبر حضرت فاطمه زهرا ـ عليها السلام ـ است.
چند محل است كه مشهور به قبر صديقة طاهره است: يكى در بقيع در حجره اى كه بيت الاحزان مى گويند و به همين ملاحظه اغلب در بيت الاحزان نيز زيارت صديقه كبرى ـ عليها السلام ـ را مى خوانند و در مقابل همين قبر مبارك، پرده گلابتون دور گنبد آويخته و از گلابتون بيرون آورده اند كه: سلطان احمد بن سلطان محمد بن سلطان ابراهيم، (سنه احدى و ثلثين و ماة بعد الالف 1131)» .
مرحوم فراهانى مى افزايد:
«در اين بقعه مباركه ديگر زينتى نيست مگر دو چلچراغ كوچك و چند شمعدان برنز، و فرش زمين بقعه، حصير است و چهار، پنج نفر متولى و خدام دارد كه افبا عَن جفد هستند و مواظبتى ندارند و مقصودشان اخذ تنخواه (پول) از حجاج است.
حجاج اهل تسنن بر سبيل ندرت در اين بقعه متبركه به زيارت مى آيند و براى آنها ممانعتى در زيارت نيست و تنخواهى از آنها گرفته نمى شود. اما حجاج شيعه هيچ يك را بى دادن وجه نمى گذارند داخل بقعه شوند مگر آن كه هر دفعه تقريبا از يك قران الى پنج شاهى به خدام بدهند و از اين تنخواهى كه با اين تفصيل از حجاج مى گيرند، بايد سهمى به نائب الحرم و سهمى به سيد حسن پسر سيد مصطفى كه مطوف عجم است، برسد و بعد از دادن تنخواه هيچ نوع تقيه در زيارت و نماز نيست و هر زيارتى سراً يا جهراً مى خواهند بكنند آزاد است و ابداً لساناً و يداً صدمه اى به حجاج شيعه نمى رسانند. پشت گنبد ائمه بقيع بقعه كوچكى است كه بيت الاحزان حضرت زهرا ـ عليها السلام ـ است »‌.
فراهاني، سپس به تعريف و توصيف قبور بقيع و بناى روى آنها مى پردازد (7) از جمله سفرنامه نويسان حاج فرهاد ميرزا است كه در سال 1292 قمرى به سفر حج رفته و در سفرنامه خود به نام «هديه‌ السبيل » مى نويسد:
«از باب جبرئيل درآمده به زيارت ائمه بقيع ـ عليهم السلام ـ مشرف شدم كه صندوق ائمه اربعه ـ عليهم السلام ـ در ميان صندوق بزرگ است كه عباس عم رسول الله ـ صلى الله عليه و آله ـ نيز در آن صندوق است، ولى صندوق ائمه كه در ميان همان صندوق بزرگ است، مفروز است كه دو صندوق است »‌.
مرحوم فرهاد ميرزا مى گويد:
«متولى آنجا در ضريح را باز كرده به ميان ضريح رفتم و طوافى دور ضريح كردم و طرف پائين پا خيلى تنگ است كه ميان صندوق و ضريح كمتر از نيم ذرع است كه به زحمت مى توان حركت كرد (8)‌»‌.
مؤلف كتاب «تحفة الحرمين » نائب الصدر شيرازى كه در سال 1305 هـ . ق به مسافرت حج تشرف يافته در سفرنامه خود، چنين نوشته است:
«وادى بقيع به دست راست است، مسجد پوشيده اى است مانند اطاق بر سر او نوشته: «هذا مسجد ابى بن كعب و صلى فيه النبى غير مره » (اين مسجد ابى بن كعب است كه پيغمبر مكرر در آن نماز گزارد) بقعه ائمه بقيع جناب امام حسن و امام زين العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام در يك ضريح مى باشند. مى گويند: عباس بن عبدالمطلب آنجا مدفون است و آثارى در آن بقعه در پيش روى ائمه به طرف ديوار مانند شاه نشين ضريح و پرده دارد مى گويند جناب صديقة طاهره ـ س ـ مدفون هستند» (9)‌.
ابراهيم رفعت پاشا كه در سال‌هاى 1318 و 1320 و 1321 و 1325 ه ق كه در سفر اول به عنوان رئيس نگهبان محمل قافله حجاج مصر و سفرهاى بعدى به عنوان اميرالحاج مصر بوده، براى سفرهاى چهارگانه خود سفرنامه مفصلى به نام «مرآة الحرمين » نوشته است وى در اين كتاب ارزشمند وضع قبور اجداد پيامبر و ام المؤمنين خديجه در مكه و قبور ائمه مدفون در بقيع را قبل از سال 1344 هـ . ق يعنى قبل از خراب كردن وهابي‌ها به تفصيل شرح داده و تصاويرى روشن از آنها ارائه داده است وى وضع قبور بقيع و افراد معروفى كه در آن مدفونند از صحابه پيامبر ـ صلى الله عليه و آله ـ و غير آنان ذكر كرده و گفته است كه قبه اهل بيت ـ‌ عليهم السلام ـ (مقصود ائمه مدفون در بقيع) از بقعه هاى ديگر بلندتر است » (10)‌.
رفعت پاشا در ضمن ذكر وضع بقعه ها؛ عكس‌ها و تصاويرى از بقاع بقيع كه بقعه و گنبد ائمه از همه آنها مجلل تر و بلندتر است، و از صحن و سراى باشكوه حضرت خديجه سلام الله عليها در مكه، ارائه كرده است.
خلاصه؛ تا سال 1344 قبل از تسلط وهابي‌ها بر حجاز، قبور مدفون در بقيع و پاره اى قبور ديگر در مكه و مدينه داراى گنبد و بارگاه و فرش و شمعدان و چراغ و قنديل بوده است، بسيارى از كسانى كه قبل از اين تاريخ آنجا را ديده اند، وضع بنا و ديگر خصوصيات مربوط به مقابر را با ذكر جزئيات و احياناً با ارائه تصاويرى در گنبد و بارگاه آنها، در سفرنامه هاى خود ذكر كرده اند.
--------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ المملكه‌ العربيه‌ السعوديه‌، ج 2، ص 344.
2) كشف الارتياب، ص 55.
3) كشف الارتياب، ص 55.
4) همان مدرك.
5) تاريخ اصفهان، ص 392.
6) حسين مكي، تاريخ بيست ساله ايران، ج 3، ص 365 و 366.
7) سفرنامه فراهاني، ص 281 به بعد.
8) هديه‌ السبيل، ص 127 به بعد.
9) تحفة الحرمين، ص 227.
10) مرآة الحرمين، ج 1، ص 426، چاپ مصر، 1344ه - 1925م.
مكتب اسلام ـ سال 1379 ـ ش3.

 

[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 ] [ 11:20 ] [ بهزاد ]

نگاه مرجع عالى قدر جهان تشيع حضرت آيت الله العظمى حاج سيد صادق حسينى شيرازى مدظله العالى
به موضوع مراقد بقيع و مسئوليت مسلمانان

به نام خداى مهربان بر مؤمنان

روز جمعه هشتم شوال 1431ق. مصادف با 26 شهريور 1389ش هشتاد و ششمين سالگرد ويران شدن بارگاه ملكوتى امامان بقيع عليهم السلام است. البته سالگردها نماد اين جنايت است، چراكه دل هاى مؤمنان و شيفتگان خاندان پاك رسالت عليهم السلام هر لحظه اش كانونى است سوزان از داغى كه دست پليد دين ستيزان با اين فاجعه آفرينى بر جان هاى پاك نهاد. شگفتا! رفتار اين بدسگالان، اما با فاصله ى هزار و چند صد ساله از حادثه ى جانگداز كربلا، به كُنش يزيديان مى ماند. اينان به نام دفاع از دين و پيراستن آن از شرك ادعايى كه حق، خود گرفتار آن بوده و هستند و در بند بندگى موجودى منحرف اسيرند، زيارتگاه امامانى چند از نسل رسول خدا صلى الله عليه وآله به ويرانه اى مبدل ساختند؛ جايى كه مطاف دل پاكان و مقام فرشتگان مقرب الهى بوده و هست.
آرى، آن دين ستيزان به پيروى از اسلاف خود چنين كردند؛ همان هايى كه به فرمان پليدترين موجود، يعنى يزيد در كربلا گرد آمدند و پس از آلودن دست و دامان به خون پاكان از خاندان رسالت عليهم السلام و ياران نيكوكردارشان، به ويژه سرور جوانان اهل بهشت، يعنى حضرت امام حسين عليه السلام نعره ى تكبير از حنجره هاى شوم خود در فضا پراكندند.
اما آيا بايد از كنار اين فاجعه بى تفاوت بود؟ اصولاً مى توان از كنار اين موضوع بى تفاوت گذشت؟ اگر چنين نيست، پس در برابر اين بى حرمتى نسبت به حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وخاندان پاك حضرتش عليهم السلام و تمام مقدسات، سكوت چرا؟
البته چنان كه مرجع عالى قدر جهان تشيع حضرت آيت الله العظمى حاج سيد صادق حسينى شيرازى مدظله العالى فرموده اند، گام هايى در خور توجه در اين راه برداشته شده است، اما بيش از اين انتظار مى رود تا نماد و نشانه ى اين بى حرمتى به ساحت مقدس چهار امام عليهم السلام زده شود. دل هاى همه ى مؤمنان همين را مى خواهند، ولى گاهى برخى به اميد اقدام و فعاليت ديگران، كنج عزلت گزيده، خموشى در پيش مى گيرند كه چنين كارى زيبنده نيست. همدلى مؤمنان اين منكر آشكار را كه حدود نُه دهه، با غرور شيطانى اش جلوه گرى مى كند مى زدايد.
از نگاه مرجع عالى قدر، اين منكر زمانى زدوده خواهد شد كه مؤمنان يكصدا و يكدل دست به كار شوند؛ با زبان و قلم، مال و قدم و البته همراه با جديت كه اگر ـ خداى نا كرده ـ مؤثر نباشد، حداقل اداى تكليف شده باشد و همگان نزد خداى سبحان معذور باشند.
به روايت مرجع عالى قدر، برادر بزرگوارشان حضرت آيت الله شهيد سيد حسن حسينى شيرازى قدس سره بيش از چهل سال قبل به منظور زدودن نماد جنايت دين ستيزان و باز ساخت مراقد مطهر بقيع دست به كار شدند و طرح خود را با شخصيت هاى علمى ـ اجتماعى كشورهايى چون: عراق، ايران، پاكستان، هند و كشورهاى حوزه خليج در ميان نهادند و كار را دنبال نمودند، اما افسوس، زيرا پس از پانزده سال تلاش براى تحقق بخشيدن به اين هدف خجسته، گلوله هاى آتشين مزدوران بعثى، جان شيفته ى او را به سوى ملكوت اعلا به پرواز درآورد و كار او در آغاز راه بر زمين ماند.
نگاه مرجع عالى قدر به منكر ستيزى، اين تصوير را براى ما ترسيم مى كند كه اگر تا به امروز نتيجه اى در اين راه حاصل نشده، بايد به فردا و فرداها اميدوار بود و بسان پيشوايان معصوم عليهم السلام در مقابل منكر ايستادگى كرد، به اين اميد كه تلاش ها مؤثر باشد.
هشتاد و شش سال از ارتكاب منكرى به اين بزرگى مى گذرد و البته با توجه به بيدارى روزافزون در ميان جوامع اسلامى و غير اسلامى لكه ى ننگى و فرياد نفرينى براى بانيان و عاملان اين منكر خواهد بود و در نهايت زدوده خواهد شد تا به عاملان و طراحان خود پيوسته، يكجا مشمول لعنت الهى شوند.
به راستى در اين ميانه، نقش ما چيست و چه بايد بكنيم؟ پاسخ روشن است. اگر همه ى لايه هاى: فرهنگى، سياسى، اقتصادى و اجتماعى دست به كار اين مهم شوند، افتخارى بس بزرگ نصيب خود كرده، از سعادت دو سرا برخوردار خواهند شد، ولى در صورتى كه امروزه سستى در پيش گيريم، فردا و فرداها هوشمند مردمانى اين فرصت را غنيمت خواهند شمرد و ما مى مانيم و هزاران هزار دريغ و افسوس بر توانستن و انجام ندادن.
اين وظيفه ى همگانى همتى همه جانبه مى طلبد كه اگر همصدا شويم اين منكر را زدوده و نه با سلاح و ستيز، بلكه با قلم و سخن دنيا را با همه ى فراخى اش بر منكر گرايانِ باطل كار، تنگ خواهيم كرد.
هيچ مى دانيم كه 25 سال خانه نشينى جانشين بر حق پيامبر صلى الله عليه وآله حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام نتيجه ى سكوت بود، سكوتى مرگبارتر از تيغ و تير و نيزه و سنان. ما كه نكوهش گران سكوت پيشينيان هستيم و بر بى تفاوتى كوفيان خرده مى گيريم مبادا روزى سر غم به گريبان پشيمانى فروكشيم!
هيچ انديشيده ايم كه اگر بخشى از مردمى كه پس از 25 سال با حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام بيعت كرده، حضرتش را در جايگاه امامت كه حق واقعى ايشان بود، قرار مى دادند و حكومت آن حضرت به جاى كمتر از پنج سال، سى سال مى شد ـ بنابه فرموده ى معصوم عليه السلام ـ همگان از نعمت ها و عدالت الهى برخوردار مى شدند!
و آيا هيچ فكر كرده ايم كه پنج نسل، حدود نود سال، شاهد اين منكر بوده و هستند، اما هيچ واكنشى نداشته اند؟ به راستى چرا؟
اگر در آغاز و روزگار ميانى اين فاجعه، امكانات وجود نداشت، ولى امروز چنين عذرى پذيرفته نيست. فرصت ها را نبايد از دست داد و بايد واقعيت اين منكر و ماهيت منكر آفرينان براى همگان روشن شود و در اين راه هيچ فرصتى را نبايد از دست داد. اعتراض، ابزارى كار آمد است و با گسترش يافتن آن، وجدان هاى بيدار حقيقت را پذيرفته، بدان تن خواهند داد و منكر گرايانِ باطل كار، محكوم به پذيرش آن خواهند شد.
كارآمدى اعتراض نه گزاف است كه هميشه تاريخ كارساز بوده و كاخ ستمگران خداستيز را به لرزه درآورده است و اين كارآمدى هميشه جارى و سارى است.
براى جنايت عاشورا همانندى متصور نيست و اگر سفيران كربلا، يعنى امام سجاد عليه السلام و حضرت زينب كبرى سلام الله عليها در كوفه و شام و مجلس ضحاكان زمان، زبان به اعتراض نمى گشودند، آيا ماجراى عاشورا پوشيده نمى ماند؟
ما نيز به حسب وظيفه ى دينى و مذهبى خود نسبت به اين فاجعه ى جنايت كارانه اعتراض كرده، جهانيان را از آن باخبر كنيم و از فرصت هاى: حج، در مسجدالحرام، مسجد النبى صلى الله عليه وآله و هر موقعيت ديگر و نيز در ديگر اجتماعات براى اين هدف استفاده كنيم و البته با زبانى سخن بگوييم كه خداى متعال بدان فرمانِمان داده، مى فرمايد: «وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ؛ و با آنان به شيوه اى كه نيكوتر است مجادله نماى».
پس، مسلمانان، همتى سَجّادى و زِينَبـى بايد، تا با اعتراض خود موجى خروشان پديد آوريم به بزرگى هستى كه منكرگرايان را تسليم خواسته ى انسانى و دينى دين باوران وادارد و با زدودن اين منكر كه خشم خداى متعال و خاندانِ رسالت عليهم السلام را برانگيخته است، دگربار جلوه و جلال ملكوتى مراقد بقيع را به آن بازگردانيم و مطمئن باشيم كه توفيق خدا مددكار ما خواهد بود، به اميد آن روز.

گزيده اى از موضوع هاى مرتبط، از كتاب نسيم هدايت
 

[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 ] [ 11:16 ] [ بهزاد ]

بیانیه مراجع عظام تقلید در رابطه با هتک حرمت قرآن حکیم

رهبری معظم انقلاب حضرت آیت الله العظمی خامنه ای

                                                                                                                       
بسم الله الرحمن الرحیم   
قال الله العزیز الحكیم: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ

ملت عزیز ایران ـ امت بزرگ اسلام!

اهانت جنون آمیز و نفرت انگیز و مُشمئز كننده به قرآن مجید در كشور آمریكا كه در سایه ی امنیت پلیسی آن كشور اتفاق افتاد حادثه ی تلخ و بزرگی است كه نمیتوان آن را تنها در حدّ یك حركت ابلهانه از سوی چند عنصر بی ارزش و مزدور به حساب آورد.
این یك اقدام محاسبه شده از سوی مراكزی است كه از سال ها پیش به این طرف، سیاست اسلام هراسی و اسلام ستیزی را در دستور كار خود قرار داده و با صدها شیوه و هزاران ابزار تبلیغاتی و عملیاتی، به مبارزه با اسلام و قرآن پرداخته اند. این حلقه ی دیگری از زنجیره ی ننگینی است كه با خیانت سلمان رشدی مرتد آغاز شد و با حركت كاریكاتوریست خبیث دانماركی و دهها فیلم ضد اسلام ساخته شده در هالیوود ادامه یافت و اكنون به این نمایش نفرت انگیز رسیده است. پشت صحنه ی این حركات شرارتبار چیست و كیست؟
مطالعه ی این روند شرارت كه در این سالها با عملیات جنایتبار در افغانستان و عراق و فلسطین و لبنان و پاكستان همراه بود، تردیدی باقی نمیگذارد كه طرّاحی و اتاق فرمان آن در دستان سران نظام سلطه و اتاق فكرهای صهیونیستی است كه از بیشترین نفوذ بر دولت آمریكا و سازمانهای امنیتی و نظامی آن و نیز بر دولت انگلیس و برخی دولتهای اروپائی برخوردارند. اینها همان كسانی اند كه پژوهشهای حقیقت یاب مستقل روز به روز بیشتر انگشت اتهام در ماجرای حمله به برجها در 11 سپتامبر را به سوی آنان متوجه میكنند. آن ماجرا بهانه ی حمله به افغانستان و عراق را به رئیس جمهور جنایتكار وقت آمریكا داد و او اِعلان جنگ صلیبی كرد و همان شخص بنابر گزارشها، دیروز اعلام كرده است كه این جنگ صلیبی با ورود كلیسا به صحنه، كامل شد.
هدف از اقدام نفرت انگیز اخیر آن است كه از سوئی مقابله با اسلام و مسلمانان در جامعه ی مسیحی به سطوح همگانی مردم كشیده شود و با دخالت كلیسا و كشیش، رنگ مذهبی گرفته و پشتوانه ئی از تعصبات و تعلقات دینی بیابد، و از سوی دیگر ملتهای مسلمان را كه از این جسارت بزرگ به خشم آمده و جریحه دار میشوند از مسائل و تحولات دنیای اسلام و خاورمیانه غافل سازد.
این اقدام كینه توزانه، نه آغاز یك جریان، بلكه یك مرحله از روند طولانی مدتِ اسلام ستیزی به سركردگی صهیونیسم و رژیم آمریكا است. اینك همه ی سران استكبار و ائمة الكفر در برابر اسلام قرار گرفته اند. اسلام، دین آزادی و معنویت انسان، و قرآن كتاب رحمت و حِكمت و عدالت است؛ وظیفه ی همه ی آزادیخواهان جهان و همه ی ادیان ابراهیمی است كه در كنار مسلمانان با سیاست پلید اسلام ستیزی با این شیوه های نفرتبار مقابله كنند. سران رژیم آمریكا نمیتوانند با سخنان فریبنده و میان تهی، خود را از اتهام همراهی با این پدیده ی زشت تبرئه كنند. سالهاست كه مقدسات و همه ی حقوق و حرمت میلیونها مسلمان مظلوم در افغانستان و پاكستان، در عراق و لبنان و فلسطین زیر پا گذاشته شده است. صدها هزار كشته، دهها هزار زن و مرد اسیر و زیر شكنجه، هزاران كودك و زن ربوده شده و میلیونها معلول و آواره و بی خانمان، قربانی چه چیزی شده اند؟ و با همه ی این مظلومیتها، چرا در رسانه های جهانی غرب، مسلمانان را مظهر خشونت و قرآن و اسلام را خطری برای بشریت وانمود میكنند؟ چه كسی باور میكند كه این توطئه ی گسترده بدون كمك و دخالت حلقه های صهیونیستیِ درونِ دولت آمریكا ممكن و عملی است؟!
برادران و خواهران مسلمان در ایران و سراسر جهان!
لازم میدانم این چند نكته را به همه متذكر گردم:
اولاً: این حادثه و حوادث پیش از آن به روشنی نشان میدهد كه آنچه امروز آماج حمله ی نظام استكبار جهانی است، اصل اسلام عزیز و قرآن مجید است؛ صراحتِ مستكبران در دشمنی با جمهوری اسلامی ناشی از صراحت ایران اسلامی در مقابله با استكبار است و تظاهر آنان به دشمن نبودن با اسلام و دیگر مسلمانان، دروغی بزرگ و فریبی شیطانی است. آنان با اسلام و هر آنكس كه بدان پایبند است و هر آنچه نشانه ی مسلمانی است دشمن اند.
ثانیاً: این سلسله ی كینه توزیها با اسلام و مسلمین، ناشی از آن است كه از چند دهه پیش تاكنون نور اسلام از همیشه تابنده تر و نفوذ آن در دلها در جهان اسلام و حتی در غرب از همیشه بیشتر شده است. ناشی از آن است كه اُمت اسلام از همیشه بیدارتر شده و ملتهای مسلمان اراده كرده اند زنجیرهای دو قرن استعمار و تجاوز مستكبران را پاره كنند. حادثه ی اهانت به قرآن و پیامبر  عظیم الشأن صلی اله علیه و آله، با همه ی تلخی، در دل خود حامل بشارتی بزرگ است. خورشید پر فروغ قرآن روزبروز بلندتر و درخشنده تر خواهد شد.
ثالثاً: همه باید بدانیم كه حادثه ی اخیر ربطی به كلیسا و مسیحیت ندارد و حركات عروسكی چند كشیش ابله و مزدور را نباید به پای مسیحیان و مردان دینی آنان نوشت. ما مسلمانان هرگز به عمل مشابهی در مورد مقدسات ادیان دیگر دست نخواهیم زد. نزاع میان مسلمان و مسیحی در سطح عمومی،  خواسته ی دشمنان و طراحان این نمایش دیوانه وار است و درس قرآن به ما، در نقطه ی مقابل آن قرار دارد.
و رابعاً: طرف مطالبه ی  همه ی مسلمانان، امروز دولت آمریكا و سیاستمدارن آنند. آنها اگر در ادعای دخالت نداشتن خود صادقند باید عوامل اصلی این جنایت بزرگ و بازیگران میدانی آن را كه دل یك و نیم میلیارد مسلمان را به درد آورده اند، به گونه ئی شایسته به مجازات برسانند.
و السلام علی عباد اله الصالحین

بیانیه آیت الله العظمی  صافی گلپایگانی (مد ظله العالی)  

بسم الله الرحمن الرحیم

مردم آزاده جهان !

حرکت جنون‌آمیزی که از آمریکا شروع شده و شعائر انسانیت و مقدسات اسلامی را هدف قرار داده، جهان را در لب پرتگاهی سراسر فتنه و آشوب و جنگ و کینه و دشمنی و قتل و سلب امنیت قرار می‌دهد.

اگر برای دیوانگی‌ای که آمریکا به آن گرفتار شد مصلحان ملت‌ها چاره‌ای نیندیشند، غرب و شرق به هم ریخته و بذر دشمنی و نفاقی کاشته می‌شود که قرن‌ها آثار آن گریبان‌گیر نسل‌های آینده خواهد شد و احتمال اینکه افرادی دیوانه و بی‌منطق مانند همین شخص اهانت‌کننده به قرآن کریم روزی بر آمریکا و سلاح‌های هسته‌ای جهان برانداز آن کشور مسلط شوند و حتی به کاخ سفید هم راه پیدا کنند، منتفی نمی‌باشد.

همه دول و ملل جهان باید بسیج شوند و آمریکا را از این دیوانگی و غرور استکباری نجات دهند و مسیحیت را از این امواج سهمگین وحشیگری و ارتجاع مهیب خلاص کنند.

سکوت پاپ و خودداری سران دولت آمریکا در عکس‌العمل مناسب و کنترل این فتنه که خطر جهان‌سوزی دارد، این افراد گرگ‌منش و مهاجم به انسانیت و آزادی ادیان را جسورتر و بی‌باک‌تر می‌سازد.

به یقین آمریکایی‌های متمدن و متعهد از این اهانت به ساحت کتاب مقدس آسمانی شرمسار و سربه‌زیر می‌باشند.

مسلمانان جهان هرگز با محکوم کردن ظاهری این اهانت راضی نمی‌شوند بلکه باید دنیا عکس‌العمل مناسب و بازدارندة سران آمریکا را مشاهده کند. مسلمانان دنیا و ایرانیان غیور و فدایی قرآن به عنوان اعتراض با تظاهرات گسترده خشم و انزجار خود را ابراز نموده و مهاجمان به حریم قرآن کریم را برای همیشه پشیمان نمایند.

لازم به ذکر است اینجانب از همة مسلمانان و هواداران قرآن مجید می‌خواهم که هرگز مقابله به مثل ننمایند.

ما به دنیا اعلام می‌کنیم که همه کتاب‌های آسمانی برای ما مقدس و محترم است و کسانی که به قرآن کریم جسارت نمودند کتاب‌های دیگر آسمانی را هم قبول ندارند و ما مسلمانان حاضر هستیم با دلیل و برهان و منطق با همة کسانی که ادعای پیروی از ادیان الهی دارد مباحثه و مناظره نماییم و به همه اعلام می‌کنیم:ان الدین عندالله الاسلام» و «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه»


بیانیه آیت الله العظمی سید صادق روحانی بسم الله قاصم الجبارین

آتش زدن قرآن کریم توسط عده ای به ظاهر مسیحی ولی در واقع مزدور محافل صهیونیستی و استکباری و اخبار چند هفته اخیر مبنی بر تعیین یک روز ویژه برای اسائه ادب به قرآن مجید ،  قلب همه مسلمانان و انسانهای شریف را  به درد آورد.
اینجانب ضمن محکوم کردن این حوادث تلخ و غم انگیز ، اعلام می کنم مسئولیت وقوع این اتفاقات بر عهده رئیس جمهور آمریکا و مسوولان کلیسا می باشد . چراکه می دانیم آنان می توانستند مانع وقوع چنین جنایتی بشوند. جنایتی که از سوی هر انسان خردمند و آزاده‌ای محکوم و شرم آور به شمار می آید.
پیامدهای این اقدام جنایت بار در بی توجهی به احساسات بیش از یک میلیارد و نیم  مسلمان و نیز توهین به مقدسات ملل بر هیچ فردی پوشیده نیست. لذا نسبت به عواقب غیر قابل کنترل  این اقدام ضددینی هشدار می دهیم و اعلام می کنیم که چنین اتفاقاتی فقط به اعمال خشونت بار و احساس بی اعتمادی  میان مسلمانان و مسیحیان  دامن می زند که همانا هدف اصلی مسببان پشت پرده این ماجرا می باشد .

دراینجا  از دولت آمریکا می خواهیم در خاموش کردن هرچه سریع تر این فتنه و جلوگیری از استمرار این جنایت اقدامات موثری انجام دهد. در همین حال باید با عاملان ظاهری و محرکان واقعی  این فاجعه بزرگ  برخورد فوری و بدون اغماض صورت گیرد و دولت  آمریکا باید بداند که با  لفاظی و محکومیت فریبکارانه این اتفاق تلخ و دردناک، نمی تواند خود را از عواقب این جنایت مبرا سازد  . جنایتی که  جز در به هم زدن همبستگی و همدلی میان مسیحیان و مسلمانان و تیره کردن روابط مسالمت آمیز میان پیروان این دو دین آسمانی، هدف دیگری را دنبال نمی کند.

 در خاتمه سخن ما با امت اسلامی نیز این است که در برابر این جنایات، بردباری و هوشیاری و نیز واکنش حکیمانه را سرلوحه خویش قرار دهند و وارد آتش فتنه ای نشوند که دیگران برافروخته‌اند.

بلکه همچون پیش از این، روابط دوستانه و مسالمت آمیز خویش با پیروان آیین مسیحیت را حفظ کنند و به فرمایش قرآن کریم جامه عمل بپوشانند که می‌فرماید:« لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ* خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در راه دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند نهى نمى‏كند چرا كه خداوند عدالت‏پيشگان را دوست دارد.»
بیانیه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

گـرچه تصمیم بـر آتش زدن قـرآن مجید را همه ارباب کلیسا و همه عقلاى دنیا محکوم کردند و سبب شد آن کشیش دیوانـه از کـار خود منصرف شود ولى جمعى از اوبـاش که احتمالاً ازمنابع صهیونیستى فرمان مى‏گرفتند این کار بسیار زشت را در بعضى از خیابان‏هاى آمریکا انجام دادند.
مـا این اهـانت وحشتناک بـه قرآن مجید را قویاً محکوم مى‏کنیم و تعجب است در عصرى که نام تمدن بر خود مى‏گذارند اینگونه اعمال وحشیانه انجام شود که به مقدس‏ترین مقدسات یک جمعیت عظیم یک میلیارد و نیمى اینگونه اهانت گردد و اگر اهانت‏هاى مربوط به پیغمبر اکرم از اروپا شروع نشده بود در آمریکا چنین اعمالى رخ نمى‏داد.
نهادهـاى جهانى باید تدبیرى براى جلوگیرى از اینگونه وحشى‏گرى‏ها که تخم عداوت را در سراسر جهان مى‏پاشد، بیندیشند و اجازه ندهند به این سادگى امنیت جهان دستخوش اختلال و بازیچه گروهى نادان و جنایتکار قرار گیرد.
دشمنان قرآن بدانند که با این اعمال زشت خود چیزى از عظمت قرآن مجید نمى‏کاهند بلکه توحّش خود را با این عمل اثبات مى‏کنند. (وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ)

بیانیه آیت العظمی سید موسی شبیری زنجانی


 
اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا صلوات الله علیه و غیبة ولینا و کثرة عدونا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علینا، فصل علی محمد و آله و اعنّا علی ذلک بفتح تعجله و ضر تکشفه و نصر تعزّه و سلطان حق تظهره و رحمة منک تجلّلناها و عافیة منک تلبسناها برحمتک یا ارحم الرّاحمین
 
با کمال تاسف خبر دلخراش توهین به ساحت قدس قرآن کریم را دریافت کردیم، این گونه حادثه ها در ادامه حرکات پیشین دشمنان اسلام در اهانت به پیامبر گرامی اسلام در حضور مدعیان دروغین حقوق بشر و همراه با سکوت مجامع بین المللی داغ ننگینی است بر پیشانی تمدن بشری که به سادگی زدوده نمی گردد؛ جسارت به کتاب والایی که پیروان خود را از توهین به مقدسات دیگر آیین ها باز می دارد « ولا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله عدوا بغیر علم کذلک زینا لکل امة عملهم ثم الی ربهم مرجعهم فینبئهم بما کانوا یعملون»(انعام /108) فاصله عمیق بازیگران این نمایشهای مضحک را از ساحت معرفت و انسانیت نشان می دهد و تفسیری جز توحش و حماقت ندارد.
 
البته کتاب اسلامی از چنان درخشندگی و قداستی برخوردار است که این گونه ماجراجویی ها تاثیری بر چهره تابناک آن نخواهد گذاشت.
 
شب پره گر وصف آفتاب نخواهد       رونق بازار آفتاب نکاهد
 
بر تمامی حاکمان کشورهای اسلامی و هدایت گران سیاست های بین المللی جهان اسلامی به ویژه مسئولان سیاست خارجی جمهوری اسلامی لازم است که با تمام توان از کیان مقدس اسلام و عزت و افتخار دین پروردگار با شهامت و اقتدار دفاع کنند و به سردمداران کفر و الحاد نشان دهند که ملت اسلام در حراست از قداست کتاب وحی الهی از هیچ تلاشی فرو گذار نخواهد بود.
 
از درگاه خداوند سبحان خواستار است که با تعجیل در ظهور حضرت ولی عصر به این ظلم و بیداد آشکار پایان دهد. ان شاء الله

 

 

[ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 ] [ 19:28 ] [ بهزاد ]
درس پنجم - عصمت امرى موهبتى است

درس پنجم

عصمت امرى موهبتى است

بسم الله الرحمن الرحيم

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين و لعنة الله على اعدائهم اجمعين من الآن الى قيام يوم الدين و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم

قال الله الحكيم فى كتابه الكريم:

«و لو لا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفة منهم ان يضلوك و ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شيئى و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيما» (1)

عصمت انبياء حتمى است

قوه عصمت در انبياء و ائمه عليهم السلام يك موهبت الهى است، و نوعى از معرفت و حالت قلبى آنان است كه مانند ساير علوم بشرى نيست و هيچگاه مغلوب و مقهور قواى شعوريه و احساسات نخواهد شد.

و در هيچ وقت‏حتى يك لحظه در بيدارى و در خواب در حال يسر و عسر و در مواقع رخاء و شدت، مقهور و منكوب واردات طبيعيه و خيالات خسيسه ماديه نشده، پيوسته چون خورشيدى درخشان در دل تابش نموده، و نقاط سياه و تاريك را از روزنه و زاويه‏هاى دل بيرون كرده است.

اين نوع علم نه تنها خود مغلوب قواى شعوريه نمى‏گردد، و منكوب طغيان احساسات نمى‏شود، بلكه تمام قوا و احساسات را در زير سيطره و مهميز خود در آورده، و آنها را استخدام نموده، از آن بنفع مصالح خويش كار مى‏كشد، و به امر وفرمان خود دنبال ماموريت مى‏فرستد، آنها هيچ قدرت تخطى و تجاوز را ندارند.

و بنابراين، اين قوه علم و نور تابان، پيوسته صاحب خود را از ضلالت و معصيت و خطا مصون مى‏دارد.

در روايات وارد است كه در پيمبران و ائمه روحى است‏بنام روح القدس كه آنها را در مقام منيع انسانيت محفوظ نموده، و از هر لغزش و گناه و اشتباهى محفوظ نگاه مى‏دارد.

در اين آيه مباركه (2) خداوند خطاب به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نمود كه:

اگر فضل و رحمت‏خدا شامل حال تو نبود، طايفه‏اى از منافقين مدينه اهتمام نموده كه تو را در فكر و نوع تشخيص خودت گمراه كنند، و ليكن آنها با اين عمل نه تنها نمى‏توانند به تو ضررى برسانند، و تو را از فكر و اراده تو برگردانند، بلكه خود را گمراه نموده‏اند، چون خداوند بر تو كتاب و حكمت را فرو فرستاد، و از دانشهائى كه قبل از اين نداشتى تو را تعليم نموده است، و فضل خدا بر تو بزرگ است.

در اين آيه مباركه منظور از كتاب، وحى است كه توسط جبرائيل بر قلب پيغمبر راجع بقوانين شريعت فرستاده مى‏شود، و مراد از حكمت، علم به معارف كليه و اسرار الهيه، و مراد از دانشهائى را كه تعليم كرده است، ساير علوم از ادراكات جزئيه و تشخيص مطالب حقه است.

و چون جمله و انزل الله عليك الكتاب يا حاليه است و يا بمنزله تعليل براى جمله سابقه مى‏باشد لذا استفاده مى‏شود كه علت عدم تاثير كلام منافقين در تو، همانا آن ملكه قلبى است كه با آن قادر بر تلقى وحى توسط جبرائيل امين نسبت‏به احكام و قوانين شريعت و نسبت‏به معارف الهيه مى‏باشى و همچنين قادر بر تلقى الهامات نسبت‏به اطلاع بر اسرار و مغيبات، و روشن شدن واقعيت امور، و جدا ساختن بين حق و باطل هستى.

بنابراين از اين آيه بخوبى استفاده مى‏شود كه علت عدم گمراهى و ضلال پيمبر، حتى در بعضى از امور جزئيه مستند به آن علم خاصى است كه خداوند عنايت فرموده، و به وسيله آن تلقى وحى مى‏نمايد، و آن علم خاص كه در روايات بنام روح القدس تعبير شده است پيغمبران را در مصونيت از گناه و خطا در هر مرحله از تشخيص نگاه مى‏دارد. يكى ديگر (3) از استدلالات بر عصمت انبياء ضم دو آيه از آيات قرآن است، اول گفتار خدايتعالى: «و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا» (4)

استدلال ديگر از قرآن بر عصمت انبياء

و كسانيكه خدا و رسول خدا را اطاعت كنند، آنها با زمره افراديكه خدا به آنها نعمت داده از پيمبران و صديقين و شهدا و صالحين بوده، و آنان بسيار رفقاى خوبى براى اينان خواهند. دوم گفتار خدايتعالى:

«اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين‏» (5)

خداوندا ما را براه راست راهنمائى نما، راه آن كسانيكه به آنها نعمت دادى نه راه آنان كه بر آنها غضب نمودى، و گمراه شدند.

از آيه اول استفاده مى‏شود كه خدا به انبياء و شهداء و صديقين و صالحين نعمت داده است، و از آيه دوم استفاده مى‏شود كه كسانى را كه خدا به آنها نعمت داده است ضال و گمراه نخواهند بود.

بنابراين انبياء و شهداء و صديقين و صالحين گمراه نخواهند بود، و چون هر معصيت و گناهى ضلال است لذا از آنها گناه و عصيت‏سر نمى‏زند.

يعنى شان و مقام آنها طورى است كه داراى ملكه حافظه از معصيت و گناهند و اين معنى عصمت از گناه است، و نيز چون اشتباه در تلقى احكام و وحى الهى و در معارف كليه الهيه، و در تشخيص امور جزئيه و اشتباه در تبليغ نيز ضلال است، لذا آنها در هيچ مرحله از اين مراحل دچار خبط و اشتباه نمى‏گردند، و روى اين بيان عصمت آنها نيز، در دو مرحله تلقى وحى و معارف الهيه و مرحله تبليغ و ترويج‏خواهد بود.

اميرالمؤمنين حائز مقام عصمتند

اميرالمؤمنين عليه السلام از طرف خدا داراى مقام عصمت‏بوده و وصى و وارث و خليفه رسول خدا، و اولين كسى است كه به‏رسول خدا ايمان آورده، و با او نماز گذارده است.

طبرى با اسناد خود از ابن عباس روايت مى‏كند قال اول من صلى على (6) اولين كسيكه نماز خواند على بود.

و نيز از زيد بن ارقم حديث كند قال: اول من اسلم مع رسول الله صلى الله عليه و آله على بن ابيطالب عليه السلام (7)

زيد بن ارقم گويد: اولين كسيكه برسول خدا اسلام آورد على ابن ابيطالب عليه السلام بود.

و نيز از زيد بن ارقم روايت كند كه او گفت: اول رجل صلى مع رسول الله صلى الله عليه و آله على ابن ابيطالب (8)

اولين مرديكه با رسول خدا نماز گذارد على بن ابيطالب بود.

و نيز از عباد بن عبد الله به اسناد خود روايت كند قال: سمعت عليا يقول: انا عبد الله و اخو رسوله و انا الصديق الاكبر لا يقولها بعدى الا كاذب مفتر صليت مع رسول الله قبل الناس بسبع سنين (9)

مى‏گويد: شنيدم كه على مى‏فرمود: من بنده خدا، و برادر رسول خدا، و صديق اكبر هستم، هر كس اين لقب را بعد از من بخود نسبت دهد دروغگو و افترا زننده است، با رسول خدا قبل از مردم هفت‏سال نماز گزاردم.

ابن صباغ مالكى و محمد بن طلحه شافعى گويند و كان رسول الله صلى الله عليه و سلم قبل بدو امره اذا اراد الصلوة خرج الى شعاب مكة مستخفيا و اخرج عليا معه، فيصليان ما شاء الله فاذا قضيا رجعا الى مكانهما (10)

حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله عادتشان قبل از ظهور امر اسلام اين بود كه چون اراده نماز مى‏كرد، به بعضى از دره‏هاى مكه خارج شده و در خفيه نماز مى‏گزارد، وعلى را نيز با خود مى‏برد، و آن دو نفر آنقدر كه خدا مى‏خواستت نماز مى‏گزاردند، و سپس به مكان خود مراجعت مى‏نمودند.

طبرى با اسناد خود روايت كند از يحيى بن عفيف كندى (عفيف كندى برادر اشعث‏بن قيس كندى است كه با عباس بن عبدالمطلب رفاقت داشته و براى خريد و فروش كه به مكه مى‏آمد در منزل عباس سكنى مى‏نموده است)

او مى‏گويد در زمان جاهليت‏به مكه درآمدم، و در خانه عباس بن عبدالمطلب وارد شدم، چون آفتاب طلوع نمود و مانند حلقه بر فراز آسمان قرار گرفت، و من مشغول نگاه كردن به كعبه بودم، ديدم جوانى آمد و چشمى به آسمان انداخته و سپس رو به كعبه ايستاد، و بلادرنگ طفلى آمد و در طرف راست او ايستاد، و چيزى طول نكشيد كه زنى آمد و در پشت‏سر آن دو ايستاد، آن جوان خم شد و ركوع كرد، طفل و زن هم ركوع كردند، جوان بلند شد از ركوع، طفل و زن هم بلند شدند، جوان خود را به سجده انداخت، آن دو نيز به سجده رفتند، من گفتم:اى عباس امر بسيار بزرگى است.

عباس گفت: امر بسيار بزرگيست، آيا ميدانى او كيست؟

گفتم نه،

گفت: او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب فرزند برادر من است.

آيا مى‏دانى آن طفل كه با اوست كيست؟گفتم نه.

گفت: او على بن ابيطالب بن عبدالمطلب فرزند برادر من است.

آيا مى‏دانى اين زنى كه در عقب آن دو ايستاده كيست؟

گفتم نه.

گفت: او خديجه دختر خويلد زوجه محمد، برادرزاده من است;و اين مرد بمن خبر داده است كه پروردگار تو پروردگار آسمانست، و آن پروردگار آنها را به اين فعل با كيفيتى كه ديدى امر كرده است، و سوگند بخدا من در تمام روى زمين غير از اين سه نفر احدى را بر اين دين نمى‏شناسم (11)

بارى پيغمبر و اميرالمؤمنين و خديجه ساليانى چند به نماز و عبادت خدا مشغول بودند، و احدى از مردم مكه ايمان نياورده و از رسالت آن حضرت خبر نداشتند، تا آنكه آيه انذار از طرف خدا بر آن حضرت نازل گشت.

آيه انذار و حديث عشيره

«و انذر عشيرتك الاقربين و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين-فان عصوك فقل انى برى مما تعملون-و توكل على العزيز الرحيم-الذى يريك حين تقوم-و تقلبك فى الساجدين-انه هو السميع العليم‏» (12)

اى پيمبر!اقوام نزديكتر خود را از عذاب خدا بترسان، و بالهاى رحمت‏خود را براى مؤمنينى كه از تو پيروى مى‏كنند پائين آور، پس اگر مخالفت كردند بگو من از كردار شما بيزارم، و توكل بر خداوند عزيز و رحيم بنما، آن خدائى كه تو را در هنگام قيام به نماز مى‏بيند و از حالات تو در سجده اطلاع دارد فقط و فقط آن خدا شنوا و داناست.

حضرت رسول الله اقوام و عشيره خود را دعوت نمودند و به آنها نبوت خود را اعلام نمودند طبق حديثى كه وارد شده و در نزد مورخين و محدثين از بزرگان اسلام بحديث عشيره معروفست.

علامه امينى گويد: اين حديث را بسيارى از ائمه و حفاظ حديث از فريقين روايت كرده‏اند، و در صحاح و مسانيد خود درج نموده‏اند، و افراد ديگرى از بزرگان حفاظه و ائمه حديث از افراديكه بقول و كلام آنها در اسلام اعتناء بسيارى است، آن حديث را ملاحظه نموده و بدون هيچگونه ايراد يا توقفى در صحت‏سند آن تلقى بقبول كرده‏اند، و نيز بزرگان از مورخين امت اسلام و غير اسلام آن حديث را صحيح و قبول دانسته و در صحيفه تاريخ جزء مسلمات ذكر نموده‏اند، و شعراء اسلام و غير اسلام منظوما آن حديث را در سلك شعر در آورده، و در شعر ناشى صغير متوفى 365 قمريه خواهى يافت (13)

ما عين آن حديث را اولا از تاريخ طبرى نقل مى‏كنيم، و سپس در اطراف آن به بحث مى‏پردازيم.

طبرى از ابن حميد، از سلمه از ابن اسحق، از عبدالغفار بن قاسم، از منهال بن عمرو، از عبدالله بن حارث بن نوفل بن عبدالمطلب، از عبدالله بن عباس، از على بن ابيطالب روايت مى‏كند، كه فرمود:

چون آيه انذار بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شد: «و انذر عشيرتك الاقربين‏»، رسول الله صلى الله عليه و آله مرا خواندند و گفتند: يا على: خداى من مرا امر نمود كه نزديكترين عشيره و اقوام خود را انذار كن، اين امر بر من گران آمد، چون مى‏دانستم كه به مجرد آنكه به اين امر لب بگشايم، از آنها امور ناگوارى سر خواهد زد، بنابراين سكوت اختيار كردم تا آنكه جبرائيل آمد گفت:اى محمد!اگر ماموريت‏خود را انجام ندهى، پروردگارت تو را عذاب مى‏كند.

بنابراين يك صاع (كه تقريبا يك من غذاست) براى ما طبخ كن، و در آن ران گوسفندى قرار ده، و يك قدح نيز از شير فراهم نما، و سپس تمام فرزندان عبدالمطلب را در نزد من حاضر كن، تا با آنها سخن گويم و آنچه بدان ماموريت دارم به آنها ابلاغ كنم.

على گويد آنچه را كه رسول خدا به من امر نمود انجام دادم، و بنى عبدالمطلب را به خانه پيغمبر دعوت نمودم و در آن هنگام آنان چهل نفر بودند يا يكى بيشتر و يا يكى كمتر، در ميان آنان عموهاى آن حضرت ابوطالب و حمزه و عباس و ابولهب بودند.

چون همه آنها در نزد آن حضرت گرد آمدند حضرت غذائى را كه پخته بودم طلب كردند من آن را آوردم چون در مقابل آن حضرت گذاردم، رسول الله صلى الله عليه و آله پاره‏اى از گوشت را با دست‏خود برداشته و با دندانهاى خود پاره پاره نمودند، و آن قطعات را دورادور آن ظرف بزرگ چيدند، سپس فرمودند به آن جماعت: شروع كنيد بسم الله!

آنها همه خوردند و سير شدند بطوريكه ديگر حاجت‏به طعام نداشتند، و سوگند به خداونديكه جان على در دست اوست آن غذائى كه من در مجلس آوردم خوراك يك نفر از آنها بود، سپس حضرت فرمودند: اين جماعت را سيراب كن!

من آن قدح شير را آوردم و همه خوردند، و سيراب شدند، و سوگند به خدا كه آن قدح مقدار نوشيدنى يك تن از آنان بود.

در اين حال چون رسول الله صلى الله عليه و آله اراده سخن كردند، ابولهب در كلام پيشى گرفت و گفت: اين صاحب شما از دير زمانى پيش، شما را سحر مى‏نمود، رسول الله با آنها به هيچ سخن لب نگشود.

فرداى آن روز فرمود:اى على!اين مرد در كلام من پيشى گرفت‏به سخنى‏از خود كه شنيدى، و بنابراين اين قوم قبل از آنكه من سخن گويم متفرق شدند، مانند همان غذائيرا كه ديروز آماده نمودى امروز نيز تهيه بنما، و اين قوم را در نزد من گرد آور.

على گويد: من چنان طعامى تهيه نمودم، و سپس آنها را در نزد آن حضرت حاضر ساختم.

آن حضرت به من فرمودند: غذا بياور!من آوردم و مانند ديروز غذا را به آنها تقسيم نمود همه خوردند و نيازى ديگر نداشتند.

سپس فرمود: آنها را سيراب كن!من قدح شير را آوردم، همه آشاميدند بطوريكه سيراب شدند، سپس رسول خدا زبان به سخن بگشود، و فرمود:اى پسران عبدالمطلب!به خدا سوگند من ياد ندارم جوانى از عرب را كه براى قوم خود هديه‏اى آورده باشد بهتر از آنچه من براى شما آورده‏ام، من براى شما خير دنيا و آخرت آورده‏ام، و خداوند تعالى مرا امر نموده است كه شما را بپرستش او بخوانم.

كدام يك از شما در اين امر به معاونت و يارى من برمى‏خيزد تا آنكه برادر و وصى من و جانشين من در ميان شما بوده باشد؟

على مى‏گويد: تمام آن جمعيت از پاسخ حضرت خوددارى كردند، و من كه در آن وقت از همه كوچكتر بودم و بى‏سرمايه‏تر و ژوليده‏تر و ساده‏تر گفتم: من،اى پيغمبر خدا يار و معين تو خواهم بود! (14) حضرت دست‏خود را بر گردن من گذارد، و فرمود: ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم، فاسمعوا له و اطيعوا

فرمود: اين برادر من و وصى من و جانشين من در ميان شماست، پس كلام او را بشنويد و امر او را فرمانبريد.

على مى‏گويد: تمام قوم برخاستند، و مى‏خنديدند و به ابوطالب مى‏گفتند: اين مرد تو را امر كرده است كه كلام فرزندت را بشنوى و از او اطاعت كنى. (15)

صحت اسناد حديث عشيره

علامه امينى گويد: به عين الفاظى كه طبرى اين حديث را نقل كرده است ابو جعفر اسكافى متكلم معتزلى بغدادى متوفى 240 در كتاب خود بنام نقض العثمانية (16) روايت نموده و گفته است كه اين خبر صحيح است،

و نيز فقيه برهان الدين در كتاب انباء نجباء الابناء (ص 46-48) ، و ابن اثير در كامل (ج 2 ص 24) ، و ابوالفداء عمادالدين دمشقى در تاريخ خود (ج 1 ص 116) ، و شهاب الدين خفاجى در شرح شفا كه متعلق به قاضى عياض است (ج 3 ص 37) آورده است، لكن دنباله حديث را انداخته است و گفته است كه اين حديث را در دلائل بيهقى و غير او با سند صحيح روايت كرده‏اند.

و نيز خازن علاء الدين بغدادى در تفسير خود (ص 390) و حافظ سيوطى در جمع الجوامع همانطور كه در ترتيبش آورده در (ج 6 ص 392) از طبرى نقل كرده است، و در 397 از حفاظ ششگانه: ابن اسحق، و ابن جرير، و ابن ابى حاتم، و ابن مردويه، و ابى نعيم و بيهقى، روايت نموده است.

و نيز ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه (ج 3 ص 254) ، و مورخ جرجى زيدان در تاريخ تمدن اسلامى (ج 1 ص 31) و محمد حسنين هيكل در كتاب حيات محمد (ص 104) از طبع اول آورده‏اند.

و روات سند اين حديث همگى از موثقين و مورد اعتماد هستند.

اما جماعتى، ابو مريم عبدالغفار بن قاسم را ضعيف شمرده‏اند، و اين تضعيف بجهت‏شيعى بودن اوست، لكن ابن عقده بر او ثناياى فراوان گفته، و از او تمجيد بسيار بعمل آورده است، و در مدح او مبالغه نموده همانطور كه در لسان الميزان (ج 4 ص 43) از او مدح شده است، و حفاظ ششگانه فوق نيز روايت‏خود را به او اسناد مى‏دهند، و از او روايت مى‏كنند، با آنكه آنها استادان فن حديث و ائمه خبر، و مراجع جرح و تعديل و رد و احتجاج هستند.

و هيچ كس حديث عشيره را كه ذكر شد ضعيف نشمرده، و بجهة ابو مريم دراو قدح و طعنى بعمل نياورده است، و در دلائل النبوة و خصائص النبويه به او استدلال كرده‏اند.

و نيز ابو جعفر اسكافى، و شهاب الدين خفاجى، اين حديث را صحيح شمرده‏اند، و سيوطى در جمع الجوامع (ج 6 ص 396) حكايت كرده است كه: ابن جرير طبرى اين حديث را صحيح شمرده است.

علاوه بر تمام اين مطالب اين حديث‏به سند ديگر نيز آمده است، كه روات آن همگى موثق بوده‏اند:

احمد بن حنبل در مسند خود (ج 1 ص 111) به سند خود از رواتى نقل كرده كه روات آن بدون شبهه و بدون كلام از رجال صحاح هستند، و آنها عبارتند از شريك، اعمش، سهال، عباد. (17)

بارى حديث عشيره را بسيارى از بزرگان مانند ابن مردويه، و سيوطى، و ابن ابى حاتم، و بغوى، و حلبى در سيره النبويه، و غير آنها به الفاظ ديگرى نقل نموده‏اند مانند:

ايكم يبا يعنى على ان يكون اخى و صاحبى و وارثى فلم يقم اليه احد فقمت اليه و كنت اصغر القوم الى ان قال فضرب رسول الله بيده على يدى

و مانند: من بايعنى على ان يكون اخى و صاحبى و وليكم من بعدى؟فمددت يدى و قلت: انا ابايعك

و مانند: انا ادعوكم الى كلمتين خفيفتين على اللسان ثقيلتين فى الميزان: شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله فمن يجيبنى الى هذا الامر و يوازرنى يكن اخى و وزيرى و وصيى و وارثى و خليفتى من بعدى فلم يجبه احد منهم، فقام على و قال: انا يا رسول الله قال: اجلس ثم اعاد القول على القوم ثانيا فصمتوا، فقام على و قال: انا يا رسول الله فقال: اجلس ثم اعاد القول على القوم ثالثا، فلم يجبه احد منهم فقام على و قال انا يا رسول الله فقال: اجلس فانت اخى و وزيرى و وصيى و وارثى و خليفتى من بعدى.

و مانند: ايكم ينتدب ان يكون اخى و وزيرى و وصيى و خليفتى فى‏امتى و ولى كل مؤمن بعدى، فسكت القوم حتى اعادها ثلاثا، فقال على: انا يا رسول الله

فوضع راسه فى حجره و تفل فى فيه، و قال: اللهم املا جوفه علما و فهما و حكما ثم قال لابى طالب: يا ابا طالب اسمع الآن لابنك و اطع فقد جعله الله من نبيه بمنزلة هرون من موسى

و مانند: من يؤاخينى و يوازرنى و يكون وليى و وصيى بعدى و خليفتى فى اهلى يقضى دينى؟الى ان قال رسول الله لعلى: انت، فقام القوم، و هم يقولون لابيطالب اطع ابنك فقد امر عليك

و مانند: فايكم يقوم فيبايعنى على انه اخى، و وزيرى، و وصيى و يكون منى بمنزلة هرون من موسى، الا انه لا نبى بعدى، الى ان قام على فبايعه و اجابه ثم قال: ادن منى فدنامنه ففتح فاه و مج فى فيه من ريقه و تفل بين كتفيه و ثدييه فقال ابولهب: فبئس ما حبوت به ابن عمك ان اجابك فملات فاه و وجهه بزاقا

فقال صلى الله عليه و آله ملاته حكمة و علما

و اخيرا نيز استاد حسن احمد لطفى در كتاب شهيد خالد: الحسين بن على، ذيل حديث را طبق روايت طبرى آورده است، و نيز توفيق الحكيم در كتاب محمد ذيلش را طبق طبرى آورده است، و شاعر الغدير عبدالمسيح انطاكى مصرى ذيل حديث را طبق روايت طبرى آورده، و يك قصيده غرائى در اين باره سروده است (18)

ابو جعفر اسكافى گويد: (پس از آنكه اين حديث را مفصلا ذكر كرده است) آيا طفلى را تكليف به طبخ طعام مى‏كنند، و او را مامور دعوت كردن قوم و عشيره مى‏نمايند؟، و آيا امين سر نبوت مى‏گردد كودك پنج‏ساله يا هفت‏ساله؟، و آيا غير از عاقل با فهم را ممكنست در زمره پيرمردان و صاحب اعتباران در مجلسى گردآورد؟و آيا ممكنست كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دستش را در دست او بگذارد، و با او عقد و پيوند برادرى ببندد و او را وصى و جانشين خود قرار دهد، مگر آنكه او اهليت‏آن را داشته باشد؟و در واقع بحد تكليف بالغ شده باشد، و لياقت‏حمل ولايت الهيه و عداوت دشمنان خدا را داشته باشد.

چرا اين طفل با هم طرازان و هم سنان خود انس نگرفت؟و چرا به طبقه آنان نپيوست؟چرا پس از اسلامش نيز با كودكان در جايگاه بازى به بازى كردن ديده نشد؟در حاليكه مانند آنان و هم طبقه با آنها بود؟چرا در يك ساعت از ساعات خود با آنها مشاهده نشد، تا آنكه گفته شود لازمه كودكى او را لحظه‏اى فرا گرفت، و خاطره از دنيا و حداثت‏سن و هواى كودكى او را به حضور آنان كشانيد و در حال و كيفيت آنان وارد ساخت؟

بلكه ما على را نديديم الا آنكه پافشارى و ثبات قدم در اسلامش بخرج داد و در امر خود مجد و مصمم بود، و با كردار خود گفتار خود را محقق مى‏داشت، اسلام او عفاف و زهد او را صحه گذارد و تصديق نمود و به رسول خدا از ميان جميع همطرازان خود پيوست.

على امين و اليف رسول خدا بود، در دنياى خود و آخرت خود، على شهوت را منكوب نمود و خواطر خود را در خود جمع نمود، و بر اين امر بسيار شكيبائى و ايستادگى نمود، چون اميد لقاء خدا و نجات عاقبت و ثواب آخرت را داشت (19)

بارى حديث عشيره، و نصب اميرالمؤمنين را در آن روز به مسند خلافت‏به اندازه مسلم و آشكار است كه بعضى از مستشرقين اين قضيه را نقل كرده‏اند: جرج سيل ب‏پ‏آث ب‏بثتب‏ب در كتاب خود بنام قرآن محمد اب‏ت‏ت‏آب‏تت بت تآثتا پ‏آ گويد: محمد در آن وقت علاقه و محبت‏بسيارى از خود نسبت‏به على ابراز نمود، و وى را در آغوش خود گرفته، و به حاضرين مجلس امر نمود كه از على شنوائى داشته او را جانشين او بدانند، و فرمان او را گردن نهند، آن قوم از مجلس پراكنده شده و به ابوطالب گفتند: اكنون بايد از پسرت اطاعت كنى.

جون دون پرت ث‏ثتت تب‏جآا تب‏تپ در كتاب «محمد و قرآن‏» تآثتا

اب‏ت‏ت‏آب‏تت ضمن بيان اين داستان گويد: پيغمبر (ص) برخاسته، اخلاق پسنديده خود را اظهار داشت، و گنجى ابدى (كنايه از سعادت ابدى) به آن كس كه از وى پيروى كند بخشيد، و در نتيجه خطبه‏ايكه از جهت فصاحت و بلاغت مشهور بود، با پرسش زير ايراد فرمود: كداميك از شما در برداشتن اين امر مرا يارى خواهد كرد؟كداميك نائب مناب و وزير من خواهد گرديد، چنانچه هرون نائب و وزير موسى بود؟سكوت و بهت انجمن را حكمفرما گرديده، هيچيك جرات قبول آن وظيفه خطرناكى را كه پيشنهاد گرديد نداشتند، تا آنكه پسر عم پيغمبر، على آن جوان بى‏پروا از جاى برخاسته فرياد زد:

از پيغمبر من تو را يارى خواهم كرد-تا آنكه گويد-محمد دستهاى خود را به دور آن جوان با فتوت درآورد، و او را در آغوش خود فشرده فرياد زد: اينك نظر كنيد برادر و وزير مرا.

واشنگتن ارونيك آمريكائى (در «كتاب مقدس‏» ترجمه ميرزا ابراهيم خان شيرازى از انگليسى به فارسى ص 60) ضمن احوالات پيغمبر اين داستان را نوشته تا آنجا كه گويد:

پيغمبر (ص) فرمود: كدام يك از شما قدم پيش نهاده، مرا به برادرى قبول مى‏كنيد؟كدامين است از شما كه وزير و نائب و قائم مقام من باشد؟مدتى اهل مجلس خاموش بودند، و از كسى جوابى نمى‏آمد، و پيوسته به يكديگر مى‏نگريستند، و بعضى از روى تعجب و برخى به استهزاء با هم تبسم مى‏كردند تا آنكه على بن ابيطالب با جرات و قوت شباب از هيچكس پروا نكرده، از ميان برخاست، و قدم صدق در پيش نهاده گفت: اينك من بنده و خادم توام‏اى رسول خدا، اگر چه هنوز كودكم و قابل خدمتگزارى نيستم.

محمد دست‏به گردن آن جوان صادق پاك طينت انداخته، او را تنگ در آغوش كشيد، و به آواز بلند فرمود: اينك ببينيد برادر و وزير و نائب و قائم مقام مرا!

اين جرات و جسارت و خودنمائى كودكى مانند على در چنان مجمعى قريش را به خنده و ريشخند آورد، و به سخريه رو به ابوطالب كردند و به طعنه به وى گفتند: كه تو هم البته متوقعى كه در حضور پسر تو كمرها خم كنيم، و او را تعظيم نمائيم. (20)

بالجمله ما بايد در دو جهت راجع به اين حديث‏بحث نمائيم: جهت اول در سند و جهت دوم در دلالت.

اما در سند، همان طور كه ذكر شد جاى شبهه و شكى نيست كه سند آن ازنقطه نظر اهل سنت‏بسيار قوى است، و محل خدشه و تشكيك نيست، و هيچ كس از اهل سنت اين حديث را ضعيف نشمرده است، مگر ابن تيميه كه گفته است اين حديث جعل و موضوع است، و كلام ابن تيميه را اعتبارى نيست، چون همه مى‏دانند كه او مردى متعصب و عنود و دشمن اهل بيت‏بوده، و انكار احاديث مسلمه و ضروريه را مى‏نمايد، به مجرد آنكه متضمن فضيلتى از فضائل اهل بيت رسول خدا باشد.

بلكه در نزد اهل فن مسلم است كه ميزان رد و قبول روايت در نزد او همانا نضمن فضائل اهل بيت و عدم آنست.

يافعى در «مرآت الجنان‏» گويد: كه ابن تيميه داراى فتاواى عجيب و غريبى است، كه به سبب آنها نيز در نزد اهل سنت مطرود است، و به علت آنها او را زندان كردند، و از قبيح‏ترين نظريات او حرمت زيارت قبر رسول خداست.

و عجب از حلبى است كه روايت عشيره را از ابن تيميه نقل كرده، تا آنجا مى‏گويد: حضرت رسول فرمودند: فمن يجيبنى الى هذا الامر و يوازرنى‏اى يعاوننى على القيام به

قال على: انا يا رسول الله و انا احدثهم سنا و سكت القوم.

و حديث را تا به اينجا خاتمه مى‏دهد و در سئوال پيغمبر، و جواب آن حضرت راجع به مقامات اميرالمؤمنين چيزى نمى‏گويد، و كلمه:

جنايات طبرى در نقل حديث عشيره

على ان يكون اخى و وصيى و خليفتى من بعدى و نيز جواب حضرت: فانت اخى و وصييى و خليفتى من بعدى را اسقاط كرده است، و عجيبتر آنكه مى‏گويد: بعضى كلمه اخى و وصيى و وارثى و وزيرى و خليفتى من بعدى را اضافه كرده‏اند. (21)

علامه امينى گويد: يكى از جناياتيكه بر اين حديث واقع ساختند آنكه اولا طبرى با آنكه در تاريخ خود اين حديث را همانطور كه ذكر شد روايت كرده است، در تفسير خود ج 19 ص 74 اين روايت را بعينها از نقطه نظر سند و متن روايت كرده، و تمام جزئيات آن را ذكر كرده است، مگر آنكه به جاى لفظ وصيى و خليفتى فيكم، لفظ كذا و كذا گذارده است و بدينصورت حديث را نقل كرده است:

قال: فايكم يوازرنى على هذا الامر على ان يكون اخى، و كذا و كذا و در كلام اخير آن حضرت نيز گفته است: ثم قال: ان هذا اخى، و كذا و كذا ملاحظه مى‏شود كه چه جنايت واضحى نموده و براى پوشاندن حق و اخفاء مقامات و فضائل اميرالمؤمنين لفظ وصيى و خليفتى فيكم را به لفظ مجمل تحريف نموده است.

و به دنبال اين تحريف، ابن كثير شامى در البداية و النهاية ج 3 ص 40 و در تفسير خود ج 3 ص 351 به جاى آن دو كلمه وصيى و خليفتى فيكم لفظ كذا و كذا گذارده است، با آنكه مصدر و مخرج اين روايت در نزد او همان تاريخ طبرى بوده است.

جنايت ابن كثير در نقل حديث عشيره

ابن كثير اين حديث را شرح مفصل داده، و ليكن در نزد او اثبات نصى به خلافت اميرالمؤمنين به وصيت و خلافت دينيه يا اشاره به اين معانى بسيار ناگوار است، و بدين منظور كه از شرح نصوص خلافت‏شانه خالى كند مرتكب اين جنايت روايتى شده است.

آيا منظور طبرى هم در تفسير خود اين بوده، بعد از آنكه خود او در تاريخش آن دو لفظ را صريحا و صحيحا آورده، يا غير آن، خدا عالم است.

جنايت هيكل در نقل حديث عشيره

و ثانيا محمد حسنين هيكل (22) نيز يك فضيحت آشكارى در تحريف اين حديث نموده، زيرا اولا در طبع اول از كتاب خود بنام «حيات محمد» ص 104 حديث را ذكر كرده و بدينقسم خاتمه مى‏دهد:

فايكم يوازرنى هذا الامر و ان يكون اخى و وصيى و خليفتى فيكم، فاعرضوا عنه و هموا بتركه، لكن عليا نهض و ما يزال صبيا دون الحلم و قال: انا يا رسول الله!عونك، انا حرب على من حاربت فاتبسم بنو هاشم و قهقه بعضهم و جعل‏نظرهم ينتقل من ابيطالب الى ابنه ثم انصرفوا مستهزئين (23)

زيرا گذشته از آنكه جمله: «عونك انا حرب على ما حاربت‏» را از نزد خود به حديث اضافه كرده است، و اين جمله در هيچ يك از روايات ديده نمى‏شود تفريع رسول خدا را در پاسخ به على آنجا كه فرمودند: فانت اخى و وصيى و وارثى و خليفتى فيكم را حذف نموده است، و چون در اين عمل شنيع خود كسى را نديد كه از او مؤاخذه كند، و در اين تصرفات و تقولات بر او خرده گيرد، آنچه را كه بطور كلى راجع به اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است در طبع دوم از كتاب خود حذف نموده است.

شايد سر آن همان ملاحظه منظور ابن كثير و امثال ابن كثير بوده است، كه بعد از نشر متوجه شده، و در طبع دوم ترميم نموده است، يا آنكه سيل اعتراضات در جرائد و محافل و خورده‏گيرى‏هاى بسيار راجع به اين موضوع، و درج جمله اول در كتاب خود كه از ناحيه دشمنان اهل بيت عليهم السلام متوجه او شده است، و همين امواج سرزنش و مواخذه او را در پره افكنده تا مجبور و مضطر به حذف و تحريف آن در طبع دوم شده است، يا آنكه كما آنكه عادت شايع در بسيار از چاپخانه‏هاست كه بعضى از جملات را كه مورد نظرشان نباشد حذف مى‏كنند، و مؤلف چون با آنها اشتراك در منظور داشته از حذف آنها چشم‏پوشى نموده است، و يا عاجز از دفع آنها بوده است؟و بر هر تقدير، خداوند شعور و ادراك زنده را متوجه كند، و امانت موصوفه الهى و حق ضايع شده و مورد تاسف را در دلها زنده فرمايد. (24)

و اما جهت دوم از بحث كه دلالت و مفهوم حديث است، آنكه در اين حديث‏با اختلاف مضامينى كه در نقل آن شده است جمله: انت اخى و وصيى و خليفتى فيكم و اسمعواله و اطيعوا آمده است، و اين نصى است از رسول خدا بلكه نص جلى و آشكارى بر لافت‏بلافصل و وصايت آن حضرت، مانند حديث غدير خم، غاية الامر اين تنصيص در بدو نبوت و دعوت، و حديث غدير در پايان آن، هنگام نزول جبرائيل و اخبار به آن حضرت به نزديكى و فرا رسيدن مرگ واقع شد.

بگذريم از بعضى از رواياتيكه آنفا ذكر شد، و در آنها نيز عنوان وارثى و وزيرى و ولى كل مؤمن بعدى و هو بمنزلة هرون من موسى و يقضى دينى و لفظ اسمعواله و اطيعوا وارد شده است، كه هر يك از آنان نيز صراحت‏بر ولايت و خلافت آن حضرت دارد.

فرض كنيم اگر در مجموع اين احاديث غير از جمله «اخى و وصييى و خليفتى فيكم‏» نبود باز معلوم است كه اين جمله چقدر بطور واضح و آشكار صراحت‏بر نصب آن حضرت به مقام خلافت و وصايت را مى‏رساند.

ولايت اميرالمؤمنين از روز اول با توحيد خدا و نبوت رسول توام بوده است

بنابراين بطور يقين مى‏توان گفت كه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام از روز اول با شهادت به لا اله الا الله و محمد رسول الله شروع شده و على ولى الله جمله متصله و غير قابل انفكاك با آنها بوده است.

چون در روز اولى كه پيغمبر اقوام خود را به اسلام دعوت نمود و آنان را به اقرار به شهادتين امر فرمود، در همين روز و در همين مجلس آنان را امر به اطاعت مولى الموالى اميرالمؤمنين و پيروى از آن حضرت نموده، و ولايت و خلافت او را اعلان نمود.

بنابراين اسلام از روز اول كه طلوع كرد با اين سه جمله بود: شهادت به خدا و شهادت به نبوت رسول الله و شهادت به ولايت على ولى الله، و آنچه را كه شيعه مى‏گويند از وجوب تبعيت از اميرالمؤمنين يكى از مسائل قطعيه اسلام است، و حقيقت تشيع، حقيقت اسلام است و افراديكه به شهادتين اكتفا نموده و ولايت و خلافت اميرالمؤمنين را رفض كرده‏اند جزئى از اسلام را رد نموده‏اند، و در واقع اسلام را رد نموده‏اند.

همچنانكه افرادى كه شهادت به توحيد مى‏دهند و به نبوت نمى‏دهند نيز جزئى از حقيقت را اقرار و جزئى را انكار و در واقع حقيقت را انكار نموده‏اند.

تشيع و تبعيت از اهل بيت و اوصياى حضرت رسول الله از روز اول اسلام‏پايه‏گذارى شد، و بر همين اساس نصوص صريحه از آيات قرآن، و كلام رسول الله به تدريج نيز راجع به ولايت اضافه شد، همچنانكه نصوص صريحه از آيات قرآن و كلام آن حضرت نيز به تدريج راجع به توحيد و نبوت اضافه شد.

و علاوه از اين حديث استفاده مى‏شود كه اميرالمؤمنين عليه السلام در اصل تحمل مشاق نبوت و برداشتن وظيفه خطير تبليغ و رسانيدن احكام و جهاد و بالاخره در ايصال مردم جهان را به سر منزل مقصود كه وظيفه رسالت است‏شريك و سهيم بوده‏اند، چون مضمون روايت اين نيست كه هر كس ايمان بياورد وصى و خليفه من خواهد بود، بلكه مضمون اين است كه هر كس مرا در اين كار معاونت و معاضدت نمايد، و قوت بازوى من گردد، و يار و معين من باشد، او خليفه من است.

زيرا كه جملاتى كه از آن حضرت روايت‏شده اين است:

ايكم يوازرنى على هذا الامر؟كدام يك از شما مرا يارى مى‏كنيد در اين امر و ايكم يبا يعنى على ان يكون اخى و صاحبى و وارثى؟ كدام يك از شما بيعت مى‏كند، يعنى سر مى‏سپارد، و خود را مى‏فروشد، كه اختيارات خود را كنار گذارده، و در تمام مراحل نبوت و تحمل مشاق و وظيفه خطير ارسال و مواجهه با هزاران مشكلات، برادر من و ملازم و مصاحب با من و وارث من باشد، بطوريكه بعد از من نيز اين مسئوليت تنها بر دوش او سوار شود، و يك تنه در مقابل دنياى كفر رسالت مرا ابلاغ و از عهده آن برآيد.

و ايكم يؤآخينى و يوازرنى و يكون وليى و وصيى بعدى و خليفتى فى اهلى يقضى دينى؟كدام يك از شما با من در اين امر، برادرى و كمك مى‏كنيد كه بوده باشد صاحب اختيار و سرپرست و وصى بعد از من، و جانشين من در اهل من كه دين مرا ادا كند.

و ايكم ينتدب ان يكون اخى و وزيرى و وصيى و خليفتى فى امتى و ولى كل مؤمن بعدى؟و كدام يك از شما قبول مى‏كنيد برادر من، و وزير من، و وصى من، و خليفه من در امت من، و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من بوده باشد.

از تمام اين جملات استفاده مى‏شود كه حضرت رسول الله در برداشتن اين بار عظيم دنبال معين و يار مى‏گشتند، و براى خود قوت بازو و ناصر مى‏طلبيدند.

اين جملات صراحت دارد كه كيست از شما در چنين وضعيت و حالتى كه‏من دارم بيايد و مرا تنها نگذارد، و براى نصرت دين خدا قيام كند، و در زنده بودن و مردن من اين بار را به دوش بگيرد، در زنده بودن مصاحب و ملازم من باشد، و پس از مرگ از عهده وظائف رسالت‏برآيد، و دينى را كه من به خدا دارم و عهده‏اى را كه قبول كرده‏ام ادا كند.

بنابراين با قبول كردن چنين موضوعى، اميرالمؤمنين در تمام مراحل اداء رسالت، و رسانيدن مردم را بسر منزل سعادت، و متعهد بودن به عهده اعباء و مشكلات خلافت‏با وجود مقدس رسول خدا سهيم و شريك بوده است.

صلى الله عليك يا اباالحسن، تصور نشود كه مقامى را كه رسول الله از عنوان برادرى و وزارت و خلافت و وراثت و ولايت‏به آن وجود عزيز، عنايت فرمودند يك امر تشريفاتى، و يك نتيجه و بهره‏اى در مقابل قبول او بود، و كانه مى‏خواستند جزاى او را به اعطاى چنين مناصبى داده باشند، بلكه با اين جملات او را براى تحمل مشاق در تمام اين امور طلبيدند، و فرمودند:

كيست كه اين كوه عظيم و كمرشكن را به دوش مى‏گيرد؟

كيست كه در مخالفت مشركين و دنياى كفر و شرك دوش به دوش من قيام نموده، و نگذارد كه تمام اين فشارها تنها بر من وارد آيد؟

كيست كه در جنگها و غزوات از جان و دل به تمام معنى در رتبه و رديف من براى اعلاى كلمه حقه قيام كند؟

كيست كه خود را در برابر مخالفتهاى شديد قريش و طوائف كفر بى‏پروا حاضر ببيند؟

كيست‏براى هجرت و دربدرى در كوهها و بيابانها متوارى شود؟

كيست كه حاضر باشد در ليلة المبيت در جاى من بخوابد و بدن خود را زير شمشيرهاى شجعان عرب قطعه قطعه ببيند.

كيست كه و كيست كه حتى بعد از موت من در برخورد با منافقين امت‏خود را نبازد، و يكذره هوى در دل خود راه ندهد و با هزاران مشكلات و كوههاى غم و اندوه بسازد، و دست از دست تخطى نكند و ناله‏هاى دختر من زهراء، او را به احساسات قبيلگى و قومى تحريك نكند، و مانند درياى عظمت و وقار طبق وظيفه خود رفتار نموده، و نه تنها عصر آنروز بلكه تمام عالم بشريت و انسانيت را تا روز رستاخيز، به علم و حلم و عظمت و وفا و صفا و صدق و زهد و بى‏اعتنائى به غير خدا تعليم وتربيت نمايد.

اى مردم دنيا بدانيد كه اميرالمؤمنين آن طفل خردسال در آنروز در مقابل چنين مشكلاتى به جواب رسول اكرم پاسخ مثبت داد، و با پاسخ خود اين امواج سهمگين خطرات را با سينه باز و قلب تواناى خود بكنار مى‏زد، و خود را حاضر براى فداكارى در دقيق‏ترين لحظات و باريكترين دقائق آماده نمود، و تمام صحنه‏ها و پيش‏آمدهاى بيست و سه سال زمان رسالت‏حضرت رسول اكرم و سى سال پيش‏آمدهاى ناگوار و خرد كننده بعد از رحلت آن حضرت را چون آئينه در مقابل ديدگان خود ديد، و برخاست و فرياد زد: انا يا رسول الله

منم‏اى پيغمبر خدا كه يار و معين تو و مصاحب و ملازم تو باشم، آنى از تو غفلت نورزم، جان و مال و شخصيت و حيثيت و دنيا و عز را به خاكپاى مباركت نثار كنم، منم كه حاضرم ببينم ريسمان بر گردن من انداخته و براى اخذ بيعت‏به مسجد برند (25) و زبان خود را از راه عفت و صواب خارج نكنم، و احساسات من مرا تحريك نكند.

منم كه حاضرم ببينم در كنار در خانه دخترت هيمه و هيزم گرد آورده خانه را آتش زنند (26) ، و صداى و ايلاه وامحمداه!از نور ديده‏ات بشنوم، و لكن براى حفظ شريعت، و بقاى قرآن و اعلاى اسلام اهم را فداى مهم ننموده، از وظيفه خود تجاوز نكنم.

منم كه در دقيق‏ترين اوقات امتحان، در لحظاتيكه دو بزرگ قريش ابوسفيان و عباس آمده و مى‏گويند: على دستت را براى يعت‏بياور با تو بيعت كنيم، در اينصورت احدى را ياراى مخالفت‏با تو نخواهد بود (27) و اگر بخواهى كوچه‏ها و شوارع مدينه را از سواره و پياده بر عليه غاصبين و دشمنانت پر خواهيم نمود، (28) هيچ جوابى به آنها ندهم، و سكوت اختيار كنم.

منم كه با گريه و آه از ظلمى كه بر دخترت روا داشتند، به قبرت پناهنده شده، بگويم يا ابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا ايقتلوننى (29) بدون جهت نبود كه يك نفر از دعوت شدگان در مجلس عشيره برنخاستند، و اين معنى را نپذيرفتند، با آنكه رسول الله را صادق مى‏دانستند.

رسول الله از كودكى در ميان آنها بزرگ شده بود، شخص غريب و مجهولى نبود، لكن چون ميديدند كه قبول كردن اين معنى، قبول كردن هزاران نگرانى و مشكلات و خون جگرهاست، برخاستند و مجلس رسول الله را با لبخند و تمسخر ترك گفتند.

به حديث عشيره اشاره مى‏كند مرحوم سيد حميرى در بعض از قصائد خود مثل اين قصيده:

بابى انت و امى يا اميرالمؤمينا

بابى انت و امى و برهطى اجمعينا

تا آنكه مى‏گويد:

كنت فى الدنيا اخاه يوم يدعوالا قربينا (30)

و نيز گويد:

من فضله انه كان اول من صلى و آمن بالرحمن اذ كفروا

سنين سبعا و اياما محرمة مع النبى على خوف و ماشعروا

و يوم قال له جبريل قد علموا انذر عشيرتك الادنين ان بصروا

تا آنكه گويد:

من الذى قال منهم و هو احدثهم سنا و خيرهم فى الذكر اذ سطروا

آمنت‏بالله قد اعطيت نافلة لم يعطها احد جن و لا بشر

و ان ما قلته حق و انهم ان لم يجيبوا فقد خانوا و قد خسروا (31)

ففاز قدما بها و الله اكرمه و كان سباق غايات اذا ابتدروا

و نيز در قصيده ديگر خود گويد:

على عليه ردت الشمس مرة بطيبة يوم الوحى بعد مغيب

تا آنكه گويد:

و قيل له انذر عشيرتك الاولى و هم من شباب اربعين و شيب

تا آنكه گويد:

ففاز بها منهم على و سادهم و ماذاك من عاداته بغريب (32)

پى‏نوشت‏ها:

1 - سوره نساء: 4 - آيه 113

2 - آيه‏اى كه در ابتداى صفحه قبل آمده است

3 - تفسير الميزان ج 2 ص 140

4 - سوره نساء: 4 - آيه 69

5 - سوره فاتحه: 1 - آيه: 6 و 7

6 - تاريخ طبرى ج 2 ص 55

7 و 8 - طبرى ج 2 ص 56 و نيز حديث 4 را در «ينابيع المودة‏» ص 60 از ابن ماجه قزوينى و احمد در مسند و ابونعيم حافظ و ثعلبى و حموينى روايت مى‏كند.

9 - مدرك قبل

10 - «فصول المهمة‏» ص 14 و «مطالب السئول‏» ص 11 و «طبرى‏» ج 2 ص 58

11 - «طبرى‏» ج 2 ص 56 و «فصول المهمه‏» ص 16 و «مطالب السئول‏» ص 11

12 - سوره شعراء: 26 - آيه 215 - 222

13 - الغدير ج 2 ص 278

14 - سيد اسمعيل حميرى در ديوان خود ص 73 گويد:

ابو حسن غلام من قريش ابرهم و اكرمهم نصابا

دعاهم احمد لما اتته من الله النبوة فاستجابا

فادبه و علمه و املى عليه الوحى يكتبه كتابا

فاحصى كلما املى عليه و بينه له بابا فبابا

تجريح اين اشعار از اعيان الشيعه ج 12 ص 216 است و نيز حميرى از ص 203 به بعد سيزده بيت مفصلا راجع به حديث عشيره آورده است

15 - تاريخ طبرى ج 2 ص 62 و 63

16 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 3 ص 263

17 - الغدير ج 2 ص 279 - 280

18 - ملخص مطالب الغدير ج 2 ص 280 الى 284

19 - الغدير جلد 2 ص 287

20 - نقل از كتاب «شيعه و اسلام‏» سبط جزء اول ص 5 و 6

21 - «سيرة حلبيه‏» جلد 1 ص 312

22 - وزير فرهنگ اسبق مصر و سردبير مجله الاهرام

23 - در كتاب «على و الوصية‏» از ص 4 الى ص 19 روايات بسيارى از طرق مختلفه با ذكر اسناد و علمائى كه اين حديث را در كتابهاى خود نقل كرده‏اند بيان مى‏كند و نيز در ص 337 مدارك اين حديث را مفصلا شرح داده است، و در ص 374 كه استدراكات كتاب را بيان مى‏كند تحت عنوان الحديث الرابع روايت عجيبى در اين مورد از ابوبكر خطاب به عباس بن عبد المطلب نقل مى‏كند كه در آن حديث ابوبكر مى‏گويد: كه رسول خدا چون عشيره را جمع نمود فرمود: فمن يقوم منكم يبايعنى على ان يكون اخى و وزيرى و وصييى و خليفتى فى اهلى، فلم يقم الخ و نيز در ص 375 نظير آن را نقل مى‏كند و اين دو حديث را از تاريخ مخطوط ابن عساكر كه صورت فتوگرافى آن در مكتبة الامام اميرالمؤمنين العامة در نجف اشرف است نقل مى‏كند. و در «مناقب‏» ابن شهرآشوب ج 1 ص 544 نيز از ابوبكر اين حديث را نقل مى‏كند.

24 - ترجمه خلاصه آنچه در الغدير جلد 2 صفحه 287 الى 289 وارد شده است

25 - ابن ابى الحديد جلد 2 صفحه 19 و جلد 1 صفحه 134 و الامامه و السياسه جلد 1 صفحه 12

26 - ابن ابى الحديد ج 2 ص 20 و ابوالفداء ج 1 ص 156 و ابن عبد ربه ج 3 ص 64

27 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص 131 نقلا عن كتاب السقيفه

28 - اين كلام ابوسفيان است ابن ابى الحديد جلد 1 ص 130

29 - الامامة و السياسة جلد 1 صفحه 13

30 - اين قصيده در ديوان حميرى ص 436 مذكور است و اصل آن را از «الغدير» جلد 2 ص 250 و «اعيان الشيعة‏» جلد 12 ص 268 و «مناقب‏» جلد 2 ص 26 و 177 و جلد 3 ص 55 مرقوم داشته‏اند

31 - ديوان حميرى ص 203 و اصل اين قصيده را از «اعيان الشيعه‏» 12: 248 و «الغدير» 2: 250 و «مناقب‏» 2: 26 ذكر كرده است

32 - ديوان حميرى ص 117 و اصل او را از «الغدير» جلد 2 ص 251 ص 26 و 318 ذكر كرده است

[ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 0:19 ] [ بهزاد ]
نشأ الخلق انشاء و ابتدأه ابتداءً بلا روِیّة أجالها و لا تجربة استفادها و لا حرکة أحدَثها و لا همامة نفسِ اضطرب فیها أحال الاشیاءَ لاَوقاتِها و لامَ بَینَ مختَلفاتها و غرّزَ غرائزِ ها و الزمها اشباحها عالماً بها قبل ابتدائها محیطاً بحدودها و انتهائها عاراً بقرائنها و اأحنائها. 

ترجمه

آفرينش را بدون نياز به انديشه و فكر و استفاده از تجربه و بى آن كه حركتى ايجاد كند و درباره تصميمى بينديشد ايجاد كرد و آغاز نمود. خلقت هر موجودى را به وقت خاصّش موكول كرد موجودات گوناگون را با يكديگر التيام داد و به هر كدام طبيعتى مخصوص و غريزه اى ويژه بخشيد و صفات ويژه آنها را همراهشان ساخت و پيش از آن كه آنها را بيافريند از همه آنها آگاه بود و به حدود و پايان آنها احاطه داشت و از جميع لوازم و تمام جوانب آنها باخبر بود.

آنچه تا كنون در اين خطبه بسيار مهم گذشت، اشارات دقيق و پرمعنايى درباره معرفت و شناخت خدا و صفات گوناگون او بود كه نخستين مرحله معرف انسانى است و از اين فراز به بعد از آفرينش جهان و چگونگى آغاز خلقت و عجايب آسمانها و زمين سخن به ميان مى آيد، هر چند از يك نظر تكميلى است بر بحث گذشته پيرامون صفات خداوند.

در آغاز مى فرمايد: «آفرينش را بدون نياز به انديشه و فكر و استفاده از تجربه و بى آن كه حركتى ايجاد كند و درباره تصميمى بينديشد ايجاد كرد و آغاز نمود (أنْشَأ(1) الْخَلْقَ إنْشاءً وَ ابْتَدأهُ اِبْتِداءً بِلا رَوِيَّة(2) أجالَها(3) وَلا تَجْرِبَة اسْتَفادَها وَلا حَرَكَة أحْدَثَها وَلا هَمامَةِ(4) نَفْس اضْطَرَبَ فيها).

در اين جا امام(عليه السلام) آفرينش الهى را از كارهاى مخلوقات به كلّى جدا مى شمرد. چرا كه مثلا انسان هنگامى كه مى خواهد كارى را انجام دهد، اگر مسبوق به سابقه اى نباشد، درباره آن مى انديشد و با ابتكار خود به سراغ آن مى رود و اگر مسبوق به سابقه اى باشد از تجارب ديگران يا از تجارب خودش بهره گيرى مى كند و گاه در درون ذهن او حركت گسترده اى در انديشه ها پيدا مى شود; روى مقدّمات مسأله مى انديشد و از آن به سراغ نتيجه ها مى رود و گاه در ترديد و تزلزل باقى مى ماند و سرانجام يك طرف را انتخاب كرده به پيش مى رود.

هيچ يك از اين چهار حالت، در ذات پاك خداوند و هنگام آفرينش اشيا نيست، نه نياز به فكر و انديشه دارد و نه تجربه قبلى، نه حركت فكرى روى مقدّمات و نتيجه ها و نه تزلزل و اضطراب در تصميم گيرى ها. اراده كردن همان و ايجاد شدن موجودات همان: «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئاً اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ; فرمان او چنين است كه هرگاه چيزى را اراده كند تنها به آن مى گويد: موجود باش! آن نيز بى درنگ موجود مى شود».(5)

به تعبير ديگر اين حالات چهارگانه، مربوط به تصميم گيرى كسانى است كه علم و قدرت محدودى دارند و لازمه آن نياز به انديشه يا تجارب ديگران و يا اضطراب و ترديد است. امّا آن كس كه علمش بى پايان و قدرتش نامحدود است، به هنگام آفرينش، هيچ يك از اين حالات را نخواهد داشت.

از آنچه در بالا گفته شد به خوبى استفاده مى شود كه منظور از حركت، در عبارت فوق، همان حركت انديشه در درون نفس است.

ولى اين احتمال نيز از سوى بعضى مفسّران داده شده است كه منظور حركت جسمانى خارجى است كه لازمه اجسام است و خداوند برتر و بالاتر از جسم و جسمانيّات مى باشد.

ولى معناى اوّل مناسبتر به نظر مى رسد، زيرا سه حالت ديگر كه در عبارت بالا، قبل و بعد از آن آمده همه مربوط به تصميم گيرى و انديشه و تفكّر قبل از انجام عملى است.

كوتاه سخن اين كه افعال خداوند از افعال بندگان به كلّى جداست زيرا او با علم به مصالح و مفاسد اشيا و آگاهى بر نظام احسن آفرينش و قدرت تامّ و كاملى كه بر همه چيز دارد، با قاطعيّت اراده مى كند و بدون هيچ تزلزل و ترديد و انديشه و تجربه، موجودات را لباس وجود مى پوشاند. هم در آغاز آفرينش چنين است و هم در ادامه آفرينش.

* * * 

سپس به چگونگى آفرينش موجودات و تدبير الهى در پيدايش اشيا طبق برنامه منظم و دقيق و نظم و ترتيب حساب شده اشاره كرده، مى فرمايد: «خداوند آفرينش هر موجودى را به وقت خاصّش موكول كرد (چرا كه آفرينش او تدريجى و روى برنامه زمان بندى شده، بود تا عظمت تدبير و قدرت بى نظير خويش را آشكارتر سازد)» (أحالَ الاَشياءَ لاَوْقاتِها).

بعد از مسأله زمان بندى بودن آفرينش موجودات، به نظام خاص داخلى و تركيبى آنها اشاره كرده و مى فرمايد: «موجودات گوناگون را با يكديگر التيام داد و در ميان اشياى متضاد، آشتى برقرار كرد» (وَلاَمَ(6) بَيْنَ مُخْتَلِفاتِها).

اين از عجايب عالم آفرينش است كه خداوند اشيا و موجودات مختلف را آن چنان به هم پيوسته و التيام داده كه گويى همه يك چيزند. سرد و گرم، تاريك و نورانى، مرگ و زندگى و آب و آتش را به هم التيام داده است. در شجر اخضر (درخت سبز) نار و آتش آفريده و وجود انسان و حيوان و گياه را تركيبى از موادّ كاملا مختلف، با طبايع گوناگون خلق كرده است و حتّى ميان روح و جسم ـ كه از دو عالم مختلفند يكى مجرّد و نورانى و فوق العاده لطيف و ديگرى مادّى و ظلمانى و تاريك و خشن ـ پيوند عميقى برقرار ساخت.

سپس مى افزايد: «خداوند غرايز و طبايع آنها را در آنها قرار داد و به هر كدام طبيعتى مخصوص به خود و غريزه اى ويژه آن بخشيد» (وَ غَرَّزَ(7) غَرائِزَها).

اين در حقيقت يكى از حكمت هاى بالغه الهى است كه آنچه را از هر موجودى انتظار مى رود به صورت طبيعى و خودجوش در آن آفريده، تا بدون نياز به محرّكِ ديگر، در آن مسير به راه افتد و از درون ذاتش براى برنامه ويژه اش هدايت شود كه اگر اين انگيزه هاى درون ذاتى، در موجودات نبود آثار اشيا دوام نداشت و نابسامانى و بى نظمى بر آنها حاكم مى شد.

امروز درباره نهادهاى ذاتى انسان يا موجودات ديگر، دو تعبير مختلف مى شود. گاه تعبير به فطرت مى كنند و مى گويند خداشناسى فطرى انسان است و گاه تعبير به غريزه، مثلا مى گويند انسان داراى غريزه جنسى است، يا مى گويند حركات حيوانات عموماً جنبه غريزى دارد. اين در واقع اصطلاحى است كه دانشمندان بنابر آن گذارده اند. يكى را در مورد نهادهايى كه جنبه فكرى دارد به كار مى برند (فطرت) و ديگرى را درباره نهادهايى كه جنبه غير فكرى يا عاطفى دارد (غريزه). ولى از نظر معناى لغوى هر دو به معناى خلقت و آفرينش مى باشد.

* * *

در آخرين جمله از فراز مورد بحث مى فرمايد: «صفات ويژه آنها را همراهشان ساخت» (وَ اَلْزَمَها أشْباحَها).(8)

فسّران نهج البلاغه دو تفسير متفاوت براى اين جمله بيان كرده اند. جمعى  مانند «ابن ابى الحديد» معتقدند كه جمله فوق اشاره به آن است كه خداوند اين غرايز را ثابت و پابرجا در موجودات قرار داده است (بنابراين ضمير «الزمها» به غرايز برمى گردد) در نتيجه جمله مزبور تأكيدى است بر ثابت بودن غرايز موجودات.

ولى بعضى ديگر گفته اند كه منظور وجود تشخّصات ويژه براى هر موجودى است، يعنى خداوند به هر موجودى ويژگى هايى داد و بعد از آن كه در علم خداوند جنبه كلّيت داشتند، در خارج به صورت جزئيّات و اشخاص درآمدند (بنابراين تفسير، ضمير «اَلْزَمَها» به اشيا برمى گردد) بعضى نيز هر دو تفسير را به صورت دو احتمال ذكر كرده اند.

ولى از آن جا كه در تفسير اوّل هماهنگى ضميرها محفوظ نيست و به علاوه جمله جنبه تأكيد پيدا مى كند نه بيان مطلب تازه، به نظر مى رسد تفسير دوّم صحيحتر است.

توضيح اين كه: خداوند به هر موجودى دو گونه ويژگى داد. ويژگيهايى كه در درون ذات آنهاست كه امام(عليه السلام) از آن تعبير به غرايز فرمود و ويژگيهايى كه در جنبه هاى ظاهرى و خصوصياتى مانند زمان و مكان و ساير جزئيات است و از آن تعبير به «اَلْزَمَها أشْباحَها» فرمود و به اين ترتيب مطابق حكمت بالغه اش براى هر موجودى ويژگيهاى درونى و برونى مقرّر فرمود تا هر يك از موجودات وظيفه خاصّ خود را انجام دهند و از موجودات ديگر شناخته شوند.



1. «أنْشأ» از مادّه «إنشاء» گرچه معانى متعدّدى براى آن ذكر كرده اند ولى پيداست كه در اين جا به معناى ايجاد است.
2. «رويّة» به گفته مقاييس اللغة به معناى سيراب شدن است ولى در معناى تفكر و انديشه آميخته با دقّت نيز به كار مى رود. گويى فكرِ خود را درباره آن مسأله سيراب مى سازد و يا مسأله را با انديشه خود سيراب مى سازد و حق انديشه را ادا مى كند.
3. «أجالَ» از مادّه «جَوَلان» به معناى حركت كردن و به گردش درآمدن است.
4. «هَمامة» شارحان و مفسّران نهج البلاغه براى «همامه» معانى مختلفى ذكر كرده اند: بعضى آن را به معناى تمايل درونى قطعى به چيزى به گونه اى كه از فقدان آن ناراحت شود، معنى كرده اند (شرح ابن ميثم بحرانى، ج 1، ص 132).
برخى آن را به معناى ترديد در انجام كارى دانسته اند (منهاج البراعة، ج 1، ص 51).
بعضى آن را به معناى اهتمام و اهميّت دادن به مطلبى ذكر كرده اند (شرح مغنيه، ج 1، ص 27).
«ابن ابى الحديد» در شرح معروف خود «هماهمه» را از اعتقادات «مجوس» مى داند كه معتقد بودند به اين كه: نور اعظم به هنگام تصميم بر مبارزه با ظلمت و تاريكى گرفتار تزلزل و ترديد شد و از درون ذات او چيزى خارج شد كه «همامه» نام دارد ولى در لغت ـ چنان كه لسان العرب مى گويد ـ همامه به معناى ضعف و فتور و سستى است و لذا هر مرد و زن ناتوان را «هِمّ» و «همة» مى گويند از مجموع آنچه گفته شد به نظر مى رسد كه همامه در عبارت فوق همان ترديد و سستى و ناتوانى عزم و اراده است به طورى كه شخص نتواند تصميم بگيرد يا به زحمت قادر بر تصميم باشد
5. سوره يس، آيه 82.

6. «لاَمَ» و «لائَمَ» از مادّه «لأم» به معناى جمع كردن، اصلاح نمودن و ضميمه كردن چيزى به چيز ديگر و التيام يافتن است و به همين دليل به زره «لاْمة» (بر وزن رحمة) مى گويند چون حلقه هاى آن به هم پيوسته و بر يكديگر قرار گرفته است.
7. «غَرَّز» از مادّه «غَرْز» (بر وزن قرض) در اصل به معناى فرو كردن سوزن يا نشاندن و قرار دادن و داخل نمودن است، سپس به طبايعى كه در انسان يا ساير موجودات زنده نهاده شده است اطلاق گشته، گويى اين طبايع و غرايز، همچون نهال هايى است كه در سرزمين وجود انسان غرس شده است.
8. «اشباح» جمع «شَبَح» ـ طبق تصريح بسيارى از ارباب لغت ـ در اصل به معناى شخص است و به معناى چيزى كه آشكار و نمايان و ظاهر مى شود نيز آمده است و اين كه در استعمالات امروز به موجود نيمه پيدا، كه ناگهان نمايان مى شود «شبح» مى گويند به همين مناسبت است.

آنچه در جمله هاى بالا از كلام مولا(عليه السلام) آمده است اشاره به نكته مهمّى دارد كه در قرآن مجيد نيز مكرّر بر آن تأكيد شده است و آن اين كه همه موجودات جهان خلقت و مادّه، داراى زمان بندى خاصّى است و در عين وجود تضادّ و اختلاف در آنها، با يكديگر هماهنگى دارد و همديگر را تكميل مى كنند و همواره با يك نظم درون ذاتى و برون ذاتى، هدايت مى شوند و به صورت كاروانى هماهنگ و همگام به سوى هدف نهايى در حركتند، از مسير خود منحرف نمى شوند و دقيقاً به سوى مقصد پيش مى روند.

برگ و بار درختان در فصل بهار و تابستان، پژمردگى و خشكى آنها در پاييز و زمستان، حركت خورشيد در برج هاى دوازده گانه، چگونگى نظام شب و روز و حركت زمين به دور خود و همچنين قواى درونى و برونى انسان، همگى گواه بر اين هدايت تكوينى الهى هستند همان گونه كه قرآن از زبان موسى(عليه السلام)مى فرمايد: «رَبُّنَا الَّذى اَعْطى كُلَّ شَيء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى; پروردگار ما كسى است كه به هر چيز آفرينش ويژه اش را داد سپس هدايت فرمود»(1) و نيز مى فرمايد: «فِطْرَتَ اللهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها; (توحيد و اسلام) فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده است»(2) و نيز مى فرمايد: «وَاِنْ مِنْ شَيء اِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَر مَعْلُوم; خزاين همه چيز نزد ماست و جز به مقدار معلوم (و مطابق نظم و حساب خاص) آن را نازل نمى كنيم».(3)

اين در حقيقت يكى از نشانه هاى مهم خداوند در عالم هستى است كه هر قدر انسان در آن بيشتر بينديشد و مسأله هدايت تكوينى و نظم و زمان بندى و تأليف بين مختلفات را بيشتر مورد توجّه قرار دهد، به عمق اين مسأله آشناتر مى شود.

* * *

سپس مى افزايد: «از همه آنها (اشيا) پيش از آن كه آنها را بيافريند آگاه بود و به تمام حدود و پايان آنها احاطه داشت و از جميع لوازم و تمام جوانب آنها باخبر بود»

(عالِماً بِها قَبْلَ ابْتِدائِها مُحيطاً بِحُدُودِها وَ انْتِهائِها عارِفاً بِقَرائِنِها(4) وَ أحْنائِها(5)).(6)

اين سه جمله در واقع به منزله دليل و يا بيان و توضيحى است كه براى جمله هاى قبل آمده است، زيرا كسى كه مى خواهد هر موجودى را در وقت مناسبش ايجاد كند و اشياى مختلف را با هم التيام دهد و غرايز درونى و لوازم بيرونى را، هر كدام، در جاى خود برقرار سازد، از يكسو نياز به آگاهى كامل و جامع دارد و از سوى ديگر به احاطه و قدرت تامّ و تمام.

از اين رو مى فرمايد: «خداوند از تمام اشيا، قبل از آن كه آفرينش آنها را آغاز كند آگاه بود و حدود و مرزها و نتايج آنها را مى دانست و بر همه آنها توانايى داشت» (عالِماً بِها قَبْلَ ابْتِدائِها...).

نه تنها از خود آنها و ابتدا و انتهايشان باخبر بود بلكه لوازم و جوانب و علل و آثار آنها را نيز مى دانست. به طور مسلّم كسى كه از همه اين امور آگاه باشد و قدرت و توانايى بر انجام آنها داشته باشد، مى تواند به طور دقيق هر كدام را در جاى خود قرار دهد و به هر يك، هر چه لازم دارد بدهد و در مسير وجود و حياتش هدايتش كند و به كمال مطلوبش برساند.

* * * 



1. سوره طه، آيه 50.
2. سوره روم، آيه 30.
3. سوره حجر، آيه 21.
4. «قرائن» جمع «قرينه» به معناى همراه، مصاحب و دوست آمده است و همسر مرد را به همين جهت قرينه مى گويند. (صحاح، قاموس و ديگر كتاب هاى لغت) بعضى از شارحان مانند «ابن ابى الحديد» «قرائن» را جمع «قرونة» (بر وزن معونه) به معناى نفس دانسته اند ولى با توجّه به ساير تعبيراتى كه در جمله هاى بالا آمده، معناى اوّل مناسبتر است.
5. «أحْناء» جمع «حِنْو» (بر وزن فعل) و حَنْو (بر وزن حرف) به گفته مقاييس و لسان العرب به هر چيزى گفته مى شود كه در آن اعوجاج و انحنايى باشد; مانند: استخوان چانه و دنده ها. سپس به معناى جوانب نيز آمده است (چرا كه جوانب و اطراف اشيا غالباً انحنايى دارد).
6. توجّه داشته باشيد ضميرهايى كه در اين چند جمله است به «اشيا» برمى گردد نه به «غرائز» آن چنان كه بعضى از شارحان نهج البلاغه پنداشته اند زيرا احتمال دوّم تناسب چندانى با محتواى جمله ها ندارد.

بعضى از مفسّران نهج البلاغه در اين مسأله ترديد كرده اند كه آيا مى توان خداوند را توصيف به «عارف» نمود.

سرچشمه اين ترديد در واقع دو چيز است:

نخست اين كه به گفته «راغب» در «مفردات» معرفت و عرفان به معناى ادراك چيزى با تفكّر و تدبّر در آثار آن است يا به تعبيرى ديگر، معرفت به دانشى گفته مى شود كه محدود است و از طريق تفكّر به دست مى آيد و مسلّم است كه علم خداوند چنين نيست.

ديگر اين كه حديثى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل شده كه مى فرمايد: «اِنَّ لَهُ (تَعالى) تِسْعَةً و تِسْعينَ اِسْماً مَنْ اَحْصاها دَخَلَ الْجَنَّةَ; براى خداوند نود و نه (99) اسم است هر كس آنها را شماره كند (و به آن ايمان و معرفت داشته باشد) داخل بهشت مى شود» و اجماع علما بر اين است كه نام عارف از آن نود و نه (99) اسم نيست.(1)

ولى يك بررسى اجمالى نشان مى دهد كه اين واژه، در روايات اسلامى بارها بر خداوند اطلاق شده و علاوه بر نهج البلاغه كه در اين جا به صورت وصفى و در جاى ديگر به صورت فعلى آمده، در اصول كافى نيز به طور متعدّد به كار رفته است.(2)

اين نشان مى دهد كه واژه معرفت گرچه در اصل، معناى محدوديّت و يا نياز به تفكّر و تدبّر در آن بوده، ولى بعداً بر اثر كثرت استعمال مفهوم وسيعترى پيدا كرده كه بر هر نوع علم و آگاهى گفته مى شود، هر چند زاييده تفكّر و انديشه نباشد.

و امّا در مورد روايت مربوط به نود و نه (99) اسم خداوند، بايد گفت كه هرگز از اين روايت محدود بودن نامهاى الهى به نود و نه (99) استفاده نمى شود بلكه اينها در حقيقت صفات برجسته و اسماى حسناى خداوند است و به همين دليل در بعضى از روايات يك هزار نام براى خدا آمده است و چه دليلى از اين بالاتر كه على(عليه السلام) كه خود آگاه ترين فرد به اسماى و صفات خداوند است مطابق نقل «نهج البلاغه» اين نام يا مشتقّات آن را در مورد خداوند به كار برده است.



1. ابن ميثم اين مطلب را به عنوان يك اشكال طرح مى كند و سپس پاسخ مى گويد كه نامهاى خدا افزون بر اين تعداد است و شواهدى براى آن ذكر مى كند (شرح نهج البلاغه، ابن ميثم ،ج 1، ص 137).
بايد توجّه داشت كه حديث بالا در الدّرالمنثور از صحيح بخارى و مسلم و مُسند احمد و سنن ترمذى و كتب متعدد معروف ديگرى نقل شده است ـ الدّرالمنثور، ج 3، ص 147 (پيام قرآن، ج 4، ص 46).
2. اصول كافى، ج 1، ص 91، باب النسبة، ح 2، و ص 113، باب حدوث الاسماء، ح 2.

 كى از پيچيده ترين مسائل فلسفى و اعتقادى، مسأله «علم خداوند به موجودات، قبل از ايجاد آنها» است. از يكسو مى دانيم خداوند از حوادث آينده آگاه است و در آيات قرآن نيز مكرّر به آن اشاره شده و در عبارت فوق نيز آمده است.

از سوى ديگر علم خداوند به اصطلاح «علم حصولى» نيست يعنى نقش و صورت ذهنى اشيا در ذات او منعكس نمى شود; چرا كه او مانند مخلوقات «ذهن» ندارد و علمش از طريق انعكاسِ صورتِ موجودات نيست بلكه علم او «علم حضورى» است، يعنى وجود مخلوقات نزد او حاضر است و مى دانيم علم حضورى در مورد اشيايى كه هنوز به وجود نيامده معنا ندارد; حتّى اين اشكال درباره موجوداتى كه در گذشته محو و نابود گشته اند نيز قابل طرح است; اگر ما از آنها آگاه هستيم به خاطر صورتهاى ذهنى و خاطره هايى است كه در درون جان ما از آنها نقش بسته، امّا كسى كه ذهن و خاطره و نقش درونى ندارد و ذات پاكش محلّ حوادث نيست، چگونه مى تواند از آنها آگاه و باخبر باشد؟!

به عنوان مثال: صورت فرعون و يارانش متلاشى شده است و تاريخ آنها نيز گذشته، ما تنها مى توانيم تصويرى از آنها در ذهنمان حاضر كنيم امّا خداوند كه علمش اين گونه نيست چگونه به آنها آگاهى دارد؟

آيا مى توان گفت او نسبت به گذشته آگاه نيست؟ يا از آينده خبر ندارد؟ هرگز!

پس اگر آگاه است چگونه آگاهى دارد؟

اين مسأله پيچيده، فلاسفه و علماى كلام را سخت به تكاپو افكنده و پاسخهاى متعدّدى براى آن انديشيده اند كه ما در اين بحث مى توانيم اشاره هاى گذرايى به آن داشته باشيم:

1ـ خداوند هميشه به ذات پاك خود كه علّت همه اشياست آگاه بوده و هست و به تعبيرى ديگر ذات او نزد ذاتش، برترين حضور را دارد و اين علم به ذات خويش يك علم اجمالى به همه حوادث و موجودات عالم قبل از ايجاد و بعد از ايجاد است.

توضيح اين كه اگر ما به علّت اشيا دقيقاً آگاهى داشته باشيم، اين آگاهى موجب آگاهى به نتيجه و معلول آنها نيز خواهد بود. چرا كه هر علّتى تمام كمالات معلول و بالاتر از آن را دارد و از آن جا كه خداوند علّت همه اشياست و به ذات خويش آگاهى دارد و به همه اشيا نيز آگاه است و اين در واقع يك نوع كشف تفصيلى است، نسبت به همه آنها از طريق علم اجمالى.

اين سخن را مى توان به گونه ديگرى توضيح داد و گفت: حوادث گذشته هرگز به طور كامل نابود نشده و آثارش در دل حوادث امروز وجود دارد. همچنين حوادث آينده از حوادث امروز جدا نيست و دقيقاً با آن مربوط است و از آن سرچشمه مى گيرد. به اين ترتيب گذشته و حال و آينده، يك مجموعه زنجيره اى از علّت و معلول را به وجود مى آورد كه آگاهى بر هر يك از حلقه هاى آن، به معناى آگاهى از حلقه هاى قبل و بعد است.

به عنوان مثال اگر ما دقيقاً وضع هواى تمام كره زمين و عواملى را كه سبب پيدايش هواى فعلى است بدانيم و از تمام جزئيّات و رابطه علّت و معلولهاى آن آگاه باشيم، مى توانيم دقيقاً از وضع هوا در هزاران سال قبل يا بعد آگاه شويم.

چرا كه پرونده گذشته و آينده در حال موجود است. امروز به طور دقيق بازتابى از ديروز، و فردا بازتابى از امروز است و آگاهى كامل بر تمام جزئيّات امروز، به معناى آگاهى كامل بر حوادث گذشته و آينده است.

حال اگر به اين حقيقت توجّه كنيم كه خداوند سرچشمه اصلى همه حوادث ديروز و امروز و فرداست و او به ذات پاك خويش علم دارد، بايد بپذيريم كه نسبت به حوادث آينده و گذشته و امروز نيز آگاه است. البتّه هر موجودى هر اثرى دارد، به اذن و فرمان اوست، ولى سنّت او بر اين جارى شده كه آثار و خواصّى به موجودات بدهد و هرگاه بخواهد از آنها بازستاند.(1)

2ـ راه ديگرى كه براى پاسخ به اين سؤال گفته مى شود اين است كه ديروز و امروز و فردا، در مورد علم و آگاهى ما تصوّر مى شود چرا كه ما وجود محدودى هستيم، ولى درباره خداوندى كه ذاتش نامحدود است، امروز و ديروز و فردا مفهوم ندارد، بلكه همه اشيا و حوادث در ظرف خود، با تمام خصوصيّات و جزئيّات نزد او حاضرند.

اين سخن باريك و دقيق را مى توان با ذكر مثالى روشن ساخت:

فرض كنيد كسى در اتاقكى زندانى است كه فقط روزنه كوچكى به خارج دارد. در حالى كه يك قطار شتر از مقابل اين روزنه مى گذرد او نخست ناظر سر و گردن يك شتر و سپس كوهان و بعد پاها و دم اوست و همچنين ساير شترهايى كه در اين قطارند.

اين كوچك بودن روزنه ديد، سبب مى شود كه او براى خود گذشته و آينده و ماضى و مستقبل درست كند امّا براى كسى كه بيرون اين اتاقك است و بر پشت بام، در فضاى باز ايستاده، به تمام بيابان نگاه مى كند، مطلب طور ديگرى است او همه قطار شتران را يكجا مى بيند كه در حال حركتند. (دقّت كنيد)

* * *



1. كسانى كه براى حلّ اشكال بالا به اين پاسخ روى آورده اند، در برابر اين سؤال قرار دارند كه لازمه اين سخن آن است كه خداوند به كثرت موجودات با وصف كثرت قبل از وجود آنها آگاهى نداشته باشد، زيرا كثرت هرگز در ذات او نيست يا به تعبيرى ديگر، علم او به موجودات قبل از وجود و بعد از وجود آنها متفاوت است: قبلا به صورت علم اجمالى است و بعداً به صورت علم تفصيلى و عجب اين كه بعضى از آنان به اين تفاوت اعتراف كرده اند.

 

[ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 0:13 ] [ بهزاد ]


   

3256-ali

علی بن ابی طالب (عبد مناف) بن عبدالمطلب (شیبه) بن هاشم (عمرو) بن عبد مناف بن قصی. مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف بن قصی (دومین زنی که به شرف اسلام نائل آمد). مکنی به ابوالحسن و ابوتراب و ملقب به مرتضی و اسدالله. بسال 30 یا 27 عام الفیل سیزده رجب در کعبه متولد واز آغاز دوران کودکی در خانه پیغمبر (ص) و زیر نظر آن حضرت بزیست.    مورخین معتبر همچون بلاذری و علی بن الحسین اصفهانی نقل کرده‌اند که سالی مکه را خشکسالی سختی فرا گرفت، پیغمبر (ص) به عموهای خود حمزه و عباس فرمود: شایسته است ابوطالب را یاری دهیم و بار گران کثرت عائله را بر او سبک سازیم. آنها پذیرفتند و عباس، طالب را و حمزه، جعفر را و خود، امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) را تقبل نمود. و امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) که در آن ایام شش ساله بود در کنار آن حضرت و زیر نظر کیمیااثر وی نشو و نما یافت.

در ابتدای بعثت اولین مردی بود که به رسول خدا (ص) ایمان آورد چنان که فرمود: من در روز دوشنبه به نبوت مبعوث گشتم و امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) در روز سه‌شنبه با من نماز گزارد. پیغمبر(ص) او را به برادری خویش برگزید و دخترش فاطمه(ع) به وی تزویج نمود و بسال آخر عمر خود هنگام بازگشت از حجه الوداع در جایی به نام «غدیرخم» بین مکه و مدینه او را در جمع مسلمین به جانشینی خویش منصوب داشت و حتی در مرض موت خواست فضای مدینه را از وجود مخالفان پاک سازد که هنگام مرگ آن حضرت کسی نباشد تا با این امر مخالفت ورزد. بدین منظور اسامه بن زید را به ریاست سپاهی انبوه به جنگ با رومیان بگماشت و سران مهاجر و انصار را که گمان مخالفت آنها را داشت به شرکت در آن سپاه امر نمود تا امر زعامت و ولایت بر مسلمین آنچنان که خدا می‌خواست انجام پذیرد ولی آنها به بهانه اینکه پیغمبر بیمار است و ما به فراق او دل ندهیم و تاب جدائی از او در این شرائط را نداریم تعلل جسته، امروز و فردا کردند و از حرکت اسامه جلوگیری نمودند. پیغمبر در بستر بیماری و ناتوان بود و سرانجام به محض اینکه پیغمبر چشم از این جهان ببست و امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع)را مشغول غسل و کفن و دفن جسد پیغمبر (ص) یافتند فرصت را غنیمت شمرده در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و پس از کشمکشهائی با ابوبکر بیعت نمودند.

تا اینکه دوران خلافت ابوبکر و عمر و عثمان سپری گشت و در 25 ذیحجه 35 که عثمان به قتل رسید مسلمانان با اشتیاق فراوان با امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) بیعت نمودند و بر اثر مخالفت و عناد برخی از اصحاب و خویشان پیغمبر و ناسازگاری عدالت امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) با انتظارات آنان مدت چهار سال و چند ماه خلافتش به جنگهای جمل و صفین و نهروان گذشت تا سرانجام در نوزده رمضان سال 40 به سن شصت و پنج یا شصت و سه سالگی به ضربت عبدالرحمن مرادی خارجی در مسجد کوفه سخت مجروح گشت و در شب بیست و یکم پایان ثلث اول شب به بهشت جاوید شتافت و حسب وصیت خود در غری (نجف) پنهانی به خاک سپرده شد و قبرش از بیم اینکه خوارج نبش کنند مخفی بود تا در دولت بنی عباس به راهنمایی امام صادق (ع) کشف و مزار مسلمانان گشت.

فضایل امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) فوق آن است که در این مختصر بگنجد یا به قلم نارسای این کمترین، نگاشته شود و به گفته ناظم نیشابوری: علی بن ابی طالب بر گوینده و نویسنده محنتی گران و باری سنگین است که اگر بخواهد حقش ادا کند به کفر و گزافه‌گوئی دچار گردد و اگر کوتاه آید خیانت نموده باشد، و حد وسط در فضایل او آنقدر دقیق و باریک است که جز یک اندیشمند ماهر و حاذق از عهده نیاید.

ابن ابی الحدید معتزلی از محققین علمای اهل سنت در مقدمه شرح نهج البلاغه گوید: فضایل امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) در آن حد از عظمت و شموخ و شهرت است که نویسنده و گوینده دربرابر آن خود را ضعیف و زبون و شرمسار ببیند که در صدد تفصیل آن برآید، چه بگویم درباره مردی که دشمنانش به فضائلش معترف بوده و در عین دشمنی نتوانستند آن را پنهان دارند، و همگان دانند که بنی‌امیه پس از شهادت آن حضرت به شرق و غرب ممالک اسلامی دست یافتند و با تمام توان کوشیدند که نور عظمتش را فرو نشانند و در این باره هر حیله و مکیدتی بکار بردند تا جائی که ایادی آنها احادیث فراوانی در قدح و ذم آن حضرت جعل کردند و در این راه مبالغ گزافی از اموال بیت المال مسلمین هزینه ساختند و اگر کسی حدیثی در منقبتش بیان می‌داشت او را مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند و حتی برخی را به زندان افکندند و عده‌ای را تبعید نمودند و جمعی را بدین جرم از دم تیغ گذراندند و کسی را جرأت نبود که فرزندش را علی بنامد.

اما هر چه آنها بیشتر در این امر کوشیدند فضائل آن حضرت بیشتر شایع گشت که گوئی آنها آن نیرو را در نشر فضائل او بکار برده بودند، آری مشک را هر چه بیشتر بپوشانی فضا را بیشتر عطرآگین سازد.

چه بگویم درباره کسی که سر رشته هر فضیلت و منبع هر امتیاز انسانی است و هر فرقه و گروهی خود را به وی منتهی داند و به انساب به او مباهات کند که او سرچشمه همه امتیازات بوده و در این میدان او گوی سبقت را از همگان ربوده و پیشتاز این معرکه بوده است. چنانکه می‌دانیم علم الهیات و شناخت صفات باری تعالی که اشرف علوم است بیان تفصیل آن از آن حضرت آغاز شده، و اهل نظر و استدلال این فن شاگردان او بوده‌اند که به تفصیل در کتب مربوطه به آن پرداخته‌اند.

دیگر از علوم، علم فقه است که آن حضرت پایه و اساس این علم است و هر فقیهی در اسلام ریزه‌خوار خوان نعمت او بوده، و استناد فقه شیعه به آن حضرت واضح است و حاجت به بیان نیست.

مشهورترین فقهای صحابه عمر بن خطاب و عبدالله بن عباس است و هر دو اینها در مکتب امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) تلمذ نموده‌اند، ابن عباس که معلوم است وی شاگرد آن حضرت بوده و اما عمر نیز همگان دانند که وی در اکثر مسائل مشکله به وی مراجعه می‌کرده و مکرر می‌گفته: «لولا علی لهلک عمر» یعنی اگر علی نبود قطعاً عمر هلاک می‌شد و می‌گفته: خدا نکند مشکلی برایم پیش آید که ابوالحسن (ع) در کنارم نباشد! و نیز می‌گفته تا گاهی که امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) در مسجد حضور دارد کسی حق ندارد فتوی دهد. و خاصه و عامه این سخن را از پیغمبر (ص) نقل نموده‌اند که فرمود: «اقضا کم علی» بهترین قاضی شما امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع)است آنگاه ابن ابی الحدید به چند مورد از قضاوتهای عجیبه آن حضرت اشاره می‌کند.

و دیگر از علوم علم تفسیر قرآن است که آن حضرت پایه‌گذار این علم بوده و هر که به تفاسیر رجوع کند این دعوی را به روشنی می‌یابد خواه آن بخش از آیات که مستقیماً از آن جناب تفسیر شده و خواه آن قسمت که تفسیر آن از ابن عباس آمده که او نیز از آن حضرت گرفته است، و از ابن عباس سئوال شد: علم تو در برابر علم پسر عمت چه نسبتی دارد؟ وی گفت: همان نسبت که قطره باران به دریای بی‌کران دارد.

و دیگر از علوم، علم نحو و ادبیات عرب که همه مردم می‌دانند مبتکر و مخترع آن امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) بوده که قواعد کلیه آن علم را به ابوالاسود دئلی املاء نموده.

و اما خصائص اخلاقی و فضائل نفسانی که هر بیننده در این وادی دیده بگشاید خورشید وجود امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) دیده‌اش را خیره سازد.

اما از حیث شجاعت، وی یکه تاز این میدان بوده که پیشینیان را از یاد مردم ببرد و پسینیان را در خود محو ساخت. مواقف امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) در جنگها آنچنان شهره تاریخ است که تا قیامت بدان مثل زنند. دلیر مردی که هرگز فرار ننمود و از انبوه سپاهی مرعوب نگشت و با کسی در نیاویخت که او را به دیار عدم نفرستاد و هیچگاه ضربتی نزد که به دومین ضربت نیاز داشته باشد، و هنگامی که معاویه را به مبارزه خواند تا هر یک از آن دو کشته گردند مردم آسوده شوند، عمرو عاص به معاویه گفت: امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) با تو از در انصاف در آمده، معاویه به وی گفت: از روزی که با من بوده‌ای هرگز این گونه به من نیرنگ نزده‌ای! تو مرا به نبرد کسی امر می‌کنی که هرگز کسی از چنگال او نرسته! چنان پندارم که به حکومت شام پس از من دل بسته‌ای!

ملت عرب همواره بدین مباهات می‌نمودند که روزی در جنگ روبروی او قرار گرفته و یا فلان خویش من به دست امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع)  کشته شده است.

روزی معاویه بر سریر خود خفته بود ناگهان چشم گشود عبدالله بن زبیر را کنار خود دید، بنشست و عبدالله از در شوخی به وی گفت: یا امیرالمؤمنین اگر موافقی تا با یکدیگر کشتی بگیریم؟ معاویه گفت: هان ای عبدالله می بینم از دلیر مردی و شجاعت دم می‌زنی! عبدالله گفت:‌مگر تو منکر شجاعت منی؟ من کسی بودم که به مصاف امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) رفتم و با او هم نبرد شدم. معاویه گفت: هرگز چنین نبوده و اگر تو لحظه‌ای در برابر امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) می‌ایستادی تو و پدرت را به دست چپش می‌کشت و دست راستش همچنان فارغ منتظر مبارزه می‌بود.

کوتاه سخن اینکه هر شجاعی که در شرق یا غرب زمین است به نام او می‌نازد و به نام او شعار می‌دهد.

و اما جود و سخاوت نیز امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) پیشتاز و الگوی تاریخ است، روزه می‌داشت و افطارش را به مستمندان می‌داد که آیه(ویطعمون العطام علی حبه مسکینا…)درباره او نازل شد، و مفسران گفته‌اند که وی روزی تنها چهار درهم داشت که یکی از آنها را در شب و یکی از آنها را در روز و درهم سوم را به پنهانی و چهارم را آشکار صدقه می‌داد که آیه(الذین ینفقون اموالهم باللیل و النهار سراً و علانیه)در این باره فرود آمد، و نقل است که به دست خود خرماستان یهود مدینه را آبیاری نمود تا دستش پینه می‌زد و مزد آن را تصدق می‌کرد و خود سنگ به شکم می‌بست و گویند هیچگاه ”نه“ به سائلی نگفت.

روزی محفن بن ابن محفن بر معاویه وارد شد، معاویه به وی گفت از کجا می‌آیی؟ وی به منظور خوش آمد معاویه گفت: از نزد بخیل ترین مردم ـ یعنی امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) ـ می‌آیم. معاویه گفت: وای بر تو چگونه این را درباره کسی می‌گوئی که اگر انباری انباشته به زر و انباری از کاه داشته باشد. انبار زرش را پیش از انبار کاهش به مصرف مستمندان رساند؟!

و اما حلم و گذشت و بزرگواری و چشم پوشی از بزهکار، امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع) از هر کسی حلیم‌تر بوده چنانکه واقعه جمل بهترین گواه این مدعا است. هنگامی که به مروان حکم که اعدا عدو او بود دست یافت وی را آزاد ساخت و از آن تقصیر بزرگش درگذشت، و عبدالله زبیر در ملأ عام حضرتش را ناسزا می‌گفت، و موقعی که وی با سپاه عایشه به بصره آمد خطبه خواند و در خطبه هر چه به زبانش آمد گفت حتی گفت: اکنون پست‌ترین و فرمایه‌ترین مردم علی بن ابی طالب به شهر شما می‌آید. ولی حضرت چون به وی دست یافت از او گذشت نمود و تنها به وی گفت: برو که تو را نبینم.

رفتار او با عایشه پس از جنگ جمل مشهور است که چون بر او پیروز گردید وی را گرامی داشت و چون خواست به مدینه باز گردد بیست زن از قبیله عبد قیس که همگی لباس مرد پوشیده و هر یک شمشیری حمایل داشت با وی کرد تا به مدینه رسید و در بین راه پیوسته به حضرت ناسزا می‌گفت که وی هتک حرمت من نموده و مردانی از یاران خویش به همراه من فرستاده، و چون به مدینه رسیدند آن زنان به وی گفتند: ببین ما همه زنیم که با تو بودیم.

و مردم بصره که به یاری عایشه با وی جنگیده بودند و جمعی از یارانش را کشته بودند پس از پایان جنگ همه را آزادی داد و سپاه خویش را فرمود کسی متعرض آنها نگردد و هر که سلاحش به زمین نهد آزاد است، نه اسیری از آنها گرفت و نه مالی را از آنها به غنیمت بستد و همان کرد که پیغمبر (ص) در فتح مکه با مکیان کرد.

و هنگامی که معاویه در صفین آب بر او ببست و میان سپاو او و شریعه فرات حائل شدند و سران لشکر معاویه می‌گفتند: باید امیر المومنین علی ابن ابی طالب (ع)و سپاهش را تشنه از دم تیغ بگذارنیم چنانکه او عثمان را تشنه به قتل رساند، و سپس لشکر علی (ع) غالب شده آب را از آنها باز پس گرفتند لشکریان او نیز گفتند نگذاریم سپاه معاویه قطره‌ای بنوشند تا همگی بی‌رنج نبرد از تشنگی بمیرند، حضرت فرمود: ابداً ما چنین نکنیم و این عمل غیر انسانی را روا نداریم و بگذارید از بخشی از فرات استفاده کنند.

و اما جهاد در راه خدا: دوست و دشمن معترفند که وی سرور مجاهدان بوده و در برابر او کسی شایسته این نام نباشد، همه می‌دانند که سخت‌ترین و سنگین‌بارترین نبرد اسلام با مشرکان بدر کبری بوده که در آن معرکه هفتاد تن از مشرکان به قتل رسیدند و نیمی از آنها به دست علی (ع) کشته شد و نیم دیگر را همه مسلمانان به یاری ملائکه کشتند، مواقف آن حضرت در احد و احزاب و خیبر و حنین و دیگر غزوات شهره تاریخ است و نیازی به بیان ندارد.

و اما از نظر فصاحت وی پیشوای فصحا و سرور بلغا بوده و چنانکه در باره کلام آن حضرت گفته شده: ”دون کلام الخالق و فوق کلام المخلوق“ یعنی سخنان او پائین‌تر از کلام خدا و بالاتر از کلام مخلوق است و گویاترین شاهد این دعوی نهج البلاغه آن حضرت است.

و اما از حیث خوشروئی و بشاشت وی ضرب المثل بوده که دشمنانش این صفت را بر او عیب می‌گرفتند. صعصعه بن صوحان و دیگر یاران آن حضرت می‌گفتند: علی (ع) در میان ما مانند یکی از ما بود که هیچگونه امتیازی برای خود قائل نبود ولی در عین فروتنی و تواضعی که داشت آنچنان مهیب بود که ما در برابرش بسان اسیر دست و پا بسته‌ای بودیم که زیر دست مردی شمشیر به دست باشد.

و اما در زهد و بی‌رغبتی به دنیا: علی (ع) سردار زاهدان بوده و هر که می‌خواست در این میدان گام نهد او را مدنظر داشت، علی هرگز شکم خود را از غذا سیر ننمود، غذایش خشن‌ترین غذا و پوشاکش دون ارزشترین لباس بود، عبدالله بن ابی رافع گوید: روز عیدی بر علی (ع) وارد شدم همیان سر به مهری به نزدش دیدم چون آن را بگشود دیدم نان خرده‌های جوین سبوس ناگرفته‌ای است، مشغول خوردن شد، گفتم: یا امیرالمؤمنین چرا آن را مهر نمود‌ه‌ ای ؟ فرمود از بیم آنکه فرزندانم این نانها را به روغنی یا زیتونی بیالایند.

جامه‌اش گاهی به پوست و گاهی به لیف خرما وصل شده بود. نعلینش همواره لیف بود خشتن‌ترین کرباس می‌پوشید. نان خورش علی (ع) اگر بود نمک بود و اگر احیاناً فراتر از این می‌رفت مقداری شیر شتر بود کمتر گوشت می‌خورد و می‌فرمود: شکمتان را گورستان حیوانان مسازید. علی (ع) کسی بود که دنیا را سه طلاق گفته بود و هرگز بدان رجعت ننمود.

و اما از نظر عبادت، علی (ع) عمری را بعبادت سپری ساخت، بیش از هر کسی نماز خواند و بیش از هر کسی روزه گرفت. شب خیزی و مناجات سحری و مواظبت و مداومت به اوراد و اذکار را دیگران از او آموختند، پیشانی علی از کثرت سجود بسان زانوی شتر بود، و هر که در دعا و مناجاتهای علی به دقت بنگرد نیک می‌داند که این جمالات از چه دلی آگاه و چه قلبی خاشع تراوش نموده است.

و اما از حیث اداره امور و سیاست کشور داری: علی روشنفکر ترین و آگاه‌ترین کس در تاریخ سیاست بوده، دوران خلافت خلفای ثلاثه که آنان بی مشورت او به مهام امور نمی‌پرداختند جهان بینی او بود که عاصمه اسلامی آن روز را با تشتت آراء و اختلاف اصحاب پیغمبر از گزند فروپاشی نگه داشت و نگذاشت عظمت و هیبت اسلام خدشه‌دار گردد. آری چنانکه خود فرمود: «لولا التقی لکنت ادهی العرب» (اگر ترس از خدا نبود از هر عرب سیاست مدار به امر سیاست آگاه‌تر بودم.)

وی هرگز به هدف پیشبرد مقاصدش به سیاستهای شیطانی که خلاف رضای خدا بود متوسل نگشت و به کارهای ضد انسانی دست نزد و هدف را موجه وسیله ندانست.

ابن ابی الحدید سخن خویش را بدین جمله به پایان می‌رساند که چه بگویم درباره کسی که پدری چون ابوطالب سید بطحاء و شیخ قریش و زعیم مکه دارد که دربار‌ه‌اش گفته شده کمتر کسی را تاریخ به یاد دارد که در عین فقر و تهیدستی مقام سروری داشته باشد ولی ابوطالب اینچنین بود، ندار بود و زعیم، مردم مکه هیبتش را داشتند و در برابر سروریش تسلیم بودند.[i]

آری علی بود که شب هجرت پیغمبر (ص) به آسانی در صدد جان بازی بر آمد و در بستر آن حضرت بخفت و جانش را وقایه جان او کرد.

علی بود که در کودکی حق را تشخیص داد و به سن ده سالگی به دین حق ایمان آورد و اولین مسلمان شد.

امتیازات علی (ع) را نتوان در این مختصر گنجاند ولی با عرض معذرت از پیشگاه مقدسش نمونه‌هایی از سیرت ملکوتی آن حضرت نگاشته آید:

اخلاق علی

علی را در دوران حکومتش عادت بر این بود که خود به تنهایی در بازارهای شهر کوفه می‌گشت و اوضاع و رفتار مردم را از نزدیک نظارت می‌نمود و اگر راه گم کرده‌ای می‌دید او را هدایت می‌کرد، ناتوانی نیاز به کمک داشت به یاریش می‌شتافت، به درب مغازه‌ها می‌ایستاد و قرآن می‌گشود و این آیه را تلاوت می‌نمود(تلک الدار الآخره نجعلها للذین لایریدون علوا فی الارض ولا فساداً و العاقبه المتقین)(آن سرای بازپسین ـ بهشت ـ تنها از آن کسانی است که در این جهان به هوای برتری و فساد نباشند و سرانجام خوشبختی از آن پرهیزکاران است). روزی حسب معمول به بازار خرمافروشان رفت، کنیزکی را دید که می‌گریست، از او سبب پرسید، وی گفت: اربابم یک درهم به من داد که خرما بخرم، چون خریدم و به خانه بردم اهل خانه آن را نپسندیدند، اکنون که به خرمافروش پس می‌دهم از من نمی‌ستاند. حضرت به نزد خرما فروش رفت و به گفت: ای بنده خدا این دختر خدمتکار است و از خود اختیاری ندارد، به وی رحم کن و خرما از او بستان و درهم را مسترد دار. خرما فروش به خشم آمد و مشتی به حضرت زد. مردمان بر او گردآمده به وی گفتند مگر نمی‌دانی این امیرالمؤمنین (ع) است؟! وی به خود بلرزید و رنگش زرد شد و خرما را پس گرفت و درهم را به کنیز داد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین مرا ببخشای و از من راضی شو.

علی (ع) فرمود: اگر تو رفتارت را اصلاح کنی و حق مشتریان ادا نمایی من کاملاً از تو خشنود باشم.

روزی امیرالمؤمنین (ع) سواره به جایی می‌رفت جمعی از اصحاب پیاده به دنبالش به راه افتادند، حضرت نگاهی به آنها کرد و فرمود: شما کاری دارید؟ گفتند: خیر، دوست داریم به همراه شما باشیم. فرمود: برگردید که همراه بودن پیاده با سوار، سواره را مایه فساد اخلاق و پیاده را خواری و ذلت باشد.

پارسایی علی

از سخنان علی (ع) است که خداوندا من از بیم عقوبتت یا به انگیزه طمع در پاداشت، تو را بندگی ننمودم بلکه تو را شایسته عبادت دانستم پس عبادتت کردم.

سلیمان بن مغیره گوید: مادرم از کنیز علی (ع) به نام ام سعید پرسید: شب خیزی علی(ع) در ماه رمضان چگونه بود؟ گفت: رمضان و شوال نزد علی یکسان بود همیشه شب را تا به صبح به عبادت می‌گذراند.

دانش علی

علی (ع) مکرر می‌فرمود: در این سینه‌ام دانش بسیاری است که پیغمبر (ص) به من آموخته و اگر دانش پژوهانی می‌یافتم که حق دانش را ادا کنند و چنان که از من می‌شنوند به دیگران باز گویند بخشی از آن را به آنان تعلیم می‌کردم که از آن بخش، علوم بدست آید که دانش کلید هر دری است.

عکرمه از ابن عباس روایت کند که روزی عمر بن خطاب به علی گفت: تو در قضاوت شتاب می‌کنی و چون از تو سئوالی می‌شود نیندیشیده پاسخ می‌دهی. علی کف دست خویش را گشود و گفت: این ـ انگشتان ـ چند تاست؟ عمر گفت: پنج. علی (ع) گفت: چرا شتاب کردی و نیندیشیده پاسخ گفتی؟ عمر گفت: آخر این واضح بود و نیازی به فکر نداشت. علی گفت: آن مطالب نزد من از این روشنتر است.

زادگاه علی

به اجماع مورخین و محدثین شیعه و به نقل جمع کثیری از دانشمندان معروف و معتبر اهل سنت، امیرالمؤمنین علی (ع) در لیلة جمعه سیزدهم رجب سال سی از عام الفیل به درون بیت الله الحرام کعبه مشرفه (اعجازگونه، که دیوار شکافته گردید و همسر ابوطالب به درون خانه درآمد) از فاطمه بنت اسد اتفاق افتاده است.

مرحوم علامه امینی در کتاب «الغدیر» پنجاه نفر از مشاهیر علمای شیعه، و 16 تن از دانشمندان معتبر اهل سنت را نام می‌برد که ولادت آن حضرت در کعبه را مسلم گرفته‌اند، از جمله: مسعودی در مروج الذهب. سبط بن جوزی حنفی در تذکرة الخواص. ابن صباغ مالکی در فصول المهمه. نورالدین حلبی شافعی در السیرة النبویة. شبلنجی در نور الابصار. و ترمذی در مناقب. و حاکم نیشابوری در مستدرک.

زهد علی

پیغمبر اکرم (ص) به علی (ع) فرمود: خداوند تو را به خلعتی آراست که بندگانش را به زیباتر و رساتر از آن هرگز نیاراست و آن زهد و بی‌رغبتی به دنیا است آنچنان که دنیا از تو چیزی نکاست، و در تو نشانی عطا فرمود که بدان نشان شناخته شوی.

اصبغ بن نباته گوید: امیرالمؤمنین (ع) به مردم عراق فرمود: ای مردم! من با این اسباب و وسائل خانه و مرکب سواری که می‌بینید از مدینه به کشور شما آمده‌ام و اگر هنگام بیرون شدن از کشورتان بیش از این داشته باشم به شما خیانت کرده‌ام.

شجاعت علی

ابن عباس گوید: خداوند دعای پیغمبرش را که گفت: «واجعل لی من لدنک سلطاناً نصیرا»‌ (خداوندا! مرا از نزد خود نیرویی به یاری فرست) اجابت نمود که نیروی عظیمی چون علی در اختیارش نهاد.

در جنگ خندق که مسلمانان بر سر دو راهی بود و نبود قرار گرفته بودند، علی (ع) به کشتن عمرو حیاتی نوین به مسلمانان داد. زره علی (ع) پشت نداشت. ضربتی نزد که به دومین ضربت نیاز داشته باشد.

به علی (ع) گفتند: چرا اسبی راهوار نمی‌خری: فرمود: من نه از کسی فرار می‌کنم و نه اگر کسی از دستم بگریزد او را تعقیب می‌کنم بنابر این به مرکب راهوار نیازی ندارم.

به حضرت عرض شد به چه نیرویی همیشه بر دشمن پیروز بودی؟ فرمود: هیبتم در دل دشمنان جای گرفته بود.

زید بن وهب گوید: به عبدالله بن مسعود گفتم: این راست است که در جنگ احد جز علی و ابودجانه انصاری و عثمان بن حنیف کسی با پیغمبر (ص) نماند (و دیگران فرار کردند)؟‌گفت: حقیقت آن است که جز علی (ع) کس نماند و سایرین بعداً به وی ملحق شدند.

خود حضرت فرمود: من هرگز مرعوب جنگ و خطر و زد و خورد نگشتم.

عدالت علی

علی (ع)، عمار یاسر و ابوالهیثم بن تیهان را مسئول بیت المال کرده بود و به آنها کتباً دستور داده بود: عرب و عجم و هر مسلمان از هر تیره و تبار که باشد در سهم بیت المال یکسانند.

روزی سهل بن حنیف غلام سیاه خود را به همراه داشت نزد امیرالمؤمنین (ع) آمد، عرض کرد: به غلام سیاه من چقدر می‌دهی؟ فرمود: خودت چقدر گرفته‌ای؟ گفت: سه دینار، همان قدر که دیگران گرفته‌اند. فرمود: به غلامش نیز سه دینار بدهید.

چون متوجه شدند که در تشکیلات علی (ع) برای کسی امتیازی نمی‌باشد روزی طلحه و زبیر به نزد عمار متصدی بیت المال آمده گفتند: از آقایت برای ما وقتی بگیر با او کاری داریم. عمار گفت: امیرالمؤمنین (ع) هم اکنون بیلی به دست داشت و باتفاق کارگرش به باغ رفتند.

روز دیگر آن دو به نزد حضرت آمدند و گفتند: تو خود می‌دانی که سهم ما از بیت المال در حکومت عمر غیر از این بوده که شما به ما می‌دهید! فرمود: پیغمبر (ص) چقدر به شما می‌داده؟ آنها ساکت ماندند. فرمود: مگر نه این بود که پیغمبر (ص) اموال را به طور مساوی قسمت می‌کرد؟ گفتند: آری چنین بود. فرمود: ما شیوة پیغمبر را سزاوار است پیروی کنیم یا روش عمر را؟ گفتند: روش پیغمبر، ولی ما سوابق زیادی در اسلام داریم و در این راه خدمات فراوانی کرده‌ایم، قرابتمان به پیغمبر نیز که تو خود می‌دانی! فرمود: از شما می‌پرسم سوابق من بیشتر است یا سوابق شما؟ گفتند: سوابق تو. فرمود: من به اسلام بیشتر خدمت نموده‌ام یا شما؟ گفتند: تو. فرمود: من به پیغمبر (ص) نزدیکترم یا شما؟ گفتند: تو. سپس حضرت به کارگری که اجیر او بود اشاره کرد و فرمود: به خدا سوگند که سهم من از بیت المال با سهم این مزدور مساوی است.

روزی ام هانی خواهر علی (ع) به نزد برادر آمد حضرت بیست درهم به وی داد، ام هانی به کنیز خود که عجم تبار بود گفت: امیرالمؤمنین (ع) به تو چقدر داده؟ گفت: بیست درهم. ام هانی خشمناک از نزد برادر برخاست. حضرت فرمود: برو بسلامت، من در کتاب خدا امتیازی برای فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق ندیدم.

وقتی در پاسخ کسانی که توقع داشتند علی (ع) در سهمشان امتیازی قائل شود فرمود: آخر شما چیزی از من انتظار دارید که خود و فرزندانم از آن محرومیم و از آن اجتناب می‌کنیم چگونه به شما بدهم؟!

مال و ثروت علی

در تاریخ بلاذری و فضایل احمد حنبل آمده که درآمد سالیانه املاک علی (ع)‌چهل هزار دینار (طلا) بوده و همه آن را در راه خدا می‌داده و بسا می‌شده که شمشیرش را می‌فروخته و می‌فرموده:‌اگر شام شب می‌داشتم آن را نمی‌فروختم.

پایان سخن

هنگامی که خبر وفات علی (ع) به ابن عباس رسید گفت: افسوس بر ابوالحسن، به خدا سوگند عمری گذراند در حالی که نه قانونی از قوانین اسلام تغییر داد و نه سنتی از سنتهای پیغمبرش (ص) جابجا نمود و نه در وظایفش کوتاهی کرد و نه مالی گرد آورد و نه مالی را از مستحقش دریغ داشت و نه چیزی را جز خدا در زندگیش هدف گرفت. به خدا سوگند که دنیا در نظر او از بند نعلینش بی‌مقدارتر بود، در نبرد شیر و در مجلس دریا، حکیمی از حکما بود، هیهات که چون علی بزاید، وی به درجات اعلی پرواز نمود.

ابوخالد کابلی گوید: روزی امام باقر (ع) به من فرمود: علی (ع) در همین عراق شما بود و چون با دشمنش می‌جنگید و جمعی (به نام) یاران در کنارش می‌جنگیدند ولی در میان آن انبوه جمعیت پنجاه نفر نبود که علی را آنچنان که باید بشناسد و بدان گونه که مقتضای مقام امامتش بود به وی معرفت داشته باشند[ii]. [iii]

چنانچه به اطلاعات بیشتری در این زمینه احتیاج دارید می‌توانید به سایت امام علی (ع) متصل شده و در قسمت فضایل به مطالب مفیدی دسترسی پیدا کنید.

——————————————————————————–

[i]سخنان ابن الحدید با اندک تصرفی در تلخیص.

[ii]بحار: 40/41و 77 و 8 قدیم.

[iii]مقاله از کتاب معارف و معاریف ج7 ص444-460 گزینش شده است با تلخیص.

[ سه شنبه نهم شهریور 1389 ] [ 0:41 ] [ بهزاد ]

[ یکشنبه هفتم شهریور 1389 ] [ 18:27 ] [ بهزاد ]
روزي كه اعداء در سقيفه عهد بستند فرق تو و بازوي زهرا را شكستند
[ شنبه ششم شهریور 1389 ] [ 11:55 ] [ بهزاد ]


جواب

مذهب شیعه به فرموده مولایش امیرالمومنین علیه السلام  که فرموده اند از سبابین(فحش دهندگان) نباشید قائل به سب و فحش نیست و هر کسی که اینگونه باشد را مذمت مینماید . اما  قائل است باید کارهای خلاف کسانی که ظالم بوده اند امثال معاویه را بازگو کرد تا حقیقت برای همگان روشن شود و اگر غیر از این باشد به تاریخ و به دین خیانت نموده ایم. لیکن نمیدانم چرا بعضی از اقایان وقتی این مطالب و روایات را از کتب خودشان نقل میکنیم میگویند داری بد گویی میکنی ؟اگر بد است در کتب شما چه میکند ؟و چرا نباید این حرفها را گفت؟؟؟؟؟

در اینجا فقط به برخی روایات کتب خود اهل سنت  که در مورد شخصیت عایشه میباشد و شیعه را به خاطر نقل انها متهم به بدگویی میکنند خدمت خوانندگان تقدیم مینماییم تا خود خوانندگان قضاوت نمایند که شیعه بدگویی نمیکند بلکه فقط نقل میکند.

 اكراه عائشه از بردن نام اميرالمؤمنين عليه السلام

 همان‌گونه كه در متن يكي از روايات بخاري آمده عائشه مي گويد: رسول خدا به هنگام بيماري دو دستش را بر شانه‌ عبّاس و شخص ديگري گذارده بود و از مرد ديگر نامي نمي‌برد

فخرج بين رجلين أحدهما العباس

صحيح بخاري، ج 1، ص 169

 عيني در شرح صحيح بخاري مي‌نويسد:

 ابن عبّاس گفته است عائشه به علّت خوش نداشتن نام علي از بردن نام او خودداري كرده است.

 ولكن عائشة لا تطيب نفسا له بخير

 چون عايشه از علي دل خوشي نداشت.

 عمدة القاري ، عيني(855 هـ ) ، ج 5 ، ص 192 .

خوشحالی و نشاط عایشه از شهادت اميرالمومنين عليه السلام:

 طبري و أبو الفرج و ابن سعد و ابن‌ اثير گفته‌اند: هنگامي كه خبر شهادت اميرالمومنين عليه السلام به عائشه رسيد اين بيت را سرود:

 فالقت عصاها و استقر بها النوى         كما قرّ عيناً بالاياب المسافر

 آن زن از شادى ، عصاى خود را انداخت و در جاى خود قرار گرفت بدانگونه كه مسافر، وقتى از سفر بر مى گردد خوشحال مى شود.

 سپس پرسيد: چه كسى على را كشت؟ گفتند: مردى از قبيله مراد.

 عايشه اين شعر زننده را خواند.

 فان يك نائياً فلقد نعاه                            غلام ليس فى فيه التراب

 يعنى: اگر او دور است، خبر مرگ او را جوانى داد كه خاك به دهان ندارد.

 و چون زينب دختر امّ‌سلمه از او سئوال كرد: آيا اين همه شادماني براي خبر كشته شدن علي است؟ گفت: هرگاه من اين خبر را فراموش كردم دوباره به من ياد آوري كنيد.

 تاريخ الطبري ( 310 هـ )، ج 4، ص 115، بتحقيق نخبة من العلماء الأجلاء، ط. مؤسسة الأعلمي ـ بيروت في ذكر سبب عن مقتل أمير المؤمنين من حوادث سنة 40 هـ  و الكامل لابن أثير ( 630 هـ) ، ج 3 ، ص 198 و معجم الشعراء للمرزباني  كما في أعيان الشيعة ، ج 3 ، ص 285 و مقاتل الطالبيين ، ابوالفرج اصفهاني ( 356 هـ ) ، ص 26.

 و يا در جاي ديگر دارد که:

 روى أبو الفرج في مقتل الإمام علي[عليه السلام] وقال: لمّا أن جاء عائشة قتل الامام علي سجدت أي: سجدت شكرا للّه مما بشروها به.

 هنگامي كه عائشه خبر شهادت [حضرت] علي [عليه السلام] را شنيد به سجده افتاد، يعني: از خوشحالي خبري كه به او دادند به سجده افتاد.

 مقاتل الطالبيين ، ابوالفرج اصفهاني ( 356 هـ ) ، ص 27 ، بتحقيق كاظم المظفر ط. المكتبة الحيدرية ـ النجف وط. القاهرة سنة ، 1368 هـ ص 43.

 حساسيّت عايشه نسبت به حضرت خديجه سلام الله عليها

 هرگاه عايشه مى‌ديد كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله از حضرت خديجه عليها السلام به خوبى ياد كرده و او را مى‌ستايد با جسارت مى‌گفت: چه قدر از اين پيرزن بى دندان ياد مى‌كنى؟! خداوند عزّ وجلّ بهتر از او را به تو داده است...

عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ كَانَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِذَا ذَكَرَ خَدِيجَةَ أَثْنَى عَلَيْهَا فَأَحْسَنَ الثَّنَاءَ قَالَتْ فَغِرْتُ يَوْمًا فَقُلْتُ مَا أَكْثَرَ مَا تَذْكُرُهَا حَمْرَاءَ الشِّدْقِ قَدْ أَبْدَلَكَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِهَا خَيْرًا مِنْهَا 

 مسند ، احمد بن حنبل ( 241 هـ ) ، ج 6 ، ص 118.  

 

حساسيت عائشه نسبت به همسران دیگر پیامبر خد اصلی الله علیه واله و سلم

 عايشه هر شأن و فضيلتى را براى خود، پدر و دوستدارانش ـ از نزديكان و خويشان ـ مى خواست. هر گاه مى‌ديد كه پيامبر صلى اللّه عليه وآله مورد محبّت يكى از همسرانش قرار مى‌گرفت و آن حضرت نزد او مى‌ماند، بر او مى‌شوريد; همان گونه كه با زينب دختر جحش اين گونه رفتار كرد. آن گاه با حفصه تبانى كردند كه هر گاه پيامبر صلى اللّه عليه وآله نزد هر كدام از آن ها وارد شود بگويد: من از شما بوى مغافير [نوعى صمغ بد‌بو] استشمام مى‌كنم تا ايشان از ماندن و عسل خوردن نزد زينب امتناع ورزد! و با يكديگر هم قسم شدند تا كسي را از اين تباني با خبر نسازند.

حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُوسَى أَخْبَرَنَا هِشَامُ بْنُ يُوسُفَ عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ عَنْ عَطَاءٍ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ عُمَيْرٍ عَنْ عَائِشَةَ - رضى الله عنها - قَالَتْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله عليه وسلم - يَشْرَبُ عَسَلاً عِنْدَ زَيْنَبَ ابْنَةِ جَحْشٍ وَيَمْكُثُ عِنْدَهَا فَوَاطَيْتُ أَنَا وَحَفْصَةُ عَنْ أَيَّتُنَا دَخَلَ عَلَيْهَا فَلْتَقُلْ لَهُ أَكَلْتَ مَغَافِيرَ إِنِّى أَجِدُ مِنْكَ رِيحَ مَغَافِيرَ. قَالَ «لاَ وَلَكِنِّى كُنْتُ أَشْرَبُ عَسَلاً عِنْدَ زَيْنَبَ ابْنَةِ جَحْشٍ فَلَنْ أَعُودَ لَهُ وَقَدْ حَلَفْتُ لاَ تُخْبِرِى بِذَلِكِ أَحَدًا». 

 صحيح بخاري ، محمد بن اسماعيل ( 256 هـ ) ، ج 6 ، ص 69 . تفسير يا ايها النبي لم تحرم ما احل الله لك

ایا ما جز ناقل این وقایع بودیم؟سوال این است به چه سبب نباید این مطالب عنوان شود ؟مگر ما دنبال حق نیستیم ؟مگر نه این است که باید تعصب را کنار بگذاریم و با دیده عقل مذهب خود را قبول نماییم؟چرا اقایان از نقل ان مطالب وحشت دارند؟؟فتامل

[ جمعه پنجم شهریور 1389 ] [ 17:59 ] [ بهزاد ]
[ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 21:47 ] [ بهزاد ]

در سال ۹۵ه در چنین روزی ظالم سفاک پلید حجاج بن یوسف ثقفی به هلاکت رسید.او در زمان ولید بن عبدالملک در شهر واسط _که خودش بنا کرده بود _با مرض آکله در شکمش به درک واصل شد.
مادر او قارحه نامی بود که قبل از همسری با یوسف بن عقیل پدر حجاج، در منزل حارث بن کلده طبیب بود. هنگامی که حجاج به دنیا آمد سوراخ مقعد نداشت، و طبیب برای او سوراخی قرار داد. همچنین او شیر نمی خورد تا اینکه بز سیاهی کشتند و از خونش بر پستان مادر و به صورت حجاج مالیدند و او از روز چهارم پستان قبول کرد.به این سبب حجاج خونخوار شد و می گفت: بیشترین لذت من در ریختن خون است.این صفت از کسی که مدت حمل او دو سال و نیم بوده و بیش از دو سال ونیم پس از مرگ پدرش به دنیا آمده بعید نیست.!!۲ 
تعداد کشته شدگان به دست او بجز جنگ ها ،یکصد و بیست هزار نفر نوشته اند.هنگامی که هلاک شد، در زندان او پنجاه هزار مرد و سی هزار زن بودند که ۱۶ هزار از آنها برهنه و عریان بودند، و قاعده آن ملعون این بود که زن و مرد و اطفال را با هم زندانی می کرد، زندان او سقف نداشت.
عده زیادی از دوستان و شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام را شهید کرد،از جمله کمیل بن زیاد نخعی۳،قنبر غلام امیرالمؤمنین علیه السلام۴، عبد الرحمن بن ابی لیلی انصاری، که آن قدر او را تازیانه زد که امیر المؤمنین علیه السلام را سب کند و او مناقب آن ححضرت را می گفت، تا حجاج دستور داد او را شهید کردند.دست وپای یکی از حواریین امام زین العابدین علیه السلام به نام یحیی بن ام طویل را برید تا شهید شد.همچنین سعید بن جبیر را به شهادت رسانید که ۱۵ روز بعد از قتل او حجاج به درک واصل شد.
حجاج به مرض آکله مبتلا شد، و طبیب تکه گوشتی را به نخی بست تا آن ملعون بلعید. طبیب آخر نخ را کشید و دید چیزی نمانده است، و معلوم شد که به زودی جان به مالک جهنم خواهد سپرد.۵قبر او را در شهر واسط مخفی کردند و آب روی آن رها کردند ولی در زمان سفاح قبر او را پیدا کردند، آنچه مانده بود سوزانده و بر باد دادند.۶ا و بیست سال در عراق حکومت کرد و عمر نحسش ۵۳ سال بود.

اسناد:
۱/نفائح العلام:ص۴۷۱/

۲/روضات الجنات:ج۷ص۲۵۹/

۳/مراقد المعارف:ج۲ص۲۱۹/

۴/مراقد المعارف:ج۲ص۲۰۲/

۵/تتمة المنتهی:ص۹۶-۱۰۸/

شادی به دل حور و ملک جن و بشر شد 

حجاج لعین در رمضان سوی درک شد 

خندان لب زهرا ز چنین طرفه خبر شد 

گویا که ربیع آمده و قتل عمر شد

[ سه شنبه دوم شهریور 1389 ] [ 12:27 ] [ بهزاد ]

 پس اين نهايت چيزي است كه عاجز و ناتوان به آن استدلال ميكند و گويا آن را جواب كوبنده اي كه بالاتر از آن جوابي وجود ندارد ميشمارد ، گويي پيروزي بزرگي نصيبش شده و دشمن را با اين شيوه سخن ، از پاسخ دادن عاجز كرده است! و خصم نيز نميتواند جواب او را بدهد.

 بعضي از مخالفين جواز متعه ، در گفتگوهاي خود به اين حربه روي آوردهاند ؛ مانند عبداللَّه بن معمر ( عمر ) ليثي و ابو حنيفه و متن گفتگوي آنها چنين است:

  1 - گفتگو ميان امام باقر عليه السلام و ليثي :

 آبي گويد: روايت شده كه عبداللَّه بن معمر ليثي به امام باقرعليه السلام عرض كرد: به من گفتهاند كه شما به ( حلّيت ) متعه فتوا ميدهيد ؟ حضرت فرمود: خداوند آن را در كتابش حلال شمرده و پيامبرصلي الله عليه وآله نيز آن را سنت خويش قرار داده و اصحاب او نيز به آن عمل كرده اند.

 عبداللَّه گفت: ولي عمر آن را نهي كرده است.

 امام باقرعليه السلام فرمود: پس تو به اعتقاد صاحبت عمل كن! و من نيز به فرمايش رسول خداصلي الله عليه وآله عمل ميكنم.

 

 عبداللَّه گفت: آيا خوشحال ميشوي اگر دختران شما مورد متعه واقع شوند ؟

 امام فرمود: چرا نام دختران را به ميان مي آوري اي احمق ؟ آن كسي كه در كتابش متعه را حلال شمرده و براي بندگانش مباح قرار داده ، از تو و آن كس كه بي جهت از متعه نهي ميكنيد غيرت مندتر است و ديگر اينكه آيا مي پسندي و خوشحال ميشوي كه دخترانت به ازدواج حائك ( بافنده و جولا ) در آيند ؟

 گفت: نه. فرمود: چرا حلال خدا را حرام ميشماري ؟ گفت: نه حرام نمي شمارم. ولي آن مرد هم شأن من نيست. حضرت فرمود: خداوند نيز انجام آن را پسنديده و به آن ترغيب و تشويق نموده و به انجام دهنده آن حوري بهشتي تزويج مي كند. آيا تو از آنچه خداوند رغبت دارد دوري ميجويي ؟ و از آنچه هم شأن حوري بهشتي است كبر و تجاوز مي كني ؟ عبداللَّه خنديد و گفت: سينه هاي شما ريشه درختهاي علم است كه ميوه هاي آن براي شما و برگهاي آن براي مردم است.

نثر الدرر ، ج1 ، ص344 ؛ الهيئة المصرية العامة للكتاب ، كشف الغمة ، ص362 ؛ بحارالانوار ، ج46 ، ص356

 گفتني است ، كليني آن را روايت كرده و مجلسي نيز سند آن را نيكو دانسته و در آن بعد از جمله او كه گفت: آيا خوشحال ميشوي كه... آمده است: امام باقرعليه السلام هنگاميكه سخن از زنان و دختران به ميان آورد ، از او روي گرداند.

كافي ، ج5 ، ص445 ، ح4 ، تهذيب الاخبار ، ج 7 ، ص 250 ، ح 6 ، وسائل الشيعه ، ج21 ، ص6 ، باب 1 ، ح4 ؛ بحار الانوار ، ج100 ، ص 217 ؛ مستدرك الوسائل ، ج14 ، ص449 ، باب 1 ، ح11 ؛ مرآة العقول ، جrlm20 ، ص229

  2 - گفتگو ميان ابو حنيفه و مؤمن طاق :

 مرحوم كليني ميگويد: علي بن ابراهيم گفته است: ابو حنيفه از ابوجعفر محمد بن نعمان صاحب طاق پرسيد: اي ابو جعفر ، در مورد متعه چه ميگويي ؟ آيا آن را حلال مي داني ؟ گفت: آري.

 گفت: پس چرا زنانت را از اينكه متعه شوند و ( برايت ) درآمد كسب كنند ، باز مي داري؟

 ابو جعفر پاسخ داد: چنين نيست كه در هر چيزي شوق و رغبتي باشد ، هر چند در شمار حلالها است. مردم اندازه ها و مراتبي دارند و اندازه هاي خود را نگه مي دارند ، ولي اي ابو حنيفه ، در مورد نبيذ ( شراب ) چه ميگويي ، آيا حلال است ؟ گفت: آري.

 

 گفت: پس چرا زنانت را در مغازههاي شراب فروشي قرار نميدهي تا برايت درآمد كسب كنند ؟

 ابو حنيفه گفت: يكي در برابر يكي ، ولي پاسخ تو محكم تر بود آنگاه گفت: اي ابو جعفر. آيهاي كه در « سَأَلَ سائِلٌ » ( سوره معارج آيه292) است ، به حرمت متعه حكم مي كند و روايت از پيامبرصلي الله عليه وآله نيز به نسخ آيه وارد شده است. ابو جعفر پاسخ داد: سوره « سَأَلَ سائِلٌ » مكي است و آيه متعه مدني است. و روايت تو نيز شاذّ و نادر است. در اين هنگام ابو حنيفه گفت: آيه ميراث نيز به نسخ متعه دلالت ميكند. ابو جعفر گفت: اين نكاح ( متعه ) بدون ارث است.

 ابو حنيفه گفت: چنين چيزي چگونه ممكن است ؟ ( كه ازدواج بدون ارث واقع شود ؟ )

 ابو جعفر پاسخ داد: اگر مردي از مسلمانان با زني از اهل كتاب ازدواج كند و آنگاه آن مرد بميرد ، در مورد آن زن چه مي گويي ؟ گفت: آن زن اهل كتاب از مرد مسلمان ارث نمي برد. گفت: پس ازدواج بدون ميراث هم وجود دارد. آنگاه از هم جدا شدند...  الکافي ج 5 ص 450 أبواب المتعة

خداوند همه ما را از کساني قرار دهد که به خاطر اميال شخصي و اغراض نفسي حلال خدا را حرام نمي نمايند و حرام خدا را حلال نمي نمايند .

بررسي روايات حرمت متعه در كتابهاي شيعه :

حرمت متعه در فتح خيبر :

طوسي در كتاب التهذيب 2/186 والاستبصار 3/142 و الحر العاملي در كتاب وسائل شيعه 14/441 نقل مي نمايند:

از زيد بن علي روايت است كه ايشان از پدرانشان و آنان نيز از حضرت علي نقل مي كنند كه ايشان فرمودند: پيامبر اكرم در روز فتح خيبر گوشت الاغ و نكاح موقت و متعه را حرام گرداندند.

پاسخ اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

پاسخ : در پاسخ به اين سوال بايد گفت : در همان مصادري که اين روايت را از آنها نقل نموده است پاسخ اين اشکال داده شده است ؛ در کتاب تهذيب بعد از ذکر اين روايت آمده است :

فان هذه الرواية وردت مورد التقية وعلى ما يذهب إليه مخالفوا الشيعة ، والعلم حاصل لكل من سمع الاخبار ان من دين أئمتنا عليهم السلام إباحة المتعة فلا يحتاج إلى الاطناب فيه . تهذيب الأحكام ج 7 ص 251

در کتاب استبصار نيز مي فرمايد :

فالوجه في هذه الرواية أن نحملها على التقية لأنها موافقة لمذاهب العامة والاخبار الأولة موافقة لظاهر الكتاب وإجماع الفرقة المحقة على موجبها فيجب أن يكون العمل بها دون هذه الرواية الشاذة . الاستبصار ج 3 ص 142

و همان طور ، اهل سنت حليت متعه را نظر عده زيادي از اهل بيت مي دانند ؛ بنا بر اين مضمون اين روايت مخالف کلام شيعه و اهل سنت است .

جداي از اين مطلب بايد گفت : نه علماي شيعه و نه بزرگان علماي اهل سنت حرمت متعه در خيبر را قبول ندارند و  حتي روايـتي را که در صحيح بخاري به همين مضمون از امير مومنان نقل شده است  همان طوري که در متن اين مقاله آمده است - از اشتباهات زهري مي دانند ؛ بنابراين ، اين روايت قطعا تقيه اي بوده و موافق با مضمون روايت دروغين زهري است .

  نيز در مورد اين روايت بايد گفت که در آن بحث حرمت گوشت الاغ اهلي مطرح شده است که در اين مطلب نيز مخالف اجماع شيعه است ؛ و شيعه آن را تنها کراهت مي دانند .

با وجود نكاح دائم ، نيازي به ازدواج موقت نيست :

محمد بن يعقوب كليني در الكافي روايتي را از علي بن يقطين نقل مي كند كه ايشان از حضرت علي درباره حلت و حرمت نكاح موقت و متعه پرسيدند ايشان ((حضرت علي)) در جوابشان فرمودند: شما به آن هيچ نيازي نداريد و خداوند متعال به وسيله نكاح دائم شما را از آن مستغني گردانده است (الفروع من الكافي 2/43 و وسائل الشيعه 14/449) پاسخ اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

پاسخ :

پاسخ اين روايت ، با نقل درست و بدون تحريف روايت آشکار مي گردد : علي بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن ابن أبي عمير ، عن علي بن يقطين قال : سألت أبا الحسن موسى ( عليه السلام ) عن المتعة فقال : وما أنت وذاك فقد أغناك الله عنها ، قلت : إنما أردت أن أعلمها ، فقال : هي في كتاب علي ( عليه السلام ) ، فقلت : نزيدها وتزداد ؟ فقال : وهل يطيبه إلا ذاك .

الكافي ج 5 ص 452

از علي بن يقطين  از ثروتمندترين مردمان دوران خويش و کسي که به دستور حضرت موسي بن جعفر عليه السلام وزارت هارون الرشيد را پذيرفته بود تا بتواند در حد امکان مانع ظلم وي به شيعيان شود - روايـت شده است که گفت از موسي بن جعفر عليه السلام در مورد متعه سوال نمودم پس حضرت فرمود : تو ديگر با متعه چه کار داري ؟ زيرا خداوند تو را از آن بي نياز ساخته است !!! ( تو که از ثروتمنداني و همسران متعدد و کنيزکان بسيار داري ؛ تو ديگر براي چه در مورد متعه سوال مي کني)

پاسخ دادم : مي خواستم بدانم ؛ حضرت فرمودند : در کتاب امير مومنان موجود است ( در نظر ما اهل بيت حلال است ) .

پرسيدم : آيا مي توانيم آن را زياده  از چهار عدد بگيريم وآيا زياد مي شود ؟  فرمودند : آيا چيزي غير از اين سبب شيريني متعه مي شود ؟ - همين است که سبب گوارايي متعه شده است که هر تعداد که مايل بودي مي تواني به متعه بگيري -

زنان فاجره ، مرتكب نكاح موقت ميشوند : در روايتي كه هشام بن حكم آن را از ابي عبدالله نقل مي كند چنين مي فرمايد: كه حضرت ابوعبدالله فرمودند: زنان فاجره و فاسقه مرتكب نكاح موقت مي شوند و زنان پاكدامن و محصنه از آن پرهيز مي نمايند. (بحار الانوار 100/ 318 و السرائر 483). پاسخ به اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

در روايتي ديگر كه توسط عبدالله بن سنان نقل شده است چنين وارد شده است كه ايشان مي فرمايند از حضرت ابوعبدالله درباره ي نكاح موقت پرسيدم ايشان فرمودند: خود را با آن چركين و كثيف نگردان (بحار الانوار 100/318 و السرائر 66)

پاسخ به اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

پاسخ : همانطور که در پاسخ به سوال اول گفته شد ، حکم به حرمت متعه از مطالبي است که شيعه و ائمه ايشان بدان معروف هستند ؛ و به همين جهت تمامي روايات مخالف با اين مطلب از طرف شاگردان مکتب ائمه حمل بر تقيه گرديده است .

آيه «فما استمتعتم ... » در باره ازدواج موقت نيست : آيه "فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً" .اين آيه هرگز در باب ازدواج موقت نيست. زيرا خودش جزئي از يك آيه است كه در مورد ازدواج دائم سخن مي گويد و "ف" اول جمله امكان تفاوت موضوع آيه را منتفي مي كند.

پاسخ به اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

پاسخ : اين که اين قسمت از آيه در مورد متعه نازل شده است ، اجماع مفسرين صدر اول اهل سنت و مشهور در بين سائر ايشان است ؛ روايات صحيحه ايشان را نيز در اين باره در مقاله مطرح نموديم .

 اما اين اشکال که در اين آيه فاء آمده است و ابتداي آيه در مقام بيان حكم ازدواج دائم است كلام صحيحي نيست ؛ زيرا : الف ) ابتداي آيه مي گويد :

َالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاءِ إِلَّا مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُمْ مَا وَرَاءَ ذَلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوَالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآَتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا

زنان شوهر دار نيز براي شما حرام هستند مگر آنکه ايشان را به کنيزي بگيريد ؛ حکمي است که خداوند براي شما قرار داده است ؛ و غير اين زنان براي شما حلال است که با اموال خويش ، به ايشان ميل نماييد در حاليکه پاکدامني را حفظ کرده و زنا ننماييد زنا اگر با دادن مالي به زن باشد جايز نيست  پس کساني را که از اين زنان به متغه  گرفتيد پس حقوق ايشان را واجب است که به ايشان پرداخت نماييد ...

سوال اينجاست که کجاي آيه فوق ، قبل از بحث متعه ازدواج دائم را مطرح کرده است ؟

ب) فاء مي توان براي اضراب باشد ؛ يعني بحث در مورد کلام قبل را مسکوت گذاشته و به موردي جديد بپردازد ؛ يعني حتي اگر در آيه قبل از بحث متعه بحث ازدواج دائم  بود ، منافاتي نداشت که با فاء بر آن عطف گردد .

عقد موقت با زني كه از خانواده شريفي باشد ، درست نيست :

شيخ طوسي چنين فتوا مي دهد:"وقتي زن از خانواده ي شريفي باشد نكاح متعه با او درست نيست چون براي خانواده اش عيب و عار و براي خود زن ذلت و خواري است

 (تهذيب الاحكام جلد هفتم ص 253)

پاسخ به اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

پاسخ : اين نيز از دروغ هايي است که عده اي از مغرضين از علماي اهل سنت به مرحوم شيخ طوسي نسبت مي دهند ؛ در اين زمينه بهتر است متن کتاب ايشان را ذکر نماييم :

14 - واما ما رواه أحمد بن محمد عن أبي الحسن عن بعض أصحابنا يرفعه إلى أبي عبد الله عليه السلام قال : لا تتمتع بالمؤمنة فتذلها . فهذا حديث مقطوع الاسناد شاذ ، ويحتمل أن يكون المراد به إذا كانت المرأة من أهل بيت الشرف فإنه لا يجوز التمتع بها لما يلحق أهلها من العار ويلحقها هي من الذل ويكون ذلك مكروها دون أن يكون محظورا تهذيب الأحكام ج 7 ص 253

آنچه که احمد بن محمد از ابي الحسن از بعضي از اصحاب ما نقل کرده و سند آن را تا امام صادق عليه السلام بالا مي برد که فرمود : با زن مومن متعه نکن ، زيرا با اين کار وي را خوار مي سازي ؛ اين روايت روايتي است که سند آن قطع شده ( روات آن مشخص نمي باشد ) و روايت شاذ - مخالف مشهور مي باشد ؛ و شايد مراد روايت آن است که اگر زني از خاندان شرف باشد ، نبايد با او متعه کرد ، زيرا اين کار سبب عار براي خاندان وي و ذلت خود وي مي گردد واگر اين چنين باشد مکروه بوده و باز هم حرام نيست  پس بر فرض صحت سند باز هم اين روايت نمي تواند مدرکي براي حرمت متعه باشد ؛ زيرا دلالت بر حرمت آن ندارد

مشخص است که مرحوم شيخ طوسي در مقام رد استدلال به اين روايت براي حرمت متعه است ؛ نه اثبات اين و اين کلام ايشان هم توجيهي براي کلام مستشکل است که باز هم در انتها با گفتن و يکون ذلک مکروها آن را نيز رد مي نمايد .

چرا در عقد موقت ، ارث و طلاق وجود ندارد :

سوره مومنون آيات 5 الي 7 ازدواج را تنها به شكل دائم با زنان آزاد يا كنيز جايز مي داند. علماي شيعه مي گويند ازواجهم شامل ازدواج موقت هم مي شود. اما اگر چنين است پس بايد به حكم آيات ديگر قرآن زوجين از همديگر ارث ببرند و طلاق بينشان امكان پذير باشد و فرزدانشان هم از والدين ارث ببرند و سقف 4 زن در حالي كه در ازدواج موقت چنين نيست.

پاسخ به اين مساله در برابر حليت متعه چيست؟

پاسخ : پاسخ اين سوالات در متن مقاله داده شده است که در اينجا به صورت اجمالي بدان اشاره مي نماييم

1- آيه سوره مومنون تنها حرمت زنا را اثبات مي کند و مي گويد نکاح تنها با همسر- در ازدواج-  و يا کنيز جايز است و علماي شيعه و سني متعه را نوعي ازدواج دانسته و زن را در اين ازدواج همسر مرد مي دانند .

2- قرآن به طور مطلق براي جدايي مرد از زن طلاق را مطرح نمي نمايد و اين تنها مربوط به بعضي از افراد ازدواج دائم است ؛ به عنوان مثال اگر مردي مرتد شود خود به خود از زن خويش جدا مي گردد بدون اينکه بين اين مرد و زن صيغه طلاق جاري گردد ؛ در مورد ارث نيز چنين است ؛ جداي از اين نکته که بسياري از علماي شيعه در مورد زن در متعه حکم ارث را جاري مي دانند ؛ بنا بر اين اشکال بر ايشان اصلا وارد نيست تا بخواهند پاسخ بگويند .

 

 

[ یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 ] [ 16:41 ] [ بهزاد ]

ابن زبير به ابن عباس گفت : چرا فتواي به حليت متعه مي دهي ؟ پاسخ داد از مادرت (أسماء) بپرس که چگونه تو را حامله شد . پس سوال کرد ؛ وي پاسخ داد تو را به دنيا نياوردند مگر از متعه.

 

 همين مطلب به صورت خلاصه در کتب ذيل آمده است : زاد المعاد ج2 ص206 چاپ موسسة الرسالة بيروت و  التمهيد لابن عبد البر ج8 ص 208 و الاستذكار ابن عبد البر ج4 ص61 چاپ دار الکتب العلمية بيروت و..

البته متن كامل گفتگو در بعضي از منابع شيعه چنين آمده است:    ابوالقاسم كوفي مي گويد: بعضي از علماي شيعه نقل كرده اند كه وقتي ابن عباس وارد مكه شد و عبداللَّه بن زبير نيز بر فراز منبر خطبه ميخواند ، چون نظرش به ابن عباس افتاد ( در آن روزها نابينا بود ) گفت: اي مردم ، كوري نزد شما آمده كه خدا دل او را نيز كور كند ، او عايشه امّ المؤمنين را دشنام ميدهد و نزديكان و اصحاب پيامبرصلي الله عليه وآله را لعن ميكند و متعه را حلال ميشمارد ، در حالي كه زناي محض است .

    اين گفتار بر ابن عباس سنگين آمد ، در آن حال غلامش - عكرمه كه دست او را گرفته بود - را صدا زد و گفت: مرا نزديك او ببر ، پس او را نزديك برد ، تا اينكه مقابل او ايستاد و شعري به اين مضمون خواند:

 

    زمانيكه با گروهي رو برو ميشويم ،  آن گروه را متلاشي ميكنيم

    ... تا اينكه گفت: و اما اينكه ميگويي: متعه را در حالي كه زناي محض است ، حلال ميدانم ؛ به خدا قسم! در زمان رسول خداصلي الله عليه وآله به آن عمل ميشد و پس از ايشان نيز پيامبري بر انگيخته نشد ؛ دليل جواز آن نيز گفته ابن صهاك است ، كه ميگفت: دو متعه در زمان رسولخداصلي الله عليه وآله وجود داشت و من آن دو را منع ميكنم و ( مرتكبين را مجازات ميكنم ) و ما گواهي او ( جواز متعه در زمان پيامبرصلي الله عليه وآله ) را ميپذيريم و تحريم او را قبول نميكنيم . تو نيز از متعه متولد شده اي ، پس وقتي از اين چوب ( منبر ) پايين آمدي از مادرت در مورد بُردهاي ( پيراهن ) عوسجه بپرس! عبداللَّه بن عباس رفت و عبداللَّه بن زبير نيز پايين آمد و با سرعت به سوي مادرش رفت و گفت: درباره بردهاي عوسجه برايم بگو! و با عصبانيت اصرار كرد ، مادرش گفت: پدرت با رسول خداصلي الله عليه وآله بود و مردي به نام عوسجه دو برد ( پيراهن ) را به او هديه كرد و پدرت از بيهمسري به پيامبرصلي الله عليه وآله گلايه و شكايت كرد ، آنگاه آن حضرت يكي از دو پيراهن را به او داد و او نيز نزد من آمد و با آن پيراهن مرا متعه كرد و مدتي گذشت و پيراهن ديگر آورد و به وسيله آنها مرا متعه كرد و من به تو حامله شدم ، پس تو فرزند متعه هستي! حالا بگو از كجا اين خبر به گوش تو رسيد ؟ گفت: از ابن عباس شنيدم . مادرش گفت: آيا من تو را از تماس با بني هاشم منع نكردم ، و نگفتم - مواظب باش - آنها زبانهاي غير قابل تحمل و پيروزي دارند.

 

كتاب الاستغاثه ، ص145 ، مستدرك الوسائل ، 14 ، ص450

قسمتي از سخنراني ابن زبير و بر خورد شخصي باوي (بدون ذکر نام ابن عباس) در صحيح مسلم باب المتعة  ذکر شده است .

 در کتب ذيل روايت را با متني شفاف تر آورده و آن شخص را ابن عباس معرفي مي کند : سنن البيهقي الكبرى ج7 ص205 ش 13943 باب نکاح المتعه چاپ مکتبة دار الباز مکه جمهرة خطب العرب ج2 ص 125 چاپ المکتبة العلمية بيروت سمط النجوم العوالي ج3 ص237 چاپ دار الکتب العلمية بيروت

امّ عبداللَّه بنت ابي خيثمه: کنز العمال ج 16 ص 218 ح 45726 چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 سعد بن أبي سعد بن أبي طلحة: أخبار المدينة ابن شبه ج1ص 381 ش 1194چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 صحيح مسلم ج2 ص 1028 ش 1407 باب نکاح المتعة چاپ دار احياء التراث العربي بيروت

 

 مصنف عبد الرزاق ج7  ص 497 ش 14021 و ص499 ش 14027 و ص 501 ش 14032 و ص 502 ش 14033 و 14035 باب المتعة چاپ المکتب الإسلامي بيروت

 

 المحلى ج9 ص 519چاپ دار الآفاق بيروت المحبر ص 289 باب من کان يري المتعة من أصحاب النبي

 

 التفسير الكبير ج10 ص43 چاپ دار الکتب العلمية بيروت  الدر المنثور ج2 ص484 چاپ دار الفکر بيروت

 

 تفسير الطبري ج5 ص13 چاپ دار الفکر بيروت فتح القدير ج1 ص449 چاپ دار الفکر بيروت

 

 سير أعلام النبلاء ج15 ص243 چاپ موسسة الرسالة بيروت سنن البيهقي الكبرى ج7 ص205 ش 13943 باب نکاح المتعه چاپ مکتبة دار الباز مکه

 

آيا ابن عباس از قول خود با ز گشت؟

 

 سوال : عده اي ادعا مي کنند که ابن عباس به سبب بر خورد شديد امير مومنان با وي ، از اين نظر برگشته و فتوا به حرمت متعه داد . آيا اين نظر صحيح است؟

 

 پاسخ : در بحث اسماء دختر ابو بکر روايتي ذکر شد که در آن به تواتر در مورد بحث ابن زبير با ابن عباس در مورد فتوا به حليت متعه سخن گفته شده است .

 

 اين روايت مربوط به زمان حکومت ابن زبير بود و حکومت وي سالها بعد از زمان شهادت امير مومنان علي عليه السلام بوده است .

 

 اين قرينه به ما نشان مي دهد که روايت مربوط به نهي امير مومنان ابن عباس را از فتواي به متعه جعلي بوده و براي نسبت دادن حرمت متعه به امير مومنان و ابن عباس صورت گرفته است . و گرنه معني ندارد که امير مومنان به ابن عباس بگويند رسول خدا از متعه نهي کرده اند ولي وي تا آخر عمر ، بر همان نظر سابقش باقي بماند . البته بايد گفت که اين روايت جعلي اهل سنت ، احتمال عالم نبودن ابن عباس را به نسخ متعه نيز باطل مي کند .

 

سمير (احتمالا همان سمرة بن جندب است):

  الاصابه ذيل عنوان سمير والد سليمان

 

آيا متعه نسخ شده است؟

 

علما ي اهل سنت چنين مي گويند که متعه اگر چه در ابتدا مباح بوده است ولي در ادامه نسخ شده است . در مورد اين نسخ سه قول وجود دارد : 1- نسخ با آيه سوره مومنون :  عده اي از ايشان ادعا کرده اند که متعه با نزول آيه شريفه ذيل نسخ شده است : وَالَّذِينَ هُم لِفُرُوجِهِم حَافِظُونَ إلَّا عَلَي أزوَاجِهِِم أو مَا مَلَکَت أيمَانُهُم (سوره مومنون آيات 5و6)  و کسانيکه پاکدامنند ؛ مگر در مورد همسرانشان يا و يا کنيزکاني که مالک آنها مي شوند.

 ايشان ادعا کرده اند که در اين آيه تنها نزديکي با همسران و کنيزان جايز دانسته شده است و زن در متعه هيچ کدام از اين دو نيست پس نزديکي باوي حرام است .

  متعه نکاح ( ازدواج است ) : قطعا اين استدلال براي اثبات نسخ متعه مردود است ؛ زيرا همانطور که در ابتدا گذشت متعه به اقرار علماء اهل سنت ، ازدواج است ؛ پس در مفاد اين آيه داخل شده و حلال است .

 آيه سوره مومنون مکي است و آيه متعه مدني : جدا از اين نکته که اين سوره مکي است و آيه متعه مدني ؛ پس اين آيات نمي تواند ناسخ حکم متعه باشد .

رواياتي از اهل سنت صريحا نسخ را منکر مي شود : جداي از ادله گذشته ( مانند کلام عمر و عمل صحابه ) و ادله اي که در پاسخ به بحث غزوه خيبر مطرح خواهد شد ؛ که صريحا دلالت بر عدم ورود نسخ براي متعه دارد . 

2- نسخ با آيه ميراث : 

 ايشان ادعا مي کنند که در متعه ارث نيست ؛ پس آيه ميراث که ارث را براي همسر اثبات مي کند ناسخ حکم متعه است .

در جواب بايد گفت :  ارث نبردن در متعه نظر همه علماي شيعه نيست :  ارث نبردن در متعه نظر همه علما نيست . بلکه عده اي ميراث را در آن به طور مطلق يا مشروط جاري مي دانند . يعني اگر شرط ارث بکند ارث مي برد و گرنه خير.

 فتواي مطلق نظر عده اي از علما مانند قاضي ابن براج است : جامع الشتات ميرزاي قمي ج 4 ص 390

 و فتواي مشروط نظر عده اي از علما مانند آيت الله خويي و نيز آيت الله اراکي است :

 توضيح المسائل آيت الله خويي ص434 شماره 2434 توضيح المسائل آيت الله اراکي ص 448 شماره 2439

 پس طبق نظر ايشان نمي توان آيه ارث را ناسخ  حکم متعه گرفت بلکه تنها اين آيه، در متعه حکم ارث را ثابت مي کند .

 مي توان ادله متعه را ناسخ و يا مخصص ادله ارث گرفت : رواياتي که دلالت بر عدم نسخ حکم متعه مي کنند - و در بحث بعدي ذکر خواهند شد - شاهد بر اين مطلب هستند که ادله متعه يا ناسخ حکم ارث در ازدواج موقت است يا مخصص ؛ نه مثل آنچه که بعضي از اهل سنت ادعا مي کنند.

 طبق نظر اهل سنت هم ، ارث مربوط به همه ازدواج ها نمي شود :

 خود اهل تسنن هم در بسياري موارد در ازدواجها ميراث را باطل مي دانند :  مثلا در فرضي که يک مسلمان با زني از اهل کتاب ازدواج کند و بميرد به اجماع مسلمانان آن زن از وي ارث نخواهد برد . يا اگر همسري شوهر خود را بکشد از وي ارث نخواهد برد ؛ پس حکم ارث بردن از لوازم ازدواج نيست تا در صورت نبودن آن حکم به بطلان ازدواج کنيم . بلکه از فروعي است که در بعضي حالات بر ازدواج بار مي گردد.

 اين آيات قبل از آيه متعه نازل شده است پس ناسخ نيست: اين آيات قبل از آيات متعه نازل شده اند پس نمي توانند ناسخ آن باشند .

 رواياتي از اهل سنت صريحا نسخ را منکر مي شود :

 و اين ادله ، جداي از ادله ايست که در گذشته ( مانند کلام عمر و عمل صحابه ) مطرح شد و يا در پاسخ به بحث غزوه خيبر مطرح خواهند گشت ؛ که صريحا دلالت بر عدم ورود نسخ براي متعه دارند .

نسخ با نهي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در غزوه خيبر: 

 

 عده اي از ايشان ادعا مي کنند که متعه با نهي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در غزوه خيبر يا بعد از آن نسخ شده است  ؛ حتي عده اي مي گويند متعه چندين بار نسخ شده و دوباره حلال شد.

تفسير القرطبي ج 5 ص 130 

کلام صحابه و خود عمر درعدم نسخ حليت متعه توسط رسول خدا و نسخ آن توسط عمر!!!

ظاهر کلام عمر بن خطاب ( در مورد تحريم شدن متعه توسط وي) اين است که در زمان رسول خدا نسخي نبوده است . زيرا مي گويد : اين دو متعه در زمان رسول خدا بودند و من  از آنها نهي مي کنم .

  اين جمله صريح در مدعاي ماست .

 نيز اگر چنين بود ( يعني واقعا در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم نسخ صورت گرفته بود يا لا اقل عمر مي خواست چنين تظاهر کند ) بايد مي گفت من از آن دو نهي مي کنم چون رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم از آن نهي کردند ولي شما نشنيديد ؛ يا در قرآن نسخ آن مطرح شده است و شما نمي دانيد . لذا اگر کسي مخالفت کند وي را عقاب مي کنم . (همانطور که ابو بکر در ماجراي ارث نبردن از رسول خدا چنين ادعايي کرد و روايتي از رسول خدا ذکر کرد که غير از وي احدي آن را از ايشان نقل نکرده است . يا خود وي در مورد رجم شبيه اين مطلب را ادعا نمود  ) و راه معقول براي جلو گيري صحابه از اين عمل ، همين است که سنت رسول خدا را به ايشان ياد آور شد .

کلام فخر رازي در توجيه کار عمر :

حتي فخر رازي از علماي متعصب اهل سنت - هم اين مطلب را پذيرفته است ؛ اما مي گويد که ما مجبوريم  که اين روايت را از ظاهرش بر گردانده و بگوييم  که نسخ متعه و نهي رسول خدا تنها به عمر رسيده بود و به باقي صحابه کرام مانند علي بن أبي طالب ، ابن عباس ،ابن مسعود ،ابي بن کعب ، جابر  سعد بن أبي وقاص و... نرسيده است !!! زيرا اگر چنين نکنيم لازمه اش اعتقاد به دخل و تصرف عمر در احکام دين و تکفير وي اس !!!

تفسير كبير ، ج10 ص53

 اين مطلب خود بيانگر پاسخ ما نيز هست که مگر مي شود نهي از چنين مطلبي از اين تعداد از بزرگان صحابه پنهان بماند؟

 راوي روايت نسخ توسط رسول خدا کيست؟

 جالب اينجاست که روايات دال بر نسخ عمدتا به شخصي به نام سبرة مي رسد که در هيچ کدام از کتب رجالي و تاريخي ذکري از وي نيست . تنها وقتي بحث متعه مي رسند مي گويند روايت سبرة دال بر نسخ است ووقتي به اسم سبرة مي رسند مي گويند وي راوي روايت نسخ متعه است .

تعارض اين روايت با روايات عدم نسخ توسط رسول خدا :

رواياتي که نسخ را ادعا مي کنند با رواياتي که صريحا نسخ را نفي مي کنند معارض است . زيرا در اين روايات آمده است که نه نسخي در قرآن نازل شد و نه رسول خدا از آن نهي فرمودند . بلکه عمر آن را طبق نظر خود حرام کرد .

 4246 حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ حَدَّثَنَا يَحْيَى عَنْ عِمْرَانَ أَبِي بَكْرٍ حَدَّثَنَا أَبُو رَجَاءٍ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حُصَيْنٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَال أُنْزِلَتْ آيَةُ الْمُتْعَةِ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَفَعَلْنَاهَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَلَمْ يُنْزَلْ قُرْآنٌ يُحَرِّمُهُ وَلَمْ يَنْهَ عَنْهَا حَتَّى مَاتَ قَالَ رَجُلٌ بِرَأْيِهِ مَا شَاءَ

 آيه متعه در کتاب خدا نازل شد . پس ما آن را در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم انجام داديم و قرآني (آيه اي) نازل نشد تا آن را حرام  کند و رسول خدا هم از آن نهي نفرمودند . در اين هنگام  شخصي طبق نظر خودش هرچه خواست گفت ( متعه را حرام کرد)

صحيح بخاري ج4 ص1642 كتاب التفسير، باب قوله تعالى«يا أيّها الذين آمنوا لا تحرّموا طيّبات ما أحل اللّه لكم» (المائدة 87) 

در ذيل اين روايت بسياري از شارحين گفته اند که مقصود از "رجل" عمر بن خطاب است که با نظر خودش متعه را حرام کرد : 

 

غوامض الأسماء المبهمة ج2 ص792 - الجمع بين الصحيحين ج1 ص349 - شرح النووي على صحيح مسلم ج8 ص205- فتح الباري ج3 ص433  و ج8 ص186چاپ دار المعرفة بيروت و ...

  روايت جابر نيز سابقا نقل شد که صريحا در آن مي گويد ما در زمان رسول خدا و ابو بکر و ابتداي زمان عمر متعه مي کرديم . تا اينکه عمر از آن نهي کرد .

 پس از خدا و رسولش در اين زمينه نهي صادر نشده است .

نيز از حکم بن عتيبة از فقهاي مشهور تابعين نقل شده است که آيه متعه نسخ نشده است :

  حدثنا محمد بن المثنى قال ثنا محمد بن جعفر قال ثنا شعبة عن الحكم قال سألته عن هذه الآية   والمحصنات من النساء إلا ما ملكت أيمانكم   إلى هذا الموضع   فما استمتعتم به منهن   أمنسوخة هي قال لا

شعبه مي گويد از حکم در مورد آيه متعه سوال کردم که آيا نسخ شده است ؟ گفت : نه 

 تفسير الطبري ج5 ص13

 اقرار عمر ديگري از عمر در مورد عدم نسخ آيه متعه توسط رسول خدا:

 همچنين روايتي که عمران بن سوادة از عمر نقل مي کند صريح در عدم نسخ متعه است ؛ بلکه آن را اجتهاد عمر مي داند :

 عيسى بن يزيد بن دأب عن عبدالرحمن بن أبي زيد عن عمران بن سوادة قال صليت الصبح مع عمر فقرأ سبحان وسورة معها ثم انصرف وقمت معه فقال أحاجة قلت حاجة قال فالحق قال فلحقت فلما دخل أذن لي فإذا هو على سرير ليس فوقه شيء فقلت نصيحة فقال مرحبا بالناصح غدوا وعشيا قلت عابت أمتك منك أربعا قال فوضع رأس درته في ذقنه ووضع أسفلها على فخذه ثم قال هات قلت ذكروا أنك حرمت العمرة في أشهر الحج ولم يفعل ذلك رسول الله ولا أبو بكر رضي الله عنه وهي حلال قال هي حلال لو أنهم اعتمروا في أشهر الحج رأوها مجزية من حجهم فكانت قائبة قوب عامها فقرع حجهم وهو بهاء من بهاء الله وقد أصبت قلت وذكروا أنك حرمت متعة النساء وقد كانت رخصة من الله نستمتع بقبضة ونفارق عن ثلاث قال إن رسول الله أحلها في زمان ضرورة ثم رجع الناس إلى السعة ثم لم أعلم أحدا من المسلمين عمل بها ولا عاد إليها فالآن من شاء نكح بقبضة وفارق عن ثلاث بطلاق وقد أصبت

 عمران بن سواده گفت: نماز صبح را با عمر خوانديم و عمر سوره اِسراء و سوره ديگري را همراه آن خواند و آنگاه منصرف شد. من با او برخاستم. رو به من كرد و گفت: آيا كاري داري ؟ گفتم: آري. گفت: پس با من بيا. وقتي داخل خانه شد ، بر روي تخت قرار گرفت در حالي كه چيزي رويش نبود. گفتم: نصيحتي دارم ، گفت: نصيحت كننده ( خيرخواه ) صبح و شب ، خوش ميآيد ، گفتم: امّت چهار اشكال به تو دارند.

 

 عمر سرِ تازيانه اش را در چانه اش و انتهاي آن را بر رانش قرار داد و گفت: ادامه بده!

 گفتم: ميگويند كه تو : در ماه هاي حج ، عمره را تحريم كرده اي در حالي كه پيامبرصلي الله عليه وآله و ابوبكر چنين نگفته اند و اين كار حلال است... .

 متعه زنان را حرام كرده اي ، در حالي كه خداوند آن را مجاز شناخته است. ما با يك مشت ( خرما و... ) متعه مي كرديم و با سه مشت نيز جدا مي شديم.

 عمر گفت: رسول خداصلي الله عليه وآله به خاطر زمانِ ضرورت و اضطرار ، آن را حلال شمرد اما اكنون مردم به راحتي و توانگري رسيده اند و ديگر كسي از مسلمانان را نميشناسم كه به آن عمل كند و به متعه برگردد. اكنون هر كسي ميتواند با مشتي ( خرما و... ) ازدواج ( دائم ) كند و ميتواند با سه مشت نيز آن را طلاق دهد ( و ديگر از متعه دست برداشته اند ) و نظر من درست بوده است .  تاريخ الطبري ج2 ص 579 چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 پس ديگر جايي براي ادعاي نسخ باقي نمي ماند ؛ زيرا خود عمر هم نسخ اين آيه را قبول ندارد .

آيا صحيح است که امير مومنان فرموده اند متعه در خيبر نسخ شد؟

حال که بحث عدم نسخ ثابت شد بابد گفت که عده اي از مدافعين خليفه دوم ، براي حفظ آبروي وي ، روايتي وضع کرده و در آن مي گويند که امير مومنان عليه السلام فرمودند که رسول خدا در خيبر از متعه نساء منع فرمودند !!! و حتي اين روايت را در صحيح بخاري ومسلم  نيز آورده اند!!!

  صحيح بخاري ج4 ص1544 کتاب المغازي باب غزوة خيبر - صحيح مسلم ج2 ص1027باب نکاح المتعه

 لذا مناسب است براي تکميل بحث در مورد نهي از متعه در خيبر - که ايشان آن را ادعا مي کنند-  به کلام علماي اهل سنت اشاره کنيم:

پاسخ اين روايت :

مع ما وقع في خيبر من الكلام حتى زعم ابن عبد البر أن ذكر النهي يوم خيبر غلط والسهيلي أنه شيء لا يعرفه أحد من أه  السير ولا رواة الأثر

   لاوه بر اين ( که تحريم متعه روايات صحيح و صريحي ندارد جز روايت خيبر )، در ماجراي خيبر نيز اشکال شده است . حتي ابن عبد البر اعتقاد داشته که ذکر نهي در روز خيبر ( از متعه در آن روايت ) غلط است . و سهيلي چنين اعتقاد داشته است که آن ( نهي از متع در روز خيبر) مطلبي است که هيچ يک از صاحبان سيره و راويان روايت آن را نمي شناسند!!!

شرح الزرقاني ج3 ص198

 

  همين مطلب را در عمدة القاري ج17/ص247 و نصب الراية ج3/ص 178 آورده اند  و در همه آنها گفته اند که ظاهرا اشتباه از راوي يعني زهري بوده است .

و به همين دليل چنين به نظر مي رسد که روايتي که رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در خيبر از متعه نهي نمودند ، جزو روايات مجعوله است ؛ که بعد از نهي عمر از متعه  و براي توجيه کلام وي صورت گرفته است .

آيا شما قبول مي کنيد که کسي با خواهر يا مادر شما متعه کند

وسيله هر كسي كه از پاسخ عاجز شده و در ردّ ادلّه و نص فرو مانده ، آن است كه مانند شناگرِ در حال غرق ، دست و پا ميزند و منطق و برهان واستدلال را فراموش مي كند.

 در اينجا نيز ( چنين انسان ) به كساني كه متعه را جايز ميدانند خطاب ميكند و ميگويد: آيا شما دوست داريد كه زنانتان متعه شوند ؟!

[ یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 ] [ 16:40 ] [ بهزاد ]

- كلام امير مومنان و ابن عباس : اگر عمر از متعه نهي نمي کرد جز افراد بدبخت زنا نمي کردند :

اين مطلب را ابن جرير طبري و سيوطي در تفسيرشان از امير مومنان علي عليه السلام نقل مي کنند که فرمود:

 لولا أنّ عمر رضي اللّه عنه نهى عن المتعة ما زنى إلاّ شقي.

 اگر عمر از متعه نهي نمي کرد جز افراد بد بخت زنا نمي کردند ( بلکه به متعه رو مي آوردند)

 

تفسير الطبري ج5 ص13  چاپ دار الفکر بيروت - الدر المنثور ج2 ص486 دار الفکر بيروت

عبد الرزاق نيز شبيه همين مطلب را از امير مومنان در المصنف (ج7 ص500 شماره14029) نقل مي کند 

 قرطبي نيز در تفسيرش ج 5 ص 130 (چاپ دار الشعب قاهره) شبيه همين مطلب را از ابن عباس نيز نقل مي کند .

5- نظر صحابه ، تابعين و علماي اهل سنت و سيره آنها در مورد متعه :

 

يکي از ادله اي که نمي توان آن را انکار کرد سيره صحابه و تابعين در عمل به متعه بعد از زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم بوده است . اين عمل به قدري در ميان ايشان شايع بوده است که با توجه به آن نمي توان ادعاي نسخ متعه يا عالم نبودن اين عده زياد از علما و بزرگان صحابه و تابعين و نيز علماي اهل سنت را پذيرفت .

 

وقد ثبت على تحليلها بعد رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم جماعة من السلف رضى اللّه عنهم منهم من الصحابة رضى اللّه عنهم: أسماء بنت أبى بكر الصديق . وجابر بن عبد اللّه . وابن مسعود . وابن عباس. ومعاوية بن أبى سفيان ، وعمرو بن حريث . وأبو سعيد الخدرى . وسلمة . ومعبد أبناء أميّة بن خلف ، ورواه جابر بن عبد اللّه عن جميع الصحابة مدّة رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم . ومدّة أبى بكر . وعمر إلى قرب آخر خلافة عمر

 

واختلف في إباحتها عن ابن الزبير . وعن على فيها توقّف . وعن عمر بن الخطاب أنّه إنّما أنكرها إذا لم يشهد عليها عدلان فقط وأباحها بشهادة عدلين.

 

ومن التابعين طاوس . وعطاء . وسعيد بن جبير . وسائر فقهاء مكّة أعزها اللّه

 

 المحلى ج 9 ص 519

 

گروهي از سلف بر حليت متعه بع د از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم باقي ماندند . در بين ايشان از صحابه اسماء دختر ابو بکر صديق است وجابر بن عبد الله الانصاري و ابن مسعود و ابن عباس ومعاويه وعمرو بن حريث و ابو سعيد خدري و سلمه ومعبد فرزندان امية بن خلف .

 

 جابر نظر به حليت متعه را در زمان رسول خدا از همه صحابه نقل کرده است . و نيز در زمان خلافت ابو بکر و نيز مدتي در زمان عمر تا اواخر خلافتش ( که طبق روايات خود اهل سنت بعد از آن از متعه نهي کرد)

 

 و در مورد اعتقاد ابن زبير به حلال بودن آن اختلاف شده است . نيز از علي در مورد آن سکوت وتوقف در نظر دادن نقل شده است .

 

 و از عمر نيز نقل شده است که تنها زماني در مورد متعه اشکال مي گرفت که دو شاهد در آن حاضر نباشند ، اما اگر دو شاهد شهادت دادند آن را جايز مي دانست .

 

نيز قرطبي در کتاب الجامع لأحكام القرآن قرطبي  ج 5 ص133 فتواي به حليت متعه را نظر علماي مکه و يمن مي داند .

 

  از سوي ديگر مي بينيم که بزرگان علماي اهل سنت نيز در مورد متعه نظر مخالفي نداشته اند و بالعکس حتي بسياري از ايشان به اين عمل رغبت بسيار نشان مي داند .

 

 مثلا عبد العزيز بن عبد الملک بن جريج از بزرگان علماي امويين و فقيه وعالم مکه که در زمان وي يکي از ارکان اصلي روايت بود و روايات وي به وفور در صحاح سته يافت مي شود 90 زن متعه اي داشت :

 

 1- قال أبو غسان زنيج سمعت جريرا الضبي يقول كان ابن جريج يرى المتعة تزوج بستين إمرأة وقيل إنه عهد إلى أولاده في أسمائهن لئلا يغلط أحد منهم ويتزوج واحدة مما نكح أبوه بالمتعة

 

جرير مي گفت که نظر ابن جريج حليت متعه بود . او با 60 زن متعه کرد و گفته شده است که او نام ايشان را به اولادش گفت تا مبادا کسي از ايشان به اشتباه افتاده و با زني از زناني که پدرش با ايشان متعه کرده بود ازدواج کند!!! 

 

 سير أعلام النبلاء ج6/ص331

 

 2- وقال محمد بن عبد الله بن عبد الحكم سمعت الشافعي يقول استمتع ابن جريج بتسعين امرأة حتى إنه كان يحتقن في الليل بأوقية شيرج طلبا للجماع

 

 سير أعلام النبلاء ج6/ص333

 

از شافعي شنيدم که مي گفت : ابن جريج با 90زن متعه کرد ؛ حتي  او شبها يک ظرف روغن کنجد به خود تنقيه مي کرد تا بتواند نزديکي کند !!! 

 

هم چنين از مالک بن أنس و أحمد بن حنبل دو فقيه بزرگ اهل سنت و رهبران مذاهب مالکي و حنفي نيز قول به جواز متعه نقل شده است :

 

مالك بن أنس: 

 

 1- وَتَفْسِيرُ الْمُتْعَةِ أَنْ يَقُولَ لِامْرَأَتِهِ : أَتَمَتَّعُ بِكَ كَذَا مِنْ الْمُدَّةِ بِكَذَا مِنْ الْبَدَلِ ، وَهَذَا بَاطِلٌ عِنْدَنَا جَائِزٌ عِنْدَ مَالِكِ بْنِ أَنَسٍ وَهُوَ الظَّاهِرُ مِنْ قَوْلِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ

 

 تفسير متعه آن است كه به زني گفته شود: من تو را براي فلان زمان و با فلان مقدار مال متعه مي&rlmكنم و اين در اعتقاد ما باطل است و مالك بن انس آن را جايز مي داند و گويا نظر ابن عباس هم چنين باشد .

 

 المبسوط للسرخسي ج5 ص152

 

 2- وفي أن النهي للتحريم أو الكراهة قولان لمالك

 

در اينكه نهي (از خوردن گوشت الاغ ومتعه ) براي كراهت است يا حرمت مالك دو قول دارد .

 

 شرح الزرقاني ج3 ص198

 

 3- وَقَالَ مَالِكٌ : هُوَ جَائِزٌ ؛ لِأَنَّهُ كَانَ مَشْرُوعًا فَيَبْقَى إلَى أَنْ يَظْهَرَ نَاسِخُه وَاشْتَهَرَ عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ تَحْلِيلُهَا وَتَبِعَهُ عَلَى ذَلِكَ أَكْثَرُ أَصْحَابِهِ مِنْ أَهْلِ الْيَمَنِ وَمَكَّةَُ

 

مالک بن أنس مي گويد که متعه جايز است . زيرا در ابتدا مشروع بوده است . پس همينطور باقي مي ماند تا نسخش مشخص شود.  مشهور است كه ابن عباس نيز آن را حلال مي&rlmدانست و بيشتر اصحاب او از اهل يمن و مكه نيز به تبعيت از ايشان ، آن را جايز مي&rlmدانستند

 

تبيين الحقائق شرح كنز الدقائق فخر الدين ابو محمد عثمان بن علي زيلعي كتاب النكاح باب المتعة

 

احمد بن حنبل :

 

وقال أبو بكر فيها رواية أخرى أنها مكروهة غير حرام لأن ابن منصور سأل أحمد عنها فقال يجتنبها أحب إلي قال فظاهر هذا الكراهة دون التحريم

 

از ابن قدامه نقل شده كه ابوبكر گفت: روايت ديگري وارد شده كه طبق آن ، متعه مكروه است ، نه حرام ؛ چون ابن منصور از احمد پرسيد و او گفت: به نظر من ، دوري كردن از آن ( متعه ) بهتر است. گفت: پس ظاهر اين گفته ، كراهت است نه حرمت. 

 

 المغني ج7 ص136

 

همين مطلب در کتاب الكافي في فقه ابن حنبل ج3 ص57 و کتاب شرح الزركشي ج2 ص399 آمده است . 

 

صحابه اي متعه کرده و يا آن را جايز مي دانسته اند : 

 

ما اکنون فهرستي از اسامي بعضي از کساني را که در کتب اهل سنت ، قول به حليت متعه از ايشان نقل شده است ذکر مي کنيم: 

 

 جابر بن عبداللَّه انصاري : صحيح مسلم ج2 ص1022 باب نكاح المتعه چاپ دار إحياء التراث العربي بيروت مصنف عبد الرزاق ج7 ص499 باب المتعة چاپ المکتب الإسلامي بيروت

 عمدة القاري ج17 ص 246 باب غزوة خيبر چاپ دار إحياء التراث  العربي بيروت

 

 شرح الزرقاني ج3 ص 199 چاپ دار الکتب العلمية بيروت كتاب النكاح باب نكاح المتعة

 

 عمران بن حصين خزاعي :

 

صحيح بخاري ج 4 ص 1642 چاپ دار ابن کثير بيروت 1407 كتاب التفسير باب "فمن تمتع بالعمرة إلي الحج" (بقره أيه 196)

 

 مسند أحمد بن حنبل ج4 ص 436 چاپ موسسه قرطبه مصر

 

 المحبر ص 289 باب من کان يري المتعة من أصحاب النبي

 

التفسير الكبير ج10 ص41 چاپ دار الکتب العلميه بيروت سوره نساء ذيل آيه "فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَئَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً"

 

 تفسير قرطبي ج5 ص 133چاپ دار الشعب قاهره

 

ابو سعيد خدري :

 

 المحلى ج9 ص 519چاپ دار الآفاق بيروت

 

شرح الزرقاني ج3 ص 199 چاپ دار الکتب العلمية بيروت كتاب النكاح باب نكاح المتعة

 

 عمدة القاري ج17 ص 246 باب غزوة خيبر چاپ دار إحياء التراث  العربي بيروت

 

 عبداللَّه بن مسعود :

 

 المحلى ج9 ص 519چاپ دار الآفاق بيروت

 

شرح الزرقاني ج3 ص 199 چاپ دار الکتب العلمية بيروت كتاب النكاح باب نكاح المتعة

 

 سلمة بن اكوع :

 

 المحبر ص 289 باب من کان يري المتعة من أصحاب النبي

 

 شرح الزرقاني ج3 ص 199 چاپ دار الکتب العلمية بيروت كتاب النكاح باب نكاح المتعة

 

 مصنف عبد الرزاق ج7  ص 498 ش 14023 باب المتعة چاپ المکتب الإسلامي بيروت

 

 کنز العمال ج 16 ص 219 ح 45731 چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 

 امير المومنين علي بن ابي طالب عليه السلام :

 

 التفسير الكبير ج10 ص43چاپ دار الکتب العلمية بيروت ذيل آيه متعه سوره نساء    

 

 (روايت نهي عمر از متعه به نقل ازامير مومنان):

 

 الدر المنثور ج2 ص486 دار الفکر بيروت - تفسير الطبري ج 5 ص13 چاپ دار الفکر بيروت -  المصنف ج7 ص500 شماره  14029 - كنز العمال ج16 ص219ح &rlm 45728 چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 

 ابن حزم نيز مي گويد در مورد متعه از امير مومنان روايات مختلفي نقل شده است (بعضي جواز و بعضي حرمت):

 

 المحلى ج9 ص 520 چاپ دار الآفاق بيروت

 

 سعد بن أبي وقاص:

 

 صحيح مسلم ج2 ص 898  کتاب الحج باب جواز التمتع چاپ دار احياء التراث العربي بيروت

 

 مسند أحمد بن حنبل ج1 ص181 چاپ موسسة قرطبه مصر و...

 

اشکال : اين روايت و باقي روايات نقل شده از سعد مربوط به متعه حج است .

 

 پاسخ : در روايت وي لفظ متعه آمده است ؛ علماي اهل سنت اين روايت را مربوط به متعه حج( حج تمتع) مي دانند ولي خود سعد در اين روايت گفته است: زماني متعه کرديم که معاويه کافر بود و همگان مي دانند که حج تمتع رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در سال حجة الوداع بوده است و معاويه در آن سال اسلام آورده بود .

 

پس اين روايت مربوط به قبل از آن زمان مي گردد و مقصود از آن متعه نساء است نه حج .

 

عمرو بن حريث (حويرث) :

 

 المحلى ج9 ص 519چاپ دار الآفاق بيروت

 

 شرح الزرقاني ج3 ص 199 چاپ دار الکتب العلمية بيروت كتاب النكاح باب نكاح المتعة

 

مصنف عبد الرزاق ج7  ص 497 ش 14021 و ص 499 ش 14025 و ص500  ش 14028 و 14029 باب المتعة چاپ المکتب الإسلامي بيروت

 

 کنز العمال ج 16 ص 217 ح 45712 چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 

 فتح الباري ج9 ص172چاپ دار المعرفة بيروت

 

سنن كبري بيهقي ج&rlm7  ص&rlm237 چاپ مکتبة دار الباز مکة المکرمة

 

 أخبار المدينة ابن شبه ج1ص 381 ش 1194چاپ دار الکتب العلمية بيروت

 

 معاوية بن ابي سفيان:

 

 معاويه در ماجراي فتح مکه اسلام آورد . وي در زمان فتح طائف ، زني به نام معانه را  متعه نمود . اين زن ، تا زمان خلافت معاويه زنده ماند و معاويه همه ساله هدايايي براي وي مي فرستاد . پس ادعاي حرمت متعه در فتح خيبر يا بعد از آن و حتي در ماجراي فتح مکه نمي تواند صحيح باشد .

 

المحلى ج9 ص 519چاپ دار الآفاق بيروت

 

شرح الزرقاني ج3 ص 199 چاپ دار الکتب العلمية بيروت كتاب النكاح باب نكاح المتعة

 

 مصنف عبد الرزاق ج7  ص 497 ش 14021 و ص 499 ش 14026 باب المتعة چاپ المکتب الإسلامي بيروت

 

[ یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 ] [ 16:38 ] [ بهزاد ]

مشروعيت ازدواج موقت در کتاب هاي اهل سنت

متعه چيست؟

مساله متعه  يا ازدواج موقت ، از جمله مسائلي است  که اختلاف بين شيعه و سني  در مورد آن بسيار شديد بوده و اهل سنت از آن به عنوان حربه اي بر ضد شيعه استفاده مي کنند .

اتفاق شيعه وسني در تعريف متعه و ازدواج دانستن آن :

در ابتدا بايد به اين نكته اشاره كرد كه همگي علماي مذاهب در اين نکته اتفاق دارند که "متعه ازدواجي است که در آن مرد و زن مدت زماني را براي عقد معين مي کنند و پس از گذشتن مدت ، خود به خود محرميت از بين رفته و احتياجي به طلاق ندارد ".

قال أبو عمر (بن عبد البر) لم يختلف العلماء من السلف والخلف أنّ المتعة نكاح إلى أجل لا ميراث فيه ، والفرقة تقع عند انقضاء الأجل من غير طلاق. وقال ابن عطية : وكانت المتعة أن يتزوج الرجل المرأة بشاهدين وإذن الولي إلى أجل مسمّى ، وعلى أن لا ميراث بينهما ، ويعطيها ما اتفقا عليه ، فإذا انقضت المدة فليس له عليها سبيل ويستبرئ رحمها : لان الولد لا حق فيه بلا شك ، فإن لم تحمل حلت لغيره

 

تفسير قرطبي  ج5 ص132

 

ابو عمر (بن عبد البر) گفته است که هيچ يک از علماي سلف و گذشته در اين اختلاف نداشته اند که متعه ، ازدواجي است که در آن ارث نيست و جدايي در آن با گذشتن مدت و بدون طلاق صورت مي گيرد . وابن عطيه گفته است : متعه اين است که شخص با زن ازدواج کند و دو شاهد و اذن ولي داشته باشد و تاريخ (براي انتهاي عقد) معين کند . و چنين است که ارثي در بين آن دو نباشد و اينکه هر مقداري را که بر آن موافقت نمودند ، (به عنوان مهر زن ) به وي بدهد . پس وقتي که مدت زمان گذشت ديگر مرد راهي بر اين زن نخواهد داشت ( ديگر همسر او نيست ) و زن بايد عده نگه دارد . زيرا فرزند در متعه به پدر ملحق مي شود . پس اگر اين زن عده باردار نمي شد (عده نداشت) براي ديگران حلال مي شود ( مي توانند با وي ازدواج کنند) 

تفسير طبري ج5 ص 12 سوره نساء  ذيل آيه 24  نيز همين مطلب را مي گويد .

اتفاق شيعه و سني در اينکه متعه در صدر اسلام مدتي جايز بوده است :

 همچنين  در اينکه متعه مدت زماني در ايام حيات رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم مشروع بوده است هيچ شکي نيست : ولا شك أنه كان مشروعا في ابتداء الإسلام

هيچ شكي در اين نيست که متعه در ابتداي اسلام جايز بوده است .   تفسير ابن كثير ج1 ص475

 

ادله حليت متعه:

براي اثبات حليت متعه - جدا از اجماعي که حتي اهل سنت نيز آن را در مورد سالهاي اوليه اسلام نقل کرده اند  - مي توان از قرآن کريم و روايات رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم استفاده نمود  : 

1- كلام خداوند متعال : فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أجُورَهُنَّ فَرِيضَةً) سوره نساء آيه 24 )

اثبات نزول اين آيه در مورد متعه :

الف) كلمات مفسرين  در اين زمينه: مفسرين شيعه و سني در اين نکته که نزول اين آيه در مورد متعه بوده است ، تقريبا اتفاق نظر دارند . و با اثبات اين مطلب حليت متعه ثابت شده و اثبات حرمت و يا نسخ آن به دليل نياز دارد : 1- وقال الجمهور : المراد نكاح المتعة الذي كان في صدر  الإسلام

 جمهور علما( مشهور علما) گفته اند که مراد از اين آيه متعه است که در صدر اسلام  بوده است .

 

تفسير القرطبي   ج 5 ص 130

 

 2- وإلى ذلك ذهبت الإمامية والآية أحد أدلتهم على جواز المتعة وأيدوا استدلالهم بها بأنها في حرف أبي   فما استمعتم به منهن   إلى أجل مسمى وكذلك قرأ ابن عباس وابن مسعود رضي الله تعالى عنهم والكلام في ذلك شهير ولا نزاع عندنا في أنها أحلت ثم حرمت

 

 و شيعه به همين نظر ميل دارند و اين آيه يکي از ادله ايشان بر جواز متعه است ؛ و استدلال خود را با اين مطلب که اين آيه در قرائت أبيّ و ابن عباس "إلي أجل مسمي" بوده است تاييد مي کنند ؛ و کلام در اين مطلب مشهور است . ما نيز در اين مطلبي بحثي نداريم که متعه در ابتدا حلال بود سپس حرام شد .

 

 روح المعاني ج5/ص5

 

 3- وقد استدل بعموم هذه الآية على نكاح المتعة ولا شك أنه كان مشروعا في ابتداء الإسلام ثم نسخ بعد ذلك وقد ذهب الشافعي وطائفة من العلماء إلى أنه أبيح ثم نسخ ثم أبيح ثم نسخ مرتين وقال آخرون أكثر من ذلك وقال آخرون إنما أبيح مرة ثم نسخ ولم يبح بعد ذلك وقد روى عن بن عباس وطائفة من الصحابة القول بإباحتها للضرورة وهو رواية عن الإمام أحمد وكان بن عباس وأبي بن كعب وسعيد بن جبير والسدي يقرؤون   فما استمتعتم به منهن إلي أجل مسمي فآتوهن أجورهن فريضة   وقال مجاهد نزلت في نكاح المتعة

 

و به اين آيه براي اثبات نکاح متعه استدلال شده است ؛ وشکي نيست که  متعه در ابتدا جايز بوده است و سپس نسخ شده است ؛ و شافعي همين نظر را دارد و عده اي چنين مي گويند که در ابتدا جايز شد و سپس نسخ شد و دوباره مباح شد و دوباره نسخ شد ؛ و عدهاي ديگر بيشتر از اين نيز گفته اند . و عده اي نيز مي گويند تنها يک بار جايز شده و بعد از آن حرام شده و ديگر جايز نشد . و مباح بودن آن به خاطر ضرورت ، از ابن عباس و عده اي از صحابه نقل شده است. و اين روايت از امام احمد است . و ابن عباس و أبي بن کعب و سعيد بن جبير و سدي آيه را چنين مي خواندند: " إلي أجل مسمي ..." و مجاهى نيز  گفته است که در نکاح متعه نازل شده است .

 

 تفسير ابن كثير ج1/ص475

 در کتب ذيل همين مطلب به بيان هاي مختلف آمده است : فتح القدير ج 1 ص499 - جامع البيان ج 5 ص18 بتحقيق صدقي جميل العطار  چاپ دار الفكر بيروت - تفسير أبي حيّان ج 3 ص 218- در المنثور ج2 ص140، چاپ مطبعة الفتح  جدّة - نواسخ القرآن ابن الجوزي ص 124-  تفسير الثعالبي ج 2 ص215 - تفسير الرازي ج3 ص200 

2- نهي عمر از دو متعه حلال

ا ز اموري که دلالت بر حليت متعه مي کند ، کلام  عمر بن الخطاب است که گفت : دو متعه در زمان رسول خدا حلال بود . من از آن دو نهي مي کنم و بر(انجام دادن) آن دو عقاب مي نمايم . اگر در زمينه متعه  نسخي از جانب رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم موجود بود ، قطعا عمر به آن استهشاد مي کرد ، اما چنين نکرده است .بنا بر اين ، روايت صراحت دارد در اينکه متعه در زمان رسول خدا حلال بوده است و تحريم آن نظر شخصي عمر است .

مدارک اين روايت در کتب اهل سنت : 

 سرخسي در دو کتاب خود اين روايت را از جمله رواياتي مي داند که با سند صحيح از عمر نقل شده است :

 وقد صحّ أنّ عمر رضى اللّه عنه نهى الناس عن المتعة فقال: متعتان كانتا على عهد رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم وأنا أنهى الناس عنهما ؛متعة النساء، ومتعة الحج .

با روايت صحيح ا ز عمر نقل شده است که وي مردم را از متعه نهي کرد ، پس گفت : دو متعه در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم حلال بود ؛ متعه زنان و حج تمتع

المبسوط للسرخسي ج4 ص27 - أصول السرخسي ج2 ص6

 همين روايت دراين کتب نيز نقل شده است : مسند أحمد بن حنبل ج3 ص325 ش 14519  - المغني ج7 ص136چاپ دار الفکر 1405- أحكام القرآن للجصاص ج1 ص347 چاپ دار احياء التراث العربي - تفسير القرطبي ج2 ص392 -  تذكرة الحفاظ ج1 ص366 - التفسير الكبير ج5 ص130 چاپ اول دار الکتب العلميه بيروت - بداية المجتهد ج1 ص244 چاپ دار الفکر بيروت - وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزمان ج6 ص150 دار الثقافة لبنان

3- روايات دال بر حليت متعه در کتب اهل سنت:

در بسياري روايات مي بينيم كه  صحابه صراحتا مي گويند که ايشان در زمان رسول خدا ، ابو بکر و قسمتي از دوران خلافت عمر متعه مي کرده وآن را جايز مي دانسته اند :

حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ رَافِعٍ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ أَخْبَرَنَا ابْنُ جُرَيْجٍ أَخْبَرَنِي أَبُو الزُّبَيْرِ قَالَ سَمِعْتُ  جَابِرَ  بْنَ عَبْدِ اللَّهِ يَقُول كُنَّا نَسْتَمْتِعُ بِالْقَبْضَةِ مِنْ التَّمْرِ وَالدَّقِيقِ الْأَيَّامَ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَبِي بَكْرٍ حَتَّى نَهَى عَنْهُ عُمَرُ فِي شَأْنِ عَمْرِو بْنِ حُرَيْثٍ

 

از جابر بن عبد الله الأنصاري شنيدم که مي گفت : ما در زمان رسول خدا و ابو بکر در مقابل يک مشت خرما يا آرد متعه مي کرديم . تا اينکه عمر در قضيه عمرو بن حريث از آن نهي کرد . 

 صحيح مسلم ج2 ص 1023 باب نكاح المتعة الجمع بين الصحيحين ج2 ص399 - سنن البيهقي الكبرى ج7 ص237 - مسند أبي عوانة ج3 ص33- مصنف عبد الرزاق ج7 ص500 - معرفة السنن والآثار ج5 ص375 - التمهيد لابن عبد البر ج10 ص112 - عون المعبود ج6 ص101 و... مسند أحمد بن حنبل ج1 ص52 و ج3 ص325
[ یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 ] [ 16:37 ] [ بهزاد ]

[ جمعه بیست و نهم مرداد 1389 ] [ 16:54 ] [ بهزاد ]

[ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 ] [ 1:23 ] [ بهزاد ]

بسم رب الحيدر (ع)

بدون هیچ تعصبی بخوانید!

 

آیا آنانکه به صورت سطحی به «نقد مثنوی » علاقه می ورزند، باور می کنند :

 

1) آیا باور می کنند مولوی حديث افتراق را جعل و تحریف کرده؛ مبني بر اينكه پيامبر اكرم (ص) تنها گروه اهل نجات در بین امت های مسلمان را امت صحابه دانسته است. که این مطلب وی از یک روایت جعلی سرچشمه می گیرد.

وی می گوید :    بهر این فرمود پیغمبر که من            همچو کشتی ام زطوفان زمن

                        ما و اصحابیم چون کشتی نوح        هرک دست اندر زند یا بد فتوح       

 (مثنوي معنوی/دفتر دوم/ص652/چاپ امير كبير)

درصورتيكه اين روايت جعل و تحریف شده است و صحيح آن اينست كه :

قال رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم):

سیأتی علی امّتی ما أتی علی بنی إسرائیل مثل بمثل و إنّهم تفرّقوا علی اثنتین و سبعین ملّة،و ستفرّق امّتی علی ثلاث و سبعین ملّة،تزید علیهم واحدة کلّها فی النّار غیر واحدة ،قیل:یا رسول الله، و ما تلک الواحدة ؟ قال: هو ما نحن علیه الیوم أنا و أهل بیتی.

(مناهل الابرار فی تلخیص بحار الانوار/ج6/ص228) و (معانی الاخبار/ص323)

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

روزگاری بر امّت من می رسد که همانند قوم بنی اسرئیل که به 72 فرقه و ملّت تبدیل شدند امّت من هم به 73 ملّت و فرقه تبدیل می شوند که به این 73 فرقه یک فرقه هم اضافه نمی شود و همه آنها وارد جهنّم می شوند مگر یک فرقه.

سوال شد آن فرقه نجات یافته کدام است؟ فرمودند: همان گروهی که ما بر آن هستیم یعنی من و اهل بیتم.

ولی اهل سنت در این حدیث تحریف کرده و به جای اهل بیت کلمه صحابه را گذاشته اند و مولوی نیز با این اشعار بر این تحریف تایید کرده و پایه های آن را محکم نموده است.

 

2) آیا باور می کنند مولوی از شیطان دفاع کرده و سجده نكردن شيطان به پيشگاه خداوند را در مورد انسان به خاطر عشق به خداوند تلقی کرده؟ »

ترک سجده از حسد گیرم که بود     آن حسد از عشق خیزد نه از حجود

هر حسد از دوستی خیزد یقین      کِی شود با دوست غیری همنشین

(مثنوي معنوی/دفتر دوم/ص324 )

كه اين مطلب مخالفت صريح با فرآن كريم است كه درقرآن آمده :

« واذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الاّ ابليس ابي واستكبر و كان من الكافرين » (بقره34)

 

3) آیا باور می کنند مولوی افراط در رقص و سماع و موسیقی داشته است :

مولوی پس از برخورد با شمس تبریزی، موسیقی و سماع را، تا بدان حدّ گسترش می دهد که حتی به طور هفتگی، مجلسی ویژه سماع بانوان همراه با گل افشانی و رقص و پای کوبی زنان، در قونیه برپا می دارد. اینها همه از مردی مشاهده می شود که تا سن 38 سالگی ،خود مجتهدی بزرگ و یک « مفتی حنبلی » (سنی مذهب) بشمار می رفته است.

شمس سماع را « فریضه اهل حال » می خواند و چون پنج نماز و روزه ماه رمضانش برای اهل دل واجب می شمارد!

(نشریه مذهبی نور /سخنان شمس/ص74 آ /75 آ )

4) وي مجالس رقص وسماع را وسيله تقرب به پيشگاه خداوند مي داند و حتی سماع را برتر از نماز می داند: (عرفان حقیقی/ص160) و (شرح زندگی مولوی-ناصر نجمی/ص17)

افلاکی شاگرد مولوی در مناقب العارفین می نویسد :

روزی در حضور مولانا رباب می زدند و مولانا ذوق ها می کرد. از ناگاه عزیزی (یکی از مریدان) درآمد که نماز دیگر (اذان) می گویند. (مولوی) لحظه ای تن زد (صبر کرد) و فرمود : نی نی آن (اذان) نماز دیگر و این )سماع( نماز دیگر.هر دو داعیان حقّند. یکی (اذان و نماز) ظاهر را به خدمت می خواهد و این دیگر (سماع) باطن را به محبّت حق می خواند.

(احیاءعلوم الدین/ص406— مولاناجلال الدین/ص342)

در جایی دیگر ، در مقابل حدیث پیامبر اکرم (ص) که می فرمایند : « حبب الی من الدنیا النسا و الطیب و قره عینی الصلوه » ، مولوی می گوید : ما از این عالم سه چیز را اختیار کردیم : یکی سماع و یکی فقاع (آبجو) و یکی حمام.

(مناقب العارفین/ص406 و مولانا جلال الدین ص342)

فرزند خلف مولوی نیز می گوید : انبیا توجه و رویکرد به خدا را در قالب نماز به مردم می­رساندند؛ اما اولیا (صوفیه) آن نماز حقیقی را به صورت سماع به عالمیان رساندند.

(ولدنامه/ص112 و مناقب العارفین/ص394)

مولوی می گوید :

پس غذای عاشقان باشد سماع     که در او باشد خیال اجتماع

 

5) آیا باور می کنند مولوی غلو در شخصيت شمس تبريزي کرده و اورا خداي خود ميداند و در بعضي تعبيراتش اورا مصداق « كن فيكون » و يا شمس را « سميع وعليم » ميخواند.

وی می گوید :    شمس من و خدای من      نور من و هدای من

                        فاش بگویم این سخن       شمس من و خدای من 

(مثنوي معنوی/ص623)

6) آیا باور می کنند مولوی خود را هم عقيده همه فرقه ها دانسته. (یعنی یه چیزی شبیه به پلورالیسم دینی)

(کتاب عرفان حقيقي/ص159)

7) آیا باور می کنند مولوی قائل به جبر است یعنی تمام افعال ما از سوی خداوند صادر می شود. که این مخالف صریح با مبانی اسلام است.

(مثنوي معنوی/دفتراول/ص190)

8) آیا باور می کنند ستایش های اغراق آمیز و بی حدّ و حصر برخی مریدان، مثنوی را تا مرتبه سروش آسمانی و الهام ربانی و قرآن پارسی بالا می برند و در برابر لغزش های اصولی آن، روش مسامحه و کوچک جلوه دادن را پیش می گیرند یا همرنگی نشان داده و تأیید می کنند؟

 

بویژه اینکه خود این اغراق گویی و بزرگ نمایی، توسط خود مولوی پایه گذاری شده و سپس توسط فرزندان و خلفا و مریدان وی دامن زده شده است؟

تعریف عصمت آمیز مولوی درباره مثنوی (در دیباچه مثنوی) به خوبی، نشان دهنده دیدگاه او نسبت به کتاب خود است. وی مثنوی را « اصول اصول اصول الدین و فقه الله الاکبر و شرع الله الازهر برهان الله الاظهر » یعنی « پایه پایه پایه دین، فقه برتر خدا، شریعت درخشان تر خدا و برهان روشن تر خدا » می خواند. البته اگر همین مقدار اکتفا شده بود شاید قابل توجیه بود ولی مولوی قدم را بالاتر می نهد و مدعی می شود که مثنوی « حق محض » است و هیچ سوی باطل در آن راه ندارد و آیه « لایاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه » و آیه « لایمسه إلاّ المطهرون » در وصف آن است.

 

بدین ترتیب مولوی کتاب خود را در کنار کتابهای آسمانی می نشاند و آن را « قرآن وار » از خطا و لغزش منزه می داند...

مولوی در حالی ادعای همسانی با قرآن و مثنوی می کند که کتاب او مشتمل بر ده ها حدیث جعلی و تحریف شده، ستایش و تقدیس صحابه معلوم الحال و اخبار و تاریخ دروغ و مناقب و فضائل سران صوفیه و افکار آنان است.

 (نشریه مذهبی نور/سیر و سلوک4/به نقل از کتاب نقدی بر مثنوی مرحوم مصلایی و مدرسی/ص27 تا 29 و ص 15 تا 17)

 

مولوی حتی در جایی به توصيف عمربن خطاب ومعصوم خواندن او می پردازد.

(مثنوي/دفتر اول/ص104به بعد)

مولوی حتی عمربن خطاب را اميرالمومنين دانسته

(مثنوی معنوی/نسخه میرخوانی ص74 و همچنین نسخه وصال همان صفحه)

9) آیا باور می کنند که مولوی حركت امام حسين (عليه السلام) به کوفه را كوركورانه قلمداد كرده؟

وی می گوید : کورکورانه مرو در کربلا        تا نیافتی چون حسین اندر بلا

(مثنوي معنوی/دفترسوم/ص232)

10) آیا باور می کنند که مولوی، عزاداری بر سید الشهداء را رد کرده است و آن را سرزنش کرده؟

وی عزاداري بر سيدالشهدا راسرزنش كرده واز آن به عنوان غفلت و كم معرفتي ياد ميكند و اين ناشي از عدم تطابق مباني مكتبي عرفاني وي با عزاداري سيد الشهدا است.

(نشریه مذهبی نور به نقل از مثنوي مطابق با نسخه تصحيح شده/رينولد نيكلسون/ص810-811)

اين عقيده وي مخالف صريح با روايات حضرات معصومين عليهم السلام است چرا كه ما روايات زيادي از اهل بيت عصمت وطهارت داريم مبني بر امر به سوگواري بر مصائب سيد الشهدا وهمچنين عزاداريها و عزاداری خود آنها بر امام حسين (ع).

 

11) آیا باور می کنند « مولوی » به اندازه یک صدم ستایش و تعریفی که از شمس تبریزی کرده است درباره چهره های درخشان اهل بیت (ع) و وسائط فیض الهی چون : امام سجاد و امام باقر و امام صادق (علیهم السلام) به زبان نیاورده اند؟

 

12) آیا باور می کنند در میان آن همه اشعار (حدود بیست و شش هزار بیت) که از همه چیز و هر کس نام برده و از داستانهای کلیله و دمنه تا قصه های عامیانه در آن یافت می شود جایی برای معارف و احادیث اهل بیت وجود ندارد؟

 

13) آیا باور می کنند « مولوی » حتی برای فرد شناخته شده و رسوایی چون (معاویه) کرامت می سازد و برخی ضعف های خلفا که اهل سنت نیز نقل کرده اند، رندانه به صورت یک کرامت جلوه می دهد؟

 

14) آیا باور می کنند که مولوی شریعت را نفی کرده؟

مولوي در مقدمه دفتر 5 مثنوي می گوید :

شريعت همچو شمع است ره مي نمايد و بي آنكه شمع بدست آوري راه رفته نشود چون در ره آمدي آن رفتن تو طريقت است و چون رسيدي به مقصود آن حقيقت است وجهت اين است كه گفته اند (كه گفته ؟ معلوم نيست )

لو ظهرت الحقايق بطلت الشرايع (يعني وقتي حقايق ظاهر شد احكام (شريعت )باطل مي شود )

ادامه حرفهاي مولوي :

حاصل آنكه شريعت هم چون علم كيميا آموختن است از استاد يا كتاب و طريقت استعمال كردن داروها و مس را در كيمياماليدن است وحقيقت، زر شدن مس، كيميا دانان به علم كيميا شادند كه ما اين علم را مي دانيم (علماء را مي گويد) و عمل كنندگان به علم كيميا شادند كه ما چنين كارهايي مي كنيم و حقيقت يافتگان به حقيقت شادند كه ما زر شديم و از علم و عمل كيميا آزاد شديم يا مثلا شريعت همچون علم طبي آموختن است و طريقت پرهيز كردن به موجب طب و داروهاخوردن و حقيقت صحبت ابدي يافتن و از ان دو فارغ شدن چون آدمي از اين حيات مي برد شريعت و طريقت از او منقطع شود و حقيقت ماند .

معلوم می شود که ایشان هیچ درکی از دین ندارد.

علت علني مطرح نكردن اين بحث ها توسط صوفي ها در طول تاريخ حمله علماي اهل تسنن و تشيع به آنها بود .

 

15) آیا باور می کنند مولوی معتقد است که امامت، نوعی است برخلاف عقیده شیعه که به امامت شخصی معتقد است زیرا که امامان معصوم به فرمایش پیغمبر اکرم بنابر روایات متواتر 12 تا هستند با نامهای مشخص و معین. یکی از انحرافات صوفیان هم همین است که به مهدویت نوعی قائلند.

مولوی می گوید: پس به هر دوری ولی قائم است      تا قیامت آزمایش دائم است

                        پس امام حی قائم آن ولی است     خواه از نسل عمر خواه از علی است

(مثنوي/ج2/ص239/چاپ نشر طلوع/شعر825)

 

16) آیا باور می کنند مولوی ابن ملجم را در قضیه شهادت امام علی (علیه السلام)، آلت حق و دست خدا پنداشته؟

وی از زبان امام علی (علیه السلام) خطاب به ابن ملجم می گوید :

هیچ بغضی نیست در جانم زتو       زانک این را من نمی دانم زتو

آلت حقی تو فاعل، دست حق        چون زنم بر آلت حق طعن و دق

(مثنوی معنوی/ دفتر اول/ص190)

تمام حرف من این است ...

آیا اینها می توانند الگو اخلاقی و دینی شیعیان به حساب بیایند؟

آيا عارف حقيقي، اين مفاخر ادبی بوده اند يا اهل بيت پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم؟

اصلا آیا اینها شیعه بوده اند؟

اصلا آیا اینها با این انحرافات واضح می توانند الگوی ما باشند؟

 

اصولا « مولوی » با مکتب اهل بیت (علیهم السلام) نا آشنا بوده و نشانه ای از استفاده از منابع شیعی، حتی کتابهایی چون صحیفه سجادیه و نهج البلاغه، در آثارش دیده نمی شود.

برای آشنایی بیشتر با انحرافات مولوی به کتاب نقد مثنوی (آیت الله علی اکبر مصلایی) رجوع شود

 

حرف دراين باره زياد است چه كنم كه نه من حال بيان تمام آنها را دارم و هم اطاله كلام باعث كسلي خواننده گان گرامي مي شود و ثانياً العاقل يكفي بالاشاره اميدوارم بااين مطلب به بركت مولايم آقا امير المومنين (صلوات الله عليه) و اين شبهاي عزيز ماه مبارك رمضان به خواب رفته گان بيدار شوند
[ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 ] [ 1:3 ] [ بهزاد ]
بسم الله الرحمن الرحيم

امروزه كساني پيدا شده اند كه به اسم عرفان  وتقرب به ذات حضرت حق مطالبي را عنوان ميكنند كه يا به وحدت وجود مي انجامد كه بنا بر نظر مراجع ما مدافعين تشيع در همه اعصار از گزند انحرافات كفر محض است و يا تحت عنوان مباحثي كه اين مورد در مورد بعضي از معممين صدق ميكند مباحث تصوف و صوفيگري را در ذهن و فلب طالبين حقيقت و قرب به خدا جاي ميدهند و اسمش را هم گذاشته اند عرفان ما در مطالب اخير اين نوع عرفان و يا بهتر بگويم صوفيگري را به نقد گذاشته ايم  و در اين شماره مطالبي را در مورد دو تن از سر كرده هاي اين تفكر يعني جناب محي الدين عربي  و مولوي بيان مي كنيم اميدوارم كساني كه در اين وادي هستند اين مطلب را بخوانند و به خود آيند و متوجه شوند كه قرب به خداوند فقط در چهار چوب آئين تشيع كه اسلام واقعي و تمام و كمال است به نص صريح قرآن (سوره مائده آيه اكمال ) ميسور است ولا غير وكسي كه ميخواهد طي طريق كند بايد استادي داشته باشد كه اولاً خود او به مقام قرب نائل شده باشد و اشتباهي نداشته باشد ثانياً راه بلد باشد وچه كسي راشما ميشناسيد به جز اهل الذكر  مفسران كلام خدا يعني اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام).

ابن عربي و اثبات عصمت عمر ابن الخطاب

{{فتوحات مکیه جلد 1 صفحه 200}}:یکی از اقطاب رکبان عمر بن الخطاب و دیگری احمد بن حنبل است و بدین جهت پیامبر صلی الله علیه و آله راجع به نیروی خدادادی عمر فرمود:ای عمر ملاقات نکرد شیطان تورا در راهی مگر آنکه راه خود را تغییر داده و طریق دیگری را پیش گرفت،سپس میگوید:این سخن پیامبر گواه بر عصمت عمر است زیرا پیامبر معصوم شهادت(بر عصمت او)داده و مامی دانیم که شیطان به جز راه باطل پیش نگرفته به تصدیق پیامبر و او(عمر)کسی است که در راه خدا سرزنش ملامتگران جلوگیرش نخواهد بود و سپس می گوید:حق پایدار است.{بازگشت صفحه 158}

لذا جا دارد شیعه بر این مصیبت عظمی گریه کند که ادعا از شیعیان دنباله رو افکار نادرست کسی هستند که عمر را منزه از هر گناهی کرده بلکه از این بالاتر او را معصوم معرفی می کند و برای مطلب غلط خود استناد به روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله می کند و با فرض صحت چنین حدیثی منظور این نیست که او استفاده می کند بلکه این از فرط گناه عمر است که شیطان از او فراری است.

آری وضعیت ما باید به جایی کشیده شود که عرفان ائمه علیهم السلا م کنار زده شود یا با عرفان ابن عربی و مقلدین او تفسیر به رای شود.

پس بیاییم همیشه تعقل را میزان تشخیص قرار دهیم و از تقلید کورکورانه از مشاهیر جدا پرهیز کنیم زیرا هر چقدر که مشاهیر محبوبیت داشته باشند باز معصوم نیستند.

ابن عربی: جهنمیان عذاب نمی شوند!!!

در آیات و روایات آمده است كه همانطور كه اهل بهشت، در بهشت و نعمت، مخلّد می باشند، كفار و مشركین نیز تا ابد در جهنم خواهند بود و طعم تلخ عذاب الهی را خواهند چشید. تعبیر به "خُلُود" در مورد آتش و عذاب دوزخ، بیش از سی بار در قرآن آمده است."خُلُود" در لغت و كلمات مفسّران و لسان شرع به معنی دوام و ابدیت است(1) قرآن در مورد عذاب همیشگی كفار و مشركین می فرماید: "و یَخْلُدُ فیه مُهانا ً" (2)؛ همیشه با خواری در آن خواهد ماند. "خَالِدِینَ فِیهَا لاَ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ "[3]؛ همواره در این لعن (و طرد و نفرین) می مانند؛ مجازاتشان تخفیف نمی یابد. با این وجود ابن عربی در فصوص الحكم كه مدعی است آن را از طریق مكاشفه دریافت نموده، آورده است كه پس از مدتی، عذاب به معنی درد و رنج برای همة مجرمین، ملحدین و كفّار منقطع شده و آنان در همان آتش جهنم در نعمت و خوشی به سر خواهند برد.

حسن زاده آملی در معنی عبارت ایشان می نویسد: و اگر اهل وعید در دارالشقاء كه نار است داخل شدند همانا كه آنان بالاخره در آن دارالشقاء واقع در لذت می شوند این لذت آنان درآن دارالشقاء مباین است با نعیم جنان (بهشت) خلد. پس امر یكی است و بین این دو نعیم كه نعیم اهل وعید در دارالشقاء و نعیم اهل بهشت خلد باشد در نزد تجلی، تباین است. پس هر قومی از این دو گروه نعیمی دارند كه لایق به هر یك از آنهاست... نعیمی كه برای اهل شقا هست عذاب می نامند از جهت عذوبت و شیرینی طعمش به نسبت آنان است. زیرا عذاب اصلاًاز عَذْب (شیرینی) مأخوذ است و این لفظ عذاب برای عَذْب چون پوست است (قشر است) و پوست نگهدار مغزش از آفات است [4].

مرحوم استاد داود الهامی در این باب می نویسد: این پندار ابن عربی با هیچ یك از آیات خلود و جاودانگی عذاب سازگار نیست. مخصوصاً در بعضی از آنها تصریح شده است كه هر زمان پوستهای تن آنها از میان برود، خداوند آن را به پوست نوینی تبدیل می كند تا عذاب را بچشد و اصولاً تهدید به خلود در آتش، تهدید به عذاب دائم است و اگر مبدّل به نعمت جاودانی گردد، تهدید آمیز نیست.[5]

پي نوشتها:

 [1]- لسان العرب. مقائیس اللغة. صحاح اللغة. تفسیر مجمع البیان. تفسیر قرطبی، ج 1، ص 207. تفسیر مراغی، ج 1، ص 69. المنار، ج 1،ص 364.

[2]- فرقان، 69.

[3]- بقره، 162، آل عمران، 88.